آخرين مطالب
آخرین محصولات
عضویت در خبرنامه
آخرين نظرات سايت
موضوعات
ست دستبند 4 تایی مایا انگشتر استیل پروانه گردنبند زنجیری استیل الماسی
انگشتر مذهبی طلاروس انگشتر بوته گل رز انگشتر استیل شاین
گردنبند استیل شاین قرمز کیف پول 123 گردنبند فروهر اصل

دی (جدی) دهمین ماه سال هجری خورشیدی است و ۳۰ روز می‌باشد. در تقویم هجری خورشیدی این ماه از روز ۲۷۷م تا ۳۰۶م می‌باشد.

شخصیت‌ متولدین‌ دی‌ ماه‌ یکی‌ از با ثبات‌ترین‌ و عمدتا جدی‌ترین‌ها در منطقه‌ البروج‌ به‌ حساب‌ می‌آید. این‌ افراد انعطاف‌ناپذیر و مستقل‌ دارای‌ ویژگی‌های‌ اصیل‌ و ارزشمند زیادی‌ هستند. آنها ذاتا افرادی‌ با اعتماد به‌ نفس‌، مطمئن‌، مصمم‌، با اراده‌، یک‌ دنده‌، خونسرد و آرام‌ هستند. آنها سخت‌ کوش‌، جدی‌، پرکار، زرنگ‌، هوشیار، زیرک‌، واقع‌ بین‌، اهل‌ عمل‌، متعهد، با استقامت‌، ثابت‌ قدم‌، با پشتکار، پی‌ گیر و به‌ شدت‌ محتاط هستند و برای‌ رسیدن‌ به‌ اهداف‌ و مقاصدشان‌ آنقدر پافشاری‌ و سماجت‌ به‌ خرج‌ می‌دهند که‌ به‌ نتیجه‌ مطلوب‌ برسند. از آنجایی‌ که‌ آنها زحمت‌ کش‌ و قابل‌ اعتماد هستند، تقریبا در هر حرفه‌ ای‌ که‌ عهده‌دار می‌شوند، موفق‌ و سربلند ازآن‌ بیرون‌ می‌آیند. آنها به‌ راحتی‌ تمام‌ طرح‌ها و برنامه‌ های‌ نیمه‌ تمام‌ را با موفقیت‌ به‌پایان‌ می‌رسانند و آن‌ چنان‌ لیاقتی‌ از خود نشان‌ می‌دهند که‌ در هر محلی‌ ستون‌ ومحور اصلی‌ به‌ شمار می‌آیند.

متولدین دی ماه، تولدتون مبارک!

برای بزرگ نمایی بر روی تقویم مورد نظر کلیک کنید…

دانلود همه ی تقویم ها در یک فایل فشرده به صورت یکجا | حجم = ۳/۴۸ مگابایت

موضوع : گالری عکس
نویسنده :   ,   ۳۲ ديدگاه  ,   تاریخ ارسال : ۴ دی, ۱۳۹۱  , 
   
محصولات فروشگاه عاشقانه سایت الون بوی
انگشتر استیل ورساچ انگشتر استیل lovely
پابند استیل پروانه دستبند قلب رنگی
انگشتر طرح کمربند کیف دستی MK
مینی نگین زن انگشتر طرح توپ مروارید
دختر بارونگفته :

جالب و دیدنی بودن …مرسی آقا مسعود

[پاسخ]

سیناگفته :

خوشم آمد جالب بود

[پاسخ]

پرنیانگفته :

سومی ویکی مونده به آخری رو خیلی دوست دارم. مرسی

[پاسخ]

مجییییدگفته :

