آخرين مطالب
آخرین محصولات
عضویت در خبرنامه
آخرين نظرات سايت
موضوعات
ست دستبند 4 تایی مایا انگشتر استیل پروانه گردنبند زنجیری استیل الماسی
انگشتر مذهبی طلاروس انگشتر بوته گل رز انگشتر استیل شاین
گردنبند استیل شاین قرمز کیف پول 123 گردنبند فروهر اصل
   
محصولات فروشگاه عاشقانه سایت الون بوی
انگشتر استیل ورساچ انگشتر استیل lovely
پابند استیل پروانه دستبند قلب رنگی
انگشتر طرح کمربند کیف دستی MK
مینی نگین زن انگشتر طرح توپ مروارید
لیلاگفته :

ممنون قشنگ بود…
…………………….
شبیه آرزوهای تو شده ام!…
“معمولی
سیاه و زشت
و دست یافتنی…”
و تو شبیه آرزوهای من شدی…
“غیرعادی
روشن و زیبا
دست نیافتنی…”

[پاسخ]

لطفا جواب بدینگفته :

بچه ها سلام من امسال کنکور دارم و از طرفی بایه پسری دوست شدم چندروزه امروز مشاورمون میگفت امسال شیطنتاتونو بذاری کنار گوشیتون خاموش کنین والا موفق نمیشین منم دانش اموز زرنگیم و واسه پزشکی قبول شدن اومدم بنظرتون من درسمو خوب بخونم اشکالی داره دوستیمونو بهم نزنم؟یا تمومش کنم؟ممنون اگه کمکم کنین درضمن این پسره پزشکی میخونه خودش

[پاسخ]

نازنین پاسخ در تاريخ مهر ۱۱ام, ۱۳۹۱ ۲۱:۳۳:

سلام عزیزم بنظر من بهتر با پسره صحبت کنی حتما متوجه موقعیت و شرایط تو میشه
خب مسلمه که آیندت مهمتر از این دوستی هاست اگر بتونه رعایتتو بکنه و توهم بتونی از هم تفکیک بدی مسایلتو و هردوشونو داشته باشی خوبه ولی اگه نمیتونی بنظرم درست مهمتره
برایت آرزوی موفقیت میکنم

[پاسخ]

vahid پاسخ در تاريخ آبان ۲۱ام, ۱۳۹۱ ۲۰:۱۸:

نه خواهر من نه
من خودم یه پسرم
ببخشید که یه کم دیر دام جوابتو میدم آخه امروز جمله تو دیدم
عمرت و احساساتت و آینده تو فدای یه پسری نکن که اگه بهتر از تو رو ببینه ول ت میکنه ب امون خدا
این حرفایی ک بهت میزنم رو هر چی میخوای در نظر بگیر یه نصیحت ، یه گفتگوی دوستانه ، یه سفارش برادرانه و…….نمی دونم هر چی میخوای اسمشو بذار ؛ خیلی ها از این روابط ضربه خوردن یه ضرب المثلی هست ک میگه تجربه را تجربه کردن خطاست
اگه از پسره بپرسی شاید حتی بهت بگه اونقد دوست دارم و میخوامت ک اگه پزشکی قبول بشی باهات ازدواج هم میکنم اما در یه کلام بگم ک تمام حرفش دروغه تجربه صابت کرده ک پسرا دنبال ازدواج با دخترایی هستن ک بدونن قبلا با هیچ کس رابطه ای نداشته پس ………….تصمیم با خودت!!!

[پاسخ]

مسعود پاسخ در تاريخ آبان ۲۲ام, ۱۳۹۱ ۰۰:۰۰:

همیشه هم همچین نیست. شما به خودت نگا میکنی فک میکنی همه اینجورین! پسری که با همه رابطه داره و می خواد با یه دختری که با هیچ کس رابطه ندشاته ازدواج کنه فاح… هستش!
“فاح… کسی است که از هم خوابگی با بزغاله هم نگذشته است اما میخواهد با دختره باکره ازدواج کنید!” (صادق هدایت)
همه ی پسرا همچین نیستن!

منم به شما توصیه میکنم دوران حساس کنکور رو بگذرونید و به چیز دیگه ای اصلا فکر نکنید. الان فقط باید به کنکور فکر کرد.

