آخرين مطالب
آخرین محصولات
عضویت در خبرنامه
آخرين نظرات سايت
موضوعات
ست دستبند 4 تایی مایا انگشتر استیل پروانه گردنبند زنجیری استیل الماسی
انگشتر مذهبی طلاروس انگشتر بوته گل رز انگشتر استیل شاین
گردنبند استیل شاین قرمز کیف پول 123 گردنبند فروهر اصل
   
محصولات فروشگاه عاشقانه سایت الون بوی
انگشتر استیل ورساچ انگشتر استیل lovely
پابند استیل پروانه دستبند قلب رنگی
انگشتر طرح کمربند کیف دستی MK
مینی نگین زن انگشتر طرح توپ مروارید
ملیحهگفته :

آره درسته وقتی همه چیز خوب پیش بره باید بترسی چون آرامشه قبل از طوفانه

[پاسخ]

Maedeh پاسخ در تاريخ مهر ۲۷ام, ۱۳۹۱ ۱۱:۵۷:

قبول ندارم
نباید بترسی…
باید از لحظه لحظه اش استفاده کنی که وقتی به قول شما طوفان شد، به خودت بگی من یه آرامش فوق العاده داشتم!… اون موقع حداقلش یه دلخوشی داری!!

[پاسخ]

ملیحهگفته :

دلم گرفته آسمون
نمیتونم گریه کنم
شکنجه میشم از خودم
نمیتونم شکوه کنم
انگاری کوه غصه ها
رو سینه ی من اومده
آخ داره باورم میشه
خنده به ما نیومده

[پاسخ]

ملیحهگفته :

بس شنیدم داستان بی کسی
بس شنیدم قصه دل واپسی
قصه عشق از زبان هر کسی
گفته اند از نی حکایت ها بسی
حال بشو از من این افسانه را
داستان این دل دیوانه را
چشمهایش بویی از نیرنگ داشت
دل دریغا سینه ای از سنگ داشت
با دلم انگار قصد جنگ داشت
گویی از با من نشستن ننگ داشت
عاشم من عاشقم من قصد چنین کار نیست
لیک با عاشق نشستن عار نیست
کار او آتش زدن من سوختن
در دل شب چشم بر در افروختن
من خریدن ناز او نفروختن
باز آتش در دلم افروختن
سوختن در عشق را از بر شدیم
آتشی بودیم و خاکستر شدیم
از غم این عشق مردن باک نیست
خون دل هر لحظه خوردن باک نیست
آه میترسم شبی رسوا شوم
بدتر از رسواییم تنها شوم
وای از این سیر و از آن کمند
پیش رویم خنده پشتم پوز خند
بر چنین نا مهربانی دل نبند
دوستان گفتند و دل نشنید پند
خانه ای ویران تر از ویرانه ام
من حقیقت نیستم افسانه ام
گر چه سوزد پر ولی پروانه ام
فاحش میگویم که من دیوانه ام
تا به کی آخر چنین دیوانگی
پیلگی بهتر از این پروانه گی
گفتمش آرام جانی گفت : نه !
گفتمش شیرین زبانی گفت : نه !
گفتمش نا مهربانی گفت : نه !
میشود یک شب بمانی گفت : نه !
دل شبی دور از خیالش سر نکرد
گفتمش افسوس او باور نکرد
خود نمیدانم خدایا چیستم
یکنفر با من بگوید کیستم
بس شنیدم آه از دل بردنش
آه اگر آهم بگیرد دامنش
با تمام بی کسی ها ساختم
وای بر من ساده بودم باختم
دل سپردن دست او دیوانگیست
آه غیر از من کسی دیوانه نیست
گریه کردن تا سحر کار من است
شاهد من چشم بیمار من است
فکر میکردم که او یار من است
نه فقط در فکر آزار من است
نیتش از عشق تنها خواهش است
دوستت دارم دروغی فاحش است
یک شب آمد زیر و رویم کرد و رفت
بغض تلخی در گلویم کرد و رفت
مصحب او هر چه باداباد بود
خوش بحالش کی انقدر آزاد بود
بی نیاز از مستی می شاد بود
چشمهایش مست مادرزاد بود
یک شب از عمر سیرم کرد و رفت
من جوان بودم پیرم کرد و رفت

[پاسخ]

ملیحهگفته :

مهرورزان زمان های کهن
هرگز از خویش نگفتند سخن
که در آنجا که” تو” یی
بر نیاید دگر آواز از “من”!
ما هم این رسم کهن را بسپاریم به یاد
هر چه میل دل دوست،
بپذیریم به جان،
هر چه جز میل دل او ،
بسپاریم به باد!
آه !
باز این دل سرگشته من
یاد آن قصه شیرین افتاد:
بیستون بود و تمنای دو دوست.
آزمون بود و تماشای دو عشق.
در زمانی که چو کبک ،
خنده می زد ” شیرین” ،
تیشه می زد “فرهاد”!
نه توان گفت به جانبازی فرهاد : افسوس،
نه توان کرد ز بیدردی “شیرین” فریاد .
کار “شیرین” به جهان شور برانگیختن است!
عشق در جان کسی ریختن است!
کار فرهاد برآوردن میل دل دوست
خواه با شاه درافتادن و گستاخ شدن
خواه با کوه در آویختن است .
رمز شیرینی این قصه کجاست؟
که نه تنها شیرین ،
بی نهایت زیباست :
آن که آموخت به ما درس محبت می خواست :
جان چراغان کنی از عشق کسی
به امیدش ببری رنج بسی .
تب و تابی بودت هر نفسی .
به وصالی برسی یا نرسی!
سینه بی عشق مباد!!
فریدون مشیری

