آخرين مطالب
آخرین محصولات
عضویت در خبرنامه
آخرين نظرات سايت
موضوعات
ست دستبند 4 تایی مایا انگشتر استیل پروانه گردنبند زنجیری استیل الماسی
انگشتر مذهبی طلاروس انگشتر بوته گل رز انگشتر استیل شاین
گردنبند استیل شاین قرمز کیف پول 123 گردنبند فروهر اصل
   
محصولات فروشگاه عاشقانه سایت الون بوی
انگشتر استیل ورساچ انگشتر استیل lovely
پابند استیل پروانه دستبند قلب رنگی
انگشتر طرح کمربند کیف دستی MK
مینی نگین زن انگشتر طرح توپ مروارید
عسلگفته :

این روز ها هوای دلم هم بایییزیست…
این فصل رو دوسش دارم.خیلی ممنون.

[پاسخ]

masiگفته :

پاییر فصل دلداگی… فصل عاشقی… برگها ثانیه شماری میکنند تا پاییز فرا رسد
چون بهترین رویداد زندگیشان در این فصل رخ میدهد…
به عشق خود میرسند… برگ و باد و زمین…
پاییز فصل غم انگیز است… پایان عمر برگ
تنها فصلی که هم زیبایی و هم غم را به همراه دارد… فصل من … فصل پاییز
مرسی مسعودجان
زیبا… عالی… با احساس…

[پاسخ]

Mansourگفته :

باز پاییز است, اندکی از مهر پیداست ؛ حتی در این دوران بی‌مهری , باز هم پاییز زیباست

خیلی زیبا بود .

:)

[پاسخ]

لیلاگفته :

پاییز زیباترین فصلها
پادشاه زمان، حجاب جهان
گستره ی زیبای لباس عریانی
این بی مثال سربه خاک کشیده
پاییز
داستان آه های سرد سیستانی
داستان بغضهای کال پر معنا
واژه های زیبای ماتم
کس چنین تقدیری ندیده
کرده اش نوشته برسینه ی چاک و ظریف برگ بریده
از قید شاخ
پاییز
داستان رازهای خسته
قلب رسته از قید تعلق
پاییز
یک قدم را مانده تا محراب دوست
حبابی است نازک
آهی سرد و دردی کهنه دارد
فصل عشق مدرسه آزادی
پاییز
یک مهلت است
تا برگ خوابی بکند
یا خیالی بهر آینده
سرودش “خز” “خز” “خز” خشک
پاییز
آه نیم سرد و نیم گرم و
لبخندی آمیخته با شرم
و شرم پاییز سرافراز است
پاییز
مهر خاموشی است بر لب هراسان دریا
نه روی زرد بیداری است
روی زرد فال فلک است
پاییز
غربال جدایی تمنا و خواهش
از ایستادگی و سازش
فصل رسوایی ظاهر “زیباست”
بی یار و بی تمنایی ” تنهاست ”
کیومرث چراغی

[پاسخ]

ترانه پاسخ در تاريخ مهر ۱۵ام, ۱۳۹۱ ۱۶:۱۴:

غمـهــای جـانفــزای مـرا آورد به یاد

مرگ بهار و سبـزه و گل ، مرگ خرمی

مـــرگ امــیــدهای مــرا آورد به یاد

آن بـرگ کــز تــن شــــاخـی شــود جـدا

یــار ز مـــن جــدای مرا آورد به یاد

گلهـای بیـ وفـا کـه از ایـن بـاغ رفـتـه اند

دلــدار بیــــوفــــای مــرا آورد به یاد

کوهی که زیـر خیـمـه ابـر آرمـیده است

غـمـهــای دیـــرپای مــرا آورد به یاد

هـوهـوی تـلخ بــاد و هـیـاهـوی نـاودان

زاری و هـای هـای مــرا آورد به یاد

پاییز پیر زرد رخ این فصل غم پرست

غمهــا ، گذشته های مــرا آورد به یاد

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ مهر ۲۱ام, ۱۳۹۱ ۱۲:۵۰:

قشنگ بود ترانه جونم

[پاسخ]

ترانهگفته :

زندگی قافیه ی باران است…!

من اگر پاییزم…

و درختان امیدم همه بی برگ شدند،

تو بهاری..

و به اندازه ی باران خدا زیبایی…!

