آخرين مطالب
آخرین محصولات
عضویت در خبرنامه
آخرين نظرات سايت
موضوعات
ست دستبند 4 تایی مایا انگشتر استیل پروانه گردنبند زنجیری استیل الماسی
انگشتر مذهبی طلاروس انگشتر بوته گل رز انگشتر استیل شاین
گردنبند استیل شاین قرمز کیف پول 123 گردنبند فروهر اصل

هیچگاه نادیده نمی گیرم

روزهایی را که من در هوای نبودنت نفس کم می آوردم

و تو در آن لحظه ها

نفس هایش را در میان آغوشت شماره می کردی

هوای آن روزهایم را به من مدیونی

موضوع : شعر و دل نوشته, متن های عاشقانه
نویسنده :   ,   ۲۶ ديدگاه  ,   تاریخ ارسال : ۱۰ مرداد, ۱۳۹۲  , 
   
محصولات فروشگاه عاشقانه سایت الون بوی
انگشتر استیل ورساچ انگشتر استیل lovely
پابند استیل پروانه دستبند قلب رنگی
انگشتر طرح کمربند کیف دستی MK
مینی نگین زن انگشتر طرح توپ مروارید
Neginگفته :

خدایا یک مرگ بدهکارم و هزار آرزو طلبکار…
خسته ام…یا طلبم را بده یا طلبت را بگیر….!

[پاسخ]

Neginگفته :

٬٬دوستت دارم٬٬
تکیه کلام تو بود…
من بی جهت به آن تکیه کرده بودم..!!

[پاسخ]

Neginگفته :

نگاهم کرد و پنداشتم دوستم دارد…
نگاهم کرد،در نگاهش هزاران شوق عشق راخواندم …
نگاهم کرد،دل ب او بستم…
نگاهم کرد،اما
بعدها فهمیدم که فقط نگاهم میکرد…!

[پاسخ]

Neginگفته :

مگر خودتان مثل عیسی پاکید که همسرانتان را
چون مریم مقدس می خواهید؟؟؟؟!!!!!

[پاسخ]

Neginگفته :

چقدر احمقانه میگفتم:شب بخیر…
نمیدانستم شبهای تو با صدای نفس های او بخیر میشود …

[پاسخ]

Neginگفته :

اگه اسم ما مراد هم بود الان زندگی بر وفق هوشنگ بود!!!

[پاسخ]

Neginگفته :

عطر جدیدت مبارک!
تنت بوی هم آغوشی با غریبه را بیداد میکند…

[پاسخ]

لیلاگفته :

تو رفتی
و اینها می مانند تا ابد
یک آه
یک بغض لعنتی
و یک سوال بی جواب
آیا هنوز هم گاهی دلت برایم تنگ میشود؟؟؟

[پاسخ]

لیلاگفته :

کاش می شد…

آدم گاهی به اندازه ی نیاز،بمیـــرد

بعد بلند شود

آهسته آهسته خاکهایش را بتکاند

گردهایش بماند

اگر دلش خواست،برگردد به زنـدگی.

دلش نخواست،

بخوابد تا ابــــــــد

[پاسخ]

مجیـــــــــــــــــــــــــد دلبنـــــدمگفته :