[پاسخ]

ملیحهگفته :

یک دانشجو عاشق سینه چاک دختر همکلاسیش بود
بالاخره یک روزی به خودش جرات داد و به دختر راز دلش رو گفت و از دختره خواستگاری کرد
اما دختر خانوم داستان ما عصبانی شد و درخواست پسر رو رد کرد.
بعدم پسر رو تهدید کرد که اگر دوباره براش مزاحمت ایجاد کنه، به حراست میگه
روزها ازپی هم گذشت و دختره واسه امتحان از پسر داستان ما یک جزوه قرض گرفت و داخلش نوشت ” من هم تو رو دوست دارم، من رو ببخش اگر اون روز رنجوندمت
“اگر منو بخشیدی بیا و باهام صحبت کن و دیگه ترکم نکن.
ولی پسر دانشجو هیچوقت دیگه باهاش حرف نزد.
چهار سال آزگار کذشت و هر دو فارغ التحصیل شدند. اما پسر دیگه طرف دختره نرفت.!!
.
.
نتیجه اخلاقی این ماجرا. .
.
.
پسرهای دانشجو هیچوقت لای کتاب ها و جزوه هاشون رو باز نمیکنند.

[پاسخ]

پیمان پاسخ در تاريخ مهر ۲۶ام, ۱۳۹۱ ۰۹:۲۳:

مرسی

[پاسخ]

مریم پاسخ در تاريخ مهر ۲۶ام, ۱۳۹۱ ۱۷:۲۱:

مرسی ملیحه جون خیلی جالب بود

[پاسخ]

ملیحه پاسخ در تاريخ مهر ۲۷ام, ۱۳۹۱ ۱۶:۴۴:

خواهش میکنم خانومی

[پاسخ]

مریمگفته :

چرا گریه کنم وقتی باران ابهت اشکهایم را پاک کرد و سرخی گونه هایم را به حساب روزگار ریخت.

چرا گریه کنم وقتی او بغض عروسکی دارد و همیشه این منم که باید قطره قطره بمیرم.

چرا گریه کنم وقتی بر بلندی این ساده زیستن زیر پا له شده ام.

چرا گریه کنم وقتی باد بوی گریه دارد و برگ بوی مرگ.

چرا گریه کنم وقتی عاشق شدن را بلد نیستم تا به حرمت اندک سهمم از تو اشک بریزم.

چرا گریه کنم وقتی تبسم نگاهت زیبا تر است………

[پاسخ]

ترانه پاسخ در تاريخ مهر ۲۶ام, ۱۳۹۱ ۱۷:۴۱:

عمر گذشت و همچنان داغ وفاست زندگی

زحمت دل کجا بری؟ آبله پاست زندگی

دل به زبان نمیرسد،لب به فغان نمیر سد

کس به نشان نمیر سد تیر خطاست زندگی

یکدو نفس خیال باز رشته ی شوق کن دراز

تا ابد از ازل بتاز ! ملک خداست زندگی

خواه نوای راحتیم ، خواه تنین کلفتیم

هر چه بود غنیمتیم سوت وصداست زندگی

شور جنون ما ومن جوش فسون وهم و زنّ

وقف بهار زندگیست لیک کجاست زندگی

بیدل از این سراب وهم جام فریب خورده ای

تا به عدم نمیرسی دور نماست زندگی

[پاسخ]

نازنین پاسخ در تاريخ مهر ۲۶ام, ۱۳۹۱ ۱۹:۰۹:

سلام ترانه جان نیستی کامنت مخصوصم زدم براتون تو پست هرزگی تن فروشی نیست کمرنگ شدی گلم جای شعرات خالیه ها
موفق باشی

[پاسخ]

ترانه پاسخ در تاريخ مهر ۲۷ام, ۱۳۹۱ ۱۱:۱۱:

سلام دوسته خوبم . بازم ممنون از لطفی که به من داری . کامنتو خوندم و جوابشو نوشتم .
……….

من از عهد آدم تو را دوست دارم
از آغاز عالم تو را دوست دارم

چه شب‌ها من و آسمان تا دم صبح
سرودیم نم‌نم، تو را دوست دارم

نه خطی، نه خالی! نه خواب و خیالی
من ای حس مبهم تو را دوست دارم

سلامی صمیمی‌تر از غم ندیدم
به اندازه‌ی غم تو را دوست دارم

بیا تا صدا از دل سنگ خیزد
بگوییم با هم: تو را دوست دارم

جهان یک دهان شد هم‌آواز با ما
تو را دوست دارم، تو را دوست دارم

قیصر امین پور

مریمگفته :

تو را دوست می دارم٬نمی دانم چرا٬

شاید این طبیعت ساده و بی آلایش من٬

حد و مرزی برای دوست داشتن نمی شناسد.

ولی سخت در این مکتوب فرو نشسته ام

چه کسی مرا دوست می دارد؟

ای فرشته نازل شده بر چشمانم٬

ای شقایق زندگی ام٬

ای تنها ستاره آسمان قلبم٬

ای زیباترین زیباییهای محبت٬

ای بهانه شبهایم٬

ای تنها نیاز زنده بودنم٬

ای آغاز روز بودنم٬

ای نیمه ژنهان من٬

و تو ای معشوقه من٬

تو را با تمام وجود٬

دوست دارم

[پاسخ]

نازنین پاسخ در تاريخ مهر ۲۶ام, ۱۳۹۱ ۱۸:۱۹:

چهار فصل کامل نیست…!!! هوای تو هوای دیگریست.