[پاسخ]

ترانهگفته :

پاییز که بیاید

عاشقانه ترین روزهای من در جشن زردی ها آغاز می شود

پاییز که بیاید

چشمان من با نگاهی از تو

غسل عشق داده می شود

پاییز که بیاید

من از نو

عاشق صدای پای مسافری از دور می شوم

پاییز که بیاید

شادی بخش ترین لبخند عاشقانه ام را

در اعماق وجودم برای تو حفظ خواهم کرد

پاییز که بیاید

دلم ناصبور تو را خواهد خواست

پاییز که بیاید

من در میان خش خش ممتد

برگهای خشکیده پاییزی

نشانی از طراوت تو خواهم خواست

پاییز که بیاید

عطر یاد تو در یاس های سفید کوچه امان

پیچک وار می پیچد

پاییز که بیاید

من با تو و بی تو خواهم بود

پاییز که بیاید

من دوباره و از سر نو عاشق تو خواهم شد

[پاسخ]

javadگفته :

زندگی قافیه باران است.من اگر پاییزم و درختان امیدم بی برگ،تو بهاری و به اندازه باران خدا زیبایی.

[پاسخ]

ملیحهگفته :

زرد است که لبریز حقایق شده است

تلخ است که با مرگ موافق شده است

عاشق نشدی وگرنه می فهمیدی …

پاییز ، بهاریست که عاشق شده است

[پاسخ]

ملیحهگفته :

از عمر همیشه حاصلم پاییز است

انگار که در آب و گلم پاییز است

در فصل غریبه ها مرا دفن نکن

تاریخ تولد دلم پاییز است !

[پاسخ]

ملیحهگفته :

باز پاییز است و آوای فرو افتادن هر برگ
باغ و باد و پچ پچ برگ چنار از دور
پنجه های التماس هر درخت خشک
آسمان و چشمه های فواره هایش کور
عصر و از آهنگ غم سرشار
باد و قیچی های ناپیدای او در کار
هر فرو افتادن برگی پیام مرگ
باز پاییز است و آوای فرو افتادن هر برگ

[پاسخ]

ملیحهگفته :

پاییز برگریز گریزان ز ماه و سال

بر سینه سپیده دم تو نوار خون

آویختند

با صبحگاه سرد تو فریاد گرم دوست

آمیختند

پاییز میوه سحری رنگ سخت وکال

واریز قصر اب تو در شامگاه سرخ

نقش امیدهای به آتش نشسته است

دم سردی نسیم تتو در باغ های لخت

فرمان مرگ بر تن برگ شکسته است

دروازه ها گشودی و تابوت های گل

از شهر ما گریخت

عطر هزار ساله امید های ما

بارنگ سرخ خون

بر خاک خشک ریخت

فردای برف ریز

پاییز

هنگام رویش گل یخ از کنار سنگ

ای ننگ ای درنگ

قندیل های یخ را

چه کسی ذوب می کند ؟

وین جام های می را چه کسی آورد به زنگ ؟

پاییز

ای آسمان رقص کلاغان خشک بال

گل خانه شکسته در شاخه های فقر

دراین شب سیاه که غم بسته راه دید

کو خوشه ستاره ؟

کو ابر پاره پاره ؟

کو کهکشان سنگ فرش تا مشرق امید ؟

وقتی سوار هست و همآورد گرد هست

برپهنه نبرد سمندر دلاوران

چوگان فتح را

امید برد هست

آویزهای غمزده برگهای خیس

وی روزهای گس

چون شد که بوسه هست و لب بوسه خواه نیست ؟

چون شد که دست هست و کس نیست دسترس ؟

در سرزمین ما

بیهوده نیست بلبل آشفته را نوا

در هیچ باغ مگر باغ ما سیاه

یک سرخ گل نمی شکفد با چنین صفا

یک سرگشت نیست چنین تیره و تباه

در جویبار اگرچه می دود الماس های تر

و آواز خویش را

می خواند پر سوزتر شبگیر رهگذر

لیکن در این زمان

بی مرد مانده ای پاییز

ای بیوه عزیز غم انگیز مهربان

[پاسخ]

ملیحهگفته :

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش

ابر ، با آن پوستین سرد نمناکش

باغ بی برگی

روز و شب تنهاست

با سکوت پاک غمناکش

ساز او باران ، سرودش باد

جامه اش شولای عریانی ست

ور جز اینش جامه ای باید

بافته بس شعله ی زر تا پودش باد

گو برید ، یا نروید ، هر چه در هر کجاکه خواهد

یا نمی خواهد

باغبانو رهگذاری نیست

باغ نومیدان

چشم در راه بهاری نیست

گر ز چشمش پرتو گرمی نمی تابد

ور به رویش برگ لبخندی نمی روید

باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست ؟

داستان از میوه های سر به گردونسای اینک خفته در تابوت

پست خاک می گوید

باغ بی برگی

خنده اش خونی ست اشک آمیز

جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن

پادشاه فصلها ، پاییز

[پاسخ]

