آخرين مطالب
آخرین محصولات
عضویت در خبرنامه
آخرين نظرات سايت
موضوعات
ست دستبند 4 تایی مایا انگشتر استیل پروانه گردنبند زنجیری استیل الماسی
انگشتر مذهبی طلاروس انگشتر بوته گل رز انگشتر استیل شاین
گردنبند استیل شاین قرمز کیف پول 123 گردنبند فروهر اصل

خستگی ات را…
تنهاییت را…
برایم سوغاتی آوردی!
نشستی
نفسی تازه کردی…
و رفتی…!
و من…
چه ناباورانه چشم به راه تو دوختم…
به نیمکتی که دیگر کسی درآنجا نیست!

موضوع : شعر و دل نوشته, شعرهای عاشقانه
نویسنده :   ,   ۳۸ ديدگاه  ,   تاریخ ارسال : ۱۲ مرداد, ۱۳۹۲  , 
   
محصولات فروشگاه عاشقانه سایت الون بوی
انگشتر استیل ورساچ انگشتر استیل lovely
پابند استیل پروانه دستبند قلب رنگی
انگشتر طرح کمربند کیف دستی MK
مینی نگین زن انگشتر طرح توپ مروارید
پیمانگفته :

هر بار که می خواهم به سمتت بیایم …

یادم می افتد که دلتنگی بهانه خوبی …

برای تکرار یک اشتباه نیست …!

[پاسخ]

Fateme_m126 پاسخ در تاريخ مرداد ۱۳ام, ۱۳۹۲ ۱۸:۰۹:

درسته ادم اگه ادم باشه یه اشتباه رو دوبار نمیکنه!!!!

[پاسخ]

roseگفته :

خدا اینجاست می دانم می بینم میفهمم…
خدا در چرخش کند قلم در دامن کاغذ…
به من آهسته میگوید: من اینجایم.
خدا در خانه چشمم خدا در دار آمالم..
خدا در ذهن پر آشوب من تنهاست.
خدا در خواب یا درخرمن سبز نهفته در دل دانه…
خدا در دست های بسته ی غنچه
خدا حتی در آواز حزین مرغ شب پیداست.
خدا در شب پره بال است خدا در موج آواز است.
خدا در عمق ژرف کهکشان نور است…
خدا در نم نم باران خدا در ابر…
خدا در رنگ رنگ خوشه ی رنگین کمان پیداست…
خدا راز دل دریاست.
خدا در شوق قطره در خرامیدن به سوی ابر آشوب است.
خدا در چشمه هم میل نشستن در دلف دریاست.خدا زیباست …خدا اینجاست…می دانم می بینم می فهمم….

“ناهید دالایی”

[پاسخ]

میتراگفته :

خیلی قشنگ بود لیلا جون.
واقعا میان نفسی تازه می کنن و …

[پاسخ]

لیلاگفته :

خدا قسمت “داشتنت “را به من نداد
شاید کسی
تو را
بیشتر از من
“دعا” کرده بود

[پاسخ]

لیلاگفته :

ﺷﺒﻬﺎ …
ﺗﺎ ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺵ ﺧﺎﻟﯿﻢ ﺗﺼﻮﺭﺕ ﻧﮑﻨﻢ
ﺧﻮﺍﺑﻢ ﻧﻤﯽ ﺑﺮﺩ
ﻭ ﺻﺒﺤﻬﺎ …
ﺗﺎ ﺑﻮﺳﻪ ﺍﺕ ﺭﺍ ﺑﺮ ﮔﻮﻧﻪ ﺍﻡ ﺗﺼﻮﺭ ﻧﮑﻨﻢ
ﺑﯿﺪﺍﺭ ﻧﻤﯽ ﺷﻮﻡ
ﻣﺪﺗﻬﺎﺳﺖ ﮐﻪ
ﺷﺒﻬﺎ ﻧﻤﯽ ﺧﻮﺍﺑﻢ ﻭ
ﺻﺒﺤﻬﺎ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﻧﻤﯽ ﺷﻮﻡ
ﻧﻤﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺗﺼﻮﺭﺕ ﮐﻨﻢ
ﺗﺎ
ﺧﻮﺩﺕ ﺑﯿﺎﯾﯽ

[پاسخ]

هستی پاسخ در تاريخ مرداد ۱۳ام, ۱۳۹۲ ۱۰:۴۷:

.
به جز حضور تو . . .
هیچ چیز این جهان بی کرانه را جدی نگرفته ام
حتی عشق را . . .
.