[پاسخ]

mahdiehگفته :

عشق مثل جنگ میمونه شروع کردنش خیلی اسونه اماپایان دادنش خیلی سخته
مرسی اقامسعودمثل همیشه زیبابود

[پاسخ]

Rain Manگفته :

ouni ke mimiram barash ,, mige boro pishe man nabash ,, kash khande hamishe bashe ro labash ,, garche doram az negash

[پاسخ]

نازنینگفته :

باران می بارد امشب

گرید به حالم کو ه ودرو ؛دشت از این جدایی
می نالد از غم این دل دمادم فردا کجایی
ســــــــــــــــــــــــــــفر بخیر مسافــــر من
گریه نکن به خاطــــــــــــــر مـــــــــــــــــن

باران می بارد امشب دلــــم غم دارد امشب
آرام جان خســــــــته ره می سپارد امشب
در نگاهت مانده چشمم
شاید از فکر سفر بر گردی امشــــــــــب
از تو دارم یادگاری
ســردی این بوسه را پیوسته بر لب
قطره قطره اشک چشـــــــــــــــــمم
می چکد با نم نم باران به دامن
بسته ای بار ســـــــــفر را
با تو ای عاشقترین بـــــــد کرده ام مــــــــــن

رنگ چشمت رنگ دریا
ســــــــــــــینه ی من دشت غم ها
یادم آید زیر باران با تو بودم با تو تنها
زیر باران با تو بودم ؛زیر باران با تو تنها
کی رود از خاطـــــــــــــــــــر مــــــــــــن
آخـــــــرین بوسه شبی در زیر باران

باران می بارد امشب دلــــم غم دارد امشب
آرام جان خســــــــته ره می سپارد امشب
این کلام آخرینت برده میل زندگی را از سر من
گفته ای شاید بیا یی از ســـــفر اما نمی شه باور من
الــــــــــــتماســـــــــم را ببین در این نگاهـــــــــم
زیر باران گریه کردم بلکه بــــاران شوید از جانم گــــــــنا هم

[پاسخ]

زیبــــــاگفته :

این روزها همه تنهــــــــــــــایم … درد بزرگیست

[پاسخ]

نازنینگفته :

اگه بدونی این روزا چقدر داغونم

چقدر مراقب وسایل این خونم

دعا کن روزای خوبمون برگرده

ببین ندیدنت چقدر شکستم کرده , خستم کرده

[پاسخ]

نازنینگفته :

معشوقه ای پیدا کرده ام بنام روزگار
این روزها سخت مرا در آغوش خویش ببازی گرفته…
و چون میداند من دوستش دارم توقع دارد بهر سازی که میزند برقصم…
جالب اینکه عده ای هم منتظرند رقص مرا ببینند!!

[پاسخ]

زیبــــــا پاسخ در تاريخ مهر ۱۱ام, ۱۳۹۱ ۲۲:۲۲:

بَعضے وَقتآ دٍلـت میخوآد دَستآتو بذارے زیرٍ چونَت چشم تو چشم خُدا بشے زُل بزنے و بهش بگے”کہ چـــــــــے مَثــــــــــــــــــــلا ؟

[پاسخ]

نازنین پاسخ در تاريخ مهر ۱۱ام, ۱۳۹۱ ۲۲:۴۸:

…. یا بهش بگی :خدایاااااا دقیقا داری با زندگی من چکار میکنی بگو شاید بتونم کمکت کنم!!

[پاسخ]

زیبــــــاگفته :

دلم تنگ می شود،گاهی…

برای حرف های معمولی…

برای حرف های ساده…

برای چه هوای خوبی!

برای دیشب شام چه خورده ای؟

و چقدر خسته ام از “چرا؟”

…از” چگونه؟”

خسته ام از سوال های سخت،

پاسخ های پیچیده،

از کلمات سنگین،

فکر های عمیق،

پیچ های تند،

نشانه های با معنا،بی معنا…

دلم تنگ می شود؛

گاهی…

برای یک “دوستت دارم”ساده!!

[پاسخ]

نازنین پاسخ در تاريخ مهر ۱۱ام, ۱۳۹۱ ۲۱:۴۱:

دلم تنگ می شود؛

گاهی…

برای یک “دوستت دارم”ساده

خیلی قشنگ بود ممنون زیبا جان

[پاسخ]

زیبــــــاگفته :

آدم ها گاهی ادعای چیزهایی را دارند که

استعدادش را ندارند…

مثل تو که ادعای عشق…

مثل من که ادعای باور تو …

بیا دیگر این حرف ها را نزن… …

این کلمات را نپیچان…….

حرف تازه ای بزن…

آنقدر تکراری نباش…

چیز جدیدی به من بگو…

تو دوستت دارم را به ” همه ” می گویی…

[پاسخ]

زیبــــــاگفته :

گاهی وقتها نوشتنت نمی آید…

قدم زدن را هم دوست نداری…

از حرف زدن با دیگران حالت بهم میخورد…

خسته نیستی…

دل زده نیستی..