ﻭ ﭼﻨﯿﻦ ﮔﻔﺖ ﺧﺪﺍ …ﻧﺎﺯﻧﯿﻨﻢ ﺁﺩﻡ …
ﺑﺎ ﺗﻮ ﺭﺍﺯﯼ ﺩﺍﺭﻡ ….ﺍﻧﺪﮐﯽ ﭘﯿﺸﺘﺮ ﺁ …
ﺁﺩﻡ ﺁﺭﺍﻡ ﻭ ﻧﺠﯿﺐ ﺁﻣﺪ ﭘﯿﺶ …
ﺯﯾﺮ ﭼﺸﻤﯽ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﻣﯽ ﻧﮕﺮﯾﺴﺖ …
ﻣﺤﻮ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﻏﻢ ﺁﻟﻮﺩ ﺧﺪﺍ … ﺩﻟﺶ ﺍﻧﮕﺎﺭ ﮔﺮﯾﺴﺖ …
” ﻧﺎﺯﻧﯿﻨﻢ ﺁﺩﻡ ..” ﻗﻄﺮﻩ ﯼ ﺍﺷﮏ ﺯ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ
ﭼﮑﯿﺪ …
” ﯾﺎﺩ ﻣﻦ ﺑﺎﺵ ﮐﻪ ﺑﺲ ﺗﻨﻬﺎﯾﻢ “…
ﺑﻐﺾ ﺁﺩﻡ ﺗﺮﮐﯿﺪ … ﮔﻮﻧﻪ ﻫﺎﯾﺶ ﻟﺮﺯﯾﺪ …
ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﮔﻔﺖ :ﺧﺪﺍ!ﻣﻦ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﯼ …
ﻣﻦ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﯼ ﮔﻞ ﻫﺎﯼ ﺑﻬﺸﺖ
ﻧﻪ! ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﯼ ﻋﺮﺵ.. ﻧﻪ !ﻧﻪ !
ﻣﻦ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﯼ ﺗﻨﻬﺎﯾﯿﺖ ﺍﯼ ﻫﺴﺘﯽ ﻣﻦ..
ﺩﻭﺳﺘﺪﺍﺭﺕ ﻫﺴﺘﻢ …
ﮐﻮﻟﻪ ﺍﺵ ﺭﺍ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ..ﺧﺴﺘﻪ ﻭ ﺳﺨﺖ ﻗﺪﻡ ﺑﺮ ﻣﯽ
ﺩﺍﺷﺖ …
ﺭﺍﻫﯽ ﻇﻠﻤﺖ ﭘﺮﺷﻮﺭ ﺯﻣﯿﻦ … ﻃﻔﻠﮑﯽ ﺑﻨﺪﻩ ﯼ ﻏﻤﮕﯿﻦ ﺁﺩﻡ !
ﺩﺭ ﻫﻤﺎﻥ ﻟﺤﻈﻪ ﯼ ﺟﺎﻧﮑﺎﻩ ﻫﺒﻮﻁ ..
ﺯﯾﺮ ﻟﺐ ﻫﺎﯼ ﺧﺪﺍ ﺑﺎﺯ ﺷﻨﯿﺪ :
” ﻧﺎﺯﻧﯿﻨﻢ ﺁﺩﻡ .. ﻧﻪ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﯼ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﻣﻦ .. ﻧﻪ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﯼ
ﻋﺮﺵ ..
ﻧﻪ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﯼ ﮔﻞ ﻫﺎﯼ ﺑﻬﺸﺖ …
ﮐﻪ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﯼ ﯾﮏ ﺩﺍﻧﻪ ﯼ ﮔﻨﺪﻡ ، ﺑﻨﺪﻩ ﻣﻦ ..
ﯾﺎﺩﻡ ﺑﺎﺵ ..ﻧﺎﺯﻧﯿﻨﻢ ﺁﺩﻡ ..
ﻧﺒﺮﯼ ﺍﺯ ﯾﺎﺩﻡ

[پاسخ]

لیلاگفته :

بسیار زیبا دوست میداشتم مرســـــــــــــــی

[پاسخ]

مجییییدگفته :

ﺁﻫﺎﯼ ﻧﯿﻤﮑﺖ ﻫﺎ !!!
ﺑﯿﻬﻮﺩﻩ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺍﯾﺪ …
ﺁﻧﮑﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﻣﯽ ﺁﻣﺪ ﺭﻓﺖ

[پاسخ]

مجییییدگفته :

