آخرين مطالب
آخرین محصولات
عضویت در خبرنامه
آخرين نظرات سايت
موضوعات
ست دستبند 4 تایی مایا انگشتر استیل پروانه گردنبند زنجیری استیل الماسی
انگشتر مذهبی طلاروس انگشتر بوته گل رز انگشتر استیل شاین
گردنبند استیل شاین قرمز کیف پول 123 گردنبند فروهر اصل

سینه بند هرزگیم را باز کرد
و در بستری که گناه برایم بی تفاوت شده بر پیکرم لغزید…
و تو، نمی دانی که لحظه لحظه ی عصیان شهوتش را تنها با یک تصور تاب آوردم…
جوراب نجابتم را بالا کشیدم، سینه بند هرزگیم را بستم
و چه خوب است که غذای گرم می خورد امشب کودک بیمارم…

موضوع : شعر و دل نوشته, متن های عاشقانه
نویسنده :   ,   ۳۴ ديدگاه  ,   تاریخ ارسال : ۱۴ مهر, ۱۳۹۱  , 
   
محصولات فروشگاه عاشقانه سایت الون بوی
انگشتر استیل ورساچ انگشتر استیل lovely
پابند استیل پروانه دستبند قلب رنگی
انگشتر طرح کمربند کیف دستی MK
مینی نگین زن انگشتر طرح توپ مروارید
فریباگفته :

و تو، نمی دانی که لحظه لحظه ی عصیان شهوتش را تنها با یک تصور تاب آوردم:((
زیبا بود

[پاسخ]

sadigheگفته :

اینا همش بهونه س چون محیط به آدم فشار میاره ولی مجبورش نمیکنه فک نکنین دارم شعار میدم اگه فقر آدم و به این حال و روز درمیاره پس لابد پولدارا همشون دارن سالم زندگی میکنن! میبینیم که اینجوری نیست

[پاسخ]

مسعود پاسخ در تاريخ مهر ۱۴ام, ۱۳۹۱ ۱۰:۴۱:

با حرفتون مخالف نیستم اما تا یه چیزی رو تجربه نکنی که نمیشه درکش کنی، مثال نقضتون هم ربطی نداشت چون پول خوشبختی نمیاره ولی بی پولی بدبختی رو میاره!

[پاسخ]

آرزوگفته :

چه غم انگیز

[پاسخ]

رهاگفته :

یعنی چی؟؟؟
مگه میشه به همین راحتی ادم جسمشو روحشو ب حراج بذاره….میشه؟؟؟
یعنی هیچ راه دیگه ای وجود نداشته….
خب….باورش سخته….خیلی….

[پاسخ]

مسعود پاسخ در تاريخ مهر ۱۴ام, ۱۳۹۱ ۱۲:۱۰:

به همین راحتی؟
شما مثل اینکه مطلب رو نخوندی یا خوندی نفهمیدی!

[پاسخ]

رهاگفته :

همش توجیه….شما ظاهرا خیلی تو احساستون غرقه این…

[پاسخ]

مسعود پاسخ در تاريخ مهر ۱۴ام, ۱۳۹۱ ۱۲:۲۱:

نظرم من رو هم که نفهمیدی! من مگه دفا کردم؟ بیخیال یه ۳ – ۴ بار بخون شاید فهمیدی

[پاسخ]

لیلاگفته :

نمیشه کارشو توجیه کرد…فقر همیشه ام باعث نمیشه آدما اینجور شن
اما خوب دور از واقعیتم نیست..مخصوصا با این وضع و اوضاع جامعه که زندگی سخت ترم شده اصلا بعید و دور از واقعیت نیست همچین چیزایی
و واقعا جای تاسف داره و باید گریه کرد به حال خودمون …

[پاسخ]

aydaگفته :

بعضی وقتا فقر آدم رو به هر کاری وادار میکنه…

آخی دلم سوخت…(و چه خوب است که غذای گرم میخورد امشب کودک بیمارم)

[پاسخ]

Rengerگفته :

راستی ! راستی روسپی! از خودت پرسیدی چرا اگر در سرزمین من و تو زنی زنانگی اش را بفروشد که نان در بیارد رگ غیرت اربابان بیرون میزند اما اگر همان زن کلیه اش را بفروشد تا نانی بخرد یا شوهر زندانی اش آزاد شود این ((( ایثار ))) است ! مگر هردو از یک تن نیست. بفروش!!! تنت را حراج کن !!! من در دیارم کسانی را دیده ام که دین خدا را چوب میزنند به قیمت دنیایشان…… شرفت را شکر که اگر میفروشی از تن میفروشی نه از دین

[پاسخ]

مسعود پاسخ در تاريخ مهر ۱۴ام, ۱۳۹۱ ۱۴:۴۱:

متن از فریدون فرخ زاد

[پاسخ]

بهار پاسخ در تاريخ مهر ۱۵ام, ۱۳۹۱ ۱۱:۲۷:

واقعا جای تعمق داشت . ممنون که این مطلب رو گذاشتین .
خیلی خیلی قشنگ بود.