… اما تا دلت بخواهد غــــم داری…

بعضی وقتا حالتان مثل همیشه ی من است!!!

دلم هیچی نمیخواد…

قدری آرامـــش ذهـــنی….

[پاسخ]

نازنین پاسخ در تاريخ مهر ۱۱ام, ۱۳۹۱ ۲۱:۴۵:

مهم نیست که این در به کدام پاشنه میچرخد
مهم تویی
که نه می آیی… و نه می روی….

[پاسخ]

نازنینگفته :

از کنایه ها نرنج!!
این مردم کارشان نیش زدن است!!
عمریست
به هوای بارانی میگویند:خراب…!

[پاسخ]

ناشناس پاسخ در تاريخ مهر ۱۲ام, ۱۳۹۱ ۱۲:۵۳:

خراب روح آشفته ی من است

[پاسخ]

نازنین پاسخ در تاريخ مهر ۱۲ام, ۱۳۹۱ ۱۷:۵۰:

خراب ذهن من است که بیهوده درگیر اوست…..

[پاسخ]

زیبــــــاگفته :

کاش می دانستی
من سکوتم حرف است
حرف هایم حرف است
خنده هایم حرف است
کاش می دانستی
می توانم همه را پیش تو تفسیر کنم
کاش می دانستی
کاش می فهمیدی
کاش و صد کاش نمی ترسیدی
که مبادا دل من پیش دلت گیر کند
یا نگاهم تلی از عشق به دستان تو زنجیر کند
من کمی زودتر از خیلی دیر
مثل نور از شب چشم تو سفر خواهم کرد
تو نترس
سایه ها بوی مرا سوی مشام تو نخواهند آورد
کاش می دانستی
چه غریبانه به دنبال دلم خواهی گشت
در زمانی که برای غربتت سینه دلسوزی نیست
تازه خواهی فهمید
مثل من عاشق مغرور شب افروزی نیست…

[پاسخ]

نازنینگفته :

چقدر خوبه که وقتی نا آرومی بذارن
واسه خودت آروم باشی…

[پاسخ]

زیبــــــاگفته :

این روزها آسان تر از باد میروند٬

آسان تر فراموشم میکنند٬

میدانم!

اما شکایتی ندارم٬

آرامم٬

گله ای نیست٬

انتظاری نیست٬

بهانه ای نیست٬

این روزها تنها آرامم…

چه دروغ بزرگی این روزها آرامم !!!!!!

[پاسخ]

زیبــــــاگفته :

حرفهای ما هنوز ناتمام..
تا نگاه میکنی:
وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی!

پیش از آنکه با خبر شوی!
لحظه عزیمت تو ناگزیز میشود
آی..
ای دریغ و حسرت همیشگی!
ناگهان
چقدر زود دیـــــــــــر میشود

[پاسخ]

زیبــــــاگفته :

خسته ام
نه اینکه کوه کنده باشم …
دل کنــــــــــــده ام …

واقعا ازش دل کندم .. دعا کنید آروم بشم … بخاطر هردومون دل کندم !!!!

[پاسخ]

نازنین پاسخ در تاريخ مهر ۱۱ام, ۱۳۹۱ ۲۱:۴۸:

درد دارد چیزی را کسر کنی که….. با تمام وجودت جمع زده ای

درکت میکنم عزیزم

[پاسخ]

زیبــــــا پاسخ در تاريخ مهر ۱۱ام, ۱۳۹۱ ۲۲:۲۳:

واقعا خیلی سخته .. هیچ وقت فکر نمیکردم تهش این بشه

[پاسخ]

نازنین پاسخ در تاريخ مهر ۱۱ام, ۱۳۹۱ ۲۲:۵۱:

سخته چون تهشو حدس نمیزدی…چیزی که آمادگیشو داشته باشی که برات سخت نمیشه گلم
ما همیشه از چیزایی صدمه میخوریم که برخلاف تصوراتمونه….
خیلی سخته زیبا خیلی………

نازنینگفته :

راننده تاکسی اسکناس را گرفت و پرسید:
یک نفرید؟
مکثی کردم و بی حوصله گفتم:
بله آقا خیلی وقته…

[پاسخ]

نازنینگفته :

مساحت خلوتم را پر کن،
عمودی یا افقی فرقی نمیکند…
همین که ضلعی از چهار دیواری ام باشی کافیست

[پاسخ]

نازنینگفته :

این امتحان زندگی بزرگترین عیبش اینه که:
اگر چیزی هم بلد نباشی تا آخر جلسه باید بشینی…..

