آخرين مطالب
آخرین محصولات
عضویت در خبرنامه
آخرين نظرات سايت
موضوعات
ست دستبند 4 تایی مایا انگشتر استیل پروانه گردنبند زنجیری استیل الماسی
انگشتر مذهبی طلاروس انگشتر بوته گل رز انگشتر استیل شاین
گردنبند استیل شاین قرمز کیف پول 123 گردنبند فروهر اصل

نه!
کاری به کار عشق ندارم
من هیچ چیز و هیچ کسی را
دیگر
در این زمانه دوست ندارم
انگار
این روزگار چشم ندارد من و تو را
یک روز
خوشحال و بی ملال ببیند
زیرا
هر چیز و هر کسی را
که دوست تر بداری
حتی اگر که یک نخ سیگار
یا زهر مار باشد…
از تو دریغ می کند
پس من با همه وجودم
خودم را زدم به مردن
تا روزگار ، دیگر
کاری به کار من نداشته باشد
این شعر تازه را هم
ناگفته می گذارم…
تا روزگار بو نبرد…
گفتم که
کاری به کار عشق ندارم!

قیصر امین پور

موضوع : شعر و دل نوشته
نویسنده :   ,   ۱۵۰ ديدگاه  ,   تاریخ ارسال : ۳ آبان, ۱۳۹۲  , 
   
محصولات فروشگاه عاشقانه سایت الون بوی
انگشتر استیل ورساچ انگشتر استیل lovely
پابند استیل پروانه دستبند قلب رنگی
انگشتر طرح کمربند کیف دستی MK
مینی نگین زن انگشتر طرح توپ مروارید
هــــانیهگفته :

به سلامتی عاشقی

ک وقتی ازش پرسیدند:چرا ناراحتی؟ گفت:

تا حالا پشت ماشین عروس عشقت بوق زدی…؟!

[پاسخ]

امـُــــرداد بـــــانـــو پاسخ در تاريخ آبان ۴ام, ۱۳۹۲ ۰۱:۵۱:

عالی بود.
بدجوری بغض کردم

[پاسخ]

هنگامه پاسخ در تاريخ آبان ۷ام, ۱۳۹۲ ۱۷:۲۱:

واقعا اشکم دراومد.عالی بود

[پاسخ]

هــــانیهگفته :

در سرزمــین من کــسی بوســه فرانسوی بلد نـیست…

اینجا مـــث آلــمان پل عـــشق ندارد….

ازگل رز هلندی هم خبری نیستـــ…

اینجا عــشق یعنی ایــنکه

بخاطــر چشم های دور و برت

معشـوقـت را فـقط ازپشــت گوشـی بوســیده باشـی!

[پاسخ]

دل شکسته پاسخ در تاريخ آبان ۳ام, ۱۳۹۲ ۲۰:۴۲:

مرسی خیلی عالی نوشتی حرفای دل یه دل شکست رو نوشتی

[پاسخ]

عسل نمکیگفته :

man to zendgim harchiu k bkham be dast miaram pas age male man nashodi bdon k nakhastamet

[پاسخ]

zeynabگفته :

حرف های زیادی
داشتم ، اما …
دل ِ نوشتن ام را
برده
باد…

[پاسخ]

دختر خوانسارگفته :

اگر سنگ….سنگ……..

اگر آدمی آدم است

اگر هرکسی جز خودش نیست

اگر این همه آشکارا بدیهی است

چرا هر شب و روز….هر بار

بناچار

هزاران دلیل و سند لازم است

که ثابت کند:

تو تویی؟

هزاران دلیل و سند…………

با این همه

امــــــا!!!

با این همه

تقصیر من نبود….که

با این همه امیــــــــد قبولـــــی

در امتحان ساده تو رد شدم

اصلا نه تو……….نه من!!!

تقصیر هیچ کس نیست

از خوبی تو بود

که

من بد شـدم!

[پاسخ]

دختر خوانسارگفته :

دستی به کرم به شانه ی ما نزدی
بالی به هوای خا نه ی ما نزدی
دیریست دلم چشم به راهت دارد
ای عشق ، سری به خانه ی ما نزدی

[پاسخ]

دختر خوانسارگفته :

من گنهکارم
آری
جرم من هم عاشقی ست
آری اما
آنکه آدم هست و عاشق نیست ، کیست ؟
زندگی بی عشق
اگر باشد
همان جان کندن است
دم به دم جان کندن ای دل
کار دشواریست ، نیست ؟

[پاسخ]

دختر خوانسارگفته :

آواز عاشقانه ی ما در گلو شکست

حق با سکوت بود، صدا در گلو شکست

دیگر دلم هوای سرودن نمی کند

تنها بهانه ی دل ما در گلو شکست

سربسته ماند بغض گره خورده در دلم

آن گریه های عقده گشا در گلو شکست

ای داد، کس به داغ دل باغ، دل نداد

ای وای، های های عزا در گلو شکست

آن روزها ی خوب که دیدیم، خواب بود

خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست

« بادا » مباد گشت و « مبادا »‌ به باد رفت

« آیا » ز یاد رفت و « چرا » در گلو شکست

فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند

نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست

تا آمدم که با تو خداحافظی کنم

بغضم امان نداد و خدا…در گلو شکست

[پاسخ]

رويا پاسخ در تاريخ آبان ۱۵ام, ۱۳۹۲ ۲۱:۴۳:

فوق العاده بود…
بغضم در گلو شکست…

[پاسخ]

المیــــــراگفته :

!ببار باران ! ببار باران
…ببار چون غصه ها دارم
…بزن باران که من تنهایِ تنهایم
منم اینجا
…گدایِ تکه ابریم ،که باشد همچو من ابری
…منم دانه یِ ریگی که در آن سوزشِ گرمایِ این صحرا ،تمنایِ تورا دارد
…ببار امشب ! ببار امشب !که من تا صبح بیدارم
…بزن باران !دلم پاییزِ پاییز است
…بزن شاید که این بارش ،بشویَد بُغضِ چشمانم
…و بلکه ،دور مانَد ،دیدگانِ مردمانِ هرزه یِ این شهر، از پلکان گریانم
…ببار باران !ببار باران !که من غمگینِ غمگینم
…ببار امشب بر این دل باخته و مجنون
!بزن باران
…که شاید مرهمی گردد برای زخمِ چرکینم
…تورا سوگند تورا سوگند ببار امشب

رضا رازی

[پاسخ]

المیــــــراگفته :

به چشمهایت که نگاه میکنم
نفسم می گیرد….
چشمهایت
می گویند که دلت
هوای رفتن دارد….
و من میدانم
دنیا تو را ازمن خواهد گرفت….
و من می دانم
که نمی شود حواست را پرت کنم
و بخواهم کمی بیشتر بمانی…
 چشمهایت
انگار
امتداد تمام جاده های دنیاست…

می روی….و می دانم …..
نفسم می گیرد….
 نفسم می گیرد…..

[پاسخ]

المیــــــراگفته :

در این سالیان دراز
چه آرزوها رفت
از نسیم رؤیـــــا

چه عشق‌ها
از کوچه‌ی تنگ خاطرات گذشت
در یافتن هم‌نشین خیــــال

چه لبخندها
از کودک احساس
بیهوده به لب نشـســت

و چه تلاش‌ها
رنج عطوفت
به خود کشید در جستجو
به تصور یافتن
و همیشه‌ی ماندن در کنار تــــــــــو

[پاسخ]

المیــــــراگفته :

نشانی از تو ندارم اما
نشانی ام را برای تو می نویسم
درعصرهای انتظار
به حوالی بی کسی قدم بگذار
خیابان غربت را پیدا کن و
وارد کوچه پس کوچه های تنهایی شو
کلبه ی غریبی ام را پیدا کن
کنار بید مجنون خزان زده
و کنارمرداب آرزوهای رنگی ام
درکلبه را باز کن و
به سراغ بغض خیس پنجره برو
حریر غمش را کنار بزن
… مرا می یابی

[پاسخ]

المیــــــراگفته :

گاهی وقتا توی رابــــــــــــطه ها
نیازی نیست طرفت بهت بگه بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــرو!
همین که روزها بگــــــــــــــــذره ویادی ازت نگیره….
همیـــــــــــــــــــــــــن که نپرسه چجوری روزا رو به شب میرسونی….
همین کــــــــــــــه کار و زندگی رو بهونه میکنه
همین که دیگه لا به لای حرفاش دوستت دارم نباشه…
و همین که حضور دیـــــــــــــــــــــگران توی زندگیش پر رنگ تر از بودن تـــــــــــــــــــو باشه
هزار بار سنگین تر از کلمه ی بـــــــــــــــــــــــرو واست معنا پیدا میکنه….