ﻓﻘﻂ ﺑﺎﺵ .…
ﻫﻤﯿﻦ ﮐﻪ ﻫﺴﺘﯽ ﮐﺎﻓﯿﺴﺖ!…
ﺩﻭﺭ ﺍﺯ ﻣﻦ !..…
ﺑﺪﻭﻥ ﻣﻦ !.…
ﭼﻪ ﻓﺮﻗﯽ ﻣﯿﮑﻨﺪ؟؟؟
ﮔﻞ ﻣﯿﺨﺮﯼ !! ﺧﻮﺏ ﺍﺳﺖ !!
ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ ﻧﯿﺴﺖ؟!
ﻧﺒﺎﺷﺪ!!!
ﻫﻤﯿﻦ ﮐﻪ ﺭﺧﺘﻤﺎﻥ ﺯﯾﺮ ﯾﮏ ﺁﻓﺘﺎﺏ ﺧﺸﮏ ﻣﯿﺸﻮﺩ
ﮐﺎﻓﯿﺴﺖ ..…
ﺩﻟﺨﻮﺷﻢ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺣﻤﺎﻗﺖ ﺷﯿﺮﯾﻦ

[پاسخ]

مجییییدگفته :

ﻏﻤﯽ ﺩﺭ ﺳﯿﻨﻪ ﺩﺭﯾﺎ ﻧﻬﻔﺘﻪ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﺪ ﺑﺮ ﺍﻓﺸﺎﻧﺪ ﺑﻪ
ﺳﺎﺣﻞ
ﭼﻮ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﺪ ﮐﻪ ﺳﺎﺣﻞ ﮊﺭﻑ ﺧﻔﺘﻪ ﻧﮕﻪ ﻣﯽ ﺩﺍﺭﺩ ﺍﻥ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ
ﺩﺭ ﺩﻝ …..
ﺑﻪ ﺟﺎﻥ ﺳﺎﺣﻞ ﺍﺷﻔﺘﻪ ﺍﻣﺎ ﻏﻤﯽ ﺩﯾﮕﺮ ﺩﺭ ﺩﻭﺯﺥ ﮔﺸﺎﺩﻩ
ﺍﺳﺖ …
ﺷﻔﺎ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺍﺯ ﺍﻏﻮﺵ ﺩﺭﯾﺎ ………
ﻭﻟﯽ ﭼﻮﻥ ﻣﺮﺩﻩ ﺑﺮ ﺟﺎﻥ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺍﺳﺖ ……….ﮐﻨﺎﺭ ﻫﻢ ﺩﻭ
ﺳﺮ ﮔﺮﺩﺍﻥ ﺧﺒﺮ ﺍﺯ ﻫﻢ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ …
ﯾﮑﯽ ﺭﺍ ﺍﺭﺯﻭﯼ ﺍﺏ ﯾﮑﯽ ﺧﺎﮎ ﺭﯾﻐﺎ ﻣﺤﺒﺖ ﺭﺍ
ﺑﺎﻭﺭ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ

[پاسخ]

دختر بارون پاسخ در تاريخ دی ۵ام, ۱۳۹۱ ۱۲:۰۳:

زیبا یود …ممنون

[پاسخ]

nafasگفته :

بارالها ؛

نه من آنم که ز فیض نگهت چشم بپوشم ،

نه تو آنی که گدا را ننوازی به نگاهی ،

در اگر باز نگردد نروم باز به جایی ،

پشت دیوار نشینم چو گدا بر سر راهی ،

کس به غیر از تو نخواهم چه بخواهی چه نخواهی ،
باز کن در که جز این خانه مرا نیست پناهی

[پاسخ]

nafasگفته :

زنـدگــی انـگــار
تـمــام ِ صـبــرش را بـخـشـیـده اسـت بـه مـن !!
هـرچــه مـن صـبــوری میکـنـم
او بــا بـی صـبـری ِ تـمــام
هـول میزنــد
… بـــرای ضـربــه بـعــد …. !
کـمـی خـسـتــگـی در کــن ، لـعـنـتـــی …
خـیــالـت راحـت !!….
خـسـتـگــی ِ مــن
بـه ایـن زودی هــا دَر نـمـی شـود

[پاسخ]

nafasگفته :