نازنین پاسخ در تاريخ مهر ۱۵ام, ۱۳۹۱ ۱۹:۲۸:

مرسی ، این شعر اخوان ثالث خیلی طرفدار داره

[پاسخ]

ملیحهگفته :

در فصل برگریز
آمد
دلگیر
چونان غروب غمزده پاییز
و من ملال عظیمش را
در چشم های سیاهش خواندم
رفتیم
بی هیچ پرسشی و جوابی
وقتی سکوت بود
بعد زمان چه فاصله ای داشت
دیدم که جام جان افق پر شراب بود
من
درآن غروب سرد
مغموم و پر ز درد
با واژه سکوت
خواندم سرود زندگیم را

حمید مصدق

[پاسخ]

نازنینگفته :

پاییز آمدست که خود را ببارمت

پاییز لفظ دیگر”من دوست دارمت”

بر باد می دهم همه ی بود خویش را

یعنی تو را… به دست خودت می سپارمت

[پاسخ]

نازنینگفته :

نه بهار با هیچ اردیبهشتی

نه تابستان با هیچ شهریوری

ونه زمستان با هیچ اسفندی

اندازه پاییز به مذاق خیابانها خوش نیامد

پـائیز مــهری داشـت کـه بـــَر دل هـر خیـابان مـی نشست . . .

[پاسخ]

Atefeh پاسخ در تاريخ مهر ۱۵ام, ۱۳۹۱ ۲۲:۱۵:

زیبا بود.ممنون

[پاسخ]

نازنینگفته :

میان همهمه ی برگهای خشک پاییزی

فقط ما مانده ایم که هنوز از بهار لبریزیم

برای من که دلم چون غروب پاییز است

صدای گرم تو از دور هم دل انگیز است . . .

[پاسخ]

نازنینگفته :

یک پنجره از ابر بهارم لبریز

لبریزتر از غم غروب پاییز

در محکمه ام نوشت دنیا روزی

تبعید به غربت جنوب پاییز . . .

[پاسخ]

نازنینگفته :

بیا ای همنشین سرد پاییز / به آواهای شب هایم درآمیز

بیا ای رنگ مهتاب بلورین / تو شعری تازه در من برانگیز . . .

[پاسخ]

نازنینگفته :

برگ های پاییزی

سرشار از شعور ِ درخت اند

و خاطرات ِ سه فصل را بر دوش می کشند

آرام قدم بگذار ….

بر چهره ی تکیده ی آن ها

این برگها حُرمت دارند..

درد ِ پاییز ،درد ِ ” دانستن ” است

[پاسخ]

زیبــــــا پاسخ در تاريخ مهر ۱۵ام, ۱۳۹۱ ۲۰:۳۰:

آفرین .. همه نوشته هاتو دوست دارم

[پاسخ]

نازنین پاسخ در تاريخ مهر ۱۵ام, ۱۳۹۱ ۲۰:۴۸:

خواهش میکنم گلم دوست دارم

[پاسخ]

زیبــــــا پاسخ در تاريخ مهر ۱۵ام, ۱۳۹۱ ۲۱:۱۷:

فدای تــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو خودم تنهایی با برو بچ محلمون :دی

نازنینگفته :

براى همه پاییز با مهر شروع میشه

اما پاییز زندگى من

جایى شروع شد که مهر تو تموم شد . . .

[پاسخ]

زیبــــــا پاسخ در تاريخ مهر ۱۵ام, ۱۳۹۱ ۲۰:۲۹:

مرسی نازنین … برای من جایی شروع شد که مهر تو تموم شد….
اینروزها هوای دلم هم پاییزیست…
و این روزها به راستی چه بد هوای دلم هم پاییزیست

[پاسخ]

ترانه پاسخ در تاريخ مهر ۱۵ام, ۱۳۹۱ ۲۲:۱۴:

من اوایل مهر ماه متولد شدم
تو اواخرش
روز اول مهر دیدمت
مهر ماه با هم آشنا شدیم
عشقمون با مهر جون گرفت …
.
و این روزها به راستی چه بد هوای دلم هم پاییزیست

[پاسخ]

نازنین پاسخ در تاريخ مهر ۱۵ام, ۱۳۹۱ ۲۲:۳۹:

بگمانم تو که متولد اول مهری نماد کاملی از مهر و محبتی و اونیکه آخرشه بویی از مهر نبرده ….

[پاسخ]

Atefehگفته :

پاییز زندگى من

جایى شروع شد که مهر تو تموم شد . . .