[پاسخ]

المیــــــراگفته :

امشب دلم پر است از دلتنگی
پر از ندیدن
ندیدن
کسی که برایم شده زندگی
میدانی وقتی شدی زندگیم وقتی شدی همه چیزم
وقتی که دلتنگت میشم
بغضم میگیره قلبم میگیره
دوست دارم همان لحظه با تمام وجود اشک بریزم
کجایی که ببینی این دل کوچک چطور برای دیدنت پر میکشه
چطور برای دیدنت لحظه شماری میکنه
چرا نمی آیی تا ببینی
چطور دلم برات پر میکشه
آره
من دوست دارم
شاید نتونم داد بزنم و بگم دوست دارم
اما در دلم غوغاست
این غرور لعنتی نمیزاره داد بزنم
به همه بگم آره دلم
برات تنگ شده
دوست دارم
چرا نمیتونم حرف دلمو بگم
دلم برایت تنگ شده
این غرور لعنتی نمیزاره حرف دلم را بگم
ای کسی که شدی همه زندگیم
دوست دارمو دلتنگت هستم

[پاسخ]

المیــــــراگفته :

پاییز را دوست دارم به خاطر غریب و بی صــدا آمدنش
رنگ زرد زیبا و دیوانه کننده اش
خش خش گوش نواز بـــرگ هایش
صدای نم نم باران های عاشقانه اش
پاییز را دوست دارم به خاطر رفتنش
خیس شدن زیر بــارانــش !!!

[پاسخ]

المیــــــراگفته :

گاهی خوب است آدم بداند وقتش رسیده
دست بکشدو رها کند و قبول کند که جنگیدن بس است …
گاهی باید بگذاری سرنوشت بیاید ، روزگار خودی
نشان بدهد و همه چی دست به دست هم دهدتا اوضاع رقم بخورد و تو ساکت و سرد تنها ورق بخوری

[پاسخ]

المیــــــراگفته :

گاهی دلم برای خودم تنگ می شود
گاهی دلم برای باورهای گذشته ام تنگ می شود
گاهی دلم برای پاکی های کودکانه ی قلبم می گیرد
گاهی آرزو می کنم ای کاش دلی نبود تا تنگ شود
تا خسته شود
تا بشکند

[پاسخ]

المیــــــراگفته :

خدایـــا میشود بـــــاران ببارد…
این بــــغـــــض به تنهایی از گلویم پایین نمیرود……

[پاسخ]

المیــــــراگفته :

تنهایی این نیست که هیچکس اطرافت نباشه…
این نیست که با کسی دوست نباشی…
این نیست که آدمی گوشه گیر و منزوی باشی…
این نیست که کسی باهات حرف نزنه…
این نیست که هیچوقت نتونی خوشحال باشی…
تنهایی یه حس درونیه!!!
تنهایی یعنی هیچکس نفهمه حالت بده……….

[پاسخ]

هنگامه پاسخ در تاريخ آبان ۷ام, ۱۳۹۲ ۱۷:۲۳:

دقیقا.هیچکس هیچکس نفهمه حالت بده

[پاسخ]

المیــــــراگفته :

بــعضــی وقــتـا یــه چــیـزایــــی رو نـبـایـــد کــــــامـل نـوشــت …!
بـــایــد ، ادامــــه اش رو ســـــــــیـر گـــریـه کــرد …

[پاسخ]

هنگامه پاسخ در تاريخ آبان ۷ام, ۱۳۹۲ ۱۷:۲۴:

المیراجون واقها بعضی از کامنتاتو با تک تک سلولهای بدنم حسش کردم.ممنوم ازت ک حرف دل منو زدی

[پاسخ]

المیــــــراگفته :

باران می آمد
خوب در یادم هست،
آن شبی را که در خلوت آن کوچه ی تنگ
من و تو پرسه زنان
بی توجه،
به چشمان تر آسمان
به خیال خودمان،
(زیر رقص باران) می رفتیم.
دست هر یک به دستان دگر،
گره از عشق خورده
بر لبان من و تو جاری بود، خنده ی شیرینی
و تو گویی که همه غصه به دل ها مرده
کو دلی افسرده؟!
من و تو غرق ز دنیایی سراسر خوبی، یکرنگی
و به دور از همه احساس بدی، دلتنگی…

[پاسخ]

المیــــــراگفته :

وقتی باران می بارد با همین قلب عاشق ، بدون هیچ چتر و سرپناهی در زیر آن قدم میزنم.
وقتی باران می بارد یاد و خاطرات در کنار تو بودن در دلم زنده می شود.
باران را دوست دارم زیرا تو را در آن لحظه حس میکنم.
عاشق بارانم ، زیرا عاشق قلب مهربان تو هستم.
وقتی باران می آید ، احساس میکنم در کنارمی.
احساس میکنم دستان گرمت درون دستهای من است و با هم قدم میزنیم در زیر قطره های مهربان باران.
صدای رعد آسمان مرا به یاد آن لحظه می اندازد که با فریاد به تو میگفتم دوستت دارم عزیزم.
بیا تا دوباره لحظه های بارانی را با حضور در کنار هم عاشقانه کنیم.
بیا تا مثل باران شویم ، همان بارانی که عاشقانه بر روی درختان می بارد و آنها را تازه میکند.
وقتی باران می بارد ، دلم میخواهد تا آخرین قطره اش در زیر آن بمانم.
بمانم و به تو فکر کنم ، به لحظه های زیبای با تو بودن بیندیشم.
باران ببار که دلم هوای یارم را کرده است.
ببار که صدای قطره هایت مرا به یاد درد دلهای عاشقانه با یارم می اندازد.
حضورت مرا یاد حضور یارم در آغوشم می اندازد.
لطافتت مرا به یاد گرمی و لطافت دستان یارم می اندازد.
ببار ای باران …
ببار تا من نیز همراه با تو ببارم.
بغض آسمان که شکسته شود بغض من نیز همراه با آسمان شکسته خواهد شد.
بغض دوری از یارم و بغض لحظه هایی که با یارم در زیر باران قدم میزدیم .
ای باران وقتی میباری دیگر سردی آن قطره هایت را احساس نمیکنم ، در آن زمان گرمی دستهایی را احساس میکنم که یک روز دستهای سرد مرا گرفته بود و در زیر قطره هایت قدم میزدیم.
ای باران قطره های تو به پاکی اشکهای یارم هستند ببار تا لحظه ای اشکهای یارم را بر روی گونه ام احساس کنم
ببار ببار ببار ، با آن قطره هایت بر گونه های من ببار ، و گونه های خیس مرا خیستر کن.
ببار تا شاید من در زیر قطره هایت و این آسمان غم گرفته به خوابی روم تا شاید در آن خواب حضور یارم را در کنارم احساس کنم

[پاسخ]

المیــــــراگفته :

یه حرف تو دلم مونده چون جایی برای گفتنش

و کسی برای شنیدنش نیست می خوام اینجا بنویسم:

توی این دنیا هیچ جایی برای آرزوهای ما وجود نداره

اینجا به رویاهای قشنگمون برچسب فکرای بچه گانه می زنن

می گن زندگی با احساسات نسبتی نداره

فقط با منطق زندگی کن

[پاسخ]

المیــــــراگفته :

هی باران !
دلت را خوش نکُن به ذوق مردم از باریدنت
این جماعت زمانی تورا میخواهند که برایشان صرف داشته باشی
وقتی دلشان تورا میخواهد که هوا گرم باشد
زمین خُشک باشد

همین که خیسشان کُنی ُ لباسشان کثیف شود
همین که ناخواسته ضرر برسانی
همین که برنامه هایشان را لغو کُنی
تو را به فُحش خواهند کشید
اما نگران نباش !
تو تنها نیستی
رفتارشان با مَن هم شبیه توست !

