آخرين مطالب
آخرین محصولات
عضویت در خبرنامه
آخرين نظرات سايت
موضوعات
ست دستبند 4 تایی مایا انگشتر استیل پروانه گردنبند زنجیری استیل الماسی
انگشتر مذهبی طلاروس انگشتر بوته گل رز انگشتر استیل شاین
گردنبند استیل شاین قرمز کیف پول 123 گردنبند فروهر اصل

حیف که نمیشود

از دوست داشتن

عکس گرفت و

قاب کرد

موهایم که یکدست

همرنگ دندان هایم شد

باز هم با عشق مینویسم

دوستت دارم

.

.

اسراف میکنم در دوست داشتنت

خدا اسراف کنندگان عشق در را

دوست دارد

.

.

گاهی آدم دلش

فقط یک دوستت دارم میخواهد

که نمیرد…

.

.

به دوست داشتنت مشغولم

همانند سربازی که سالهاست

در مقری متروکه

بی خبر از اتمام جنگ

نگهبانی میدهد

.

.

تو به جای هر کسی که نماند

به جای هر کسی که نگذاشت بمانم

دوستم داشته باش

.

.

تو را دوست دارم چون نان و نمک

چون لبان گر گرفته از تب

که نیمه شبان

در التهاب قطره ای آب

بر شیر آبی بچسبد

.

.

دوست داشتنت را در دلم انبار میکنم

این روزها هرچه را انبار کنی گران تر میشود…

.

.

 بهتر است تمام تلاشت را

برای رسیدن به او که دوستش داری انجام دهی

وگر نه مجبوری که یک عمر شاعر باشی…

.

.

ذهنم پر از دوستت دارم هاییست

که برای تو ساخته ام

.

.

فردا با عطری که دوست دارم

به باد بپیچ

میخواهم قرنی را از یاد ببرم…

.

.

با دهانی پر میگویم

“تو را دوست دارم”

به همه ی زبان هایی که می دانم

به همه ی زبان هایی که نمی دانم

میگویم:

“تو را دوست دارم”

.

.

اصلا مهم نیست که بگویی

تو را دوست دارم

مهم این است که

بدانم

چگونه مرا دوست داری؟

.

.

هر ثانیه که میگذرد

چیزی از تو را با خود می برد

زمان غارتگر غریبی ست

همه چیز را بی اجازه می برد

و تنها یک چیز را همیشه فراموش میکند

حس دوست داشتن تو را

.

.

ببین چگونه تو را دوست دارم

که آفتاب یخ زده در رگ هایم می خزد

و در حرارت خونم، پناهی می جوید

.

.

تو را دوست تر میدارم از رویا های خویش

چرا که  تو به بار نشستن تمام رویا هایی

.

.

برای یک بار

فقط برای یک بار

مرا در اندوه مبهم یک دروغ شناور کن

آرام سر به گوش من بگذار

و بگو دوستت دارم

.

.

دوستت دارم

و همین غمگین ترم میکند

وقتی که نمیتوانم چهار فصل جهان را

بر شانه های تو

آواز بخوانم

.

.

چقدر خوشحال بود شیطان، وقتی سیب را چیدم

گمان می کرد فریب داده است مرا

نمی دانست تو پرسیده بودی:

من را بیشتر دوست داری یا بهشت را؟

.

.

حکایت بارانی بی قرار است

این گونه که من دوستت دارم

.

.

دوستان عزیز لطفا پیامک های دوستت دارم های خودتون رو در این قسمت بگذارید تا در سری بعدی ازشون اسنفاده بشه

با تشکر.

موضوع : بخش آزاد
نویسنده :   ,   ۳۴ ديدگاه  ,   تاریخ ارسال : ۱۰ دی, ۱۳۹۲  , 
   
محصولات فروشگاه عاشقانه سایت الون بوی
انگشتر استیل ورساچ انگشتر استیل lovely
پابند استیل پروانه دستبند قلب رنگی
انگشتر طرح کمربند کیف دستی MK
مینی نگین زن انگشتر طرح توپ مروارید
بانوی زمینگفته :

اگر عشق نبود به کدامین بهانه ای می خندیدیم و می گریستیم؟

کدام لحظه های ناب را اندیشه می کردیم؟

چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟

آری…

بی گمان پیشتر از اینها مرده بودیم اگر عشق نبود !

