آخرين مطالب
آخرین محصولات
عضویت در خبرنامه
آخرين نظرات سايت
موضوعات
ست دستبند 4 تایی مایا انگشتر استیل پروانه گردنبند زنجیری استیل الماسی
انگشتر مذهبی طلاروس انگشتر بوته گل رز انگشتر استیل شاین
گردنبند استیل شاین قرمز کیف پول 123 گردنبند فروهر اصل

دوستی میگفت خیلی سال پیش که دانشجو بودم بعضی از اساتید عادت به حضور و غیاب داشتند، تعدادی هم برای محکم کاری دوبار این کارو انجام می دادند، ابتدا و انتهای کلاس، طوری که مجبور باشی تمام ساعت را سر کلاس بشینی.
هم رشته ای داشتم که شیفته ی یکی از دختران هم دوره اش بود.
هر وقت این خانم سر کلاس حاضر بود و حتی اگر نصف کلاس غایب بودند، جناب مجنون می گفت: استاد! همه حاضرند! هیچ کس غایب نیست! و بالعکس، اگر تنها غایب کلاس این خانم بود و بس، جناب مجنون می گفت: استاد! امروز همه غایبند و هیچ کس کلاس نیامده! در اواخر دوران تحصیلی با هم ازدواج کردند و دورادور می شنیدم که بسیار خوب و خوش هستند و زندگی شرینی با هم دارند.
امروز خبر دار شدم که اگهی ترحیم بانو را با این مضمون چاپ کرده است:
هیچ کس زنده نیست… همه مرده اند…

موضوع : داستان عاشقانه, داستان کوتاه
نویسنده :   ,   ۳۳ ديدگاه  ,   تاریخ ارسال : ۱۳ بهمن, ۱۳۹۱  , 
   
محصولات فروشگاه عاشقانه سایت الون بوی
انگشتر استیل ورساچ انگشتر استیل lovely
پابند استیل پروانه دستبند قلب رنگی
انگشتر طرح کمربند کیف دستی MK
مینی نگین زن انگشتر طرح توپ مروارید
سمیراگفته :

واقعا قشنگ بود.مرسی!

رفتنت تجربه ای است سخت ؛

اما معصوم…!!!

مانند :

افتادن برگ…

رنگ پائیز…

ویا خندیدن غم…!!!

[پاسخ]

لیلاگفته :

:-( آخــــــــــی نــــــازی…

[پاسخ]

atenaگفته :

سلام مسعودجان بازم مثل همیشه عالی

[پاسخ]

نازنینگفته :

در انتظار هیچ کس نیستم
اما (!)
.
.
.
.
.
.
.
.
.

هنوز وقتی نویز موبایل روی اسپیکر می افتد . . .

دلم می لرزد ! ! !

شاید ” تو ” باشی . . .

[پاسخ]

علیرضا پاسخ در تاريخ بهمن ۱۴ام, ۱۳۹۱ ۲۲:۰۵:

آخ آخ دمت گرم…
خیلی این حالت برام اتفاق میفته…..

[پاسخ]

نازنینگفته :

گذشته ی من گذشت…

حتی می توانم بگویم درگذشت!!!

و من برایش ماهها و روزها سوگواری و سکوت کردم…

خاطراتم را زیر و رو کردم و ای کاش های فراوان گفتم…!

ولی دیگر بس است!

من به شروعی دیگر می اندیشم

و به شروع زندگی دیگر…

[پاسخ]

نازنینگفته :

زیادی صاف نباش

آدم هــــا عــــادتـــــ دارنــر در جـــاده های صافـــــ؛

بیشــتـر مـــانـور دهنــد . . .

[پاسخ]

نازنینگفته :

با من مدارا کن
بعدها ,
دلت برایم
تنگ خواهد شد !

[پاسخ]

نازنینگفته :

تـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو
تلخ گذشتی
نه تلخ بودنت درد داشت
نه گذشتن ات
دیگر (تو) شدن ات غیر قابل تحمل بود.

[پاسخ]

نازنینگفته :

در من مردی هست
که به این زودی ها
از او با خبر نخواهد شد کسی…
آپارتمانی هستم که درش
با کلید که نه!
با لگد همسایه ها باز می شود…!!

[پاسخ]

نازنینگفته :

این روزها
گیج می خورمــ
مدامــ حول انجماد تن
و به هزار ترفند
اثبات می کنمــ
.