[پاسخ]

المیــــــراگفته :

ﺧـﺪﺍﯾـــــﺎ!!!
ﺩﺳﺘﺎﻧﻢ ﺭﺍ ﺯﺩﻡ ﺯﯾﺮ ﭼﺎﻧـﻪ ﺍﻡ ؛
ﻣﺎﺕ ﻭ ﻣﺒﻬﻮﺕ ﻧﮕﺎﻫﺖ ﻣﯿﮑﻨﻢ !!..
ﻃﻠﺒــــﮑﺎﺭ ﻫﻢ ﻧﯿﺴـــﺘﻢ !!..
ﻓﻘـــﻂ
ﻣﺸـــﺘﺎﻕ ﺍﯾﻨﻢ ﮐﻪ ﺑـﺪﺍﻧﻢ
ﺗــﻪ ﻗﺼـــﻪ ﭼـــﻪ ﻣﯿﮑﻨـﯽ ﺑﺎﻣــﻦ .

[پاسخ]

*سارینا* پاسخ در تاريخ آبان ۸ام, ۱۳۹۲ ۱۶:۵۱:

فوق العاده بود ..
عااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااالی
اورین
بدون خدا حواسش به هممون هست …

[پاسخ]

المیــــــراگفته :

اگر درد داری ،
تحمل کن ،
روی هم که تلنبار شد ،
دیگر نمی فهمی کدام درد از کجاست ،
کم کم خودش بی حس می شود . . .!!!

[پاسخ]

سحرگفته :

تا حال به این فکر کردی : با اینکه سگ به وفا داری معروفه !!!
اما چرا همیشه میگن : مثل سگ پشیمونم ؟؟؟؟؟؟!!!!

[پاسخ]

BeHzad پاسخ در تاريخ آبان ۵ام, ۱۳۹۲ ۱۲:۱۵:

چون ته وفاداری پشیمونیه…..

[پاسخ]

Fatemeh پاسخ در تاريخ آذر ۸ام, ۱۳۹۲ ۱۰:۴۹:

باهات شدید موافقم…

[پاسخ]

mojtaba_aloneگفته :

خدایا هرچه اشک اندر جهان بود
به من دادی و دامانم ندادی

[پاسخ]

mojtaba_aloneگفته :

شبها گاهی شعرمی چسبد, گاهی سیگار, وگاهی شعروسیگار! ولی امان ازتو! وقتی هستی دیگرهیچ چیزنمی چسبد, جزخودت.

[پاسخ]

isodaگفته :

دوست داشتنت عادلانه نیست در شهری که شاعرش یک جفت چشم و هزار دختر زیبا دارد!!! یا باید راه بیافتم خیابان به خیابان نگاهم را پس بگیرم یا باید دکان شاعری را ببندم و در آغوشت اعتصاب کنم (بهرنگ قاسمی)

[پاسخ]

عسل نمکیگفته :

من همیشه منتظر یه اشاره از تو ام ک بگی برگرد

[پاسخ]

مریم پاسخ در تاريخ آبان ۹ام, ۱۳۹۲ ۱۷:۱۲:

منم همینطور

[پاسخ]

حسین 11گفته :

من اصلا کامنت نمیذارم . ولی باید بگم متنهای هستی واقعا عالی هستن
هستی کجایی خبری ازت نیست کامنت بذار

[پاسخ]

پرنیانگفته :

اگــه مـی خـوای یکــی رو از دســت بـدی

دوستش داشـتـه بــاش !

[پاسخ]

BeHzad پاسخ در تاريخ آبان ۵ام, ۱۳۹۲ ۱۲:۱۷:

خیییییلی قشنگ بود مرسی پرنیان

[پاسخ]

پرنیان پاسخ در تاريخ آبان ۷ام, ۱۳۹۲ ۰۲:۲۷:

قابلی نداشت :)

[پاسخ]

پرنیانگفته :

دیــر آمــد …
در آسـتــا نــــه ی پیــری مقــابل مـــن ایـستــاد

مــرگ را تــرجیــح دادم …

[پاسخ]

پرنیانگفته :

چــه جمـله ی عجـیبـی ست “دوسـتـت دارم”

هــر کـس میـگـویــد عــاشـقـتر مـی شـود
هــرکـس مـی شـنـود بــی تـفـاوتــتــر !

[پاسخ]

raha پاسخ در تاريخ آبان ۴ام, ۱۳۹۲ ۲۱:۴۴:

نمیدونم چی بگم!!!!!!!!!!
عالیه……
اخرشه……..
بهترینه………
like

[پاسخ]

پرنیان پاسخ در تاريخ آبان ۷ام, ۱۳۹۲ ۰۲:۲۸:

قربونت عزیزم

[پاسخ]

پرنیانگفته :

نـقـش یــک درخــت خـشـک را بــازی مـی کـنـم !!!

نـمـی دانــم بــایـد چــشـم انـتـظـار بهـــــار بــاشـم
یـــا هـیـــزم شــکـن .

[پاسخ]

reza پاسخ در تاريخ آبان ۷ام, ۱۳۹۲ ۱۷:۱۹:

منتظر صاعقه

[پاسخ]

پرنیانگفته :

نــــه حـرفــی بـرای گــفـتــن …
نــــه تـمـایــلـی بــرای دوبــاره ســاختـن …

تـــو از اول هــم هـیـچ نـداشـتـی .!

[پاسخ]

saloosگفته :

خسته‌ام از آرزوها، آرزوهای شعاری
شوق پرواز مجازی، بالهای استعاری

لحظه‌های کاغذی را روز و شب تکرار کردن
خاطرات بایگانی، زندگیهای اداری

آفتاب زرد و غمگین، پله‌های رو به پایین
سقفهای سرد و سنگین، آسمانهای اجاری

با نگاهی سرشکسته، چشمهایی پینه‌بسته
خسته از درهای بسته، خسته از چشم‌انتظاری

صندلیهای خمیده، میزهای صف‌کشیده
خنده‌های لب پریده، گریه‌های اختیاری

عصر جدولهای خالی، پارکهای این حوالی
پرسه‌های بی‌خیالی، صندلیهای خماری

سرنوشت روزها را روی هم سنجاق کردم
شنبه‌های بی‌پناهی، جمعه‌های بی‌قراری

عاقبت پرونده‌ام را با غبار آرزوها
خاک خواهد بست روزی، باد خواهد برد باری

روی میز خالی من، صفحه‌ی باز حوادث:
در ستون تسلیت‌ها نامی از ما یادگاری

قیصر امین پور

[پاسخ]

پرنیانگفته :

بــه کــدامـیـن گــنـاه از بـهـشـت آغـوشــت رانــده شــدم ؟؟؟

مــن کــه حـتــی وسـوسـه ی ســیـب نــداشــتم !

[پاسخ]

پرنیانگفته :

بـــی انـصـاف …
ایـــن گــره بــا یــک نـگــاه تـــو بــاز مـی شــد

تـمــــام دنـدان هــایـم درد مـی کـنـد …

[پاسخ]

پرنیانگفته :

تــو مـی آیـی …

و زنـدگـــی را از جــایـی کــه پـاره شــد دوبــاره بــا هــم مـی دوزیــم !

در صــنـدوق خــاطـره هـــا
هــنــوز نــخ بــرای بـخــیـه زدن هـســت ..

[پاسخ]

saloosگفته :

عاشق طرز فکر آدمها نشوید!!!
آدمها زیبا فکر میکنند زیبا حرف میزنند
اما…… زیبا زندگی نمیکنند
رومن پولانسکی

[پاسخ]

saloosگفته :

آدم های افسرده در گذشته زندگی میکنند
انسان های مضطرب در آینده
ولی انسان های موفق همیشه در حال زندگی میکنند

[پاسخ]

saloosگفته :

بجاست دوستی بخواهی که به روزهایت تلاش و به شبهایت آرامش بخشد .
جبران خلیل جبران

[پاسخ]

saloosگفته :

سه جمله برای دستیابی به موفقیت: ۱) بیشتر از دیگران بدان، ۲) بیشتر از دیگران کار کن، ۳) کمتر از دیگران توقع داشته باش.
منتسب به ویلیام شکسپیر

[پاسخ]

saloosگفته :

دوست واقعی کسی است که دستهای تو را بگیرد
ولـــــــی قلب تو را لمس کند .
مارکز

[پاسخ]

امـُــرداد بــــانوگفته :

آنها ڪہ از دور نگاه میڪنند !