[پاسخ]

سمیهگفته :

سخته ولی شماییکه میگین راه دیگه ای نیست منم میگم ولی خودمونیم حاضریم اگه یکی اومد گفت بچم مریضه چند روزه غذا نخوردم و… پول خوردای ته جیبتو حتی شده این زمونه ۱۰۰تومن بش بدیم نه اینکارو نمیکنیم چون میگیم الکی داره میگه گداست کاملا عوض شدیم دیگه مث قدیما نیست اگه دیدیم یکی گشنشه نونمونو باهاش نصف کنیم اتفاقا برا اینکه این جماعت خودشونو ارضا کنن بهش پیشنهاد هرزگی میدن باورش سخته چون تا حالا شاید ندیدین منم همینطور ولی از یکی که کشیده شنیدم مطمئنم خدا به همشون کمک کنه خدا بداد مام برسه چجور میخوایم جوابشو بدیم اگه ازمون پرسید چرا همسایت گشنه سر رو زمین گذاشت اونوقت تو نعماتی رو که بهت دادم دور ریختی اصراف کردی

[پاسخ]

لیلاگفته :

آنکه تنش را برای نان شب می فروشد ،
به جرم فاحشگی سنگ اش می زنیم ؛
سزای مایی که ذهنمان را ارزانتر فروخته ایم چیست؟؟؟

[پاسخ]

مریمگفته :

