آخرين مطالب
آخرین محصولات
عضویت در خبرنامه
آخرين نظرات سايت
موضوعات
ست دستبند 4 تایی مایا انگشتر استیل پروانه گردنبند زنجیری استیل الماسی
انگشتر مذهبی طلاروس انگشتر بوته گل رز انگشتر استیل شاین
گردنبند استیل شاین قرمز کیف پول 123 گردنبند فروهر اصل

یک شب زمستانی؛
سردار به سرباز نگهبان گفت: سردت نیست؟
سرباز جواب داد: عادت دارم!
سردار گفت: میگویم برایت لباس گرم بیاورند…و رفت و…
آن وعده که کرد از یادش رفت…!
صبح جنازه یخ زده سرباز را دیدند که روی دیوار نوشته بود :
به سوز سرما عادت داشتم… وعده واهی تو… ویرانم کرد!

موضوع : داستان پند آموز, داستان کوتاه
نویسنده :   ,   ۵۴ ديدگاه  ,   تاریخ ارسال : ۲۸ دی, ۱۳۹۱  , 
   
محصولات فروشگاه عاشقانه سایت الون بوی
انگشتر استیل ورساچ انگشتر استیل lovely
پابند استیل پروانه دستبند قلب رنگی
انگشتر طرح کمربند کیف دستی MK
مینی نگین زن انگشتر طرح توپ مروارید
چشمای بارونیگفته :

.

گفت : دوستت دارم

هر چه گشتم مثل تو پیدا نشد

گفتم : خوب گشتی ؟

گفت : آره

گفتم : اگه دوستم داشتی نمی گشتی . . .

[پاسخ]

چشمای بارونیگفته :

چه “شوری” میزند دلم وقتی…

در چشم دیگران

انقدر “شیرین” میشوی !

[پاسخ]

چشمای بارونیگفته :

بهونه برای گریه زیاده
اما
امان از گریه های بی بهونه…

[پاسخ]

چشمای بارونیگفته :

وقتی کسی تصمیم می گیره بره
حتی اگه نره هم
دیگه پیش تو نیست…

[پاسخ]

چشمای بارونیگفته :

فقط باش….
همین که هستی کافیست…!
دور از من…..!
بدون من….!
چه فرقی میکند؟؟؟
گل میخری!! خوب است!!
برای من نیست؟!
نباشد!!!
همین که رختمان زیر یک آفتاب خشک میشود کافیست…..
دلخوشم به این حماقت شیرین….

[پاسخ]

چشمای بارونیگفته :

آنقدرفریادهایم راسکوت کرده ام که اگربه چشمانم بنگری کرمیشوی

[پاسخ]

چشمای بارونیگفته :

دلم یک حضورمردانه می خواهد!
نه اینکه مردباشد،
نه!
مردانه باشد….
حرفش،قولش،فکرش،نگاهش،قلبش..
آنقدرمردانه که تابی نهایت به او اعتماد کرد…!

[پاسخ]

سمیراگفته :

این وعده هایی که هیچ وفایی توش نیست آدمو از درون خرد میکنه…!!!
اونجاست که نمیدونی مقصر اونه که بت وعده الکی داده یا تو که زود باورش کردی…!!!

[پاسخ]

ghazalگفته :

سخت می گذرند … روزها را میگویم
خم شده ام از درد این روزها
مثل پیرزنی که چادری بسته به کمر و لنگان لنگان می گریزد
از امروز تا شاید به فردا برسد
فردایی شاید روشن و بی درد ….

[پاسخ]

ghazalگفته :

حماقت که شاخ و دم ندارد !
حماقت یعنی من که انقدر میروم تا تو دلتنگ شوی
ولی خبری از دلتنگی تو نمیشود
بر میگردم …
چون دلتنگ میشوم …

[پاسخ]

ghazalگفته :

زندگی من چون سیگاری بر لبانت دود شد و به هوا رفت …
نمیدانم میان این خاکستر های سوخته
هنوز به دنبال کدام رد خیانتی ؟!

[پاسخ]

ghazalگفته :

میگی بارونو دوست داری ولی با چتر میری زیرش !
پس بهم حق بده بترسم
وقتی میگی دوستم داری …

[پاسخ]

ghazalگفته :

ای عشق به دنبال واژه نباش
کلمات فریبمان میدهند …
وقتی اولین حرفه الفبا کلاه سرش برود
فاتحه ی کلمات را باید خواند !!!

[پاسخ]

دختر بارونگفته :

دستانم بوی گل میداد …
به جرم چیدن گل گرفتنم!!!
هیچ کی فکر مکرد شاید گلی کاشته باشم…!!!

[پاسخ]

دختر بارونگفته :

برتر نیستیم…برترمان میکنند… و وقتی باور کردیم …بالهایمان را میشکنند!!!