[پاسخ]

نازنینگفته :

می ترساندم قطار
وقتی که راه می افتد
واین همه آدم را
از آن همه جدا میکند….

[پاسخ]

نازنینگفته :

میخواستم بمانم
رفتم
میخواستم بروم
ماندم
نه رفتن مهم بود و نه ماندن…
مهم
من بودم که نبودم!!

[پاسخ]

نازنینگفته :

یادم باشد اگر روزی مرا دوست نداشتند
گل را لگد نکنم
پر پروانه را نشکنم
شمع را خاموش نکنم
و بشوم همان که سهراب خواست:
(وسیع، تنها،سربه زیر و….سخت)

[پاسخ]

نازنینگفته :

تو عوض شدی نگو نه عزیزم بگو که چت شد

تو نخواستی یا دل من اشتباهی عاشقت شد

دلتو به قلب تنهام نسپردی و سپردم

حالا می فهمم که اصلا من به درد تو نخوردم

چی می شد اگه عوض شه لحظه ای جای من و تو

وای چقدر فاصله داره فکر و حرفای من و تو

مگه مثل من عزیزم کسی هست تو اون حوالی

مثل من سر کنه با تو روزگارشو خیالی

چی میشه وقتی که تنهام توی اوج گوشه گیری

تو بیای آروم کنارم دستای منو بگیری

چی میشه وقتی که نیستم بری گوشه اتاقت

از رو دل تنگی مثل من گریه ها بیاد سراغت

چی میشه بشنوم از تو کسی غیر من نداری

خیلی دوست دارم به جز من به کسی محل نذاری

خیلی دوست دارم تو این عشق حس کنم پای تو گیره

تا بهت می گم خدافظ دوست دارم گریه ات بگیره

تو عوض شدی و دیگه نیستی اون آدم سابق

حالا تو سردی و بی مهر ولی من عاشق عاشق

فکر می کردم که می مونی تا ته قصه کنارم

کاش می دونستی که بی تو من چقدر بی کس و کارم

گفته بودی که دل تو تا تهش همیشه با ماست

اما خوب نگفته بودی آخر قصه همینجاست

فکر من پر شده بود از این یه مشت امید واهی

کاش از اول می دونستم تو رفیق نیمه راهی

چی میشه واسه یه بارم چشم به راه من بشینی

یا شبا وقتی که خوابی خوابای منو ببینی

خیلی حرفا توی قلبم هست هنوزم که هنوزه

نمی خوام اصلا بدونی که دلت واسم بسوزه

دوست دارم بعد یه چند وقت که منو ندیده باشی

وقتی که میای سراغم به خودت رسیده باشی

دیگه من حرفی ندارم ای خدا به من نظر کن

حرفای مونده تو قلبم توی احساسش اثر کن

هر جوری دلت می خواد باش ولی خوب بمون کنارم

مشکلم اینه که جز تو هیچ کسی رو دوست ندارم

[پاسخ]

نازنینگفته :

درگیر رویای توام

منو دوباره خواب کن

دنیا اگه تنهام گذاشت

تو منو انتخاب کن

دلت از آرزوی من

انگار بی خبر نبود

حتی تو تصمیمای من

چشمات بی اثر نبود

خواستم بهت چیزی نگم

تا با چشام خواهش کنم

درا رو بستم روت تا

احساس آرامش کنم

باور نمی کنم ولی

انگار غرور من شکست

اگه دلت میخواد بری

اصرار من بی فایدست

هر کاری میکنه دلم

تا بغضمو پنهون کنه

چی میتونه فکر تو رو

از سر من بیرون کنه

یا داغ رو دلم بذار

یا که از عشقت کم نکن

تمام تو سهم منه

به کم قانعم نکن

[پاسخ]

زیبــــــا پاسخ در تاريخ مهر ۱۱ام, ۱۳۹۱ ۲۲:۴۲:

گوش کن با لب خاموش سخن می گویم …

پاسخم ده به نگاهی که زبان من و تو است

هجرت بی رحمانه ی تو آغازگرتاریخ شب های من شد ….

راستی مدت هاست برایم فال حافظ نگرفته ای !

هجرت تو …. هیهات …. !!!

امسال سال چندم هجری است !

[پاسخ]

نازنین پاسخ در تاريخ مهر ۱۱ام, ۱۳۹۱ ۲۳:۰۳:

فالی که همین الان گرفتم برات اینه:
کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد
یک نکته از این معنی گفتیم و همین باشد…..