نیمه شب آواره و بی حس و حال…
نیمه شب آواره و بی حس و حال در سرم سودای جامی بی زوال
پرسه ایی آغاز کردیم در خیال دل بیاد آورد ایام وصال
از جدایی یک دو سالی میگذشت یک دوسال از عمر رفت و برنگشت
دل بیاد آورد اول بار را خاطرات اولین دیدار را
آن نظر بازی آن اصرار را آن دو چشم مست آهو وار را
همچو رازی مبهم و سر بسته بود چون من از تکرار او هم خسته بود
امد و هم اشیان شد با منو هم نشین و هم زبان شد با منو
خسته جان بودم که جان شد با منو ناتوان بود و توان شد با منو
دامنش شد خوابگاه خستگی این چنین آغاز شد دلبستگی
وای از آن شب زنده داری تا سحر وای از آن عمری که با او شد به سر
مست او بودم زه دنیا بی خبر دم به دم این عشق میشد بیشتر
آمد و در خلوتم دم ساز شد گفتگوها بین ما آغاز شد
گفتمش ……
گفتمش در عشق پا برجاست دل گر گشایی چشم دل زیباست دل
گر تو ذورق وان شوی دریاست دل بی تو شام بی فرداست دل
دل زه عشق روی تو حیران شده در پی عشق تو سرگردان شده
گفت ………
گفت در عشقت وفادارم بدان من تو را بس دوست میدارم بدان
شوق وصلت را به سر دارم بدان چون تویی مخمور خمارم بدان
با تو شادی می شود غم های من با تو زیبا می شود فردای من
گفتمش عشقت به دل افزون شده دل زه جادوی رخت افزون شده
جز تو هر یادی به دل مدفون شده عالم از زیباییت مجنون شده
بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش
در سرم جز عشق او سودا نبود بحر کس جز او در این دل جا نبود
دیده جز بر روی او بینا نبود همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود
خوبی او شهره عافاق بود در نجابت در نکویی طاق بود
روزگار…..
روزگار اما وفا با ما نداشت طاقت خوشبختی ما را نداشت
پیش پای عشق ما سنگی گذاشت بی گمان از مرگ ما پروا نداشت
آخر این قصه هجران بود و بس حسرت و رنج فراوان بود و بس
یار ما را از جدایی غم نبود در غمش مجنون عاشق کم نبود
بر سر پیمان خود محکم نبود سهم من از عشق جز ماتم نبود
با من دیوانه پیمان ساده بست ساده هم آن عهد و پیمان را شکست..
بی خبر پیمان یاری را گسست این خبر ناگاه پشتم را شکست
آن کبوتر عاقبت از بند رفت رفت و با دلداری دیگر عهد بست
با که گویم او که هم خون من است خسم جان و تشنه خون من است
بخت بد بین وصل او قسمت نشد این گدا مشمول آن رحمت نشد
آن طلا حاصل به این قیمت نشد عاشقان را خوش دلی تقدیر نیست
با چنین تقدیر بد تدبیر نیست از غمش با دود و دم هم دم شدم
باده نوش غصه او من شدم مست و مخمور و خراب از غم شدم
زره زره آب گشتم
کم شدم…..
آخر آتش زد دل دیوانه را ……
آخر آتش زد دل دیوانه را
سوخت بی پروا پر پروانه را
عشق من …..
عشق من از من گذشتی خوش گذر بعد از این حتی تو اسمم را نبر
خاطراتم را تو بیرون کن زه سر دیشب از کف رفت فردا را نگر
اخر این یک بار از من بشنو پند بر منو بر روزگارم دل مبند
عاشقی را دیر فهمیدی چه سود ….. عشق دیرین گسسته تار و پود
گر چه آب رفته باز اید به رود ماهی بیچاره اما مرده بود…
بعد از این هم آشیانت هر کس است …. بعد از این هم آشیانت هرکس است
باش با او یاد تو ما را بس است

[پاسخ]

دختر بارون پاسخ در تاريخ دی ۵ام, ۱۳۹۱ ۱۲:۱۰:

خیلی خیلی قشنگ بود….ممنون

[پاسخ]

nafas پاسخ در تاريخ دی ۶ام, ۱۳۹۱ ۲۰:۰۲:

khahesh dokhtare barun

[پاسخ]

nafasگفته :