[پاسخ]

چشمای بارونیگفته :

“هست”را اگر قدر ندانى میشود”بود” وچه تلخ است “هستى” که “بود” شود و ” دارمى” که “داشتم

[پاسخ]

دختر بارونگفته :

دیر زمانی در او نگریستم
چندان که چون نظر از وی بازگرفتم
در پیرامون من
همه چیزی به هیات او در امده بود
آنگاه دانستم
که مرا دیگر از او
گریزی نیست…
(شاملو)

[پاسخ]

چشمای بارونیگفته :

قصد رفع زحمت نداردبه این زودى ها …مهمان ناخوانده ایســــــــــــــــــت…
“تنهایـــــــــــــــــــــــــى”!!!

[پاسخ]

چشمای بارونیگفته :

خدایا…دستم را بگیر…ومرا ببرب دور”دست”هایی ک…در دسترس”هیچ”دستی”نباشم…”

[پاسخ]

چشمای بارونیگفته :

لطفا” خودت زحمت این ” بی ” را بکش بگذارش جلوی ” معرفت ”
بچسبانش تنگِ نام قشنگ خودت …
من دلم نمی آید از این کارها بکنم !

[پاسخ]

دختر بارونگفته :


دانم که آنچه خواهی ازین بازگشت چیست!
این در به صبر کوفتن از درد بی کسیســـت
دانم که اشک گرم تو دیگر دروغ نیست!
چون مرهمی صدای تو با درد من یکی ست…
(شاملو)

[پاسخ]

چشمای بارونیگفته :

حواسمون باشه
دل آدما
شیشه نیست
که روی آن ” هــا ” کنیم بعد با انگشت قلب بکشیم و وایسیم آب شدنش رو تماشا کنیم و کیف کنیم
رو شیشه نازک دل آدما
اگه قلبی کشیدی
باید مردونه پاش وایستی..

[پاسخ]

دختر بارونگفته :

زیبا ترین حرفت را بگو…
چرا که ترانه ی ما
ترانه ی بیهودگی نیست
چرا که عشق
حرفی بیهوده نیست…

[پاسخ]

fatemehگفته :

سلام.آقامسعود داخل قسمت پیوند ها گیتارش چرا صدا نداره؟

[پاسخ]

مسعود پاسخ در تاريخ دی ۲۹ام, ۱۳۹۱ ۱۰:۵۱:

سلام.
باید صبر کنید تا صفحه به طور کامل لود بشه، سپس اشاره گر ماوس را بر روی سیم های گیتار حرکت دهید.

[پاسخ]

fatemeh پاسخ در تاريخ دی ۲۹ام, ۱۳۹۱ ۱۲:۵۱:

این کارو انجام دادم.ولى بازم صدا نداشت.

[پاسخ]

علیگفته :

دوباره بارید از آسمون شهر برف
زوده ولی پاییز نیومده در رفت
میان پایین از بالا دونه های برف
الهی شکر همه چی روبراهه مرد
همون که روزی بود اونقدی که روزی بود
راضی بود بسش بود دنیا توی دستش بود
زیر پاش لغزش شد ، دنیاش بی ارزش شد
طرد شد ، سرد شد توی مشکل غرق شد
شدش یه مرده مرده بین زنده ها
همیشه تک و تنها دور از اجتماع
دیر اومد و زود رفت غرورشو خورد کرد
امروز و فرداهاش از دیروزش پوچ تر
تکوندم شونه هامو اشک روی گونه هامو
واسادم رو جفت پاهامو زیر پرچم خدام
کندن قله رو همه این آدمای مسخره
حتی شهرم پر تنش هر روزش یه جور مسئله
صادق واحدی…

[پاسخ]

علیگفته :

مشتی باش عین ما هرکی داشته ادعا
قهرمان قصه هاست سینه سوخته مثل ما
زشت عین خوشگلا جغد باشو خوش صدا
سیری فکر گشنه ها اون بالایی پشت ماست
زنده باش نه زندگی کن گنده باشو بچگی کن
قصه باش نه قصه گو عشقی باش تو فنت قو
خودت باش واقعی رد شو بشکون شاخ دیو
هرچی هستی خر نباش قانع به کم نباش

[پاسخ]

رهگذرگفته :

جالب بودمرسی آقامسعود.کاش همه یادبگیرن که یاحرفی نزنن یاوقتی حرفی زدن روش واسن و زود فراموش نکنن.کاش همه یادبگیرن که با هرحرفی کسی رو دلخوش نکنن.

[پاسخ]

moji.junگفته :

آنقدر مرا سرد کرد از خودش…از عشق…که حالا به جای دلبستن یخ بسته ام!
آهای!!!روی احساسم با نکذارید…لیز می خورید!

