آخرين مطالب
آخرین محصولات
عضویت در خبرنامه
آخرين نظرات سايت
موضوعات
ست دستبند 4 تایی مایا انگشتر استیل پروانه گردنبند زنجیری استیل الماسی
انگشتر مذهبی طلاروس انگشتر بوته گل رز انگشتر استیل شاین
گردنبند استیل شاین قرمز کیف پول 123 گردنبند فروهر اصل
   
محصولات فروشگاه عاشقانه سایت الون بوی
انگشتر استیل ورساچ انگشتر استیل lovely
پابند استیل پروانه دستبند قلب رنگی
انگشتر طرح کمربند کیف دستی MK
مینی نگین زن انگشتر طرح توپ مروارید
لیلاگفته :

هرکس یه ستاره ای داره اما به قول صادق انگار ستاره من تاریک و بی نور شایدم اصلا ندارم
مرســــــــــــی

[پاسخ]

m@hsaگفته :

بــعضی حرفها را نباید زد…بــعضی حرفها را نباید خورد…بیـــچاره دل! چه میکشد میـان این زد و خورد!ا

[پاسخ]

هستیگفته :

چه شبهایی با رویای تو خوابیدم
نفهمیدی
چه شبهایی که اسم تو رو لبهام بود
نمیشنیدی
په شبهایی که اشکامو به تنهایی نشون دادم
از عمق فاصله آروم واسه تو دست تکون دادم
چه شبهایی با شب گردی
شبو تا صبح می بردم
نبودب ماه جون میداد
نبودی بی تو میمردم
چه شبهایی دعا کردم یه کم
این فاصله کم شه
یه بار دیگه نگاه من تو رویاهات مجسم شه
توی این خونه یخ میبست تن سرد سکوت من
چقدر جای تو خالی بود
چه شبهای بدی بودن
گذشتن عمرو بردن
حالا من موندم وحسرت
چقدر بی رحمه این دنیا
به این تقدیر بد لعنت…..

[پاسخ]

ایمان پاسخ در تاريخ آذر ۹ام, ۱۳۹۱ ۱۰:۵۱:

ترانشو دوست دارم
یه مدت به یاد عشقم فقط با این آهنگ آروم میگرفتم
مرسی

[پاسخ]

هستی پاسخ در تاريخ آذر ۹ام, ۱۳۹۱ ۱۴:۲۸:

برای منم تداعیه خاطراته.

[پاسخ]

هستیگفته :

نگران نباش ” حال من خوب است”
بزرگ شده ام…
دیگر آنقدر کوچک نیستم که در دلتنگی هایم گم شوم…
آموخته ام
که این فاصله ی کوتاه بین لبخند و اشک
نامش “زندگیست”
آموخته ام
یگر دلم برای “نبودنت” تنگ نشود
راستی
دروغ گفتن را نیز خوب یاد گرفته ام …!
“حال من خوب است!”

[پاسخ]

m پاسخ در تاريخ آذر ۹ام, ۱۳۹۱ ۱۷:۵۸:

خیلی قشنگ بود!

[پاسخ]

هستی پاسخ در تاريخ آذر ۱۱ام, ۱۳۹۱ ۱۱:۵۳:

تشکرات

[پاسخ]

هستیگفته :

نمیدونم واسمون چه خوابی دیده روزگار
تورو قسم به اون خدا نزار بگذره بهار
عزیزم یه حدی داره لحظه های انتظار
تورو قسم به اون خدا نزار بگذره بهار….

[پاسخ]

هستیگفته :

آدم ها میگذرند
آدمها از چشم هایم میگذرند
و سایه یکا یکشان
بر اعماق قلبم می افتد
مگر میشود از این همه آدم
یکی تو نباشی
لابد من نمی شناسمت
وگرنه بعضی از این چشم ها
این گونه که می درخشند
می توانند چشم های تو باشند…

[پاسخ]

هستیگفته :

هر روز به اجزاء تشکیل دهنده ام
تجزیه میشوم!
آب
باد
خاک
و این آتش که تو به جانم انداخته ای..