می گویند :تو چہ ڪم دارے ؟ هیچ !!!

و من باراטּ اشڪهایم را در ابر چشمانم پنهاטּ میڪنم

و با لبخند پوچے بہ نشانہ تایید سر تڪاטּ مے دهم …

اما خود میدانم ڪہ هر گاه دروטּ خود را میڪاوم

بہ یک غم بزرگ میرسم …

و آن غم نبودטּ توست !!!

من در ڪنار همہ تـــــــــــو را ڪم دارم ……

[پاسخ]

دل شکستهگفته :

من دیگه کاری به عشق نداشتم اما روزگار با ادماش میمکن تمام وجود و روحم خوشا خوشا به حال قیصر که مرد دعا دعا کنین منم بمیرم

[پاسخ]

saloosگفته :

مرد عاقل همواره ۹ نکته را درنظر دارد: روشن دیدن، خوب گوش دادن، مهربان سخن گفتن، آداب داشتن ،راستگو بودن، انجام وظیفه کردن، پرسیدن هنگام تردید، خود را از خشم دور نگاه داشتن و در عین موفقیت، عادل و منصف بودن.
کنفوسیوس
…………………………………………………………………………………
قربون عشقــــــم که همه چــــــی داشت ولــــــی… آداب نداشت

[پاسخ]

امـُــرداد بــــانوگفته :

کاش میشد سینه ام را بشکافم قلبم را بیرون بکشم آنوقت رو در رو به او بگویم لعنتی بهانه او را نگیر وقتی حتی دیگر نامم را فراموش کرده!بگویم آنکه سنگش را به سینه میزنی خیلی وقت پیش ،قبل از آمدن بهار،مرا به خدا سپرد و رفت!بگویم این همه سال عاشقیم را به لبخندی فروخت و رفت!بگویم تمام حرفهایش،قول و قرارهایش،عاشقانه هایش کذبی بیش نبود!پلی بودم برای گذشتنش از رودخانه ….!دلکم…..بی تابی مکن که دیگر رمقی نمانده برایم!تمام میشود روزهای زمستانیم…..تمام میشود این پریشانی مفرط….تمام میشود اما عمرمن نیز!کوله بار می بندم….امروز مسافرم.میروم از شهری که در او جز جفا هیچ ندیدم….کاش دستی باشد تا کاسه آبی بدرقه راهم کند!

[پاسخ]

saloosگفته :

دلم تنگ است و میدانم که فردایم همین رنگ است خداوندا دلم با

مردمانی که نمی دانند دریا چیست چگونه یکصدا باشد خداوندا رهایم

کن از این زشتی از این دریای طوفانی

[پاسخ]

امـُــرداد بــــانوگفته :

مثل همیشه بی سروصدا و بی دعوت سر رسید.این روزها میهمان همیشگی خانه ام شده…تنهایی را میگویم!

یک لیوان بغض را لاجرعه سر کشیدم…

نشست روبه رویم…چهره اش سرد بود!بدون روح!

دستان سنگینش را به سمتم آورد.خشک شده بودم وفقط تماشایش میکردم…

انگشتان سرد تنهایی گلویم را فشرد!سعی کردم فریاد بزنم:تنهایی داره خفم میکنه!

ولی فقط صدایی خفه از ته چاه دلم بیرون امد!

چاه دلم فوران کرد و قطره قطره اشک هایم روی کویر خشک صورتم روان شد…

و باز هم هیچ کس نفهمید که من در گوشه ای از این دنیا دارم از تنهایی خفه میشوم!!!

[پاسخ]

saloosگفته :

شاید روزی هوایم را کند
شاید روزی بخواهد حالی از احوالم کند
شاید روزی هوای برگشتن کند
شاید من تا بدان روز
به امید همین شاید ها زنده باشم
شاید . . . .

[پاسخ]

saloosگفته :

هر که خوبی کرد زجرش میدهند

هر که زشتی کرد اجرش میدهند

باستان کاران تبانی کرده اند

عشق را هم باستانی کرده اند

هرچه انسانها طلایی تر شدند

عشق ها هم مومیایی تر شدند

اندک اندک عشق بازان کم شدند

نسلی از بیگانگان آدم شدند

[پاسخ]

saloosگفته :

آدم هـا می آینـد
زنـدگی می کننـد
می میـرنـد و می رونـد …

امـا فاجعه ی زندگی تــو
آن هـنگـام آغـاز می شـود کـه
آدمی می رود امــا نـمی میـرد!
مـی مـــانــد

و نبـودنـش در بـودن ِ تـو

چنـان تـه نـشیـن می شـود

کـه تـــو می میـری

در حالـی کـه زنــده ای …

[پاسخ]

saloosگفته :

خودم را با واژه ها تسکین می دهم
خدایا
چه کنم. . .
چه کنم!!!!
قلبم آکنده از نفرت است!!!

[پاسخ]

saloosگفته :

از آدمها بُت نسازید!

این خیانت است

هم به خودتان ..هم به خودشان…!

خدایی میشوند که خدایی کردن نمیدانند

و شما در آخر می شوید سر تا پا کافرِ خدایِ خود ساخته…

“خسرو شکیبایی”

[پاسخ]

saloosگفته :

بگذار سر به سینه من تا که بشنوی
آهنگ اشتیاق دلی دردمند را
شاید که پیش ازین نپسندی به کار عشق
آزار این رمیده سر در کمند را
بگذار سر به سینه من تا بگویمت
اندوه چیست عشق کدامست غم کجاست
بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان
عمری است در هوای تو از آشیان جداست
دلتنگم آن چنان که اگر ببینمت به کام
خواهم که جاودانه بنالم به دامنت
شاید که جاودانه بمانی کنار من
ای نازنین که هیچ وفا نیست با منت
تو آسمان آبی آرام و روشنی
من چون کبوتری که پرم در هوای تو
یک شب ستاره های ترا دانه چین کنم
با اشک شرم خویش بریزم به پای تو
بگذار تا ببوسمت ای نوشخند صبح
بگذار تا بنوشمت ای چشمه شراب
بیمار خنده های توام بیشتر بخند
خورشید آرزوی منی گرم تر بتاب

استاد فریدون مشیری
اجرا آهنگ علیرضا قربانی

[پاسخ]

ناشناس پاسخ در تاريخ آذر ۱۰ام, ۱۳۹۲ ۱۲:۰۳:

اینو همایون شجریان خونده خیلی هم قشنگ خونده

[پاسخ]

saloosگفته :

عشق یعنی هر غلطی هم که بکنی باز برمیگردی پیش همونی که دوستش داری

[پاسخ]

saloosگفته :

کیستی تو ؟؟

نزدیک می شوی به من

در من خانه می کنی

در من حضور می یابی

لحظه به لحظه

هر جا و هر کجا

توی انگشت هایم جاری می شوی

سطر سطر خاطراتم را می نگاری

روی لبم می نشینی

خنده می شوی

حرف می شوی

دلم که می گیرد از چشم هایم می باری

[پاسخ]

امـُــرداد بــــانوگفته :

بیا تمامش کنیم؛ همه چیز را…
که نه من سر راه تو باشم، نه تو مجبور شوی به ماندن!
نگران نباش، قول می دهم کسی جای تو را نمی گیرد، اما تو فراموشم کن…!
بی خیالِ من؛
بی خیالِ همه ی خاطره های ریز و درشتی که جا گذاشتی.
بی خیالِ دفتر هایی که یکی پس از دیگری پر می شدند و
نامه هایی که تو هرگز نخواندی!
بی خیالِ دلی که شکست؛ بی خیال، بخند…
تو که مقصر نبودی!
من این بازی را شروع کردم
خودم هم تمامش می کنم.
می دانی؟
گاهی نرسیدن زیباترین پایان یک عاشقانه است!
بیا به هم نرسیم…!