ای شب از رویای تو رنگین شده

سینه از عطر توام سنگین شده

ای به روی چشم من گسترده خویش

شادیم بخشیده از اندوه بیش

همچو بارانی که شوید جسم خاک

هستیم زآلودگی ها کرده پاک

ای تپش های تن سوزان من

آتشی در سایهء مژگان من

ای ز گندمزارها سرشارتر

ای ز زرین شاخه ها پر بارتر

ای در بگشوده بر خورشیدها

در هجوم ظلمت تردیدها

با توام دیگر ز دردی بیم نیست

هست اگر، جز درد خوشبختیم نیست

ای دل تنگ من و این بار نور؟

هایهوی زندگی در قعر گور؟

ای دو چشمانت چمنزاران من

داغ چشمت خورده بر چشمان من

پیش از اینت گر که در خود داشتم

هرکسی را تو نمی انگاشتم

درد تاریکیست درد خواستن

رفتن و بیهوده خود را کاستن

سر نهادن بر سیه دل سینه ها

سینه آلودن به چرک کینه ها

در نوازش، نیش ماران یافتن

زهر در لبخند یاران یافتن

زر نهادن در کف طرارها

آه، ای با جان من آمیخته

ای مرا از گور من انگیخته

چون ستاره، با دو بال زرنشان

آمده از دور دست آسمان

جوی خشک سینه ام را آب تو

بستر رگهایم را سیلاب تو

در جهانی اینچنین سرد و سیاه

با قدمهایت قدمهایم براه

ای به زیر پوستم پنهان شده

همچو خون در پوستم جوشان شده

گیسویم را از نوازش سوخته

گونه هام از هرم خواهش سوخته

آه، ای بیگانه با پیرهنم

آشنای سبزه واران تنم

آه، ای روشن طلوع بی غروب

آفتاب سرزمین های جنوب

آه، آه ای از سحر شاداب تر

از بهاران تازه تر سیراب تر

عشق دیگر نیست این، این خیرگیست

چلچراغی در سکوت و تیرگیست

عشق چون در سینه ام بیدار شد

از طلب پا تا سرم ایثار شد

این دگر من نیستم، من نیستم

حیف از آن عمری که با من زیستم

ای لبانم بوسه گاه بوسه ات

خیره چشمانم به راه بوسه ات

ای تشنج های لذت در تنم

ای خطوط پیکرت پیرهنم

آه می خواهم که بشکافم ز هم

شادیم یک دم بیالاید به غم

آه، می خواهم که برخیزم ز جای

همچو ابری اشک ریزم های های

این دل تنگ من و این دود عود ؟

در شبستان، زخمه های چنگ و رود ؟

این فضای خالی و پروازها؟

این شب خاموش و این آوازها؟

ای نگاهت لای لائی سِحر بار

گاهوار کودکان بیقرار

ای نفسهایت نسیم نیمخواب

شسته از من لرزه های اضطراب

خفته در لبخند فرداهای من

رفته تا اعماق دنیا های من

ای مرا با شور شعر آمیخته

اینهمه آتش به شعرم ریخته

چون تب عشقم چنین افروختی

لاجرم شعرم به آتش سوختی

فروغ

[پاسخ]

مجیـــــــــــــــــــــــــد دلبنـــــدمگفته :

چه گریزیست ز من ؟
چه شتابیست به راه ؟
به چه خواهی بردن
در شبی اینهمه تاریک پناه ؟

مرمرین پله آن غرفه عاج !
ای دریغا که ز ما بس دور است
لحظه ها را دریاب
چشم فردا کور است .

نه چراغیست در آن پایان
هر چه از دور نمایانست .
شاید آن نقطه نورانی
چشم گرگان بیابانست .

می فرو مانده به جام
سر به جاده نهادن تا کی ؟
او در اینجاست نهان
می درخشد در می

گر بهم آویزیم
ما دو سرگشته تنها ، چون موج
به پناهی که تو می جویی ، خواهیم رسید
اندر آن لحظه جادویی اوج !

[پاسخ]

مجیـــــــــــــــــــــــــد دلبنـــــدمگفته :

وقتی که نوجوان بودم، یک شب با پدرم در صف خرید بلیط سیرک ایستاده بودیم.جلوی ما یک خانواده پرجمعیت ایستاده بودند.به نظر می رسید پول زیادی نداشتند.

شش بچه که همگی زیر دوازده سال بودند، لباس های کهنه ولی در عین حال تمیـز پوشیده بودنـد.بچه ها همگی با ادب بودند .دوتا دوتا پشت پدر و مادرشان، دست همدیگر را گرفته بودند و با هیجان در مورد برنامه ها و شعبده بازی هایی که قرار بود ببینند، صحبت می کردند.مادر بازوی شوهرش را گرفته بود و با عشق به او لبخند می زد.