[پاسخ]

هستیگفته :

تو چنان زیبا شده ای میان شعر هایم
که گمان نکنم خودت هم بدانی
این که داری میخوانیش
خو “تویی”

[پاسخ]

ترنم پاسخ در تاريخ آذر ۹ام, ۱۳۹۱ ۱۰:۴۵:

وای عاشق نوشته هاتم
با اجازت همه رو یادداشت میکنم

[پاسخ]

هستی پاسخ در تاريخ آذر ۹ام, ۱۳۹۱ ۱۴:۳۳:

فدای شما.
اسمتو خیلی دوست دارم.شاعرانس

[پاسخ]

هستیگفته :

تمام شعر های عاشقانه جهان
شبیه تو اند!
تو اما
پشت استعاره ای ایستاده ای
که به ذهن هیچ شاعری
نخواهد رسید…

[پاسخ]

فرید خیرخواهان پاسخ در تاريخ آذر ۱۵ام, ۱۳۹۱ ۲۰:۵۳:

هستی جان به خداوند سوگند که ترا به جای همه ی روزگارانی که نمی زیسته ام دوست میدارم.

واقعا جملاتت زیباست

[پاسخ]

هستیگفته :

تنهایی
زمستان “سیبری” است انگار
استخوان میترکاند لاکردار!

[پاسخ]

هستیگفته :

تلاش بیهوده نکن!
چنان مرده ای در من
که مسیح هم اگر عبور کند از تو
پیدا نخواهی شد…

[پاسخ]

هستیگفته :

ماشه ات را نچکان!
این شعر ها
خودشان دارند مرا میکشند…

[پاسخ]

هستیگفته :

هرروز برایت نامه مینویسم
و تو؛
همه را برگشت میزنی..
سپاس گزارم
هیچ کس تا بحال این همه نامه برایم نفرستاده بود….

[پاسخ]

ندا پاسخ در تاريخ آذر ۹ام, ۱۳۹۱ ۰۰:۰۵:

میدانم….
یقین دارم که پستچی محله مان دیگر مرده است…
وگرنه تو ک هنوز به یاد من هستی…..!؟

[پاسخ]

امین پاسخ در تاريخ آذر ۹ام, ۱۳۹۱ ۱۰:۴۳:

خوشم اومد

[پاسخ]

هستی پاسخ در تاريخ آذر ۹ام, ۱۳۹۱ ۱۴:۳۰:

تشکر

[پاسخ]

ديبا پاسخ در تاريخ آذر ۱۵ام, ۱۳۹۱ ۱۶:۳۶:

خیلی قشنگ بود هستی جون ممنون

[پاسخ]

هستی پاسخ در تاريخ آذر ۱۵ام, ۱۳۹۱ ۱۷:۲۳:

دیبا جون خوشحالم که خوشت اومد

[پاسخ]

لیلاگفته :

من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم
حرفی از جنس زمان نشنیدم
هیچ چشمی،
عاشقانه به زمین خیره نبود
کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد
هیچ کس زاغچه‎ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت
باید امشب بروم!
باید امشب چمدانی را
که به اندازه‎ی پیراهن تنهایی من جا دارد بردارم
و به سمتی بروم
که درختان حماسی پیداست
رو به آن وسعت بی‎واژه که همواره مرا می‎خواند
“سهراب سپهری”

[پاسخ]

ديبا پاسخ در تاريخ آذر ۱۵ام, ۱۳۹۱ ۱۶:۳۸:

البته لیلیا جون این شعر کاملش نبود ولی بازم ممنون مرسی

[پاسخ]

النازگفته :

نه !

اصلا هم اینطور نیست!

من اصلا دلتنگ تو نیستم!

و حتی فکر می کنم همین دیروز بوده

که با هم بوده ایم!

… … اصلا هم در نبود تو

اشک نریخته ام!

به آن کلاغ خبر چینت هم بگو

از این به بعد

چشم های کورش را بیشتر باز کند!