[پاسخ]

امـُــرداد بــــانوگفته :

خیلی وقت است که دیگر چای را با قند نمی نوشم…

می خواهم عادت کنم به تلخی…

و خوب می دانم که روزی، آنقدر به تلخی چشمانت عادت می کنم؛ که شیرینی خنده هایت

دلم را خواهد زد…!

بگذار ببینم کی بود بار آخری که منحنی لبخند می کشیدی،

روی نمودار شادی هایت…؟؟؟

یک سال؟

دو سال؟

نه؛!

انگار هزار سال نوری است که،

از کهکشان خنده هایت خبری نیست…!!!

اصلا بیا از خاطره هایم برایت بگویم؛

خاطراتی که

روزگاری…

پر بودند از لحن کودکانه ی شادی

و حالا شده اند

درست شبیه صفحه ی حوادث روزنامه ها؛

سرد…

سوت و کور…

با تیتر های درشتی از اتفاقات غم انگیز…

مثل حادثه ی تلخ نگاهت!

یادت هست؟!

اعتراف می کنم که مقصر تو نبودی!

بی احتیاطی از دل من بود…

از دل من…!

[پاسخ]

saloosگفته :

متن آهنگ حوصله کن از ابیرام
حوصله کن قبل رفتنت یکم طاقت بیار

به خاطر خاطراتی هرچند کم و زیاد

که بین منو تو بود

شاید خوشت نیاد حوصله کن

فقط همین یه بار بعد شنیدنش

بزار برو اصلا اسم منم نیار

روزگار با من سازگار نبود

همه خوبو خوش بودن زیر آسمون کبود

منم تنها دلخوشیم به خنده ی توبود

که از شانس بد اونم واسم نموند

تو که میدونستی دلم فقط وابسته ی تو بود

آخه بی معرفت این رسمش نبود

که تو بزاری بری و منو تنها بزاری

بگی به منو احساسم هیچ حسی نداری

مگه تو نبودی می گفتی تا تش میمونی

حالا چی شده چرا نامهربونی

چی شد دلت هوایی شد و یهویی پر زد

و رفت رو بوم به غریبه سر زد

اصلا خیالتم نبود که من اینجوری میمیرم

وقتی عشق منی تورو با یه غریبه ببینم

آره شاید تقصیر منه که بهت بالو پر دادم

اینقد خوب بودم از چشت افتادم

الانم که بین منو تو فاصله زیاده

فراموش کردی نمیاد خوبی هام بیادت

پس برو با همون غریبه خوش باش

خوش بودن تو دل منم همیشه دوست داشت

بعضی وقتا میشه دلم اینقد میگیره

آخه غیر بدی اصلا دیگه چیزی ندیده

تو دنیایی که عشقتم میده فریبت

دیگه بسه دنیا دلم ازت بریده

چقد خوب بود وقتی منو تو بودیم و یه خلوت

خوش بودیم باهم حتی در اون حد

که صدای خندمون گوش آسمونو کر کرد

ولی چی شد کی بود به این رابطه گند زد

هی …

نمیتونم کنم باور که تو

بخوای بشی اینقد نامرد

که بگذری رد شی از من و روزگارم

که خوشیش واسه تو تلخیش به کام من

میدونم اصلا تقصیر منه اینو همه میگفتن

که یه روزی میرسه من از چشت میفتم

آخه از تو تو وجودم یه بتی ساختم

تو هم تا فهمیدی اینو من این بازی و باختم

رو شد دستم برات که همه چی تو بودی

تو هم که ته مرامو از ما چه ساده بریدی

الانم حال و روز من با تو خیلی فرق داره

تو یه برنده ی بازی مـــــــن

یه خوش خیال ساده که عمر و زندگیشو رو به باد داده

منتی سرت نیست اتفاق دیگه

بوده افتاده اصلا ببخش که خوبیات از دلم افتاده

ولی بخدا تنهایی درده اگه کشیدی میدونی

اینکه منو ببینی تا ته قصه رو میخونی

باورش سخته گفتنش تلخه که به خودت میرسی

و میگی تف به این بختت

بعضی وقتا میشه دلم اینقد میگیره

آخه غیر بدی اصلا دیگه چیزی ندیده

تو دنیایی که عشقتم میده فریبت

دیگه بسه دنیا دلم ازت بریده

[پاسخ]

saloosگفته :

دیشب دوباره

گویا خودم را خواب دیدم :

در آسمان پر می کشیدم

و لا به لای ابرها پرواز می کردم

و صبح چون از جا پریدم

در رختخوابم

یک مشت پَر دیدم

یک مشت پَر ، گرم و پراکنده پایین بالش

در رختخواب من نفس می زد

آنگاه با خمیازه ای ناباورانه

بر شانه های خسته ام دستی کشیدم

بر شانه هایم

انگار جای خالی چیزی . . .

چیزی شبیه بال

احساس می کردم !

قیصر امین پور

[پاسخ]

رهاگفته :

به سلامتی اون کسی که ی روزی دوسش داشتیم مال خودمون بود…………………….
هنوزم دوسش داریم ولی مال یکی دیگه اس…………………………………………….

[پاسخ]

رهاگفته :

همیشه برایم سوال است اگر قرار بود روزی او را نداشته باشم چرا خدا خواست که دوستش داشته باشم؟
آخه چرا خدا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

[پاسخ]

غصهگفته :

وقتی چشمانم برق عشق زد
همه عالم خواستند سو سو ی چراغ کوچکم را خاموش کنند
یعنی این چراغ کم نور من انقد پر نور به نظر میرسید که چشم همه را اذیت میکرد ؟
حتی تو عشقم ؟
خاموش شد
با هیچ فندکی حتی فندک طلای یک پرنس هم روشن نمیشود چراغ عشق من از کار افتاده
فقط چراغ است دیگر پسوند عشق را ندارد چراغم تنها ست
به تنهایی عادت کند بهتر است تا به نامردی زمانه

[پاسخ]

هــــانیهگفته :

ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﻬﻢ ﻣﯿﮕﻔﺖ : ﺯﻧﺪﮔﯿﻤﯽ …
ﻭﻗﺘﯽ ﺭﻓﺖ ﺑﻬﺶ ﮔﻔﺘﻢ : ﻣﮕﻪ ﻣﻦ ﺯﻧﺪﮔﯿﺖ ﻧﺒﻮﺩﻡ ؟
ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ : ﺁﺩﻡ ﺑﺮﺍﯼ ﺭﺳﯿﺪﻥ ﺑﻪ ﻋﺸﻘﺶ ﺑﺎﯾﺪ ﺍﺯ ﺯﻧﺪﮔﯿﺶ ﺑﮕﺬﺭﻩ !

[پاسخ]

هــــانیهگفته :

بعد مرگم بر روی سنگ قبرم ؛ نه نام بنویسید ،نه نشانی !

فقط بنویسید اینجا کسی خوابیده که روزی هزار بار مُرده و زنده شده!

بنویسید اینجا قبر یک نفر نیست!

اینجا یک تن به همراه هزاران آرزوی زنده به گور شده خوابیده!

اصلا بنویسید اینجا کسی دفن شده که قبل از زنده بودنش ،

مُرده بوده بنویسید او زندگی نکرد ،

او هر روز مُرد ،

او هر لحظه میان این مردم

جان داده …

آری با خط درشت بنویسید : اینـجا یـک نفـر بدجـوری مُـرده !

[پاسخ]

هــــانیهگفته :

تو را با آخرین و تلخ ترین سیگاری که با یادت کِشیدم ، به تَهِ کفشم میسپارم . . .تو لِه شدی درست زیرِ پاهای عقلم ، پایانِ داستانِ این حماقت عاشقانه !سیگارِ ” خودم ” را روشن میکنم و با قدمهای سنگینم از نعش تو دور میشوم . . .