این داستان واقعیه هر کی میخونه خواهش میکنم ازش یه نظر بده مرسی
من اسمم مصطفی است ۲۱ سالمه بچه شمالم عشقم فاطمه ۱۸ سالش که تهران بزرگ شده تقربیا فامیل هستیم برادر زاده ی دامادمون و دختر عموی خواهر زاده بریم سرداستان عشق نافرجام من وقتی ۱۹ سالم بود اتفاقی با فاطمه که ۱۶ سالش بود اشنا شدم یادمه رفته بودم ماسال خونه مادر بزرگ خواهر زاده ام تا خواهر زادهمو بیارم امام زاده هاشم خونه خودمون فاطمه هم خونه مادر بزرگش یه دختر ساده و قشنگ و عفیف بود واون روز حتی نگام نکرد تا این که من قم دانشگاه قبول شدم خونه خواهرم قم بود و خواهر زاده ام مریم هنوز ازدواج نکرده بود باهم برگشتیم قم من از فاطمه خوشم اومده بود و مریم سر یه شیطنت باعث شد باهاش دوست بشم فاطمه باباش روحانی بود و سخت میشد باهاش دوست شد به هر حال باهاش دوست شدم و چون قصد ازارشو نداشتم و مریم از دوستیمون خبرداشت خیلی زود بهش پیشنهاد ازدواج دادم تا فکر نکنه دوستیمون اشکال داره حتی بعضی موقعها خونشون می رفیتم اما هیچ وقت مستقیم نگاش نکردم اون موقع فاطمه فقط یه خواستگار داشت و اونم قاری قران بود و بااباش اصرار زیادی داشت تا فاطمه با اون ازدواج کنه اما فاطمه دوست نداشت دختر خوبی بود اما خیلی نانازی و لجباز بار اومده بود اصرار باباش در حدی بود که هر رور زنگ میزد به دامادمون برادر فاطمه تا با فاطمه حرف بزنه و راضیش کنه انگار که دختر ترشیده بود اصولا روحانیون زود دختراشونو رد میکنن بره اکا فاطمه جواب رد داد تا این که من به دامادمون جریانو گفتم تا با بابای فاطمه صحبت کنه اما دامادمون رفت زیرابمو زد و گفت مصطفحی به یه سری از اصول مذهبی اعتقاد نداره که دروغ محضه هیچ وقت نماز و روزه ام ترک نمیشد باباش مخالفت کرد و گفت دخترم میخواد درسشو ادامه بده و از این حرفا فاطمه هر دو روز به دو روز باهام قهر میکرد و من وحشتناک بهش وابسته شده بودم و طوری که وقتی باهام قهر میکرد من با خانواده ام قهر میکردم و نمیتونستم حرف بزنم در کمتر از ۲ ماه ازدواج کرد با یه ترک اسمش رضا بود که بچه تبریز بود پولدار بود و مهندسی عمران داشت اما انسان نبود فاطمه باهاش نامزدکرد و دیگه ازش بی خبر شدم دیگه یه روانی شده بودم دستمو با تیغ خط خطی کردم و از ۶ صبح تا ۱۲ شب کار میکردم تا بتونم طاقت بیارم و یه مدت گذشت و فاطمه خانوم و رضا از ایام نامزدیشون لذت میبردن من روز به روز بیشتر مرگمو از خدا میخواستم چند ماه گذشت بعد از نامزدیشون فاطمه به من اس داد و گفت دوسم داره اما نپذیرفتم و گفتم تو جای خواهر منی دیگه حتی درست نیست صداتو بشنوم اما خیلی دوستش داشتم این قدر ادامه داد تا این که با احساسم جلوش زانو زدم میدونست میپرستمش . چه قدر در برابرش شکننده بودم تا مدتی تلفنی درارتباط بودیم اما دامادمون فهمید و فاطمه گفت مصطفحی مزاحمم شده و برای نجات خودش من را نابودم کرد تا ازچشم پدر و مادرم بیفتم و گذشت ۲۴ شهریور سال ۹۰ عروسیش بود چند وقتی هیچ خبری ازش نداشتم تا این که برای عروسی مریم به اصرار خانواده ام مجبور شدم برم شمال دوست نداشتم برم چون فاطمه با شوهرش میاد اما مجبور شدم رفتیم خونه مادر دامادمون تا لباس عوض کنم و بریم کاپشنمو گذاشتم خونه تا با کت و شلوار برم کل موهامو رنگ کرده بودم تا لج همه رو در بیارم رفتیم تالار اون شب حالم خوب نبود اما من کلی مسخره بازی در اوردم و چون عروسی مختلط بود فاطمه بود اما اصلا نگام نکرد اما بعدا گفت همش حواسم به تو بود و عروسی تموم شد فاطمه با شوهرش زود رفتن خونه وسایلشونو جمع کردن و رفتن تبریز اما ما دیر برگشتیم و وسایلمونو جمع کردیم و فرداش راه افتادیم و برگشتیم قم ۳ روز بود که برگشته بودیم داغ دلم تازه بود رفته بودم دانشگاه کلاسم تمون شده بود جلوی در داشنگاه وایساده بودم یهو دستمو تو جیبم بردم یه کاغذ مچاله شده بود پرتش کردم رو زمین اما نظرمو جلب کرد رفتم و برداشتمش چون حالت خاصی داشت بازش کردم بله نامه فاطمه بود دوباره بازیچه میخواست کاغذ رو بازش کردم و خوندمش نمیدونم چرا دلم هنوز پیشت مونده نمیدونم عشقه یا هوس هر چی هست میدونم هیچ وقت ما به هم نمیریسیم با خوندنش انگار دنیا رو سرم اوارشد شماره ازش نداشتم اگرم داشتم وجدانم قبول نمیکرد به یه زن شوهر دار اس بدم کاغذ پرس کردم و دست خطتشو بوسیدم تا پیشم یادگاری باشه من همیشه فاطمه رو در حد پرستش دوست داشتم و با وجود خیانتش بازم گذشت تا دو روز بعد داشتم جزوه هامو پاک نویس میکردم برای اس ام اس اومد فاطمه بود خیلی دوستش داشتم و دلم براش تنگ شده بود و شب عروسی هم دیده بودمش داغم تازه شد و با وجود مقاومتم دوباره بازیچه م کرد و این بار گفت بابام به زور شوهر داده شوهرمو دوست نداشتم و تو زندگیم همه چی دارم اما تو رو میخوام بارها متقاعدش کردم اما قبول نکرد و گفت باهم ازدواج میکنیم و از خانواده هامون میریم این قدر اصرار کرد که گفتم باشه چند وقت گذشت یه روز اوردمش قم زیارت کردیم کنترلم دست خودم نبود دستاشو بوسیدم و بارها اشک ریختم و بارها اشکمو پاک کرد گفت یه چیزایی ازم به شوهرش گفته اما اون حروم زاده سکوت کرده و تا علیه من مدرک جمع کنه حتی به فاطمه گفته بود اوکی تو مصطفحی رواز بابات میگیرم و راضیش میکنم اما فریب بود میخواست فاطمه ازاد باشه تا بتونه مدرک جمع کنه و همه متوجه رابطه ی من فاطمه شدن و عموهای فاطمه رفتن تبریز تا نذارن زندگیش بهم بریزه فاطمه این بار گفته بود خودش میخواد من شوهرش بشم قرار بود از من شکایت کنه که نکرد من نمیدونم اخرا بازی کجاست فقط میدونم این دور دور اخره فقط یه قربانی بیشتر نداره