[پاسخ]

زیبــــــا پاسخ در تاريخ مهر ۱۲ام, ۱۳۹۱ ۰۷:۳۵:

مرسی که تفال زدی به حافظ ..
منم هرشب که فراغت کار و درس بذاره تفالی به حافظ و شاخه نباتش میزنم …
—-
بر نیامد از تمنای لبت کامم هنوز
بر امید جام لعلت دردی آشامم هنوز
روز اول رفت دینم در سر زلفین تو
تا چه خواهد شد درین سودا سرانجامم هنوز
……

نازنینگفته :

سخته چقدرتنهابشی کسی به دادت نرسه
عکسشو آغوش بگیری اشک تو چشات حلقه بشه
کاش که میشد یه بار دیگه تو بغلت گریه کنم
پاتوبلندکن نفسم چشممو فرش پات کنم
ازم بریدی مگه ازم چی دیدی؟
بغض صدامو چراتو نشنیدی؟

دارم میخونم با یه دل شکسته

ببین دل من هنوز به پات نشسته
ازم بریدی من که برات میمردم
کدوم گناهوکردم که پاشو خوردم
چشماموهرشب به یاد کی ببندم؟
برام چی مونده به دل خوشیش بخندم؟
برام نمونده اشکی برات بریزم
نمونده عمری که من به پات بریزم
سخته چقدرتنهابشی کسی به دادت نرسه
عکسشو آغوش بگیری اشک تو چشات حلقه بشه
کاش که میشد یه بار دیگه تو بغلت گریه کنم
پاتوبلندکن نفسم چشممو فرش پات کنم
ازم بریدی من که برات میمردم
کدوم گناهوکردم که پاشو خوردم
چشماموهرشب به یاد کی ببندم؟
برام چی مونده به دل خوشیش بخندم؟
برام نمونده اشکی برات بریزم
نمونده عمری که من به پات بریزم

[پاسخ]

مریم پاسخ در تاريخ مهر ۱۱ام, ۱۳۹۱ ۲۲:۳۶:

سلام نازنین جون شعرت واقعا قشنگ بود

[پاسخ]

نازنین پاسخ در تاريخ مهر ۱۱ام, ۱۳۹۱ ۲۳:۰۴:

سلام گلم خواهش میشه با صدای مهدی احمد وند خیلی شنیدنیه

[پاسخ]

مریم پاسخ در تاريخ مهر ۱۱ام, ۱۳۹۱ ۲۳:۱۹:

اره واقعا شنیدنیه

زیبــــــاگفته :

گرگها این روزها دیگر شکار نمیروند

بلکه دل به نی چوپان سپرده اند

وگریه می کنند!

با گرگها گشتیم و با ببرها خوردیم و

با شیرها نعره کشیدیم وشب با کفتارها در بیابان

خوابیدیم،ولی عاقبت شکار خرگوشها شدیم!

[پاسخ]

زیبــــــاگفته :

می خواهم برگردم به روزهای کودکی!!!!!!!!!

آن زمان ها که : ….پدر تنها قهرمان بود.

عشق ، تنها در آغوش مادر خلاصه میشد.

…… بدترین دشمنانم ، خواهر و برادرهای خودم بودند.

تنها دردم ، زانوهای زخمی ام بودند.

تنها چیزی که میشکست ، اسباب بازیهایم بود

و

معنای خداحافظی ، تا فردا بود…!!!!!

[پاسخ]

مریمگفته :

مردی دیروقت، خسته و عصبانی از سر کار به خانه بازگشت. دم در، پسر پنج ساله اش را دید که در انتظار او بود.

– بابا! یک سوال از شما بپرسم؟

– بله حتماً. چه سوال؟

– بابا شما برای هر ساعت کار چقدر پول می‌گیرید؟

مرد با عصبانیت پاسخ داد : این به تو ربطی نداره. چرا چنین سوالی می‌پرسی؟

– فقط می خواهم بدانم. بگویید برای هر ساعت کار چقدر پول می‌گیرید؟

– اگر باید بدانی می گویم. ۲۰ دلار.

– پسر کوچک در حالی که سرش پایین بود، آه کشید. بعد به مرد نگاه کرد و گفت: می‌شود لطفا ۱۰ دلار به من قرض بدهید؟

مرد بیشتر عصبانی شد و گفت :‌ اگر دلیلت برای پرسیدن این سوال فقط این بود که پولی برای خرید اسباب بازی از من بگیری، سریع به اتاقت برو و فکر کن که چرا اینقدر خودخواه هستی. من هر روز کار می کنم و برای چنین رفتارهای کودکانه ای وقت ندارم.