[پاسخ]

هــــانیهگفته :

فاجعه زمانی اتفاق می افته که
کسی رو دوست داری
که نه درکت میکنه
نه حرفاتو میفهمه
اما توبازم دوستش داری
نمیتونی ازش بگذری
بودنش زجرت میده
نبودنشم زجرت میده

[پاسخ]

parisa پاسخ در تاريخ آبان ۷ام, ۱۳۹۲ ۱۵:۵۹:

man hamin sharayeto daram:-((((((

[پاسخ]

هــــانیهگفته :

عادت ندارم درد دلم را به همه کس بگویم …

پس خاکش میکنم زیر چهره ی خندانم !

تا همه فکر کنند نه دردی دارم و نه قلبی …

[پاسخ]

هــــانیهگفته :

ای کسی که مامور دفن من هستی….

به حرف من گوش کن…

دستم را از تابوت بیرون بگذار تا همه بدانند آرزو داشتم و به ان نرسیدم….

چشمانم را باز بگذار تا بفهمند که چشم به راه بوده ام و به ان نرسیده ام…

قالب یخی به شکل صلیب بر سر قبرم بگذارتا با اولین طلوع اب شود و جای عزیزیکه دوستش دارم بر سر

مزارم گریه کند….

[پاسخ]

خستهگفته :

عشق در سینه ام خواب بود
نمیدانم چرا ولی دوست داشتم بیدازش کنم
دوست داشتم مثل قدیما مثل بچه های ۵ ساله بدو بدو کنه و منو حرص بده و من بگم بچه آروم از دستت خسته شدم
این کار رو کردم اما پشیمونم چرا بیدارش کردم
حالا فقط حرص خوردن من نیس حالا ی درد عقی رو دلم مونده حالا مثل قدیما همه چیز پاک نیست حالا دنیا و آدماش بد شدن حالا عشق هم دیگه ۵ ساله نیست پیر شده و با تجربه پیر این آدما
من دیگر عشق نمیخواهم من زندگی را بی محبت بی داغی عشق سپری کنم آسوده ترم تا با این همه مکر من طاقت این حیله ی بزرگ دنیا را ندارم قلبم کوچک است قلب ۵ ساله ام طاقت عشق پیر ها را ندارد

[پاسخ]

Avarehگفته :

ﺣـﺲ ﻣـﯽ ﮐـﻨـﻢ ﮔـــﻢ ﺷـﺪﻩ ﺍﻡ . .
ﺍﻣـﺎ ﺗـﻠﺦ ﺗـﺮ ﺍﯾـﻨـﮑـﻪ ﮐـﺴـﯽ ﺩﻧـﺒـﺎﻟـﻢ ﻫـﻢ ﻧـﻤـﯽ ﮔـﺮﺩﺩ !!!

[پاسخ]

Avarehگفته :

ﺑﯽ ﺗﻌﺎﺭﻓــــــ
ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺗــﻮ
ﻫﯿﭻ ﺑﻬﺎﺭﯼ ﺑﻪ ﺯﯾﺒﺎﺋﯽ ﭘﺎﯾــــــــﯿﺰ ﻧﺒﻮﺩ …

[پاسخ]

سادهگفته :

ای کاش هیچ وقت عشق رو تجربه نمیکردم چ تلخه
هر چی قند میخورم دهنم شیرین نمیشه با اینکه خیلی وقته از این قهوه تلخ خوردم هنوز مزه اش رو حس میکن هنوز بوی دونه های قهوه توی مغزم میپیچه خیلی خسته شدم دلم یه حبه قند میخواد که شیرین کنه کامم رو و اسمش عشق نباشه ای عشق تو فقط یک لحظه شیرین بودی حسی که بهت دارم قابل توصیف نیست دردی که از زخم تو کشیدم درمانی نداشت داغی که بر دلم ماند همیشگی است رد پای تو پاک شدنی نیشت تو مثل بادی بودی که نمتونستم جلوی وزیدنش رو بگیرم تو تنها اتفاقی بودی که همون قدر که ازت پشیم.نم همون قدر حس خوبی بهت داشتم تو چی ؟ تو کی هستی ؟ ای کاش هیچ وقت نبودی

[پاسخ]

farnazگفته :

دلکم عادت بچه هارو داشت
بایه ذره عاطفه دنیا رو داشت
بسکه از اهل زمونه بدى دید
در به روى همه بسته دل من

[پاسخ]

samanگفته :

شب و روزت همه بیدار ک آید شاید
کور شد دیده بر این کوره ره شاید ها
شاید ای دل ک مسیحا نفست آمد و رفت
باختی هستی خود بر سر می آید ها…

[پاسخ]

behem gof mozahemi:(گفته :

دُختری پشت یک هزار تومنی نوشته بود:

پدرم واسه همین پولی که پیش توست

مرا یک شب به دست صاحب خانه مان سپرد..

خدایا چقدر میگیری شب اول قبر قبل ااینکه

تو سوال کنی من بپرسم

چــــــــــــــــــــراا؟؟؟

[پاسخ]

جی پاسخ در تاريخ آبان ۶ام, ۱۳۹۲ ۰۱:۰۷:

عالی…

[پاسخ]

بی نام پاسخ در تاريخ آبان ۷ام, ۱۳۹۲ ۱۷:۱۹:

بسیار عالی…

[پاسخ]

mohabat پاسخ در تاريخ آبان ۱۷ام, ۱۳۹۲ ۰۳:۵۲:

من دیوونه ی این متن بودم مرسی…..

[پاسخ]

مسافرگفته :

نوشته هاتون عالین مررسی

[پاسخ]

Amirabbasگفته :

خدایا من دیگه خیلی تنهام…دق کردم دیگه

[پاسخ]

سحر پاسخ در تاريخ آبان ۶ام, ۱۳۹۲ ۰۹:۰۰:

آخرش یکی پیدا میشه که قلبش واسه تو بزنه

[پاسخ]

Amirabbas پاسخ در تاريخ آبان ۱۰ام, ۱۳۹۲ ۱۳:۲۰:

Dige omid nadaram vaghean…ama raizyam be rezaye khoda.

[پاسخ]

fatemeh پاسخ در تاريخ آبان ۷ام, ۱۳۹۲ ۱۳:۴۸:

امیرعباس جون، ایشالله یکی پیدابشه که نتوونه بدون تو نفس بکشه.

[پاسخ]

Amirabbas پاسخ در تاريخ آبان ۱۰ام, ۱۳۹۲ ۱۳:۲۳:

Felan tahamol kardane in dore kheyli sakhte,kheyli…adamo mishkane

[پاسخ]

یه بیمعرفت پاسخ در تاريخ آبان ۱۴ام, ۱۳۹۲ ۱۹:۰۳:

یه موقعهایی ادم بدجوری تنهاییش میخوره تو سرش !

میفهمم چی میگی… کاملا درک میکنم :(

سحر* پاسخ در تاريخ آبان ۱۱ام, ۱۳۹۲ ۰۹:۴۱:

بابا این حرفا چیه آخه دیگه این روزا مگه کسیم پیدا میشه بدون کسی نتونه نفس بکشه جمعش کنیدبابا،مگه ما آدما چقدرطاقت داریم دلمو بشکنه۱،۲بار،بخداهیچی مث دلشکستن نیس ،تو این دنیاففط یه نفرقابل اعتمادفقط یه نفره که هرکسی اونو داشته باشه تو دنیاهیچغمینداره،آرومت میکنه چون لمسش میکنی.من که جز خدا کسیو ندارم.توزندگیم ازش خیلی فاصله گرفتم ولی میخوان دوباره بهش نزدیک بشن.امیدوارم بدون دوباده خودمواز نوع بسازم ولی ابن بار کسی باشم که کسی که تمومه زندگیم دسه اونه تو لحظه لحظه ی زندگیم قرارش بدم.امیدوارم بتونم.برای همه ی دوستای گلم فقط خدا رو آرزو میکنم.

[پاسخ]

سحر* پاسخ در تاريخ آبان ۱۱ام, ۱۳۹۲ ۰۹:۴۵:

بچه ها ببخشیندخیلی بد حرف زدم،این روزا شرایطم جوریه که خودمم نمیتونم خودمو تحمل کنم.به هر حال معذرت قصد جسارت به کسیونداشتم.روزه همتون خوش.