[پاسخ]

محمدرضا(میم ر)گفته :

دلم چی میخواد الان… توی یه شهر کوهستانی- جنگلی…
هدفون تو گوشت…هوا بارونی و سرد… مه گرفته….سغید…
آهنگی که همیشه موقع دلتنگی هات باهاش گریه میکردی…
با غرور و خود بالا بینی به افق نگا میکنی که بخوای ادای آدمای پخته رو دربیاری…
یه دفعه بغضت میترکه!میزنی زیر گریه…
و اون دیگه نیست…تو این هوا باشومینه ی سینش خودتو گرم کنی…
تو نمیتونی…..و نمیدونی……..
هوای دونفره…
منظره خیال انگیز و رویایی…
سرمایی بی امان…دشتی بی کران…
تومهمان و غریبه ی دشت و آسمان هستی…
وقتی آهنگ به اوج میرسه…
بارون میزنه به اشک چشمات…دستات رو باز کنی…
سرتو رو به آسمون ببگیری…
آروم اسمشو صدا بزنی…خیلی آروم…
با یک گام به جلو لب مرگ رو ببوسی…
خسته ای…با دلی پر…که صدایت را نشنید…
و در لحظات آخر بلند تر صدا کن…
در قلب دره ای که بدان پناه بردی…
تا جایی که توان داری صدا کن….
وببوس دره ای را که کمکت کرد…
آن بی جان دلش برایت سوخت…و بعد تو هم چند بار صدایش کرد… و واسطه شد تا مرگ تو را پذیرا باشد…….
فقط دلم میخواهد…. نمیشود….
هی!؟ میدانی؟دلم خیلی مرگ میخاهد…
“بدون تو”………………

[پاسخ]

لیلاگفته :

همه خوابیده اند
جز شب ،

که پشت پنجره ی اتاقم بیدار نشسته است

و چرتکه به دست

انتظار می کشد تا باز

آمار تنهایی هایم را که بر زمین چکه می کند ،

حساب و کتاب کند

اما مگر می شود

که قطرات یک اقیانوس را

با چرتکه شمرد ؟!

بیچاره شب

حتما وقتی که صبح آمد

از خستگی

خواهد مرد !

حبیب صلحی زاده

[پاسخ]

zeynab پاسخ در تاريخ مرداد ۱۲ام, ۱۳۹۲ ۲۲:۴۱:

لایک

[پاسخ]

mahdis پاسخ در تاريخ مرداد ۱۳ام, ۱۳۹۲ ۱۹:۰۲:

لاییییییییییک

[پاسخ]

sanazگفته :

در کوچه های بی انتهای خاطرات با تو بودنم قدم میزنم

در تمام آن لحظه ها سایه ای کنار توست

حال….

دیگر آن سایه را می شناسم

(فرامرز الداغی)

[پاسخ]

nafasگفته :

طرز عجیب و احمقانه ای دلم برایت تنگ است!

دلخوشی ها کم نیست!

آدمهای دورُ برم هم کم نیستند!می آیند لبخندی روی لبم مینشانند و میروند!

ولی دلتنگی عجیبی همیشه و همه جا همراه من است… !
نمیدانم این روزهایت چطور میگذرد …

نمیدانم تو هم دلتنگی یا نه؟!
میدانم که میخوانی!

و یدانم که نمیدانی چقدر این دلتنگی برایم زجزآور است!

آنها که کمتر مرا میشناسند هنوز هم میگویند خوش بحالت…

چه روحیه ای داری !

کاش بلد بودیم مثل تو ساده بگیریم و بخندیم…

اما آنها که بیشتر میشناسند ، میگویند نفسهایت غبار دارد!!!
چشمانت تار است!!!

از کجا بگویم ؟!

از آغوشهایی که اندازه ام نمیشوند ؟!

لبخند هایی که شادم نمیکنند؟!

از آدمهایی که نمیخواهم بیشتر بشناسمشان ؟!

خلاصه درتمام این ماه ها….

تمام این ماه های لعنتی که حکم نبودنت برتن نارس شب های من صادر شد… !

کسی چه می داند که به مضحک ترین حالت ممکن….
فقط داشتم جنین های عقیم بغض هایم را قورت می دادم…!!!!

[پاسخ]

nafasگفته :

دختره زبون پسره رو تاته میکنه توحلقش،
اما سرسفره تو لیوان باباش براش آب میریزن،
میگه وییق دهنی شده

[پاسخ]

Fateme_m126 پاسخ در تاريخ مرداد ۱۳ام, ۱۳۹۲ ۱۸:۲۰:

وای بر دختره !!!!!!

[پاسخ]

Negin پاسخ در تاريخ مرداد ۱۳ام, ۱۳۹۲ ۲۰:۲۴:

اینجور دخترا آبروی هرچی دختره میبرن…واقعا وای بر آنها…

[پاسخ]

رهاگفته :

نــَـه بــــه دیــروز هــآیی کـــه بودی می اندیشــَمــ
نـــَـه بـــه فـــــَــردآهــآیی کـــه شــآیـَـد بیــــآیی
میخـــــــوآهــَـم امـــروز رآ زنــدگـــی کــُنــمــ
خواســـتی بــآش…
خواســـتی نَبــآش…

[پاسخ]

رهاگفته :

وقتی قراره که من برات نقش زاپاس رو بازی کنم
ازم انتظار نداشته باش که
دعایی غیر از پنچر شدنت ، برات بکنم !