عذاب وجدان نگیر من حلالت کردم
برو و دستاشو بگیر من حلالت کردم
تو خیانت کردی من حلالت کردم
بهش عادت کردی من حلالت کردم
من حلالت کردم من حلالت کردم
دستات تو دستــــــه اونه
خدا می دونه دارم می شم دیونه
از دست این زمونه دلم خونه
قلبم شکسته خدا چرا عشقم شد از من جدا
دارم می میرم من بی صدا

[پاسخ]

nafasگفته :

پسر : الو گلابی؟
دختر : سلام کثافت

بعد هردو از ته دل میخندن :))
پسر : خوبی کج و کوله ی من

دختر : به توچه عشقم خوبم تو خوبی

پسر : خــــــــر نفهم حالتو میپرسم میگی به تو چه؟ شیطونه میگه بزم شل و پلش کنم ها
دختر : گفتم که خوبم الاغ تو خوبی :))
پسر: فدای خنده هات شم که مثل شتر میخندی نفسم
دختر : مـــــــــرگ شتر خودتی روانی
پسر : دلم واست تنگ شده بود آشغال دوست داشتنی
دختر : منم
پسر : خوب دیگه بسه خیلی باهات حرف زدم پر رو شدی
دختر : کوفتت شه باهات حرف زدم
پسر: مواظب خانمی الاغ من باش
دختر : چشم اقای بی ادب
پسر : دوست دارم دیوونه
دختر منم دوست دارم آقاهه
و بعد خداحافظی با خنده حتی تا چند لحظه بعد از این که تماسشون تموم میشه خنده رو لب هردوشونه . این یعنی یه قسمت از دوست داشتن که میشه حسش کرد …

[پاسخ]

nafasگفته :

خسته ام انگار صد سال پیاده راه آمدم
انگار صد سلسله کوه را روی شانه های نحیفم حمل کرده ام
انگار هزار سال پلک بر هم نگذاشته ام.

خسته ام آنقدر خسته ام که حتی نام خود را هم فراموش کرده ام و هیچ یادم نیست که برای اولین بار کدام گل را بوییده ام.

من شکل سنجاقکی راکه در کوچه ی کودکی بوسیده ام از یاد برده ام.

خسته ام انگار این جاده های سرد خاکی تمام شدنی نیست.
از دست زمین و آسمان دلگیرم و از درختانی که بی من سبز شده اند گله مند.

خسته ام اما نه آنقدر که نتوانم تو را دوست داشته باشم و از کنار نفس های گرمت بی اعتنا بگذرم.

بگو چقدر به انتظار بشینم که زمان از من عبور کند و ستاره ها شاهد خاموش شدن تک تک فانوس هایم باشند؟

چقدر پیراهن کدرم را در چشمه ی آرزو ها بشورم و روی طناب دلواپسی پهن کنم؟

اگر شوق رسیدن به دست هایت نبود هیچگاه آغوشم را نمی گشودم و اگر صدای گوشنواز تو نبود از گوشه ی تنهایی بیرون نمی آمدم.

اگر شوق دیدن چشمهایت نبود هیچگاه پلکهایم را بیدار نمی کردم و اگر نسیم حرفهایت نمی وزید معنای جهان را نمیفهمیدم.

من خسته ام اما نه آنقدر که نتوانم هرروز بربا شکوهترین قله ی زندگیم بایستم و همراه با ستاره ها و خورشید به تو سلام کنم.

[پاسخ]

nafasگفته :

دل تو اولین روز بهار

دل من آخرین جمعه سال

و چه دوراند و … چه نزدیک به هم…

[پاسخ]

مجییییدگفته :

خواهش میکنم آبجی لیلا نظر لطفتونه.