« دکتر علی شریعتی »

[پاسخ]

بانوی زمینگفته :

وقتی که دیگر نبود

من به بودنش نیازمند شدم.

وقتی که دیگر رفت

من به انتظار آمدنش نشستم.

وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد

من او را دوست داشتم.

وقتی او تمام کرد

من شروع کردم.

وقتی او تمام شد

من آغاز شدم.

و چه سخت است.

تنها متولد شدن

مثل تنها زندگی کردن است،

مثل تنها مردن !

«دکتر علی شریعتی»

[پاسخ]

بانوی زمینگفته :

مقایسه دوست داشتن وعشق از نگاه دکتر شریعتی
عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی
دوست داشتن پیوندی خود آگاه و از روی بصیرت روشن و زلال

عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هرچه از غریزه سر زند بی ارزش است
دوست داشتن از روح طلوع می کند و تا هرجا که روح ارتفاع دارد همگام با آن اوج می گیرد

عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست، و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر می گذارد
دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی می کند

عشق طوفانی و متلاطم است
دوست داشتن آرام و استوار و پر وقار وسرشار از نجابت

عشق جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی “فهمیدن و اندیشیدن “نیست
دوست داشتن، دراوج، از سر حد عقل فراتر میرود و فهمیدن و اندیشیدن را از زمین می کند و باخود به قله ی بلند اشراق می برد

عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند
دوست داشتن زیبایی های دلخواه را در دوست می بیند و می یابد

عشق یک فریب بزرگ و قوی است
دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی، بی انتها و مطلق

عشق در دریا غرق شدن است
دوست داشتن در دریا شنا کردن

عشق بینایی را می گیرد
دوست داشتن بینایی می دهد

عشق خشن است و شدید و ناپایدار
دوست داشتن لطیف است و نرم و پایدار

عشق همواره با شک آلوده است
دوست داشتن سرا پا یقین است و شک ناپذیر

از عشق هرچه بیشتر نوشیم سیراب تر می شویم
از دوست داشتن هرچه بیشتر، تشنه تر

عشق نیرویی است در عاشق ،که او را به معشوق می کشاند
دوست داشتن جاذبه ای در دوست ، که دوست را به دوست می برد

عشق تملک معشوق است
دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست

عشق معشوق را مجهول و گمنام می خواهد تا در انحصار او بماند
دوست داشتن دوست را محبوب و عزیز میخواهد و می خواهد که همه ی دلها آنچه را او از دوست در خود دارد، داشته باشند

در عشق رقیب منفور است،
در دوست داشتن است که:”هواداران کویش را چو جان خویشتن دارند”

عشق معشوق را طعمه ی خویش می بیند
و همواره در اضطراب است که دیگری از چنگش نرباید
و اگر ربود با هردو دشمنی می ورزد و معشوق نیز منفور می گردد

دوست داشتن ایمان است و ایمان یک روح مطلق است
یک ابدیت بی مرز است ، که از جنس این عالم نیست

دکتر علی شریعتی

[پاسخ]

e.s.m پاسخ در تاريخ دی ۱۰ام, ۱۳۹۲ ۲۳:۰۳:

خداوندا نمیدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است
چه زجری میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…!
(دکتر شریعتی)

[پاسخ]

بانوی زمین پاسخ در تاريخ دی ۱۱ام, ۱۳۹۲ ۱۰:۳۹:

باید بگم که :
من زنم همان حوایی که تو را از بهشت بریم آواره ی این کویر اضطراب کرد
من همان کینه ی کهنه ی هزاران ساله ام
شیطان تو را نتوانست فزیب دهد اما مرا چرا!!!!
من زنم و عجیب زندگی ام با درد عجین شده
خاک من از درد است و خاک تو خیلی وقتها دل هم ندارد
من زن می شو م…مادر میشوم….با یک لبخند کودکم عاشق میشوم…من زیبامیشوم…من احساس میکنم….شعر می گویم….من عجیبم …..اشک میریزم….من فال های حافظم اگر اسم تو نباشد باور نمیکنم
من اگر عاشق شوم نمیتوانم…
تو اگر عاشق هم نشوی میتوانی….(ممنون از یکی از دوستان که این مطلب رو در سایت گذاشته بودن)
درست است من سرشار از احساسم
و این مطلب روبا یکی از سخنان دکتر شریعتی کامل میکنم :
سخت است حرفت رانفهمند و سخت تر است اشتباعی بفمند حالا می فهمم که خدا چه زجری می کشد و قتی این همه آدم حرفش را نفهمیدن هیچ اشتباهیی هم فهمیدند.