.
.
.
.
.
.
.
معلوماتــ و مجهولاتمــ را
که شناسایی کرده باشمــ
هویتــ نا معلومم را …

[پاسخ]

نازنینگفته :

تـــــــــــــو نیستی
اما منــ برایتــ چای می ریزمــ
دیروز هم که نبودیــ
برایتـــ بلیط سینما گرفتمــ
دوستــ داری بخند
دوستــ داری گریه کنــ
و یا دوستــ داری
مثل آینه مبهوت باشــ
مبهوتــ منــ و دنیای کوچکمــ
دیگر چه فرق می کند
باشیــ یا نباشیــ
منــ با تو زندگی می کنمــ….

[پاسخ]

نازنینگفته :

تویی که میگی:
دیگه مثل من پیدا نمیکنى !
واقعا فکر میکنى بعد از تو ، دنبال یکى مثل تو میگردم !؟

[پاسخ]

نازنینگفته :

رخ به رخ که شدیم
مــن مات شدم و تــو …
چون پادشاهی که از اینگونه فتحهــا زیاد دیده است
بی اهمیتـــــــ رد شدی …

[پاسخ]

نازنینگفته :

جانباز چند درصد است؟؟
او که در حادثه ی عـــشـــق ،
قــــــلب و غــــرور خود را از دست داده است ؟

[پاسخ]

نازنینگفته :

گاهی دلم میخواهد
وحشــیانه غرورت را
پاره کنم!
قلب ترا
در مشتم بگیرم
و بفـشارم
تا حال مرا لحظه ایی بفهمی…!

[پاسخ]

نازنینگفته :

یه بار گفتم دوست دارم…هزار بار میگم غلط کردم!

[پاسخ]

نازنینگفته :

می ترسم آنقــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدر نیایی…

آنقــدر نَبــودنــت از در و دیــوار بِبـــارد،

کِـــه غـَـریبـِـه هـــای شَهـــر مَحـــرم اَســرار شَــونــد…

[پاسخ]

نازنینگفته :

من را به تخت ببندید و تنهایم بگذارید

هر چقد هم نالیدم و فریاد زدم

ب سراغم نیایید

من دارم اورا ترک می کنم

[پاسخ]

نازنینگفته :

آقای شهردار

لطفا بگویید اینقدر عوض نکنند

رنگ و روی این شهرِ لعنتی را !

این پیاده رو ها

میدان ها، …

رنگِ این دیوارها …..

خاطراتم دارند از بین میروند…..

[پاسخ]

نازنینگفته :

بنشین چایی تازه دم است

ب زندگی ام دوباره خوش آمدی

ب احترام آمدنت

کلاهی را ک بر سرم گذاشتی

برمیدارم

[پاسخ]

نازنینگفته :

مـَטּ هیچـ ـوَقتــ اَز اینکہ تو را با کَســِ دیگَرے مےبینَمــ حسودے نمےکُنَمــ…

یاد گِرِفتَمــ کہ
☩اَسبابــ بازیــ ـهایَمـ☩ را بِـבهَمـ بهـ بَدبَخــ بیچارهـ ـهآ..

[پاسخ]

عاشق بارانگفته :

اگه یکی بشه همه کست اینجوری میشه

[پاسخ]

علیرضاگفته :

نه صدایش را نازک می کرد…
و نه دستانش را “آردی”…
از کجا باید به “گرگ” بودنش شک میکردم؟!!

[پاسخ]

مجیدگفته :

ﺩﺭ ﺻﺪﺍ ﮐﺮﺩﻥ ﻧﺎﻡ ﺗــــــﻮ، ﯾﮏ “ ﮐــــــﺠﺎﯾے ” ﭘﻨﻬﺎﻥ ﺍﺳﺖ…
.
.
.
ﯾﮏ “ ﮐـــــــﺎﺵ ﻣﻰ ﺑﻮﺩے”
ﯾﮏ ” ﮐـــــﺎﺵ ﺑﺎﺷے…

[پاسخ]

مجیدگفته :

فاصله هر چقدر هم کوچیک باشه …
بزرگه …
به اسپیس کیبوردت نگاه کن …..