[پاسخ]

ترانه پاسخ در تاريخ مهر ۱۴ام, ۱۳۹۱ ۲۲:۱۹:

واقعا متاسفم واسه دخترایی که اینجوری دیگران رو به بازی میگیرن . قبلا گفتم بازم میگم یه دختر حق نداره وقتی عشق کسی تو دلش هست تن به ازدواج با دیگری بده .
به نظر من ، نه تنها مصطفی بلکه شوهر بیچاره هم قربانی این بی شرمی فاطمه شد .
مصطفی هم اشتباه کرد ، درسته واقعا فاطمه رو دوس داشت ولی نباید دوباره قبول میکرد که باهاش رابطه داشته باشه ، فاطمه ارزش عشق مصطفی رو نداره ،

[پاسخ]

مریم پاسخ در تاريخ مهر ۱۴ام, ۱۳۹۱ ۲۳:۰۶:

سلام ترانه جان واقعا حرفات جالب بود راست میگی مصطفی زیادی برای فاطمه عشقشو نشون داده بود ادم وقتی یکیو دوست داشته باشه هر جور بشه هر اتفاقی بیفته هر کاری میکنه تا به کسی که دوستش داره برسه

[پاسخ]

نازنین پاسخ در تاريخ مهر ۱۵ام, ۱۳۹۱ ۱۹:۱۷:

سلام مریم جان بنظر من فقط دختره مقصر بوده پسره عاشقش بوده دیگه بدبخت کاری از دستش بر نمیومده دختره واقعا در حق همهشون خصوصا مصطفی ظلم کرده،اولش خواستم بگم مصطفی نباید گول میخورده مگه آدم چندبار از یه سوراخ گزیده میشه ولی دیدم این درمورد آدمای عادیه ولی اون عاشق بوده پس صد درصد تقصیر دختره بوده حیف اسم فاطمه که روش گذاشتن واقعا متاسفم

[پاسخ]

مریم پاسخ در تاريخ مهر ۱۵ام, ۱۳۹۱ ۲۲:۲۰:

سلام نازنین جان واقعا راست گفتی حیف که اسمش فاطمه هست اره واقعا به پسره ظلم کرده اگه مصطفی رو دوست داشت هیچ وقت این قدر عذابش نمی داد که بخواد مصطفی رو جلوی همه بد نام بکنه مرسی از نظرت قربونت برم

[پاسخ]

targolگفته :

madar…madar…madar.va che khob ast ke ghazaye garm mikhorad emshab kodake bimaram

[پاسخ]

مریمگفته :

سلام اقا مسعود ببخشید مزاحم شدم یه خواهش ازتون داشتم اگه میشه این داستان برام پاکش کنین

[پاسخ]

مسعود پاسخ در تاريخ مهر ۱۴ام, ۱۳۹۱ ۲۲:۵۸:

به نظر شما پاسخ داده شده دیگه نمیشه پاک کرد.

[پاسخ]

مریم پاسخ در تاريخ مهر ۱۴ام, ۱۳۹۱ ۲۳:۱۷:

مرسی ممنون یه خواهش دیگه نظر شما در مورد این داستان چیه اگه خواستین بگین شرمنده اگه با خوندنش وققتون گرفته میشه

[پاسخ]

مسعود پاسخ در تاريخ مهر ۱۴ام, ۱۳۹۱ ۲۳:۳۴:

خوندمش.
نظرم اینه که تو دادن نظرات دقت کنید! فک کنم ۴۰ تا غلط املایی و ویرایشی و … داشت که اصلاح کردم! یکم دقت کنید اینجا بقیه نظرات شما رو میخونن و نظر میدن.
از این داستان ها زیاد داریم، همه یجوری مقصر بودن و به نظر من به ترتیب پدر دختره و دختره و پسره بیشتر مقصر بودن.

مریمگفته :

مرسی میدونم غلط املایی زیاد داشت مرسی که اصلاحش کردین بعداز این که بار خوندمش فهمیدم چشم دقتم میکنیم یا اصلا نظر نمیذاریم این خوبه دیگه شما هم به دردسر نمی یوفتین

[پاسخ]

سهاگفته :

فاطمه خیلی از عشق مصطفی سو استفاده کرده مصطفی عاشقش بود ولی نباید دوباره قبولش میکرد

[پاسخ]

بهارگفته :

خوبه یاد بگیریم که حتی در مورد کسی که مردم ، فاحش ترین و بدترین آدم روی زمین میدوننش قضاوت نکنیم . چون نه جای اون بودیم ، نه بدبختی های اون رو تجربه کردیم ونه تلخی های اون رو حس کردیم . پس بهتره که هرگز قاضی نشیم . خوبه که حداقل سعی کنیم طرف مقابلمون رو در هر صورت درک کنیم و اگر نمی تونیم درک کنیم ، حداقل الکی در موردش نظر ندیم چون احتمالا نفس ما از جای گرم درمیاد . سکوت یه وقتایی به آدم اجازه میده که عمیق تر فکر کنیم .