[پاسخ]

زیبــــــاگفته :

می شود باز هم زندگی کرد

گرچه دلهای مردم غمین است

میشود خنده زد باصفا بود

در جهانی که نامش زمین است

می شود با دوچشم زمینی

لحظه ای آسمان را نظر کرد

با گل یاس بوئید شب را

این دل مرده را زنده تر کرد

می شود رفت و با ردپائی

ثبت شد بر دل سنگ جاده

یا شبی شعله ای شد به خلوت

خلوتی روشن و پاک و ساده

می شود باز از کوچه باغی

دائم آواز دلدادگی خواند

نامه هائی چه لبریز از عشق

دور از شهر آلودگی خواند

می شود سکه عاشقی را

تا به روز پریشانی اندوخت

لیک آنسوی هر سکه ای هست

نکته هائی که نازکتر از موست

می شود غصه ها را ورق زد

چون کتابی در آغوش تقدیر

زندگی هم اگر سخت اگر خوش

می رسد سر اگر زود اگر دیر

می شود خنده زد با صفا بود

گرچه دلهای مردم غمین است

می شود بازهم زندگی کرد

در جهانی که نامش زمین است

[پاسخ]

میلادگفته :

خیسه خیس زیر بارون/لیزه لیز زیر پامون
دنیا داره یادش میره مارو آروم آروم

[پاسخ]

مریمگفته :

پاییز را دوست دارم…

بخاطر غریب و بی صدا آمدنش

بخاطر رنگ زرد زیبا و دیوانه کننده اش

بخاطر خش خش گوش نواز برگ هایش

بخاطر صدای نم نم باران های عاشقانه اش

بخاطر

رفتن و رفتن… و خیس

شدنزیر باران هایپاییزی بخاطر بوی مست

کننده خاک باران خورده کوچه ها بخاطر

غروب های نارنجی و دلگیرش بخاطر

شب های سرد و طولانی اش بخاطر

تنهایی

و دلتنگی های پاییزی ام

بخاطر پیاده روی های شبانه ام

بخاطر بغض های سنگین انتظار

بخاطراشک های بی صدایم

بخاطرسالهاخاطرات پاییزی ام

بخاطرمعصومیت کودکی ام

بخاطر نشاط نوجوانی ام

بخاطر

تنهایی جوانی ام بخاطر

اولین نفس هایم بخاطر

اولین گریه هایم بخاطر

اولین خنده هایم بخاطر

دوباره متولد شدن

بخاطر

رسیدن به نقطه شروع سفر

بخاطریک سال دورتر شدن از آغاز راه

بخاطریک سال نزدیک تر شدن به پایان راه

بخاطرغریبانه و بی صدا رفتنش پاییز را دوست دارم،

بخاطرخود پاییزو من عاشقانه پاییز را دوست دارم…

[پاسخ]

دختر پشت کنکوریگفته :

هوای دلم پاییزیست
امروزسالگردمرگ یه عاشق، عاشقی که چون عشقش نخواستش خودش روبه آتیش کشید
مهدی جان من هرگزتوی زندگیم واسه کسی بدی نخواستم اماحالامیخوام واسه اون میخوام که همیشه حسرت بخوره میخوام تاابدچشماش مثل چشمای مادروخواهرات گریون باشه روحت شاد

هرگزگمان مبر ز خیال توغافلم ؛ گرمانده ام خموش خدا داندودلم

[پاسخ]

دختر بارونگفته :

باران که میبارد
چشمانم خیس نگاه توست
وابرها
صورتک هایی بر آسمان دلتنگی ام
که با امتداد خاکستریشان
به آسمان فخر میفروشند
و باران تنها میبارد
و باران تنها به خاطر تو میبارد…

[پاسخ]

پسر آفتابگفته :

این روزها …
دلم هوای صدایت را میکند
در این پاییز سوت و کور
پر از زمزمه باد در دستان پینه بسته درختان زرد
تنها امید شنیدن صدای شکستن برگ ها
در زیر قدم های تو
مرا به انتظار
در مقابل این پنحره شیشه ای و نورانی مینشاند..
و باران تنها به خاطر تو همچنان میبارد..!

[پاسخ]

naziگفته :

نه بهار با هیچ اردیبهشتی ,

نه تابستان با هیچ شهریوری ,

ونه زمستان با هیچ اسفندی ,

اندازه پـایـیز به مذاق خیـابـانها خــــوش نیـامــد ,

پـائیز مــهری داشـت کـه بـــَر دل هـر خیـابان مـی نشست …

[پاسخ]