[پاسخ]

مریمگفته :

رهایم کنید….

میخواهم عشق بورزم به من عشق بورزند

میخواهم دوست بدارم و دوست داشته شوم

میخواهم لمس کنم دستانی را که برایشان بیقرارم

میخواهم در اغوش بکشم کسی را که برای بوئیدن عطرش دلتنگم

میخواهم ببوسم لبانی را که تنها بوسه میتواند ارامم کند

برای ان کسی که تنها امید زندگیم است

میخواهم خیره شوم به چشمانی که مرا به ارامش میخوانند……

پمیخواهم نفس بکشم با کسی که نفسم است

نمیخواهم با شما نفس بکشم

نمیخواهم عمرم را با شما سپری کنم

میخواهم اشک بریزم

های های گریه کنم

ضجه بزنم

مثل دیوانه ها سرم را به دیوار بکوبم

به صورتم چنگ بیاندازم

میخواهم فریاد بزنم واسمش را در میان همه به زبان بیاورم

میخواهم اهی بکشم به سنگینی تاریخ

مخواهم با اه هایم جگرتان را سوزانم

میخواهم اهم دامان همه تان را بگیرد

میخواهم نفرینتان کنم

با شمام……………

با شما که به بی ستاره بودن اسمانم خندیدید

شما که نگذاشتید اه بکشم

شما که بدجور متنفرم کرده اید از خودتان

شما که زندگی را برایم جهنم کرده اید

شما که دلتنگی هایم را به تمسخر میگیرید

شما که ابریزش بینی سوزش چشم سیاهی رفتن چشم به زور قورت دادن دهانم

را به حساب سرماخوردگی میگذارید

شما که به خونتان تشنه ام

وحتی از دیدن لحظه شما

در فرارم

با شمام……………….

رهایم کنید……………….

[پاسخ]

مریمگفته :

دیگه سراغمو نگیر ، که از تو هم بدم میاد

دلم یه چند روزیه که ، مرگ نگاهتو میخواد

تازگیا حس میکنم ، مال غریبه ها شدی

بهتره که یادم بره ، شور یه عشق بی خودی

بهتره که دل بکنم ، از کلک نگاه تو

جدا کنم راهمو از ، راه پر اشتباه تو

باید منم غریبه شم مثل خودت مثل چشات

قلبمو سنگی بکنم از تب سرد خنده هات

باید که از شهر دلت ، برم که دربدر بشی

تو کوچه ی نگاه من ، مثل یه رهگذر بشی

اگه یه روز به خاطرت ، شدم تو غصه ها اسیر

حالا ازت بدم میاد ، دیگه سراغمو نگیر

[پاسخ]

مریمگفته :

محکم تر از آنم که برای تنها نبودنم

آنچه را که اسمش غرور گذاشته ام

برایت به زمین بکوبم…

احساس من قیمتی داشت

که تو برای پرداخت آن فقیر بودی…

[پاسخ]

مریمگفته :

احساس کردم …

نخستین بار زیرقطره های باران …

درپهنای دل غمناک آسمان …

ودرآن هوای سوزناک

در کنار برگ های زردوباران خورده ی درختان

با تمام یاس و ناامیدی ام

تورا احساس کردم…

احساس کردم با آغوش گرم وآرامت

وبا بوسه های آتشین و پرمهرت

و نفس های عطرآگین و وسوسه انگیزت…

احساس کردم…

عشق را…

بودن را…

و…

معنای تلخ زندگی را…!!

[پاسخ]

مریمگفته :

خاطرات را باید …
سطل سطل از چاه زندگی بیرون کشید
خاطرات نه سر دارند ؛ نه ته ! /././
بی هوا می آیند تا خفه ات کنند
میرسند گاهی
وسط یک فکر
گاهی وسط یک خیابان
و گاهی حتی وسط یک صحبت …
سردت می کنند ؛ رگ خوابت را بلدند!
زمینت میزنند …
خاطرات تمام نمی شوند
تمامت می کنند .

[پاسخ]

نازنین پاسخ در تاريخ مهر ۲۶ام, ۱۳۹۱ ۱۷:۴۵:

سرم با خورشید گرم نمی شود !
خوب حواسم هست
به این شب ها
که نیستی…

[پاسخ]

مریمگفته :

اه ای زندگی این منم که هنوز

با همه پوچی از تو لبریزم

نه به فکرم که رشته پاره کنم

نه بر انم که از تو بگریزم

همه ذرات جسم خاکی من

از تو ای شعر گرم در سوزند

اسمان های صاف را مانند

که لبالب ز باده ی روزند

با هزادان جوانه میخواند

بوته ی نسترن سرود ترا

هر نسیمی که میوزد در باغ

میرساند به او درد ترا

من تو را درتو جستجو کردم

نه در ان خواب های رویایی

در دو دست تو سخت کاویدم

پر شدم پر شدم ز زیبایی

پر شدم از ترانه های سیاه

پر شدم از ترانه های سپید

از هزاران شراره های نیاز

از هزاران جرقه های امید

حیف از ان روزها که من با خشم

به تو چون دشمنی نظر کردم

پوچ پنداشتم فریب ترا

ز تو ماندم ترا هدر کردم

عاشقم عاشق ستاره ی صبح

عاشق ابرهای سرگردان

عاشق روزهای بارانی

عاشق هر چه نام توست بر ان

[پاسخ]

مریمگفته :