وقتی به باجه بلیط فروشی رسیدند، متصدی باجه از پدر خانواده پرسید: چند عدد بلیط می خواهید؟

پدر جواب داد: لطفاً شش بلیط برای بچه ها و دو بلیط برای بزرگسالان.

متصدی باجه، قیمت بلیط ها را گفت. پدر به باجه نزدیکتر شد و به آرامی پرسید: ببخشید، گفتید چه قدر؟!

متصدی باجه دوباره قیمت بلیط ها را تکرار کرد.پدر و مادر بچه ها با ناراحتی زمزمه کردند.معلوم بود که مرد پول کافی نداشت.حتماً فکر می کرد که به بچه های کوچکش چه جوابی بدهد؟
ناگهان پدرم دست در جیبش برد و یک اسکناس بیست دلاری بیرون آورد و روی زمین انداخت.بعد خم شد، پول را از زمین برداشت، به شانه مرد زد و گفت: ببخشید آقا، این پول از جیب شما افتاد! مرد که متوجه موضوع شده بود، همان طور که اشک از چشمانش سرازیر می شد، گفت: متشکرم آقا.

مرد شریفی بود ولی درآن لحظه برای اینکه پیش بچه ها شرمنده نشود، کمک پدرم را قبول کرد.. .بعد از این که بچه ها داخل سیرک شدند، من و پدرم از صف خارج شدیم و به طرف خانه حرکت کردیم…

بهتر است ثروتمند زندگی کنیم تا اینکه ثروتمند بمیریم. (جانسون)

[پاسخ]

مجیـــــــــــــــــــــــــد دلبنـــــدمگفته :

دلم را سپردم به بنگاه دنیا

و هی آگهی دادم اینجا و آنجا

و هر روز برای دلم مشتری آمد و رفت

و هی این و آن سرسری آمد و رفت

ولی هیچکس واقعا دلم را تماشا نکرد

دلم قفل بود”کسی قلب مرا وا نکرد

یکی گفت:چرا این اتاق پر از دود و آه است؟

یکی گفت:چرا دیوارهایش سیاه است؟

یکی گفت:چرا نور اینجا کم است؟

وآن دیگری گفت:و انگار هر آجرش

پر از غم و غصه و ماتم است!

و رفتند و بعدش دلم ماند بی مشتری

و من تازه آنوقت گفتم:

خدایا تو قلب مرا میخری؟

و فردای آن روز خدا آمد و توی قلبم نشست

و در را بروی همه پشت خود بست

و من روی آن در نوشتم:

“ببخشید دیگر برای شما جا ندارم

از این پس بجز او کسی را ندارم”

[پاسخ]

مجیـــــــــــــــــــــــــد دلبنـــــدمگفته :

مادری دســـت در دستِ کودکش و چشـم در نگاهِ مردی غریــبه

پـدری پا به پـایِ همسـرش و دل در گرو اندامِ زن همســـایه

ایـن بود که کودک یـاد گرفت با تو ازدواج کند

اما ……. به او فـکر کند .!!!

[پاسخ]

مجیـــــــــــــــــــــــــد دلبنـــــدمگفته :

بعضی آدمها هستن با کارهای کوچیکشون….

مثلا راننده تاکسی که حتی اگر در ماشینش رو محکم ببندی بلند میگه

روز خوبی داشته باشی!

آدمهاییکه توی اتوبوس وقتی تصادفی چشم در چشمشون میشی

دستپاچه رو برنمیگردونن،لبخند میزنن و هنوز نگات میکنن.

آدمهاییکه حواسشون به بچه های خسته توی مترو هست و بهشون

جا میدن و گاهی بغلشون میکنن.

اونهاییکه دستی که برای تراکت دادن جلوشون دراز میشه رد نمیکنن

هرچی باشه با لبخند میگیرن.

دوسهاییکه بدون مناسبت کادو میخرن مثلا میگن این شال پشت ویترین

انگار مال تو بود.

آدمهاییکه اگه شیشه ماشین کولردارشون سرچهارراه بالا هم باشه

واسه خریدن گل نرگس پایین میارن.

آدمهای اس ام اسهای آخر شب که یادشون نمیره گاهی قبل از خواب

به دوستاشون یاداوری کنن چقدر عزیزن.