تا وقتی خواست گزارش اشک های مرا بکند،

پیاز توی دستم را هم گزارش کند!!

آهان راستی!

نگفتم!

از وقتی تو نیستی،

دست و دلم خیلی به کار می رود!!

مامان هم تعجب کرده!

آشپزی می کنم،

گردگیری می کنم،

جارو می کشم!!

اصلا همین هم هست

که زود خسته می شوم

و شبها

زودِ زود می خوابم!!

گفتم یک وقت فکر نکنی

برای آنکه در این دوری تو

زودتر شب ها و روزها را سر کنم،

زود می خوابم!!

تازه

یک نشاط خاصی هم یافته ام !

هر کی به من می رسد ،

نیش تا منتهی الیه ام را که باز می بیند،

می گوید خوشحالی ها!!

خوش به حالت!!

می گویم

خیلی!

تا چشمان شورت از جا درآید!

می دانی؟

این مسیر همیشگی را که تنهایی طی می کنم

می روم

می آیم ،

این باد و باران لطیف را که حس می کنم

همچین فِرِش می شوم کلا!!!

اصلا فکر نکنی یاد تو و خاطراتمان میفتم ها!!

اصلا!

اتفاقا خوشحال هم هستم

تنهایی

خیلی خوش می گذرد!

آن هم توی خیابان به آن بلندی،

تازه باران هم بیاید….

وای !

چه شود!!!

این تلفن را هم کلا کشیده ام!

می دانی

نه این که انتظار دیوانه ام کند ها!

هی نیست همه زنگ می زنند،

وقتشان را ندارم!!

گوشی ام هم اگر کنارم گذاشته ام،

منتظر هیچ کس نیستم!

این ساعتش را با گرینویچ تنظیم کرده ام،،

خوشم می آید هی نگاهش کنم

ببینم ساعت چند است!!

به هر حال

تو اصلا مگر فضولی؟!

تو فقط بدان

اینجا دیگر کسی

دلتنگ تو نیست!

به یاد تو نیست!

منتظر تو نیست!

این ها را بدان

اما عاقل باش!

کسی که من می شناختم

هر خزئبلاتی را

باور نمی کرد!!!!

[پاسخ]

مسعود پاسخ در تاريخ آذر ۸ام, ۱۳۹۱ ۲۱:۲۸:

عالی

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ آذر ۸ام, ۱۳۹۱ ۲۱:۳۵:

خیلی قشنگ بود مرســــــــــــی

[پاسخ]

یلدا پاسخ در تاريخ آذر ۸ام, ۱۳۹۱ ۲۱:۴۴:

خیلی باحال بود مرسی الناز

[پاسخ]

ریحانه پاسخ در تاريخ آذر ۸ام, ۱۳۹۱ ۲۱:۴۵:

خیلی قشنگ بود گلم

[پاسخ]

ندا پاسخ در تاريخ آذر ۹ام, ۱۳۹۱ ۰۰:۰۳:

کسی که من میشناختم هر خزئبلاتی را باور نمیکرد……..!!!!!!
عالی بود،بیست بیسته بیست…

[پاسخ]

شیدا پاسخ در تاريخ آذر ۹ام, ۱۳۹۱ ۱۳:۴۴:

خیلی خیلـــــــی عالی بود عزیزیم فقط میشه بگی نویسندش کی بود؟

[پاسخ]

امین پاسخ در تاريخ آذر ۹ام, ۱۳۹۱ ۱۸:۳۶:

قشنگه

[پاسخ]

الناز پاسخ در تاريخ آذر ۹ام, ۱۳۹۱ ۲۰:۵۲:

گلم اطلاعی ندارم

خوشحالم ک خوشتون اومد

[پاسخ]

نازنین پاسخ در تاريخ آذر ۹ام, ۱۳۹۱ ۱۹:۲۷:

بسیار سپاس عزیزم خیلی زیبا بود

[پاسخ]

الناز پاسخ در تاريخ آذر ۱۰ام, ۱۳۹۱ ۰۳:۵۶:

خواهش گلم

[پاسخ]

فرید خیرخواهان پاسخ در تاريخ آذر ۱۵ام, ۱۳۹۱ ۲۱:۰۷:

الناز جان من با خواندن این متن تنها حرفم اینه:به شب نشینی دلم خوش آمدی……….