گفتی که بیا و از وفایت بگذر

از لهجه بی وفاییت رنجیدم
گفتم که بهانه ات برایم کافیست
معنای لطیف عشق را فهمیدم

[پاسخ]

مریمگفته :

به جان هر چه عاشق توی این دنیای پر غوغاست
قدم بگذار روی کوچه های قلب ویرانم
بدون تو شبی تنها و بی فانوس خواهم مرد
دعا کن بعد دیدار تو باشد وقت پایانم

[پاسخ]

مریمگفته :

من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل
میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر
نمی دانم چرا شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز
برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم

[پاسخ]

مریمگفته :

حلالم کن دارم میرم …چقدراین لحظه دلگیره

گناهی گردن مانیست …همش تقصیر تقدیره

نگام کن لحظه ی رفتن …چه تلخه این هم آغوشی

چه وحشتناکه دل کندن …چقدر سخته فراموشی

پرازبغضم پرازگریه …پرازتلخی وشیرینی

حلالم کن دارم میرم …منوهرگز نمی بینی

حلالم کن اگه دستام …به دستای توعادت کرد

آخه دنیای عاشق کش …به ما دوتا خیانت کرد

کلاف آرزوهامو …چراهیشکی نمی بافه

برای ما دوتا عاشق …جدایی دورازانصافه

تمام سهم من از تو …یه حلقه س که توو دستامه

تمام سهم تو ازمن …یه عشق بی سرانجامه

تو بارونی ترین ابری …من از پاییز لبریزم

چه معصومانه می باری …چه مظلومانه می ریزم

[پاسخ]

مریمگفته :

به خداوندی خدا دوستت دارم

ای تو زیباترین زیبایی ، ای رویای بیداری

به خداوندی خدا دوستت دارم

ای بیقرار دلم ، ای تک درخت دشت سرخ قلبم ،

به همین لحظه های مقدس عشق قسم دوستت دارم

ای آنکه چشمت بارانی است ، ای تو که روحت شادابی است ، و
رگهایت از خون محبت جاری است

به آن کعبه مقدس عشق قسم دوستت دارم

زندگی من ، ای آغاز من ، ای سرآغاز من ، ای فردای من

به همان لحظه دیدارمان قسم دوستت دارم

نمی دانم کلمه مقدس دوست داشتن را چگونه بیان کنم تا تو باور کنی که

دوستت دارم

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ مهر ۲۷ام, ۱۳۹۱ ۱۹:۳۵:

یادتو بارها و بارها
درذهن ویرانم تداعی میشود
یاد روزهای بارانی
در زیر آلاچیق عشق
و یاد شبهای پرستاره
که زیر نور کهکشان محبت ساکن بودیم
و یاد آن حرفهای قشنگ که از جنس دلت بود.
بایاد تو به دوردستهای خیال سیر میکنم
وبا یاد تو از غمها فارق میشوم
یاد تو بر این دل مجروح مرحم است
یاد تو روح سبز زندگی را در کالبد وجودم زنده میسازد
یاد تو تداوم بخش راه زندگی است
و تو پندار که ابرها گریستن خود از یاد برند
باشد که پرندگان پرواز را فراموش کنند
گویی که خورشید پرتو افشانیش را دریغ دارد
ولی بدان که تو در خاطر خسته ام رخنه کرده ای
وچون گل سرخ و شقایق و پرستوی عاشق
همیشه جاودان خواهی ماند
مهربانم،هرگز از یاد خسته ام برون نخواهی شد
و تو را چون خالق هرچه لطافت و عشق است
دوست دارم و میپرستم…

[پاسخ]

مریمگفته :

توراحس میکنم هردم…

که با چشمان زیبایت مرا دیوانه کردی…

من از شوق تماشایت…

نگاه از تو نمیگیرم….

تو زیباتر نگاهم میکنی اینبار….

ولی…افسوس…این رویاست….

تمام آنچه حس کردم،تمام آنچه میدیدم….

تو با من مهربان بودی…

واین رویا چه زیبا بود….

ولی…. افسوس…. که رویا بود….

[پاسخ]

ملیحه پاسخ در تاريخ مهر ۲۶ام, ۱۳۹۱ ۱۳:۵۶:

مرسی خیلی زیبا بود

[پاسخ]

مریمگفته :

منتظر لحظه ای هستم که دستانت را بگیرم

در چشمانت خیره شوم

دوستت دارم را بر لبانم جاری کنم

منتظر لحظه ای هستم که در کنارت بنشینم

سر رو شونه هایت بگذارم….از عشق تو…..

از داشتن تو…اشک شوق ریزم

منتظر لحظه ی مقدس که تو را در اغوش بگیرم

بوسه ای از سر عشق به تو تقدیم کنم

وبا تمام وجود قلبم و عشقم را به تو هدیه کنم

اری من تورا دوست دارم

وعاشقانه تو را می ستایم

[پاسخ]

مریمگفته :

یادش بخیر اون روزامون

فقط منو داشتی عزیز

یادش بخیر که عشقمو

به هیچی نفروختی عزیز

چه روزای قشنگی بود

چقد سریع رفت و گذشت

اما میبینم این روزا

تنها گذاشت قلبمو رفت

قلبم هزار تیکه شده

می دونی درمون نداره

خودت می دونی این روزا

فقط به تو نیاز داره

چرا تو باور نداری

این قصه ی تلخ و گلم

به من یک فرصتی بده

فقط همین و بس گلم

میخوام که روزای خوشی

برات بسازم نازنین

یه بار بهم نگاه بکن

از تو میخوام فقط همین

[پاسخ]

مریمگفته :