[پاسخ]

بانوی زمین پاسخ در تاريخ دی ۱۱ام, ۱۳۹۲ ۱۸:۱۰:

تصحیح میکنم
بریم:برین
اشتباعی:اشتباهی

[پاسخ]

* فاطمه * پاسخ در تاريخ دی ۲۶ام, ۱۳۹۲ ۰۱:۱۹:

جالبه چون من این متن رو از آقای دکتر تا حالا نخونده بودم ولی نتایجی که منم توی تحقیقات یا زندگی بهش رسیدم همینها بودن با این تفاوت که من اینها رو تفاوتهای عشق و هوس میدونم چون دوست داشتن از سر مهر همان عشق است.

[پاسخ]

بانوی زمینگفته :

«اگر راست است که هر کسی یک ستاره روی آسمان دارد، ستارهٔ من باید دور، تاریک و بی‌معنی باشد-شاید من اصلاً ستاره نداشته‌ام!» (بوف کور)

[پاسخ]

بانوی زمینگفته :

می خواخم عصاره نه شراب تلخ زندگی خودم را چکه چکه در گلوی خشک سایه ام چکانیده به او بگویم:«این زندگی من است
“صادق هدایت”

[پاسخ]

عسل نمکیگفته :

kheyli ziba bodan mercccc

[پاسخ]

بانوي زمين پاسخ در تاريخ دی ۱۱ام, ۱۳۹۲ ۱۰:۴۳:

خواهش میکنم***

[پاسخ]

بانوی زمینگفته :

از غم خبری نبود اگر عشق نبود
دل بود ولی چه سود اگر عشق نبود؟

بی‌رنگ‌تر از نقطه‌ی موهومی بود
این دایره‌ی کبود، اگر عشق نبود

از آینه‌ها غبار خاموشی را
عکس چه کسی زدود اگر عشق نبود؟

در سینه‌ی هر سنگ، دلی در تپش است
از این همه دل چه سود اگر عشق نبود؟

بی‌عشق دلم جز گرهی کور چه بود؟
دل چشم نمی‌گشود اگر عشق نبود

از دست تو در این همه سرگردانی
تکلیف دلم چه بود اگر عشق نبود؟
“قیصر امین پور”

[پاسخ]

بانوی زمینگفته :

و عشق را
کنار تیرک راه بند
تازیانه می زنند
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد…
روزگار غریبی است نازنین…
آنکه بر در می کوبد شباهنگام
به کشتن چراغ آمده است
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد… شاملو

[پاسخ]

بانوی زمینگفته :

بار الها بال پروازم ببخش
روح آزاد سبکتازم ببخش
عاشق بزم تو ام ،راهم بده
عقل روشن ،جان آگاهم بده
مهدی سهیلی

[پاسخ]

بانوی زمینگفته :

نیمشب همدم من دیده گریان من است
ناله مرغ شب از حال پریشان من است
خنده ها برلب من بود و کس آگاه نشد
زین همه درد خموشانه که بر جان منست
قافل از حق شدم و قافله عمر گذشت
ناله ام زمزمه روح پریشان منست
در بر عشق بسی دم زدم از رتبت عقل
گفت خاموش که او طفل دبستان من است
مهدی سهیلی

[پاسخ]

بانوی زمینگفته :

سر را به تازیانه او خم نمیکنم!
افسوس به دوروزه هستی نمیخورم
زاری بر این سراچه ماتم نمیکنم…
ای سرنوشت مرد نبردت منم بیا!
زخمی دگر بزن که نیافتاده ام هنوز
شادم از این شکنجه خدا را،مکن دریغ
روح مرا در آتش بیداد خود بسوز !
ای سرنوشت،هستی من در نبرد توست
بر من ببخش زندگی جاودانه را!
منشین که دست مرگ زبندم رها کند
فریدون مشیری

[پاسخ]

بانوی زمینگفته :