پسر کوچک آرام به اتاقش رفت و در را بست.

مرد نشست و باز هم عصبانی تر شد.

بعد از حدود یک ساعت مرد آرامتر شد و فکر کرد که شاید با پسر کوچکش خیلی خشن رفتار کرده است.

شاید واقعا او به ۱۰ دلار برای خرید چیزی نیاز داشته است.

بخصوص اینکه خیلی کم پیش می آمد پسرک از پدرش پول درخواست کند.

مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز کرد.

– خواب هستی پسرم؟

– نه پدر بیدارم.

– من فکر کردم پاید با تو خشن رفتار کرده ام. امروز کارم سخت و طولانی بود و ناراحتی هایم را سر تو خالی کردم. بیا این هم ۱۰ دلاری که خواسته بودی.

پسر کوچولو نشست خندید و فریاد زد : متشکرم بابا

بعد دستش را زیر بالشش برد و از آن زیر چند اسکناس مچاله بیرون آورد.

مرد وقتی دید پسر کوچولو خودش هم پول داشته دوباره عصبانی شد و گفت :‌ با اینکه خودت پول داشتی چرا دوباره تقاضای پول کردی ؟

بعد به پدرش گفت : برای اینکه پولم کافی نبود، ولی الان هست. حالا من ۲۰ دلار دارم. آیا می‌توانم یک ساعت از کار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بیایید؟ چون دوست دارم با شما شام بخورم .

[پاسخ]

ناشناس پاسخ در تاريخ مهر ۲۰ام, ۱۳۹۱ ۱۰:۵۱:

خیلی دوست دارم این متنو مرسی

[پاسخ]

زیبــــــاگفته :

ببین دارم گریه می کنم برای فاصله هایی که آمدند و بی هیچ سلام و سوالی میان سادگی های ما

نشستند.برای ابرهای بارانی که آمدند…که آمدند و تا بی نهایت علاقه ی ما سایه انداختند.بگذارآنقدر

بارن ببارد تا گلوگاه گریه از آوار این ترانه های خیس لبریز شود.نگران نباش…به هیچ جای این آسمان

ساده وصبور برنمی خورد اگر که گاه پلکهای خسته و خاموش من برای بیقراری نیامدنت ببارد.حالا دیگر

عابران خواب گرد هم اندازه ی علاقه را می دانند .باسرانگشتان خسته بر سینه دیوار این کوچه های بی

قرار می نویسند.می دانم تو هم می دانی که چه ساده دل کندیم از حرمت این همه عادت

وعلاقه .راستی چرا رفتیم؟چرا برنگشتیم؟در کجای خلوت این کوچه های بی دروجا ماندیم؟پس من این

همه نامه ی بی نشان را کجا برای که نوشتم؟به همین سادگی یادمان رفت…قرار همیشه در کنار چکه

های باران؟چگونه فراموش کردیم؟حالا رویای گریه نشین من بغض نکن بخند… می خواهم برایت از قرار

قدیمی قلبها بگویم که همیشه یکی می ماند و چشم به راه دیگری خط به خط کتاب فاصله ها را می

شمرد….همیشه یکی می نشست و ترانه هایش را بی دیگری تعبیر میکرد.آنقدر می نوشت تا نیمه

گمشده اش از ابتدای یکی از همین ترانه ها طلوع کند. خودت بهتر می دانی که همیشه تو می رفتی و

من می ماندم…می ماندم و به انتظار تو لحظه های خوب گریه را بی نهایت بار مرور می

کردم…..بینهایت بار…

[پاسخ]

زیبــــــاگفته :

یه روز بهم گفت: من می خوام باهات دوست بشم،

آخه می دونی خیلی تنهام.

بهش لبخندی زدمو گفتم: آره می دونم فکر خوبیه، منم خیلی تنهام.

یه روز دیگه اومد بهم گفت: می خوام تا ابد باهات بمونم،

آخه می دونی خیلی تنهام.

بهش لبخندی زدمو گفتم: آره می دونم فکر خوبیه،

منم خیلی تنهام.

یه روز دیگه گفت: می خوام برم یه جای دور جایی که هیچ مزاحمی نباشه بعد که همه چیز روبه راه شد تو هم بیا ، آخه می دونی خیلی تنهام.

بهش لبخندی زدمو گفتم: آره می دونم فکر خوبیه، منم خیلی تنهام.