عالی بود و پر از احساس

[پاسخ]

زهره پاسخ در تاريخ تیر ۲۶ام, ۱۳۹۲ ۱۴:۵۲:

عالی بود

[پاسخ]

ریحانهگفته :

سهم من از زندگانی هیچ بود
دل به هر کس خوش نمودم پوچ بود
رنج غربت بر تن خسته نشست
درد تنهایی غرورم را شکست
روزگار بر خلاف آرزوهایم گذشت
یک شبی عاشق شدم سالها پشیمانی گذشت
سرگذشت دیگران عبرت نشد
خود شدم عبرت برای دیگران

[پاسخ]

zibaگفته :

kasiro ke mikham omade tabriz va man bazam bitafavotam…boghz dare khafam mikone nafasam bala nemiyad………………

[پاسخ]

mina پاسخ در تاريخ آذر ۱۰ام, ۱۳۹۱ ۱۴:۱۶:

چرا بی تفاوتی؟

[پاسخ]

نداگفته :

گاهـــــے آنقدر دلـــــم از زندگے سیر مےشود که میخواهم تا ســـــقف آسمان پرواز کنم و رویش درازبکــــــشم …
آرام وآســـــوده…
مثل ماهی حوضمــــــان که چند روزیـــــست روی آبــــ اســتـــ!

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ آذر ۹ام, ۱۳۹۱ ۱۸:۴۴:

دلــم میخواهـد بخـــوابم
مثل ماهــــــــــــــِِِِی حوضمان
کــه چند روزیست روی آب خوابیده اســــــت

[پاسخ]

لیلاگفته :

چترت را در کنار ایستگاهی در مه فراموش کن…
خیس و خسته بیا…
نمی خواهد شاعر باشی،باران باش…
همین برای هفت پشت روییدن گل کافیست…

[پاسخ]

شهابگفته :

آسیمه سر رسیدی
از غربت بیابان

دلخسته دیدمت در
آوار خیس باران

وا مانده در تبی گنگ
ناگه به من رسیدی

من خود شکسته از خود
در فصل نا امیدی

در برکهء دو چشمت
نه گریه و نه خنده

گم کرده راه شب را
سرگشته چون پرنده

من ره به خلوت عشق
هر گز نبرده بودم

پیدا نمیشدی تو
شاید که مرده بودم

من با تو خو گرفتم
از خنده ات شکفتم

چشم تو شاعرم بود
تا این ترانه گفتم

در خلوت سرایم
یک باره پر کشیدی

آن گاه ای پرنده
بار دگر پریدی

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ آذر ۹ام, ۱۳۹۱ ۱۸:۳۵:

مرســــــــِی خیلی دوست میدارم این آهنگو

[پاسخ]

لیلاگفته :

پس از اَفرینش اَدم خدا گفت به او: نازنینم اَدم….
با تو رازی دارم !..
اندکی پیشتر اَی ..
اَدم اَرام و نجیب ، اَمد پیش !!.
… زیر چشمی به خدا می نگریست !..
محو لبخند غم آلود خدا ! .. دلش انگار گریست .
نازنینم اَدم!!. ( قطره ای اشک ز چشمان خداوند چکید ) !!!..
یاد من باش … که بس تنهایم !!.
بغض آدم ترکید ، .. گونه هایش لرزید !!
به خدا گفت :
من به اندازه ی ….
من به اندازه ی گلهای بهشت …..نه …
به اندازه عرش ..نه ….نه
من به اندازه ی تنهاییت ، ای هستی من ، .. دوستدارت هستم !!
اَدم ،.. کوله اش را بر داشت
خسته و سخت قدم بر می داشت !…
راهی ظلمت پر شور زمین ..
طفلکی بنده غمگین اَدم!..
در میان لحظه ی جانکاه ، هبوط …
زیر لبهای خدا باز شنید ،…
نازنینم اَدم !… نه به اندازه ی تنهایی من …
نه به اندازه ی عرش… نه به اندازه ی گلهای بهشت !…
که به اندازه یک دانه گندم ، تو فقط یادم باش !!!!
نازنینم اَدم …. نبری از یادم ؟؟!!!!