از همان روزی که دست حضرت قابیل
گشت آلوده به خون حضرت هابیل
از همان روزی که فرزندان آدم
زهر تلخ دشمنی در خون شان جوشید
آدمیت مرد
گرچه آدم زنده بود
از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند
از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند
آدمیت مرده بود
بعد دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب
گشت و گشت
قرنها از مرگ آدم هم گذشت
ای دریغ
آدمیت برنگشت
قرن ما
روزگار مرگ انسانیت است…
فریدون مشیری

[پاسخ]

بانوی زمینگفته :

آیینه چون شکست
قابی سیاه و خالی
از او به جای ماند
با یاد دل که آینه ای بود
در خود گریستم
بی آینه چگونه درین قاب زیستم
فریدون مشیری

[پاسخ]

بانوی زمینگفته :

من از نهایت شب حرف میزنم
من از نهایت تاریکی
و از نهایت شب حرف میزنم
اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیار
و یک دریچه که از آن
به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم
فرخزاد

[پاسخ]

بانوی زمینگفته :

کاش می دانستی
بعداز آن دعوت زیبا به ملاقات خودت
من چه حالی بودم!

خبر دعوت دیدارت چونکه از راه رسید
پلک دل باز پرید
من سراسیمه به دل بانگ زدم
آفرین قلب صبور
زود برخیز عزیز
جامه تنگ در آر
وسراپا به سپیدی تو درآ .

وبه چشمم گفتم :
باورت می شود ای چشم به ره مانده خیس؟
که پس از این همه مدت ز تو دعوت شده است !
چشم خندید و به اشک گفت برو
بعداز این دعوت زیبا به ملاقات نگاه .

و به دستان رهایم گفتم:
کف بر هم بزنید
هر چه غم بود گذشت .

دیگر اندیشه لرزش به خود راه مده !
وقت ان است که آن دست محبت ز تو یادی بکند

خاطرم راگفتم:
زودتر راه بیفت
هر چه باشد بلد راه تویی.
ما که یک عمر در این خانه نشستیم تو تنها رفتی

بغض در راه گلو گفت:
مرحمت کم نشود
گوییا بامن بنشسته دگر کاری نیست .
جای ماندن چو دگر نیست از این جا بروم

پنجه از مو بدرآورده به آن شانه زدم

و به لبها گفتم :
خنده ات را بردار
دست در دست تبسم بگذار
و نبینم دیگر
که تو برچیده و خاموش به کنجی باشی

مژده دادم به نگاهم گفتم:
نذر دیدار قبول افتادست
ومبارک بادت
وصل تو با برق نگاه

و تپش های دلم را گفتم :
اندکی آهسته
آبرویم نبری
پایکوبی ز چه برپا کردی

نفسم را گفتم :
جان من تو دگر بند نیا
اشک شوقی آمد
تاری جام دو چشمم بگرفت

و به پلکم فرمود:
همچو دستمال حریر بنشان برق نگاه
پای در راه شدم

دل به عقلم می گفت :
من نگفتم به تو آخر که سحر خواهد شد
هی تو اندیشیدی که چه باید بکنی
من به تو می گفتم: او مرا خواهد خواند
و مرا خواهد دید

عقل به آرامی گفت :
من چه می دانستم
من گمان می کردم
دیدنش ممکن نیست
و نمی دانستم
بین من با دل او صحبت صد پیوند است

سینه فریاد کشید :
حرف از غصه و اندیشه بس است
به ملاقات بیندیش و نشاط
آخر ای پای عزیز
قدمت را قربان
تندتر راه برو
طاقتم طاق شده

چشمم برق می زد /اشک بر گونه نوازش می کرد/لب به لبخند تبسم می کرد/دست بر هم می خورد
مرغ قلبم با شوق سر به دیوار قفس می کوبید

عقل شرمنده به آرامی گفت :
راه را گم نکنید

خاطرم خنده به لب گفت نترس
نگران هیچ مباش
سفر منزل دوست کار هر روز من است

عقل پرسید :؟
دست خالی که بد است
کاشکی …

سینه خندید و بگفت :
دست خالی ز چه روی !؟
این همه هدیه کجا چیزی نیست !

چشم را گریه شوق
قلب را عشق بزرگ روح را شوق وصال
لب پر از ذکر حبیب
خاطر آکنده یاد ….