[پاسخ]

nafasگفته :

دیــروز فریبم داد…

از امــروز میترسم…

از فــردا بیمناکم…

[پاسخ]

ﻣﺠییییدگفته :

ﮐﻤﯽ ﺑﺎ ﻣﻦ ﻣﺪﺍﺭﺍ ﮐﻦ ﮐﻤﯽ ﺑﺎ ﻣﻦ ﻣﺪﺍﺭﺍ ﮐﻦ
ﮐﻪ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺗﻮ ﺑﺸﻨﺎﺳﻢ ﻣﻦ ﮔﻢ ﺭﺍ ﺗﻮ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﻦ
ﺗﻮ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺷﺐ ﺟﺪﺍ ﮐﺮﺩﻡ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻗﺼﻪ ﺁﻭﺭﺩﻡ
ﻧﻤﯽ ﺷﺪ ﺑﺎ ﺗﻮ ﺑﺪ ﺑﺎﺷﻢ ﻧﻤﯽ ﺷﺪ ﺍﺯ ﺗﻮ ﺑﺮﮔﺮﺩﻡ
ﻧﻪ ﺍﺯ ﺑﺮﮔﻢ ﻧﻪ ﺍﺯ ﺟﻨﮕﻞ ﻧﻪ ﺍﺯ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﻧﻪ ﺍﺯ ﺷﺒﻨﻢ
ﻧﻪ ﺁﻥ ﺗﻌﻤﯿﺪﯼ ﺭﻭﺩﻡ ﻧﻪ ﺁﻥ ﻣﺮﯾﻢ ﺗﺮﯾﻦ ﻣﺮﯾﻢ
ﻣﻨﻢ ﻫﻤﺴﻘﻒ ﺩﯾﺮﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﻋﻄﺮ ﺧﺎﻧﮕﯽ ﺩﺍﺭﺩ
ﮐﻪ ﺩﺳﺘﺎﻥ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﺷﺎﻡ ﺳﻔﺮﻩ ﺑﺴﭙﺎﺭﺩ
ﺍﮔﺮ ﺳﺨﺘﻢ ﺍﮔﺮ ﺩﺷﻮﺍﺭ ﺍﮔﺮ ﺳﯿﻞ ﻣﺼﯿﺒﺖ ﻭﺍﺭ
ﺍﮔﺮ ﺗﻠﺨﻢ ﺍﮔﺮ ﺑﯿﻤﺎﺭ ﻣﻨﻢ ﺍﺯ ﻋﺸﻖ ﺗﻮ ﺑﺴﯿﺎﺭ
ﻣﻨﻢ ﻫﻢ ﺧﻮﻥ ﻭ ﻫﻢ ﮔﺮﯾﻪ ﮐﻪ ﺑﻐﻀﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﺭﯾﺎ ﺩﺍﺩ
ﮐﻪ ﺍﺯ ﺍﻭﺝ ﭘﺮﯾﺪﻥ ﻫﺎ ﺑﺮ ﺍﯾﻦ ﻭﯾﺮﺍﻧﻪ ﻫﺎ ﺍﻓﺘﺎﺩ

[پاسخ]

ﻣﺠییییدگفته :

ﺁﺩﻣﻰ ﺭﺍ ﺩﻳﺪﻡ ﺑﺎ ﺳﺎﻳﻪ ﻯ ﺧﻮﺩ ﺩﺭﺩ ﺩﻝ ﻣﻴﮑﺮﺩ !
ﭼﻪ ﺭﻧﺠﻰ ﻣﻴﮑﺸﺪ ﻭﻗﺘﻰ ﻫﻮﺍ ﺍﺑﺮﻳﺴﺖ ..

[پاسخ]

ﻣﺠییییدگفته :