دوستای اس ام اسهای پر مهر و بی بهونه.

آدمهاییکه بعد از هر یادداشت غمگینی جوابی برات میفرستن که

یعنی در کنارت هستم.

کسانیکه غم هیچکس رو تاب نمیارن.

آدمهایی که حواسشون به گربه ها و پرندگان و درختان هست

کساییکه اگه تو کلاس تازه وارد باشی صندلی کنارشونو با لبخند

تعارف میکنن که غریبگی نکنی.

آدمهاییکه خنده رو از دیگران دریغ نمیکنن.

توی خیابون بستنی چوبی لیس میزنن و روی جدول لی لی میکنن.

همین آدما با همین کارای کوچیکشون ،

همینها هستن که دنیارو جای بهتری میکنن واسه زندگی…

[پاسخ]

ناشناس پاسخ در تاريخ مرداد ۱۲ام, ۱۳۹۲ ۱۰:۰۰:

قشنگ بوود…

[پاسخ]

مجیـــــــــــــــــــــــــد دلبنـــــدمگفته :

درین ســـــــــرای بــــی کسی ، کسی به در نمیزند

بــــــــه دشت پـــــــــــــــــــرملال ما ، پرنده پر نمیزند

یکی ز شــــــــب گـــــــــــرفتگان ، چراغ بر نمی کند

کســـــــــــــــی به کوچه سار شب، در سحر نمیزند

نشـــــــــــسته ایم در انتـــــــــظار این غبار بی سوار

دریغ کـــــــــــــز شبی چنـــــین ، سپیده سر نمیزند

گـــــــــذر گهی اســــت پرستم، که اندرو به غیر غم

یکــــــــی صلای آشنا، بــــــــــــــــــــه رهگذر نمیزند

دل خــــــــــــراب من دگـــــــــــــر خراب تر نمی شود

کــــــــــه خنجر غمت از ایـــــــــــن ، خرابتر نمی زند

چه چشم پاسخ است از این ، دریچه های بسته ات

برو که هیچکس نــــــدا، به گوش کـــــــــــر نمی زند

نــــــه سایه دارم و نـــــــــه پر، بیفکنندم و سزاست

اگــــــــــر نه بــــــــــــر درخت تر، کسی تبر نمی زند

[پاسخ]

مجیـــــــــــــــــــــــــد دلبنـــــدمگفته :

زندگی رقص واژگان است:

یکی به جرم تفاوت تنهاست و دیگری به جرم تنهایی متفاوت!

[پاسخ]

افشينگفته :

درد می کند هنوز جای دوست داشتنت…
دل من آرام بگــــــیر”
او بی تـــــــــــــــــو آرام است”

[پاسخ]

افشينگفته :

میمیرم از تصور انگشتانت در بین موهایش
دیگر نیستی برای نوازش موهایم.
خیالی نیست
از ته میزنمشان…

[پاسخ]

roseگفته :

انگشتت فقط جای یک حلقه دارد!!!
دلت را دست به دست میکنی برای چه؟؟؟؟

[پاسخ]

leyli پاسخ در تاريخ مرداد ۱۵ام, ۱۳۹۲ ۲۱:۳۴:

!!!!!ali bud .akhare hameye harfa hamine

[پاسخ]

roseگفته :

“عادت” چه طعم تلخی دارد وقتی ان را با عشق اشتباه میگیری………

[پاسخ]

پریچهر/17گفته :

وای که چه سایت محشری داری و چه کامنتای قشنگی…
اون صدای پرنده ها رو همه رو دانلود کردم واقعا ارامش بخش بودن
ولی دنیای ما این چیزا روحالیش نمیشه
اگه خودت اروم بودی که بودی
اگه نبودی دیازپامم ارومت نمیکنه

[پاسخ]

امیرحسینگفته :

شاید چیزه دیگه آرومت کنه!!!

[پاسخ]

ghazalگفته :

مثل همیشه فوق العاده بود اقا مسعود .
خسته نباشید .

[پاسخ]