به لحظه لحظه هایه زیبایی قسم

که زیبا ترین لحظه من با تو بودن است

با هم باشیم دست در دست هم

من دستانت را میفشارم

و با هم راهی میشویم

بسوی خوشبختی

در زیر درختان سبز استراحت میکنیم

و باز براه میفتیم من که

از خستگی توان ندارم

زیبایی تو و آن تلاش

بی حد تو را میبینم

که گویا خوشبختی دارد مرا صدا میزند

آری این خوشبختی من است

با تو بودن

با تو رفتن

با تو در زیر درختان سبز آرامیدن

و با تو به پرواز در آمدن

چه زیباست برایم با تو بودن

[پاسخ]

حدیثگفته :

یادت هست؟! جناغ می شکــستیم می گــفتیم:

“یــادم تــــو را فرامــــوش”ولی امـــــــروز،

تمــام استخوانهـــــایم شکــــــــسته باز هــم تو را فراموش نکردم…!!

[پاسخ]

پرستو پاسخ در تاريخ مهر ۲۶ام, ۱۳۹۱ ۱۴:۴۴:

فراموش کردنت برایم مثل آب خوردن بود !!!
از همان آبهایی که می پرد توی گلو و سالها سرفه میکنیم ….

[پاسخ]

حدیثگفته :

به گوش خدا برسانید

حوای این آدم سالهاست که رفته است

این آدم تنها را برگرداند پیش خودش

بهشتش را نمی خواهد

به جهنمش هم راضی

هر جایی باشد به جز این دنیا

این دنیا زیادی بوی حوا گرفتــــــه است !!!

[پاسخ]

نازنین پاسخ در تاريخ مهر ۲۶ام, ۱۳۹۱ ۱۸:۰۹:

کدام آدم و حوا؟
ما حاصل یک جهش در ژن های آفتاب پرست هستیم!
که این گونه به سرعت رنگ عوض می کنیم …

[پاسخ]

حدیثگفته :

از یک جایی به بعددیگه
نه داد و بیداد میکنی …
نه گریه میکنی …
نه مشتتو میکوبی تو دیوار …
نه …
ا ز یه جایی به بعد، فقط ســـــــــکوت میکنی !

[پاسخ]

نازنین پاسخ در تاريخ مهر ۲۶ام, ۱۳۹۱ ۱۸:۰۸:

در جستجوی چه جوابی هستی وقتی عاشقت را آزار می دهی و بعد از او می پرسی: دوستـــــــــــــــم داری

[پاسخ]

پرستوگفته :

جا گذاشتی . . . !
رد خاطراتت را جا گذاشتی
مال ناراضی از گلوی ما پایین نمیرود
بیا برش دار……….!

[پاسخ]

نازنین پاسخ در تاريخ مهر ۲۶ام, ۱۳۹۱ ۱۷:۴۲:

بعضی خاطرات
مثل مینهای عمل نکرده توی روحت کاشته شده اند!
با یک حرف
می ترکانندت

[پاسخ]

پرستوگفته :

باورت بشود یا نه
روزی میرسد که دلت برای هیچ کس به اندازه من تنگ نخواهد شد!
برای نگاه کردنم…
اذیت کردنم…
خندیدنم…
برای تمامی لحظاتی که در کنارم داشتی!
روزی خواهد رسید
که در حسرت تکرار دوباره من خواهی بود…
میدانم روزی دیگر نیستم!!
و هیچ کس تکرار من نخواهد شد….

[پاسخ]

نازنین پاسخ در تاريخ مهر ۲۶ام, ۱۳۹۱ ۱۷:۴۷:

دیوارهایی که میسازی،
هر روز و هر روز بیشتر میشوند!
معمار بی احساس من
آخر از کجا برای این همه دیوار پنجره پیدا کنم؟

[پاسخ]

حدیثگفته :

سکوت میکنم! این دنیا ارزش حرف زدن ندارد….

[پاسخ]

پرستوگفته :

رفتنت نمکی بود بر همه ی زخمم هایم
من از همه ی دنیا یکی تورا داشتم یکی خدا را
از سر کوفت هایی که شنیدم بگویم؟
میگویند کجاست انکه بر سینه میزدی سنگش
میگویند الان با دیگریست
برگــــــرد و همه ی دنیا را غافلــگیــــر کن ،
من حتـــــی با خـــدا هم شـــرط بستـــم .

[پاسخ]

حدیث پاسخ در تاريخ مهر ۲۶ام, ۱۳۹۱ ۱۲:۴۸:

گفت: نمک خوردی ونمکدان شکستی و رفت…
اما نفهمید چیزی که من خوردم رو دست بود
نه نمک!!!!

[پاسخ]

حدیثگفته :

شرایط ازدواج امام علی و حضرت فاطمه کجا،
شرایط خانواده های الان واسه ازدواج کجا!
خدایـــا ما این وسط چکار کنیم الان دقیقا….
روز ازدواج رو به مجرای امروز و مزدوجین فردا تبریک میگم.

[پاسخ]

حدیثگفته :

نه نرو صبر کن.قرارمون این نبودبیا سکه بندازیم اگه شیر اومد یعنی مطمئن باش دوستت دارم اگر خط اومد شک نکن که دوستت دارم.صبر کن نرو بیا سکه بندازیم اگه دوستت نداشتم اونوقت برو.