[پاسخ]

دختر بارون پاسخ در تاريخ دی ۳۰ام, ۱۳۹۱ ۰۵:۰۳:

زیبا…

[پاسخ]

چشمای بارونیگفته :

فقـط تـا صـد بـشـمـار…
آهــسـته آهــسـته
راسـتـی
مـن بـازی را خـوب نـمـی دانـم…
خودم را باید پنهان کنم یا گذشته را
تـو را فـرامـوش کـنـم یـا خـاطـره را
ایـن بـازی کـی تـمـام مـی شـود…

[پاسخ]

چشمای بارونیگفته :

صــــــــــدا میکنم ” تو ” را …
این ” جــــانـــــی ” که می گویی…

” جانم ” را میگیرد…

[پاسخ]

چشمای بارونیگفته :

عجایب عشــق همین استـــ
تنہـا همـان آغـوش آرامت مےکند کہ دلـت را بہ درد مےآورد…

[پاسخ]

fatemeh پاسخ در تاريخ دی ۳۰ام, ۱۳۹۱ ۱۵:۲۲:

زیباست.

[پاسخ]

چشمای بارونیگفته :

تــــو..
قلبـــــت برای همـــه زد جز مــــــــن…!

[پاسخ]

چشمای بارونیگفته :

از روزی به (دنیا) بی اعتماد شدم که؛
کبریتی دستم را سوزاند که،
رویش نوشته بود “بـــــــــــــــی خطر”

[پاسخ]

چشمای بارونیگفته :

توزیر همه چی زدی…ومن…فقط زیرگریه…

[پاسخ]

چشمای بارونیگفته :

دوست داشتنت کودکی ست، که بغل گرفتنش ارامم می کند…

[پاسخ]

چشمای بارونیگفته :

به سرم اگرشلیک کنند..
جای خـــون..
فکر”تـــــــــــــــو”میپاشد به دیوار!

[پاسخ]

yaghutگفته :

حرف زدن با تو علم را زیر سؤال میبرد
آنقدر آرامم میکند…
که هیچ مسکنی جایش رانمیتواند بگیرد

[پاسخ]

چشمای بارونیگفته :

صدایم نمیزنی،نگاهم نمیکنی، نمیدانم چه اصراریست که دلم دارد”دوست داشتنت را میخواهد”

[پاسخ]

yaghutگفته :

وقتی دلم میگیرد خالی از کلمات میشوم درمن باش کلماتم شو تنهایم نگذار

[پاسخ]

yaghutگفته :

کنار راه تو در انتظار میمانم…
به خاطرات تو دل خوش نمیکنم…
برگرد…

[پاسخ]

ghazalگفته :

انقدر غرق اهنگ صدایت بودم که ندیدم تنهام …
و صدای باد است که به من میگوید
او دلش با دیگریست تو کجای کاری ….؟!

[پاسخ]

ghazalگفته :

دیگر نمیگویم گشتم نبود نگرد نیست …
بگذار صادقانه بگویم اتفاقآ بود …
اما انگار مال من نبود !!
بگذار دیگری بگردد احتمالآ مال اوست …

[پاسخ]

محمد امین پاسخ در تاريخ بهمن ۳ام, ۱۳۹۱ ۱۳:۰۲:

کدوم درسته شه این که شما نوشتی یا این یکی یا اصن این دوتا، دو متن از دو نفره:

دیگر نمیگویم ” گشتم نبود ، نگرد نیست ”
بگذار صادقانه بگویم ،
گشتیم ، اتفاقاً بود ، فقط مال ما نبود !
شما بگردید ، لابد مال شماست

[پاسخ]

ghazalگفته :

اینجا زمین است …
رسم ادمهایش عجیب است
اینجا گم که میشوی به جای اینکه دنبالت بگردند
فراموشت میکنند …!

[پاسخ]

ghazalگفته :

انقدر تنهایم که کسی نیست
صندلی را از زیر چوبه ی دارم بکشد …

[پاسخ]

yaghutگفته :

دراین دنیا که نامردان،عصا از کور می دزدند
من از خوش باوریهایم،محبت جستجو کردم

[پاسخ]

sina پاسخ در تاريخ بهمن ۴ام, ۱۳۹۱ ۱۳:۰۰:

قشنگ بود ..

[پاسخ]

بن تاریکےگفته :

نیستی…
واقعا نیستی…
چه فرقی میکند وقتی خودت اینجایی و دلت جای دیگر!!
اینجا دنیای مجازیست…
دروغ ها تایپ میشوند و تنهایی شده یه نوع کلاهبرداری…

[پاسخ]

بن تاریکےگفته :

جفت شیش!!
از امشب من هم بازی خواهم کرد…
مواظب خودت باش!
من از سوختن نمیترسم!!

[پاسخ]

GHaZallllllll__L^VEگفته :

ایـــن لحظه هــا
تنــــم یــه آغــوش گرم می خواهــــد با طـــعم عشــق نه هوس……. ..
… ایــن لحظـــه هــا
لبــانم رطوبــت لبــهایی را می خواهـــد با طعم محبت نه شهوت……
… این لحظــه ها
گیسوانـــم نوازش دستی را می خواهــد با طعم ناز نه نیـــاز… ….
این لحظـــه ها
تنی می خواهم که روحــــم را ارضـــا کند نه جســـمم را

[پاسخ]