[پاسخ]

عسل نمکیگفته :

خدایا من از ته دلم دوسش داشتم
چرا رفت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ :'(

[پاسخ]

nafasگفته :

من!!!
دریم که می‌تونست به آسمون باز بشه…. اگه لولاش به زمین چفت نبود…

منو که میشنـاسید؟! خودمم

یکی شبیه هیچکی!

یکم که لابه لای نوشته هام بگردید پیدام میکنید

مهربون، صبور، کمی هم بهونه گیر

اگر نوشته هامو پیداکردید ، منم همون حوالی ام!!

[پاسخ]

nafasگفته :

گاهی دلم می گیرد
از آدم هایی که در پس نگاه سردشان

با لبخندی گرم فریبت می دهند
دلم میگیرد از خورشیدی که گرم نمی کند
……و نوری که تاریکی می دهد
ازکلماتی که
چون شیرینی افسانه ها فریبت می دهند
دلم می گیرد
از سردی
چندش آور دستی که دستت را می فشارد
و نگاهی که
به توست و هیچ وقت تو را نمی بیند
از دوستی که برایت
هدیه
دوبال برای پریدن می آورد
و بعد
پرواز
را با منفورترین کلمات دنیا معنی می کند
دلم می گیرد از چشم امید داشتنم به این
همه هیچ
گاهی حتی
از خودم هم دلم میگیرد

دکتر علی شریعتی

[پاسخ]

samanگفته :

دلم تنگه واسه عادی بودن؛ واسه دور از چیزای مادی بودن

[پاسخ]

سحرگفته :

قدیما یه عالمه عشق بود و یه بوسه یواشکی !!!!
اما الان یه عالمه بوسه شده و دریغ از یه قطره عشق !!!!!

[پاسخ]

hichگفته :

سلام من تازه با سایتتون اشنا شدم خیلی حال خوبی داره ادم احساس راحتی میکنه

[پاسخ]

isodaگفته :

باید باکره باشى، باید پاک باشى!

براى آسایش خاطر مردانى که پیش از تو پرده ها دریده اند !

چرایش را نمیدانى فقط میدانى قانون است، سنت است ، دین است

قانون و سنت را میدانى مردان ساخته اند

اما در خلوت مى اندیشى به مرد بودن خدا و گاهى فکر میکنى شاید خدا را نیز مردان ساخته اند!!

من زنم …

با دست هایی که دیگر دلخوش به النگو هایی نیست

که زرق و برقش شخصیتم باشد

من زنم …. و به همان اندازه از هوا سهم میبرم که ریه های تو

میدانی ؟ درد آور است من آزاد نباشم که تو به گناه نیفتی

قوس های بدنم به چشم هایت بیشتر از تفکرم می آیند

دردم می آید باید لباسم را با میزان ایمان شما تنظیم کنم

دردم می آید ژست روشنفکریت تنها برای دختران غریبه است

به خواهر و مادرت که میرسی قیصر می شوی

دردم می آید در تختخواب با تمام عقیده هایم موافقی

و صبح ها از دنده دیگری از خواب پا میشوی

تمام حرف هایت عوض میشود

دردم می آید نمی فهمی

تفکر فروشی بدتر از تن فروشی است

حیف که ناموس برای تو …. است نه تفکر

حیف که فاحشه ی مغزی بودن بی اهمیت تر از فاحشه تنی است

من محتاج درک شدن نیستم / دردم می آید خر فرض شوم

دردم می آید آنقدر خوب سر وجدانت کلاه میگذاری

و هر بار که آزادیم را محدود میکنی

میگویی من به تو اطمینان دارم اما اجتماع خراب است

نسل تو هم که اصلا مسول خرابی هایش نبود

میدانی ؟

دلم از مادر هایمان میگیرد

بدبخت هایی بودند که حتی میترسیدند باور کنند حقشان پایمال شده

خیانت نمیکردند .. نه برای اینکه از زندگی راضی بودند

نه …خیانت هم شهامت میخواست … نسل تو از مادر هایمان همه چیز را گرفت

جایش النگو داد …

مادرم از خدا میترسد … از لقمه ی حرام میترسد … از همه چیز میترسد

تو هم که خوب میدانی ترساندن بهترین ابزار کنترل است

دردم می آید … این را هم بخوانی میگویی اغراق است

ببینم فردا که دختر مردم زیر پاهای گشت ارشاد به جرم موی بازش کتک میخورد

باز هم همین را میگویی

ببینم آنجا هم اندازه ی درون خانه ، غیرت داری ؟؟

دردم می آید که به قول شما تمام زن های اطرافتان خرابند …

و آنهایی هم که نیستند همه فامیل های خودتانند ….

مادرت اگر روزی جرات پیدا کرد ازش بپرس

از س.ک.س با پدر راضی بود ؟؟؟

بیچاره سرخ می شود … و جوابش را …

باور کن به خودش هم نمی دهد ………..

دردم می آید

از این همه بی کسی دردم می آید
سیمین دانشور

[پاسخ]

قاصدك پاسخ در تاريخ آبان ۷ام, ۱۳۹۲ ۱۲:۱۱:

واقعا زیبا بود مرسی…

[پاسخ]

isoda پاسخ در تاريخ آبان ۹ام, ۱۳۹۲ ۲۰:۰۲:

خواهش میکنم عزیزم از نویسنده باید تشکر کرد.

[پاسخ]

سحر پاسخ در تاريخ آبان ۸ام, ۱۳۹۲ ۱۱:۴۶:

عالی بود

[پاسخ]

غصه پاسخ در تاريخ آبان ۹ام, ۱۳۹۲ ۰۹:۰۰:

LIKE

[پاسخ]

saloos پاسخ در تاريخ آبان ۱۰ام, ۱۳۹۲ ۱۹:۴۳:

احسنت . . . .
جای تحلیل نداره همه چیز روشن بود
ممنون عزیزم

[پاسخ]

isodaگفته :

“گفتی دوستت دارم و من به خیابان رفتم فضای اتاق برای پرواز کافی نبود.. .”عبدالملکیان”

[پاسخ]

قاصدكگفته :

واقعا زیبا بود مرسی

[پاسخ]

غصهگفته :

قصه عشق من پایانی داشت تلخ اما دلنشین
عشق من پایان یافت اما از تمام شدنش پشیمان نیستم
خوشحال نیستم ناراحت نیستم
فقط یک سنگینی روی قلبم هر لحظه آرزوی رهایی میکرد
رها شد اما هنوز تتمه اش بر قلبم سنگینی میکند
این بغض برای عشق نیست برای توی نامرد نیست برای دلکم
برای دل ساده ام دل پاکم است
دلی که صحرایش رد پایی نداشت
تو اولیش نبودی اما اولین رد پا مال توست
من آب و جارو کردم خانه تکانی کردم پاییز قلبم امده است
برگ ریزانش شروع شده
مرا صدا میکند تا نظاره گر باش و درس بگیرم از پاییز
تا همیشه بهاری باشم هرچند عاشق پاییزم اما پاییز درد دارد پاییز غم بار است من طاقت ندارم

[پاسخ]

Amirabbasگفته :

Fadaye bachehaye inja besham…kheyli golid bekhoda.bazi vaghta adamo shoma ha ye joor aroom mikonid ke vaghean hichkas injoor aroomam nakarde doosetoon daram…

[پاسخ]

isodaگفته :

روی این دایره چرخیدیم و چرخیدیم بالاخره یه روز به هم برخورد کردیم …
خوردیم بهم و گفت میخوام که باهم باشیم قبول کردم که باهم بچرخیم
چرخیدیم اما رفیق بامرامی نبود گاهی دستمو ول میکرد که از چرخه پرت بشم بیرون
به هزار زحمت خودمو کشیدم بالا
اما من بیمرام نبودم وقتی داشت پرت میشد دستشو گرفتم
بهم میگفت دوستت دارم اما نمیدونم چرا بهم بالی برای پرواز نمیداد باور نکردم باورم نشد
چون بازم دیدم که داره بد تا میکنه ، اما من دستاشو محکمتر گرفتم
با خودم عهد کردم یه روز بهم بگه دوست دارم و من پر پرواز بگیرم
چرخیدمو چرخیدم… سرم گیج رفت و خیلی وقتا به سنگ خورد اما
اما ادامه دادم
حالا اون بهم میگه دوست دارم و من بالامو ازش قایم میکنم که دوباره بشنوم …
که هرروز بشنوم