[پاسخ]

رهاگفته :

ﻛﻼﻍ ﭘﺮ
گنجشک ﭘﺮ
ﻭﻟﻲ ﺗﻮ ﻧﭙﺮ ؛ ﺑﻲ ﺯﺣﻤﺖ “ﮔﻤﺸﻮ” ﻋﺰﻳﺰﻡ …

[پاسخ]

سامان پاسخ در تاريخ مرداد ۱۶ام, ۱۳۹۲ ۰۸:۵۱:

دمت گرم…زدی تو خال….

[پاسخ]

رهاگفته :

به بعضیام باید گفت:
اگـــــه حس میکنــی خیلـــــــی بارتـــــه واست” گاری ” بگیرم !

[پاسخ]

رهاگفته :

بعضی جمله ها هستن به مرور تبدیل به دروغ می‌شن
مثله (پنیر تازه رسید) رو شیشه‌ی بقالی
یا مثله (دوست دارمٍ) تو

[پاسخ]

رهاگفته :

ﻋﺰﯾﺰﻡ …
ﺍﺯ ﺩﺳﺘﺖ ﻫﺮ ﮐﺎﺭﯼ ﺑﺮ ﻣﯿﻮﻣﺪ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺩﺍﺩﯼ …
ﺣﺎﻻ ﻧﻮﺑﺖ ﭘﺎﻫﺎﺗﻪ
ﮔﻮﺭﺗﻮ ﮔﻢ ﮐﻦ …

[پاسخ]

رهاگفته :

خیالبافی ای بیش نبود آدم بودنت . . .
خودم را گول میزدم که در حد منی !

[پاسخ]

رهاگفته :

ﻗﺎﻧﻌﻢ … !
ﺍﻭ ﻗﺴﻤﺖ ﻣﻦ ﻧﺒﻮﺩ …!
ﻣﺎﻝ ﻣﺮﺩﻡ ﺑﻮﺩ …!
ﻗﺮﺑوﻥ ﺩل خودم ﻛﻪ ﻣﺎﻝ ﻣﺮﺩﻡ ﺧﻮﺭ ﻧﻴﺴﺖ !

[پاسخ]

رهاگفته :

خائــــــــن بودن کار راحتیــــــــه !
یه کار سختــــ تر …
مثل وفــــــــــآدار بودن رو امتحان کنـ !

[پاسخ]

رهاگفته :

سکوت و صبوریم را به حساب ضعف و بی کسی ام نگذار …
دلم به چیز هایی پایبند است که تو یادت نمی آید !

[پاسخ]

ناشناس پاسخ در تاريخ مرداد ۱۳ام, ۱۳۹۲ ۱۶:۰۷:

کامنتات فوق العاده بودن مرسی رها

[پاسخ]

هستیگفته :

انسان با گذشتی بود
از منم ساده گذشت

[پاسخ]

هستیگفته :

لعنت به تو اـے ” دلـــ ”

که همیشه جائے جا میمانے که تو را نمی خواهند

[پاسخ]

پرستـوگفته :

من به یادتم…به اندازه ی لذت “تمام شدن”مشــــق شبهای کودکی…!.

[پاسخ]

پرستـوگفته :

به شوق دیدارت…

چه آب و جارویی راه انداخته اند…

چشم ها و مژه هایم

[پاسخ]

پرستـوگفته :

مـیـگَـטּ בُنـیـا اِسـمِـشـ בُפֿـتَـرونَـسـتـ وَفـا نَـבارِه . . .

פֿـوبـ تـو صِـداشـ ڪُـטּ جَـهـاלּ بِـبـیـטּ فَـرقـﮯ بِـﮧ פـالِـتـ בارِه [!¿!]

[پاسخ]

پرستـوگفته :

اے ڪـاش !!
فــشـار . . .
غــصــہ . . .
غــم . . .
בرב . . .
واحـد و عــدد داشــتـ !!
کـاشـ . . .
قــابــلـِ قـیـاسـ و انــدازه گــیـرے بــــوב !!
آטּ وقــــت شــایــد …
روزگــار بــا تــمــامِ بـے رحــمـے اش مـے فـهـمــیـد
بــر ســر یــک نــفـر چــقــدر آوار مـے ریــزد

[پاسخ]

پرستـوگفته :

بـُزرگـ کہ میشـَــ ــوے….

غـُصـہ هایـَتـ زودتـَـر از خـُـودتـ،قـَد مے کِشــَ ـند،

دَرد هـایـَت نـ ـیز!!

غــآفل از آنکہ لـَبخـَـ ـندهـایـَتـ را،

در آلبـ ـومـ کـودَکـ ـے اتـ ـ جـ ـا گــُذاشتـ ـے

[پاسخ]

پرستـوگفته :

ترسم از آن است

آنقدر پیر شوم ،

که دندانی برای روی جگر گذاشتن نداشته باشم …

[پاسخ]

پرستـوگفته :

گاهی عمر تلف میشود به پای یک احساس
گاهی احساس تلف میشود به پای عمر…
و چه عذابی می کشد کسی که
هم عمرش تلف میشود
هم احساسش

[پاسخ]

sanazگفته :

دلم درد می کند

انگار

خام بودند

خیال هایی که به خوردم داده بودی .

[پاسخ]