یه روز دیگه گفت:من قراره اینجا با یکی دوست بشم، آخه می دونی خیلی تنهام.

بهش لبخندی زدمو گفتم: آره می دونم فکر خوبیه، منم خیلی تنهام.

یه روز نامه نوشت :من قراره اینجا با این دوستم تا ابد زندگی کنم ، آخه می دونی خیلی تنهام.

براش یه لبخندی کشیدم و زیرش نوشتم: آره می دونم فکر خوبیه، منم خیلی تنهام.

حالا دیگه اون تنها نیستو من از این بابت خیلی خوشحالم

و چیزی که بیشتر خوشحالم می کنه

اینه که اون نمی دونه من هنوزم خیلی تنهام…..

[پاسخ]

نازنین پاسخ در تاريخ مهر ۱۱ام, ۱۳۹۱ ۲۳:۱۰:

وقتی بهم گفت تو خیلی خیلی خوبی نازنین فکرشم نمیکردم تنهام بذاره ،دیگه نباید خوب باشم همه ی سعیمو کردم اما نمیشه….پس تنها میمونم اینجوری بهتره خوبا همیشه تنهان……..

[پاسخ]

مریم پاسخ در تاريخ مهر ۱۱ام, ۱۳۹۱ ۲۳:۴۵:

گاهی از خیال تو دور می شوم

و گاهی محو شده در خیال تو

گاهی در حضور تو

دل تنگ می شوم

و گاهی

محو دیدن تو می شوم

اما چه چیز آرام میسازد مرا…

در سیاهی لحظه ها

دلتنگی هایم را

دلتنگی هایم را……..

[پاسخ]

زیبــــــاگفته :

میبینی روزگارو
مسعود ببخش .. متن عاشقانه و تا ابد بودن میذاری ،،،، ما دم از تنهایی و غم میزنیم
..معذرت

[پاسخ]

صبا پاسخ در تاريخ مهر ۱۱ام, ۱۳۹۱ ۲۳:۰۴:

اماقشنگ بودچه قشنگ خودتو تخلیه کردی خوش بحالت و ممنون

[پاسخ]

زیبــــــا پاسخ در تاريخ مهر ۱۲ام, ۱۳۹۱ ۰۷:۲۹:

از لبخند بیزارم چراکه مرا از ورطه ی سکوتم میگذراند بی آنکه
نتیجه ای شادی بخش برایم داشته باشد.
در سکوت میخندم به بی حوصلگی خودم.
به انتظار بی پایانم.
به لحظه های پر نیازم……
—-
خواهش میشه صبا خانوم

[پاسخ]

مسعود پاسخ در تاريخ مهر ۱۴ام, ۱۳۹۱ ۱۲:۳۸:

چی رو ببخشم؟

[پاسخ]

نازنینگفته :

در آمد از در خندان لب و گشاده جبین
کنار من بنشست و غبار غم بنشاند
فشرد حافظ محبوب را بسینه ی خویش
دلم فرو ریخت !!تا چه خواهد خواند؟؟
ز فرط شادی کوبید و دست و پای افشاند
مرا فشرد در آغوش خنده ای زد و گفت:
(رسید مزده که ایم غم نخواهد ماند)
هزار بوسه زدم بر ترانه استاد
هزار بار بر آن روح پاک رحمت باد…

فریدون مشیری

[پاسخ]

پرستوگفته :

چقــدر باید بگذرد؟؟

تا مـن

در مـرور خـاطراتم

وقتی از کنار تــو رد می شوم.

تنـــم نلــرزد…..

بغضــم نگیــرد…..

[پاسخ]

نازنین پاسخ در تاريخ مهر ۱۲ام, ۱۳۹۱ ۱۷:۵۵:

خیلی قشنگه ممنون پرستو جان

[پاسخ]

پرستوگفته :

اگه یه روز فرزندی داشته باشم، بیشتر از هر اسباب‌بازی دیگه‌ای براش بادکنک می‌خرم.
بازی با بادکنک خیلی چیزا رو به بچه یاد می‌ده.
بهش یاد می‌ده که باید بزرگ باشه اما سبک، تا بتونه بالاتر بره.
بهش یاد می‌ده که چیزای دوست داشتنی می‌تونن توی یه لحظه، حتی بدون هیچ دلیلی و بدون هیچ مقصری از بین برن، پس نباید زیاد بهشون وابسته بشه.
و مهمتر از همه بهش یاد می‌ده که وقتی چیزی رو دوست داره نباید اونقدر بهش نزدیک بشه و بهش فشار بیاره که راه نفس کشیدنش رو ببنده، چون ممکنه برای همیشه از دستش بده

[پاسخ]

عسل پاسخ در تاريخ مهر ۱۲ام, ۱۳۹۱ ۱۲:۴۴:

قشنگ بود.مرسی

[پاسخ]

پرستوگفته :

کم تــــــــوقع شده ام

نـه آغوشت را میـــــــــخواهم !