[پاسخ]

حدیثگفته :

چه جوری شد نمی‌دونم که عشق افتاده به جونم
خودت خونسردی اما من، نه اینطوری نمیتونم
دارم حس میکنم هر روز به تو وابسته‌تر میشم
تو انگاری حواست نیست دارم دیوونه‌تر میشم
یه حالی دارم این روزا نه آرومم نه آشوبم
به حالم اعتباری نیست تو که خوبی منم خوبم
بگو با من چیکار کردی که اینجور درب و داغونم
نه گریونم نه خندونم مثل موهات پریشونم
من از فکر و خیال تو همش سردرد می‌گیرم
سر تو با خودم با تو با یه دنیا درگیرم
یه حالی دارم این روزا نه آرومم نه آشوبم
به حالم اعتباری نیست تو که خوبی منم خوبم

[پاسخ]

حدیثگفته :

هر روز تکراریست
صبح هم ماجرای ساده ایست
گنجشکها بی خودی شلوغش می کنند…

[پاسخ]

حدیثگفته :

روزگاریســت که آدمـ ها فقط سقف مشــترک دارند ، نه زندگی مشــترک
!!!!!!!!

[پاسخ]

هستیگفته :

قصه از حنجره ایست که گره خورده به بغض..
یک طرف خاطره ها..یک طرف فاصله ها…
درهمه آوازها حرف آخر زیباست….
آخرین حرف تو چیست؟ تا به آن تکیه کنم
حرف من دیدن پرواز تو در فرداهاست…

[پاسخ]

حدیثگفته :

خودت باش،
کسی هم خوشش نیومد…
نیومد…
که نیومد!
اینجا مجسمه سازی نیست!

[پاسخ]

حدیثگفته :

به دنبال ویلچرى هستم براى روزگـــار !
ظاهرا پایى براى راه آمــدن بامن ندارد…..

[پاسخ]

solmazگفته :

inja hame asheghidaaaa eyval….

[پاسخ]

نازنینگفته :

تو کار خودت را می کنی… من هم غصه خودم را می خورم… همه چیز هم که آرام است

[پاسخ]

نازنینگفته :

همه چیز خنده دار بود!
داشتن تو
بودن من
ماندن ما
رفتن تو
رفتن من
این همه آه!
گاهی از این همه خنده گریه ام می‌گیرد…!

[پاسخ]

نازنینگفته :

دور و برم پر شده از آدمهایی که … ” تا همیشه” برایشان فقط “یکی دو” روز دوام دارد

[پاسخ]

حدیث پاسخ در تاريخ مهر ۲۷ام, ۱۳۹۱ ۱۳:۲۰:

آدمهای دنیای من فعل هایی رو صرف میکنن
که واسشون “صرف” داشته باشه!!!!!

[پاسخ]

نازنینگفته :

عادت کرده ام مشکلــــی که برایم پیش بیاید
تقصیر را بیندازم گردن “تو”
بگویم، اگر “تو” بودی این اتفاقات نمی افتاد.
ولــی نیستــی… تو خیلی چیزها را می توانی تغییر بدهی

[پاسخ]

نازنینگفته :

روزهایی که منتظر تلفن تو بودم
خیلی بلند بودند
هیچ وقت
در پاییز
روزهایی به این بلندی ندیده بودم

[پاسخ]

نازنینگفته :

سَخت تَرین کار دُنیا این اَست که تو باشی
و مَن تَظاهر به نَدیدَنت کُنم …

[پاسخ]

نازنینگفته :

امسال هم دستانم دست گرمی برای قدم زدنهای طولانی نیافت
هوا چه زود سرد شد.

[پاسخ]

نازنینگفته :

بی تو چمدانی ست دلم که تنهاییم را در آن تا می زنم
و قفلی از دلتنگی بر آن می گذارم،
که رمزش حروف اسم توست .

[پاسخ]

نازنینگفته :

گـاهــی وقـتـا زنـدگـی یــعـنـی:
دوســت داشـتـن تـو!
بــی هـیـچ امـیـدی بـرای داشتنـت…

[پاسخ]

نازنینگفته :

پشیمان اند کفـــــش هایم
که ایـــن همه راه را؛
راه آمـــــدند با نیـــــــامدن هایت…!!

[پاسخ]

نازنینگفته :

وقتی میخواهمت و نیستی
اتفاق تازه ای نمیافتد؛
فقط من، ذره ذره ایوب می شوم!!

[پاسخ]

نازنینگفته :

مجنون
همیشه مرد نیست…
گاهی
مجنون
دخترکی تنهاست
که زمانی لیلی کسی بود….!

[پاسخ]

نازنینگفته :

بعد از تو، بعید می‌دانم
کاری در دنیا داشته باشم!
معشوقه‌‌ی تو بودن،
کم کاری نبود

[پاسخ]

نازنینگفته :

دنـیـا، دنـیـای ریـاضـی اسـت،
وقـتـی عـشـق را تـقـسـیـم کـردنـد
تـوخـارج قـسـمـت مـن شـدی…!

[پاسخ]

نازنینگفته :

باز،
بازی می کنم
صحـنۀ انـتــظـار را
به تـو مـدیـونـم
اگـر…
اســکـار بگــیرم !