[پاسخ]

مجیدگفته :

خدا را دوست بدار….
حداقلش اینه که یکی رو دوست داری که روزی به اون میرسی

[پاسخ]

مجیدگفته :

ﻧﻮﻥ ﻭ ﭘﻨﯿﺮ ﻭ ﻫﻖﻫﻖ ﺳﻔﺮﻩ ﺳﺮﺩ ﻋﺎﺷﻖ
ﻧﻮﻥ ﻭ ﭘﻨﯿﺮ ﻭ ﻓﻨﺪﻕ ﺭﺧﺖ ﻋﺰﺍ ﺗﻮ ﺻﻨﺪﻭﻕ
ﻧﻮﻥ ﻭ ﭘﻨﯿﺮ ﻭ ﺣﻠﻮﺍ ﺳﻮﺧﺘﻪ ﺣﺮﯾﺮ ﺩﺭﯾﺎ
ﻧﻮﻥ ﻭ ﭘﻨﯿﺮ ﻭ ﮔﺮﺩﻭ ﻗﺼﻪ ﺷﻬﺮ ﺟﺎﺩﻭ
ﻧﻮﻥ ﻭ ﭘﻨﯿﺮ ﻭ ﺑﺎﺩﻭﻡ ﯾﮏ ﻗﺼﻪ ﻧﺎﺗﻤﻮﻡ
ﻧﻮﻥ ﻭ ﭘﻨﯿﺮ ﻭ ﺳﺒﺰﯼ ﺗﻮ ﺑﯿﺶ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻣﯽﺍﺭﺯﯼ
ﭘﺎﯼ ﻫﻤﻪ ﮔﻠﺪﺳﺘﻪﻫﺎ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺍﻋﺪﺍﻡ ﺻﺪﺍ
ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﻣﺮﮒ ﮔﻞ ﺳﺮﺥ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩﻫﺎ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩﻫﺎ
ﺣﺮﯾﻖ ﺳﺒﺰ ﺟﻨﮕﻠﻬﺎ ﺑﺪﺳﺖ ﮐﺒﺮﯾﺖ ﺟﻨﻮﻥ
ﺍﺯ ﮐﺎﺷﯽﻫﺎﯼ ﺁﺑﯿﻤﻮﻥ ﺳﺮﺯﺩﻩ ﻓﻮﺍﺭﻩ ﺧﻮﻥ
ﻧﻮﻥ ﻭ ﭘﻨﯿﺮ ﻭ ﺑﺎﺩﻭﻡ ﯾﮏ ﻗﺼﻪ ﻧﺎﺗﻤﻮﻡ
ﻧﻮﻥ ﻭ ﭘﻨﯿﺮ ﻭ ﺳﺒﺰﯼ ﺗﻮ ﺑﯿﺶ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻣﯽﺍﺭﺯﯼ
ﻗﺼﻪ ﺟﺎﺩﻭﮔﺮ ﺑﺪ ﮐﻪ ﺍﺯ ﮐﺘﺎﺑﻬﺎ ﻣﯿﻮﻣﺪ
ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﺮ ﻣﻨﺒﺮ ﺧﻮﻥ ﻋﺎﺷﻖﻫﺎ ﺭﻭ ﮔﺮﺩﻥ ﻣﯽﺯﺩ
ﮐﻨﺎﺭ ﺷﻬﺮ ﺁﯾﻨﻪ ﺟﻨﮕﻞ ﺳﺒﺰ ﺷﯿﺸﻪ ﺑﻮﺩ
ﺑﺮﺍﯼ ﮔﯿﺲﮔﻼﺑﺘﻮﻥ ﺍﻭﻥ ﺭﻭﺯ ﻣﺜﻞ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﻮﺩ
ﭘﻮﻧﻪ ﻣﯽﺭﯾﺨﺖ ﺗﻮ ﺩﺍﻣﻨﺶ ﺗﺎ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﭼﺎﺩﺭ ﮐﻨﻪ
ﻣﯽﺭﻓﺖ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺑﻮﯼ ﻋﻠﻒ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﻬﺮ ﺭﻭ ﭘﺮ ﮐﻨﻪ