[پاسخ]

sepinood پاسخ در تاريخ دی ۱۰ام, ۱۳۹۲ ۲۲:۵۹:

very nice

[پاسخ]

* فاطمه * پاسخ در تاريخ دی ۱۱ام, ۱۳۹۲ ۰۰:۵۰:

خیلی خیلی قشنگ بود
متشکرم

[پاسخ]

بانوی زمین پاسخ در تاريخ دی ۱۱ام, ۱۳۹۲ ۱۸:۱۰:

خواهش میکنم *********

[پاسخ]

بانوی زمینگفته :

آه ، ای عشق تو در جان و تن من جاری

دلم آن سوی زمان

با تو آیا دارد

ــ وعده ی دیداری ؟

ــ چه شنیدم ؟

تو چه گفتی ؟

ــ آری ؟!

“حمید مصدق”

[پاسخ]

بانوی زمینگفته :

گاه می اندیشم

خبر ِ مرگ ِ مرا با تو چه کس می گوید ؟

آن زمان که خبر ِ مرگ مرا

از کسی می شنوی ، روی تو را

کاشکی می دیدم

شانه بالا زدنت را ،

ــ بی قید ــ

و تکان دادن ِ دستت که ،

ــ مهم نیست زیاد ــ

و تکان دادن ِ سر را که ،

ــ عجیب ! عاقبت مُرد ؟

ــ افسوس !

کاشکی می دیدم !

من به خود می گویم :

« چه کسی باور کرد

جنگل ِ جان ِ مرا

آتش ِ عشق ِ تو خاکستر کرد ؟ »

از : حمید مصدق

[پاسخ]

بانوی زمینگفته :

دلم گرفته است
دلم گرفته‌است

به ایوان می‌روم و انگشتانم را
بر پوست کشیدهٔ شب می‌کشم
چراغ‌های رابطه تاریکند
چراغ‌های رابطه تاریکند

کسی مرا به آفتاب
معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به میهمانی گنجشک‌ها نخواهد برد
پرواز را بخاطر بسپار
پرنده مردنی‌ست

“فرخزاد”

[پاسخ]

mojtaba_aloneگفته :

دوستت دارم و دانم که تویی دشمن جانم
از چه با دشمن جانم شده ام دوست ندانم
“عماد خراسانی”

[پاسخ]

محسنگفته :

happy new year
سال نو میلادی مبارک.
تقدیم به کسانی که دوستشان داریم.

[پاسخ]

دختر خوانسارگفته :

سخت است ببازی تمام احساس پاکت را و هنوز نفهمیده باشی اصلا دوستت داشت ؟

[پاسخ]

دختر خوانسارگفته :

چـقدر دوسـتت داشـتم . . .
چـقدر نــفـهمـیدی . . .
نمـی گـویم زیـباتــرین امـا . . .
تـو ، مـهربان تـرین آدم زنـدگیـــت را از دسـت داده ای

[پاسخ]

* فاطمه *گفته :

عزیزم برایت گفته ام
شب تولدم تا صبح بارانی شدید بارید
حال
من تو را به تعداد همه قطره های باران شب تولدم دوست دارم
اگر توانستی بشماری
میفهمی چقدر دوستت دارم

[پاسخ]

* فاطمه *گفته :

من خداوند را دوست دارم
من تو را هم دوست دارم
فقط خدا را کمی بیشتر
********************
اگر شما عشق همه بهترین پدرها و مادرهایی که تاکنون زیسته اند را به دست آورید (یک لحظه فکر کنید)، همه خوبی، مهربانی، صبر، حکمت و فرزانگی، لطافت، قدرت و توانایی و عشق، همه این خاصیتها را در یک نفر جمع کنید، آن شخص نسبت به عشق و رحمت خدا برای تو و من فقط یک سایه کم نور است.
“برینان منینگ”

[پاسخ]

bi kaso karگفته :

چه سر به راه است…. دلتنگیت را می گویم
از گوشه ی دلم جم نمیخورد.

[پاسخ]

هانیهگفته :

ﻣﻦ ﻫﻨوز
ﮔﺎﻫﯽ
ﯾﻮﺍﺷﮑﯽ ﺧﻮﺍﺏ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﻢ..
ﯾﻮﺍﺷﮑﯽ ﻧﮕﺎﻫﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ..
ﺻﺪﺍﯾﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ..
ﺑﯿﻦ ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﺑﺎﺷﺪ،
ﺍﻣﺎ ﻣﻦ ﻫﻨﻮﺯ
ﺗﻮ ﺭﺍ
ﯾﻮﺍﺷﮑﯽ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ..

[پاسخ]