[پاسخ]

نازنینگفته :

ای خالی ات را… با فرض پُر کرده ام… حرامش باد آنکه پُر کرد جای مرا…

[پاسخ]

نازنینگفته :

گاهی وقت ها
حس آخرین بیسکوییت مونده
تو بسته ساقه طلایی رو دارم.
تنها وخرد شده…

[پاسخ]

sajad پاسخ در تاريخ مهر ۲۷ام, ۱۳۹۱ ۰۳:۰۳:

kheiliiii ghashang booood ♥

[پاسخ]

wink پاسخ در تاريخ بهمن ۲۳ام, ۱۳۹۱ ۱۳:۳۴:

عزیزم فوضولی نباشه ولی اخرش اینه (وازهمه بدتراونی که یه روزی میخواستت دیکه ازت سیر شده)

[پاسخ]

نازنینگفته :

دیـــوار اتـاقــم پــر از عکــس های دو نفـره ای سـت
کـــه قــرار اســت بعــدا بینــدازیــم
همــان بعدنــی کـه نیســت شــد
در تقــویــم بودنــمان

[پاسخ]

نازنینگفته :

آدم ها به همان خونسردی که آمده اند
چمدانشان را می بندند
و ناپدید می شوند
یکی در مه
یکی در غبار
یکی در باران
یکی در باد
وبی رحم ترینشان در برف

[پاسخ]

نازنینگفته :

باور کنید مسافرترین آدم دنیا هم
دست خطی می خواهد که بنویسد برایش
“زود برگرد ”
طاقت دوری ات را ندارم…

[پاسخ]

نازنینگفته :

“تـــو” دلـگیـــر نیستَــــم
از دلــم دلـگیـــرم!
کــــه نبــــودنـت را صبــــورانــــه تحمـــــل میکـنــــد
بـی هیـــچ شکــــوه ای…!!!

[پاسخ]

نازنینگفته :

حـــالم گرفتــــه از این شــهر
کــــه آدم هایـش همچــون هوایش ناپایــدارنــد…
گــاه آنقـــدر پــاک کــه باورت نمی شود
گـــــاه آنقــــدر آلـــوده که نفســت می گیـــرد…!

[پاسخ]

نازنینگفته :

نه تو قلمِ داوینچی داری
نه من لبخند ژوکوند
اما
ثبت است بر جریده ی عالم دوام ما !

[پاسخ]

نازنینگفته :

تمام خنده هایم را نذر کرده ام که گریه ام نگیرد

[پاسخ]

نازنینگفته :

سـرک می کشی در خوابـهـایـم
تــا دست خــالی از تـــو بـاز نگـردم
خیـالی نیست !
کـابـوسـهـا بـا تو شیرین تـر است

[پاسخ]

نازنینگفته :

بعد از تو… دیگر فکر هندوستان را انداخته ام دور!!! دیگر نه فیلی دارم که یادش بکند و نه طاووس میخواهم که جورش بکشم

[پاسخ]

نازنینگفته :

علت سقوط ناگهانی من از چشم هایت را… فقط باید در جعبۀ سیاه دل ات جستجو کرد

[پاسخ]

نازنینگفته :

دیگر عاشقی نمیکنم
نه از ترس تو و عشق تو!
نه! من چشمانم را به روی حماقت بسته ام… همین…!

[پاسخ]

نازنینگفته :

تناقض از سر و کله ات می بارد
چشمانت را ببند
بعد بگو دوستت دارم
بذار این دروغت
به دل صاحب مرده ام بچسبد
نگاهت با صداقت تمام، دروغ هایت را فریاد می زند

[پاسخ]

نازنینگفته :

بگذار تظاهر کنم به انتظار… به این که می آیی… قرار است بیایی…
فقط تو را جان عزیزت، به رویم نیاور

[پاسخ]

نازنینگفته :

هنوز تو را دارم…
در جیره بندی خواب های خوب

[پاسخ]

نازنینگفته :

برایم تعریف کن…
هــــــــــرگــــــــــــز فراموش نشدن
چه حـــــــــــالی دارد؟

[پاسخ]

نازنینگفته :

سردیِ فاصله که
کوران می کند
در این زمستان نبودنت
من می مانمُ
این قلب یخی

[پاسخ]

نازنینگفته :

اینجا عشق قندیل می بندد
با این واژه های یخ زده
نگفته بودی
دمای نبودنت زیر صفر است

[پاسخ]

نازنینگفته :

کجایی؟ یک کلمه نیست، خیلی معنی دارد گاهی…
کجایی یعنی چرا سراغم نمی یایی ؟
چی کار میکنی ؟
چرا نیستی ؟
دلم تنگ شده
دوستت دارم

[پاسخ]

نازنینگفته :

چشمــانــت کـارناوال آتــش بــازیســت!
یــک روز در هــر سال
بــرای تمــاشــایــش مــی روم
و بــاقــی روزهــایــم را،
وقــف خــامــوش کــردن آتشــی مــی کنــم
کــه زیــر پــوستــم شعلــه مــی کشــد…

[پاسخ]

aydaگفته :

روز اول با خود گفتم
دیگرش هرگز نخواهم دید
روز دوم باز میگفتم
لیک با اندوه و با تردید
روز سوم هم گذشت اما
بر سر پیمان خود بودم
ظلمت زندان مرا میکشت
باز زندان بان خود بودم
آن من دیوانه ی عاصی
در درونم های و هوی میکرد
مشت بر دیوارها میکوفت
روزنی را جست و جو میکرد
می شنیدم نیمه شب در خواب
های های گریه هایش را
در صدایم گوش می کردم
درد سیال صدایش را
شرمگین می خواندمش بر خویش
از چه بیهوده گریانی
در میان گریه می نالید
دوستش دارم نمی دانی؟
سالها رفتند و من دیگر
خود نمی دانم کدامینم
آن من سرسخت مغرورم
یا من مغلوب دیرینم؟
بگذرم گر از سر پیمان
می کشد این غم دگر بارم
می نشینم شاید او آید
عاقبت روزی به دیدارم…

فروغ

[پاسخ]