ﻗﻮﻝ ﻣﯿﺪﻡ ﺩﯾﮕﻪ ﺍﺫﯾﺘﺖ ﻧﮑﻨﻢ
ﻗﻮﻝ ﻣﯿﺪﻡ ﺩﯾﮕﻪ ﻣﺴﺨﺮﺕ ﻧﮑﻨﻢ !!
ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺍ ﻗﻮﻝ ﻣﯿﺪﻡ ﻧﮕﻢ ﺗﻮ ﺍﻓﮑﺎﺭﺕ ﻋﻘﺐ ﻣﻮﻧﺪﻩ ﻭ
ﻗﺪﯾﻤﯿﻪ !
ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺍ ﻣﯿﺨﻮﺍﻣـــﺖ …
ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺗﻮ ﺑﺮﮔﺮﺩ ﻗﻮﻝ ﻣﯿﺪﻡ ﺷﺐ ﻫﺎ ﺯﻭﺩ ﺑﯿﺎﻡ ﺧﻮﻧﻪ ….
ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺗﻮ ﺑﺮﮔﺮﺩ ﻗﻮﻝ ﻣﯿﺪﻡ ﻭﻟﺨﺮﺟﯽ ﻧﮑﻨﻢ ….
ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺍﺍ ﺑﺮﮔﺮﺩ ….
ﻣﺎﻣﺎﺍﺍﻥ ﻏﻠﻂ ﻛﺮﺩﻡ ﺑﺮﮔﺮﺩ
ﺍﯾﻦ ﺟﻤﻼﺕ ﺭﻭ ﺩﺭ ﻣﺰﺍﺭﯼ ﺷﻨﯿﺪﻡ …..
ﺍﯾﻦ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺧﯿﻠﯿﺎ ﺷﺎﯾﺪ ﺑﺎﺷﻪ ….
ﺑﻴﺎﻳﺪ ﻫﻤﮕﻲ ﺗﺎ ﺩﯾﺮ ﻧﺸﺪﻩ ﺧﻮﺩﻣﻮﻧﻮ ﺍﺻﻼﺡ ﮐﻨﯿﻢ …
ﻭ ﻗﺪﺭﺷﻮﻧﻮ ﺑﺪﻭﻧﯿـﻢ
منم بلند خوندم تا بابام بشنوه خیلی وقته بابامو ندیدم

[پاسخ]

الناگفته :

*کلاس ادبیات*
معلم گفت: فعل “رفت” را صرف کن!!!
_ رفتم، رفتی، رفت…
ساکت می شوم و می خندم اما خنده ام تلخ می شود.
معلم فریاد می زند: خوب، بعد. ادامه بده…!
و من می گویم: رفت، رفت، رفت….
رفت و دلم را شکست، غم بر دلم نشست…
رفت… شادی هام مرد.. شور از دلم برد…
رفت، رفت، رفت…
و من می خندم و می گویم:
خنده ی تلخ من از گریه غم انگیز تر است
کارم از گریه گذشسته است به آن “می خندم”….

[پاسخ]

الناگفته :

چه زیباست از آبی دریا گفتن
و در سکوت شب های مهتابی دل به آسمان سپردن…
و چه رفیق همیشه مهربانیست
واژه هایی که دلم را روی سپای دفتر
“نقاشی” می کند…….

[پاسخ]

الناگفته :

نمی دانم
از تلخی کدام روز
لبخندت را
درون فنجانی ریخته ای
که مشت مشت
شکر چشمم
شیرینت نمی کند!!!!

[پاسخ]

مریمگفته :

گاه دلتگ میشوم دلتنگ ترازهمه

گوشه ای می نشینم وحسرت ها رامرور میکنم

نمیدانم کدام خواهش را نشنیده ام وبه کدام

دلتنگی

خندیدم که دلتنگ ترینم

[پاسخ]

نازنینگفته :

♥♥♥♥سلام من متولد دی ماهم ♥♥♥♥
مرسی مسعود جان بابت این پستت
این نوشته ی خودمه دوستان خوشحال میشم نظراتتونو بدونم

“از دیشب گوشیم را خاموش کرده ام ،
راستش را بخواهی بنظرم
تولدی که تو تبریک نگویی…..
هرگز به اصرار دیگران “مبارک ” نخواهد شد!!!! “

[پاسخ]

دختر بارون پاسخ در تاريخ دی ۶ام, ۱۳۹۱ ۱۰:۵۶:

سلام نازنین جون…تولدت مبارک… زنده باشی همیشه و شاد زندگی کنی… متنتم قشنگ بود.

[پاسخ]

baran پاسخ در تاريخ دی ۶ام, ۱۳۹۱ ۱۲:۴۳:

تمام زیبایی ها با یک دنیا مهربونی پیشکش وجود آسمانیت….
نازنین جون تولدت مبارک عزیزم…

[پاسخ]

نازنین پاسخ در تاريخ دی ۸ام, ۱۳۹۱ ۱۳:۵۶:

سلام عزیزانم از لطفتون واقعا ممنونم♥♥♥♥
برای همتون بهترینهارو آرزو دارم

[پاسخ]

ساحلگفته :

اره قشنگه عزیزم…تولدتم مبارک…

[پاسخ]