ﻏﺎﻓﻞ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺭﺍﻫﺶ ﺭﻭ ﺟﺎﺩﻭﮔﺮ ﺩﺯﺩﯾﺪﻩ ﺑﻮﺩ
ﺭﻭﺻﻮﺭﺕ ﺧﻮﺭﺷﯿﺪ ﺧﺎﻧﻢ ﺧﻂ ﺳﯿﺎﻩ ﮐﺸﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩ
ﺁﻫﺎﯼ، ﺁﻫﺎﯼ ﯾﮑﯽ ﺑﯿﺎﺩ ﯾﻪ ﺷﻌﺮ ﺗﺎﺯﻩﺗﺮ ﺑﮕﻪ
ﺑﺮﺍﯼ ﮔﯿﺲﮔﻼﺑﺘﻮﻥ ﺍﺯ ﻣﺮﮒ ﺟﺎﺩﻭﮔﺮ ﺑﮕﻪ
ﺍﺯ ﻣﺮﮒ ﺟﺎﺩﻭﮔﺮ ﺑﺪ ﮐﻪ ﺍﺯ ﮐﺘﺎﺑﻬﺎ ﻣﯿﻮﻣﺪ
ﻧﻮﻥ ﻭ ﭘﻨﯿﺮ ﻭ ﺑﺎﺩﻭﻡ ﯾﮏ ﻗﺼﻪ ﻧﺎﺗﻤﻮﻡ
ﻧﻮﻥ ﻭ ﭘﻨﯿﺮ ﻭ ﺳﺒﺰﯼ ﺗﻮ ﺑﯿﺶ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻣﯽﺍﺭﺯﯼ
ﭼﺸﻢﻫﺎﯼ ﮔﯿﺲﮔﻼﺑﺘﻮﻥ ﭼﯿﺰﯼ ﺑﺠﺰ ﺷﺐ ﻧﻤﯽﺩﯾﺪ
ﻫﻮﺍ ﻧﺒﻮﺩ ﻧﻔﺲ ﻧﺒﻮﺩ ﻗﺼﻪ ﺑﻪ ﺁﺧﺮ ﻧﺮﺳﯿﺪ
ﻗﺼﻪﻫﺎﯼ ﻣﺎﺩﺭﺑﺰﺭﮒ ﺁﯾﯿﻨﻪ ﺧﻮﺩ ﻣﻨﻪ
ﻃﻠﺴﻢ ﺟﺎﺩﻭﮔﺮ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺎ ﺩﺳﺘﻬﺎﯼ ﺗﻮ ﺑﺸﮑﻨﻪ
ﺑﺎ ﺩﺳﺘﻬﺎﯼ ﺭﻓﺎﻗﺘﺖ ﺗﺎﺭﯾﮑﯽ ﻭﺣﺸﺖ ﻧﺪﺍﺭﻩ
ﻧﻮﺭﯼ ﮐﻪ ﺣﺮﻑ ﺁﺧﺮﻩ ﺑﻪ ﻗﺼﻪﻣﻮﻥ ﭘﺎ ﻣﯽﺯﺍﺭﻩ
ﺣﯿﻔﻪ ﮐﻪ ﺷﻬﺮ ﺁﯾﻨﻪ ﺳﯿﺎﻩ ﺑﺸﻪ ﺣﺮﻭﻡ ﺑﺸﻪ
ﻗﺼﻪ ﺗﻮ ﻗﺼﻪ ﻣﻦ ﺍﯾﻨﺠﻮﺭﯼ ﻧﺎﺗﻤﻮﻡ ﺑﺸﻪ
ﺁﻫﺎﯼ، ﺁﻫﺎﯼ ﯾﮑﯽ ﺑﯿﺎﺩ ﯾﻪ ﺷﻌﺮ ﺗﺎﺯﻩﺗﺮ ﺑﮕﻪ
ﺑﺮﺍﯼ ﮔﯿﺲﮔﻼﺑﺘﻮﻥ ﺍﺯ ﻣﺮﮒ ﺟﺎﺩﻭﮔﺮ ﺑﮕﻪ
ﺍﺯ ﻣﺮﮒ ﺟﺎﺩﻭﮔﺮ ﺑﺪ ﮐﻪ ﺍﺯ ﮐﺘﺎﺑﻬﺎ ﻣﯿﻮﻣﺪ
ﺁﻫﺎﯼ، ﺁﻫﺎﯼ ﯾﮑﯽ ﺑﯿﺎﺩ ﯾﻪ ﺷﻌﺮ ﺗﺎﺯﻩﺗﺮ ﺑﮕﻪ
ﺑﺮﺍﯼ ﮔﯿﺲﮔﻼﺑﺘﻮﻥ ﺍﺯ ﻣﺮﮒ ﺟﺎﺩﻭﮔﺮ ﺑﮕﻪ
ﺍﺯ ﻣﺮﮒ ﺟﺎﺩﻭﮔﺮﺑﮕﻪ
ﺗﺎ ﺷﻌﺮ ﮔﯿﺲﮔﻼﺑﺘﻮﻥ ﯾﻪ ﺷﻌﺮ ﭘﺮ ﺍﻣﯿﺪ ﺑﺎﺷﻪ
ﺁﯾﯿﻨﻪﻫﺎﯼ ﺗﻮ ﺑﻪ ﺗﻮ ﻫﺮ ﮐﺪﻭﻣﺶ ﺧﻮﺭﺷﯿﺪ ﺑﺎﺷﻪ
ﺁﻫﺎﯼ، ﺁﻫﺎﯼ ﯾﮑﯽ ﺑﯿﺎﺩ ﯾﻪ ﺷﻌﺮ ﺗﺎﺯﻩﺗﺮ ﺑﮕﻪ
ﺑﺮﺍﯼ ﮔﯿﺲﮔﻼﺑﺘﻮﻥ ﺍﺯ ﻣﺮﮒ ﺟﺎﺩﻭﮔﺮ ﺑﮕﻪ
ﺍﺯ ﻣﺮﮒ ﺟﺎﺩﻭﮔﺮ ﺑﺪ ﮐﻪ ﺍﺯ ﮐﺘﺎﺑﻬﺎ ﻣﯿﻮﻣﺪ
ﻧﻮﻥ ﻭ ﭘﻨﯿﺮ ﻭ ﻓﻨﺪﻕ ﺭﺧﺖ ﻋﺰﺍ ﺗﻮ ﺻﻨﺪﻭﻕ
ﻧﻮﻥ ﻭ ﭘﻨﯿﺮ ﻭ ﺳﺒﺰﯼ ﺗﻮ ﺑﯿﺶ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻣﯽﺍﺭﺯﯼ

[پاسخ]

مجیدگفته :

پس از اَفرینش اَدم خدا گفت به او: نازنینم اَدم….
با تو رازی دارم !..
اندکی پیشتر اَی ..
اَدم اَرام و نجیب ، اَمد پیش !!.
… زیر چشمی به خدا می نگریست !..
محو لبخند غم آلود خدا ! .. دلش انگار گریست .
نازنینم اَدم!!. ( قطره ای اشک ز چشمان خداوند چکید ) !!!..
یاد من باش … که بس تنهایم !!.
بغض آدم ترکید ، .. گونه هایش لرزید !!
به خدا گفت :
من به اندازه ی ….
من به اندازه ی گلهای بهشت …..نه …
به اندازه عرش ..نه ….نه
من به اندازه ی تنهاییت ، ای هستی من ، .. دوستدارت هستم !!
اَدم ،.. کوله اش را بر داشت
خسته و سخت قدم بر می داشت !…
راهی ظلمت پر شور زمین ..
زیر لبهای خدا باز شنید ،…
نازنینم اَدم !… نه به اندازه ی تنهایی من …
نه به اندازه ی عرش… نه به اندازه ی گلهای بهشت !…
که به اندازه یک دانه گندم ، تو فقط یادم باش !!!!

[پاسخ]

مجیدگفته :

ای آسمان زیبای امشب دلم گرفته
از های و هوی دنیا امشب دلم گرفته
یک سینه غرق مستی دارد هوای باران
از این خراب رسوا امشب دلم گرفته
امشب خیال دارم تا صبح گریه کردن
شرمنده ام خدایا امشب دلم گرفته
خون دل شکسته بر دیدگان نشسته
باید شود هویدا امشب دلم گرفته
ساقی عجب صفایی دارد پیاله ی تو
پرکن به جان عزیزت امشب دلم گرفته
گفتی خیال بس کن فرمایشت متین است
فردا به چشم اما امشب دلم گرفته✔

[پاسخ]

ghazalگفته :

من نمیتوانم باور کنم
همه اش فکر میکنم خواب میبینم …
اخر چطور ممکن است
مگر میشود از دریا ها عبور کرد؟؟
یا از اب گذشت و خیس نشد؟
ما تمام این کارها را کردیم
حتی از کوه هم پرت شدیم و خراشی بر نداشتیم …
احمق ما مرده ایم !!

[پاسخ]

ghazalگفته :

همه از مرگ می ترسند ،
من از زندگی سمج خودم …

[پاسخ]

ghazalگفته :

دیر امدی !
ببین چه عشق بازی با شکوهی ست بین من و موریانه های گورستان!

[پاسخ]