آرشگفته :

آنکه دوستش داشتم آدم با گذشتی بود……. حتی از من هم گذشت…**

[پاسخ]

تنهاگفته :

زبانم را مهر سکوت و خاموشی بسته

چشمهایم دیگر حتی خودمم را هم نمی تواند ببیند

نمی دانم راه می روم یا بی راهه

اما همین برایم بس است که قدمهایم هنوز رمقی دارند

چقدر سرد و تاریک است

چقدر بی روح

زندگی واقعا چیست و از ما چه می خواهد

جوابی برای این سوال هنوز نیافته ام؟؟؟؟؟

[پاسخ]

تنهاگفته :

دلم برای کسی تنگ است که گمان میکردم

می آید ، می ماند، و به تنهائیم پایان میدهد

آمد ، رفت ، وبه زندگی ام پایان داد . . .

[پاسخ]

تبسمگفته :

بچه های عزیز alone boy به همتون سلام وخسته نباشید میگم من دختر پشت کنکوری معماری سال بعدبا وجودهمه ی گرفتاریهام خیلی به این سایت سر میزنم و ازش خوشم اومده واسم جالبه که خیلی راحت با هم درد ودل میکنین و پیام های قشنگی میذارین مشکلات و درگیری های ذهنی زیادی واسه منم وجود داره کاش بتونم با دردودل کردن باشماها ونظرگرفتن خودمواروم کنم ادمای به ظاهردوست من که اینقدراذیت میکنن و کردن که حتی از نگاه کردن بهشون میترسم چه برسه به درد ودل کردن شایدحالا بتونم دوستای مجازی پیداکنم که ادم تروواقعی ترازهمه ی اونا باشن.به امیدروزای خوش و لبخندای همه ی بچه هایalone boy

[پاسخ]

naziگفته :

لعنتی ها
نه این نگاه….
نه این بغض …
نه این سکوت….
نه این کلمات….نه این فاصله …
نه این پنجره….نه این دست ها….
نه این تپش ها….
هیچ کدامشان جرات ندارند که به تو بفهمانند
چقـــــــــــدر دلم برایت تنگ شده …

[پاسخ]

نازنینگفته :

برخیز که غیر از تو مرا دادرسی نیست

گویی همه خوابند کسی را به کسی نیست

آزادی و پرواز از آن خاک به این خاک

جز رنج سفر از قفسی تا قفسی نیست

این قافله از قافله سالار خراب است

اینجا خبر از پیش رو وبازپسی نیست

تا آینه رفتم که بگیرم خبر از خویش

دیدم که در آن آینه هم جز تو کسی نیست

من در پی خویشم به تو بر میخورم اما

آن سان شده ام گم که به من دسترسی نیست

آن کهنه درختم که تنم زخمی برف است

حیثیت این باغ منم خارو خسی نیست

امروز که محتاج توام جای تو خالیست

فردا که بیایی به سراغم نفسی نیست

در عشق خوشا مرگ که این بودن ناب است

وقتی همه ی بودن ما جز هوسی نیست

[پاسخ]

ترانه پاسخ در تاريخ مهر ۲۷ام, ۱۳۹۱ ۱۶:۵۳:

تا آینه رفتم که بگیرم خبر از خویش

دیدم که در آن آینه هم جز تو کسی نیست …

[پاسخ]

نازنین پاسخ در تاريخ مهر ۲۸ام, ۱۳۹۱ ۱۸:۴۰:

بـــاز هـم مثـل همیـشه کـه تنهـــا میشـوم …

دیـوار اتـــاق پنــاهم میـدهـد …

بـی پـناه کـه بـاشی قـدر دیـــوار را میــدانی ! ♥‬

[پاسخ]

نازنینگفته :

زن جنس عجیبی ست !
چشم هایش را که می بندی ،

دید دلش بیشتر میشود…

دلش را که میشکنی ،

باران لطافت از چشم هایش سرازیر…

انگار درست شده تا . . .

روی عشــــق را کــــــم کند.

[پاسخ]

mگفته :

من که نمیترسم…

[پاسخ]

لیلاگفته :

کاش من هم،همچو یاران عشق یاری داشتم
خاطری میخواستم یا خواستاری داشتم
تاکشد زیبارخی بر چهره ام دستی ز مهر
کاش چون آیینه بر صورت غباری داشتم
ای که گفتی انتظار از مرگ جانفرساتر است
کاش جان میدادم اما انتظاری داشتم
شاخه عمرم نشد پرگل که چیند دوستی
لاجرم از بهر دشمن کاش خاری داشتم
خسته و آزرده ام ،از خود گریزم نیست،کاش
حالت ازخود گریز چشمه ساری داشتم
نغمه ی سر داده در کوهم به خود برگشته ام
کی به سوی غیر خود راه فراری داشتم؟
محنت و رنج خزان این گونه جانفرسا نبود
گر نشاطی در دل از عیش بهاری داشتم
تکیه کردم بر محبت،همچو نیلوفر بر آب
اعتبار از پایه ی بی اعتباری داشتم
پای بند کس نبودم،پای بندم کس نبود
چون نسیم از گلشن گیتی گذاری داشتم
آه سیمین!حاصلم زین سوختن افسردن است
همچو اخگر دولت ناپایداری داشتم…
“سیمین بهبهانی”

[پاسخ]

ریحانهگفته :

گاهی کسی باید باشه که محکم بغلت بگیره وبذاره اشکات سرازیر بشه بعد آروم توی گوشت زمزمه کنه:دیوونه من باهاتم

[پاسخ]