[پاسخ]

عسلگفته :

زنی که زیبایی اندیشه بیدا کرده باشد زیبایی بدنش را نشان نمی دهد.

[پاسخ]

Rengerگفته :

تو ممنوعی روسپی

به آن خدایی که فرمود((لا اکراه))تو ممنوعی روسپی.از همان آغاز ممنوعی روسپی.حتی پیش از مادر ,ممنوعی… الرحمن نه از برای توست,که خود توست.تو را مسلخ ,روضه ابراهیم است و صدای پای کاغذک های سبز,زمزمه چکاوک هایی که بوی پوست گندیده و متبرکت را در ((شهر گناهان)) باکره ها پراکنده می سازند.مخوان روسپی.مخوان.آیه الکرسی مخوان روسپی که دوزخ از برای تو خانه ای ندارد.چشم به دیدار عزرائیل نخواهی گشود , که خدایت , خویش به وقت معراجت , هلهله کنان, به پیشوازت می آید.تو ممنوعی روسپی.خندان ضجه بزن.برقص و شادمان به پای خواران بیافت.شادباشت می دهم,شاد باش.شیطان نیز برای تو سجده کرد.تو پایان این قمار ننگین و دهشتناک را آغاز بودی

..تو

…تو

…تو

…تو ممنوعی روسپی.از دورخ ممنوعی روسپی …ولا الظالین

[پاسخ]

Rengerگفته :

مرد

من مــــــــــــــــــــرد نیستم

تا زمانی که تو هم جنس و هم نام منی من مرد نیستم

تماشا کن زاییده روح بیمــــــــارت را

ذهن هایی را که فاحــــــــشه کردی یادت هست؟

دخترکانی که بکارت را قفس می بینند

سینه هایی که تمامش سوخت

تو پرواز را از پرستوها گرفتی

چگونه توانستی؟

این کبوتران سپید که تو آلودی

در اندیشه اوج عاشق شدند

و تــــــــــــــــــو

بی رحم چون کرکسان

نه پرواز

که فرو رفتن را به آنان آموختی

و اکنون

آنان لکه دار و تو سر مست

آنان بد نام و تو به ظاهر باهوش

ننگ بر تو ای گرگ سرشت

از عشق گفتی و بر تن تاختی

عاشقان را مــــــــــــــــرگ سزاوار تر است

تا زمانی که گرگها در قلمرو شان جولان میدهند

تقدیم به تمام روسپیان سرزمین من

[پاسخ]

صباگفته :

من فکر می کنم در مورد این داستان نمیشه قضاوت کرد چون جای هیچکدوم نیستم که بتونم درکشون کنم
فقط از یه چیزی مطمئنم : اگه کسی واقعا عشقی داشته باشه هیچوقت حتی تا آخر عمر اون عشق تو دلش هست
گاهی مثل آتیش زیر خاکستر و گاهی هم آتش سر به فلک کشیده
فاطمه اگه عشقی نداشت به شوهرش چیزی نمی گفت پس نباید محکومش کرد
دعا می کنم همه به عشقشون برسند تا زندگی زناشویی خوبی داشته باشند
مثل من نشن…

[پاسخ]

ارشگفته :

عجب داستانی. بهتر بود میزاشتنش تو page
فکر کن منم یه روزی یه نفری را دوست داشتم. بعد از چهارسال از هم جدا شدیم. همش به خاطر یه دروغ…. بعد از چهار سال تازه فهمیدم رشتش چیه… چی کار میکنه.. چیه؟!
اره دروغ گفت اما حالا که یک سال بیشتر گذشته دلم میخواد براش پیام بدم عیدت مبارک. نمیدونم جرا اما احساس میکنم هیچ کس جز خودم دلش برای من تنگ نمیشه. بیخیال این طوری قشنگ تره. تنهایی بهتره. تنهایی هیچ وقت شکایت نمیکنه همش ساکته! وقتی گریه میکنی.. وقتی میخندی.. وقتی تنهایی…

[پاسخ]

سحرگفته :

خیلی دردناک بود واقعا

[پاسخ]