نـه یک بوســــــــــــه !

نـه دیگر بودنت را

همین که بیایی

از کنارم رد شوی کافیست …!

مــــــرا به آرامش میرساند حتی

اصطکاک ســــــــــــایه هایمان …!

[پاسخ]

نازنین پاسخ در تاريخ مهر ۱۲ام, ۱۳۹۱ ۱۷:۵۸:

در خیابان دیدمش…
میان آن همه آدم براحتی شناختمش!!
رفتار همیشگی اش او را لو داد:
(او همیشه بیتفاوت ترین آدمها نسبت بمن بود!!!)

[پاسخ]

شراره*گفته :

خانومی که امسال کنکور داری سلام.انشاا…موفق باشی.من خودم امسال کنکور دادم و اتفاقا تعریف از خود نباشه بچه درس خونم رشته تجربی ام بودم بهت توصیه میکنم به درس و آیندت بچسب چون خواه ناخواه یه وقتایی که میتونستی ب درس خوندنت اختصاص بدی رو با اون میگذرونی و یه وقت میبینی اونقدر بهش وابسته شدی که حتی تمرکزی واسه درس خوندنم نداری بعد تو میمونی و یه عمر پشیمونی و ای کاش…!!!*

[پاسخ]

مهدیگفته :

من بلد نیستم شعر بگم و تب شاعری هم ندارم
و همه مطالبی رو که ارسال کرده بودید خوندم و حالم یه حالی شد.

[پاسخ]

نازنینگفته :

اگر تو روی نیمکتی
این سوی دنیا
تنها نشسته ای
و همه آن چه نداری کسی ست

آن سوی دنیا
روی نیمکتی دیگر
کسی نشسته است
که همه آن چه ندارد
تویی

نیمکت های دنیا را بد چیده اند…

[پاسخ]

عسل پاسخ در تاريخ مهر ۱۳ام, ۱۳۹۱ ۱۱:۳۳:

وای چه قشنگ بود.ممنون نازنین خانوم.

[پاسخ]

نازنینگفته :

تمام نا تمام من با تو….
تمام میشود!

[پاسخ]

عسلگفته :

بیش از انکه درباره ی زندگی گذشته و شخصیت من قضاوت کنی…
خودت را جای من بگذار با غصه ها
تردیدها ترس ها دردها و خنده هایم زندگی کن
یادت باشد هر کسی سرگذشتی دارد
هر گاه به جای من زندگی کردی
انگاه می توانی درباره من قضاوت کنی…

[پاسخ]

عسلگفته :

بی وفایی کن وفایت می کنند
با وفا باشی خیانت می کنند
مهربانی گرچه ایینه خوشیست
مهربان باشی رهایت می کنند

[پاسخ]

نازنینگفته :

ز دست دیده و دل هردو فریاد که هرچه دیده بیند دل کند یاد
بسازم خنجری تیغش زپولاد زنم بر دیده تا دل گردد آزاد

[پاسخ]

نازنینگفته :

این روزها حواسم را به هر جا که پرت میکنم…
می افتد کنار تو!!!

[پاسخ]

نازنینگفته :

چه فرقی دارد ، شهر ما خانه ی ما باشد یا نباشد ؟
وقتی تو نه در شهر ما هستی و نه در خانه !

[پاسخ]

نازنینگفته :

چندیست در نبودنت به ساعت شنی می نگرم ، یک صحرا گذشته است !

[پاسخ]

نازنینگفته :

درد ، مرا انتخاب کرد
من ، تو را
تو ، رفتن را
آسوده برو ! دلواپس نباش
من و درد و یادت تا ابد با هم هستیم

[پاسخ]

نازنینگفته :

هنوز هم نمیدانم اینجا چه فصلیست ، که من کال ماندم و به تو نمی رسم !

[پاسخ]

نازنینگفته :

انگشتانت را به من قرض بده…برای شمردن لحظه های نبودنت کم آورده ام…

[پاسخ]

فاطمهگفته :

گهگاهی سفری کن به حوالی دلت/شاید از جانب ما خاطره ای منتظر لمس نگاهت باشد…

[پاسخ]