[پاسخ]

هستی پاسخ در تاريخ آذر ۹ام, ۱۳۹۱ ۱۸:۳۹:

لیلا جان عالی بود
خیلی به دلم نشست.

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ آذر ۹ام, ۱۳۹۱ ۲۳:۰۷:

خواهش هستی جان خودمم خیلی خوشم اومد ازش

[پاسخ]

رويا پاسخ در تاريخ آذر ۱۰ام, ۱۳۹۱ ۰۰:۴۶:

ممنون لیلا جون خیلی خوب بود
مخصوصا آخرش که به اندازه یک دانه گندم ،تو فقط یادم باش

[پاسخ]

mina پاسخ در تاريخ آذر ۱۰ام, ۱۳۹۱ ۱۴:۱۹:

خیلی قشنگ بود.گریم گرفت

[پاسخ]

دختر شرقی پاسخ در تاريخ فروردین ۱۶ام, ۱۳۹۳ ۱۴:۳۲:

خیلی خوشگل بود مرسی لیلا جان

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ فروردین ۱۶ام, ۱۳۹۳ ۱۶:۰۷:

خواهش عزیزم

[پاسخ]

عسلگفته :

آنقدر به مردم این زمانه بی اعتمادم
که میترسم هرگاه از شادی به هوا بپرم
زمین را از زیر پایم بکشند…

[پاسخ]

عسلگفته :

تنهایی من از انجایی شروع شد
که میان این همه بود
منتظر کسی بودم که نبود…

[پاسخ]

النازگفته :

گفت:”ساعت ۴ صبح است برگرد پیش همانی که تا حال با او بودی”

باشد برمیگردم پیش مشروب و دود و خاطرات تو + موزیک طرفدار شادمهر

[پاسخ]

النازگفته :

وقتیکه اومدی سر قرار ، اصلا فکر نمی کردم این آخریش باشه .
دوباره نشسته ایم رو همون نیمکت همیشگی … 
بین اون درخت بُلَندا که سایه انداخته بودن روی نیمکت . 
نشستی و من هم … سَرمو گذاشتم رو شونه هات . 
خواستم مثه همیشه از آینده ای بگم که میخواستیم با هم بسازیمش . 
دوستش داشتیم و فقط و فقط به امید همون آینده ، 
اینهمه سختی رو تحمل میکردیم … 
صدام کردی .
زل زدی توی چشمهام … 
گفتی دیگه نمی تونم …
دیگه نمی تونم ادامه بِدم .
من دوسِت دارم .
عاشقتم اما نمی تونم … 
اشک از چشمام میریخت پایین و تو همونطور ادامه میدادی … 
هی میگفتی …
نمی تونی … 
نمی تونی …
چرایش برایم مهم نبود …
اینکه میخواستی دیگر با من نباشی … 
این مهمترین دلیل بود … 
گریه کردم … 
گریه کردم … 
التماست کردم … 
تمام غرورم رو برای با تو بودن شکستم …. 
اثر نکرد … 
رفتی … 
رفتی و من ماندم با یک نیمکت خالی …
از دوست داشتنم خسته شده بودی نه ؟ 

[پاسخ]

ديبا پاسخ در تاريخ آذر ۱۵ام, ۱۳۹۱ ۱۶:۵۰:

الناز جون خیلی قشنگ بود با خوندنش اشک از چشمانم سرازیر شد . ممنونم

[پاسخ]

panizگفته :

خیلی قشنگ بود مرسی

[پاسخ]

فرید خیرخواهانگفته :

الناز جان عالی و دردناک بود .

ممنونم عزیز دلم

[پاسخ]