[پاسخ]

کوثرگفته :

خیلی زیبا بود خداییش حرف دلم بود این روزگار چشم ندارد من و تو را
یک روز
خوشحال و بی ملال ببیند

ای خدا دیگه بسه تا کی ………………………………….
التماس دعا

[پاسخ]

بی دلگفته :

ای کاش هیچ وقت اعتراف نمیکردم که عاشق شدم
با اعتراف من تو بازمانه هم دست شدی تا غشقم را از من بگیری
گرفتی خیالت راحت شد من مات تصویر دنیا شدم یعنی انقدنامردبود و من خبر نداشتم
حالا خانوادم اصرار که باید بعد محرم به یکی ازخواستگارات ج بدی من انگار با این کار خودمو کشتم اما چ کار کنم من بهش گفتم دوسش دارم با همه دار و ندارش میسازم اما نمیدونم چرا ی طوری رفتار کرد انگار اصلا دوسم نداشته در حالی که من مطمئنم دوسم داشت اولش خیلی ازش خوشم نمی اومد ولی وقتی فهمیذم دوسم داره عاشقش شدم حالا بینمون شکر اب شده دیگه هیچی مثل اول نمیشه اگه بازم بهش بگم میذونم انقد مغروره و ترسوکه اگه عشقی هم باشه منکرش میشه من مجبورم خودم رو به دست روزگار بسپرم خیلی براام سخته اما وقتی عشقم پا نه دل نداره مجبورم برم خدایا طاقت ادامه مسیر زنذگی رو بهم بده یا خودت بیارش یا کاری نکن که میدونم دیگه اصلا نمیاد یا زندگی رو برام سخت نکن برام خیلی سخته یکی دیگه رو جاش بذارم همش چهره اونو میبینم هیچ کس به دلم نمیشینه ای کاش انقد نامرد نبودی چرا ترسیذی ؟یا نمیدونم چرا خواستی با من بازی کنی نمیدونم برات ارزو میکنم همون طوری که از ذهنم نرفتی هیچ وقت فراموشت نشم هیچ وقت دیگه باید بی خیال عشق بشم

[پاسخ]

محمد حسن منگفته :

دلم ک ب دلت نزدیک میشود..عجیب دودل میشوم..

[پاسخ]

ریحانهگفته :

شعرای استاد امین پور همیشه به دل آدم میشینه. ایشون توی زندگی شخصی خودشون هم سختای زیادی کشیدن خوب البته این بدیهیه که تا کسی خودش طمع درد رو نکشیده باشه نمیتونه از درد حرف بزنه. استاد امین پور واقعا مرد دوست داشتنی و مهربونی بودن و وقتی خبر فوتشون قبل از پخش شدن در رسانه بهم رسید واقعا ناراحت شدم. یاد ایشون همیشه در یاد کسالی که حتی یک روز رو با ایشون گذروندن باقی میمونه و جای ایشون همواره در دانشگاه تهران ودر میان استادان برتر ادبیات خالی میمونه. من متاسفانه قبل از اینکه من وارد دانشگاه تهران بشم ایشون همه دانشحوهاشونو تنها گذاشته بودن اما من همیشه از طریق خواهرم که شاگرد ایشون بودن باهاشون در ارتباط بودم. واقعا مرد نازنینی بودن
روحشون شاد. برای شادی روح همه رفتگان صلواتی بفرستیم.

[پاسخ]

mohabatگفته :

ﺩﻟﻢ ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺖ ﯾﮑﯽ ﺭﻭ ﺩﺍﺷﺘﻢﺑﻌﻀﯽ ﻭﻗﺘﺎ ﮐﻪ ﻣﺮﺩﻡ ﺧﺴﺘﻢ ﻣﯿﮑﻨﻦ ﻣﯿﻮﻣﺪﮐﻨﺎﺭﻣﻮ ﺩﺳﺘﺎﺷﻮ ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﺩﻭﻃﺮﻑ ﺻﻮﺭﺗﻢ ﺯﻝ ﻣﯿﺰﺩ ﺗﻮ ﭼﺸﺎﻡﻣﯿﮕﻔﺖ ؛ ﺑﺒﯿـــــــــــــــﻦ .. ﺗﻮ ﻣـــــــــــــــﻨﻮ ﺩﺍﺭﯼ….

[پاسخ]

mohabatگفته :

همیشه وقتی دلتنگ میشوم،باران می بارد……….بگذار این بار باران دل تنگ شودو من ببارم!!

[پاسخ]

غصهگفته :

سلامتی دختری که با تمام وجود عاشق عشفش بود برای عشق پاکش جون میداد
اما خبر نداشت عشقش همه ی امیدش باورش سر اون شرط بسته که این دختره که به هیچ کس پا نمیده به من پا میده من مخش رو زدم وقتی فهمید دنیاش ویرون شد حتی از خودش که عشق رو باور کرد هم متنفر شد سلامتیش که وقتی تو چشای عشقش نگا کرد نفهمید اون برقی که میبینه برق عشق نیست برق بردنه برق برنده شدن تو ی شرط بازی مسخره است سلامتی اون آه دلی که پشت سر پسره اس سلامتی اون عشقی که زیر ی خروار خاک موند اما پاک موند

[پاسخ]

آرامشگفته :

هر چند دچار اشتباه است دلم

خط به خط نامه اش سیاه است دلم

این کار خداست دست دل نیست که نیست

باور بکنید بی گناه است دلم!

[پاسخ]

آرامشگفته :

باورت بشود یا نه …
روزی می رسد …
که دلت برای هیچ کس به اندازه من تنگ نخواهد شد !
برای نگاه کردنم .. خندیدنم ..
و حتـــی اذیت کردنم ….
برای تمام لحظاتى که در کنارم داشتی !!
روزی خواهد رسید که در حسرت تکرار دوباره من خواهی بود …
می دانم روزی که نباشم هیچکس تکرار من نخواهد شد … !!

[پاسخ]

آرامشگفته :

نبودنت را

در دسته های ِ ده تایی

چوب خط میزنم .

این خاصیت ِ عشق است

با خودش روزهای ِ غمگینی می آورد

که هیچ تقویمی به آن تن نمیدهد.

[پاسخ]

آرامشگفته :

کافی است قـــ ـــ ـــلبت کــمـی بی احتــیــاط قـــدم بردارد

و پـــایــش گــیـــر کــند به نــ ـــ ـــگـــــاه دیــ ــگری

آنجاست که عـ ــ ـشــق آغــ ـاز می شود …!

[پاسخ]

آرامشگفته :

وقتی ‘ به‘ مـ ــ ــرگـــ ‘ فکر ‘می کنم‘

می دانم

باید ‘ به ‘ زنـ ــ ــدگـ ـ ـ ـی‘ فکر ‘ کرد

وقتی‘ به‘ زنـ ـدگـی‘ فکر‘ می کنم‘

می دانم

چیز‘ دیــ ــگـ ـ ـ ـ ـری‘ نیست

باید‘ به‘ تــ ـ ـ ـ ـو ‘ فکر ‘ کنم

وقتی ‘ به ‘ تــ ـ ـ ـ ـو ‘ فکر ‘ می کنم ‘

نمی دانم

چه کنم!

× شـــهاب مقربین ×

[پاسخ]

سانازگفته :

پیشاپیش معذرت می خوام ولی من از همه مردا و پسرا متنفرم شاید بینشونم آدمای خوبی باشن ولی ازتون متنفرم از شمایی که چون مردید فکر می کنید هر غلطی که می خواید می تونید بکنید از شمایی که شکستن دل دخترا براتون یه بازیه از همه تون بدم میاد تا آخر عمرم

[پاسخ]

مسعود پاسخ در تاريخ آذر ۴ام, ۱۳۹۲ ۰۸:۱۹:

میتونستی با همه مردا و پسرا نباشی تا اینجوری همشونو نشناسی!

[پاسخ]

سانازگفته :

محض اطلاع مسعود خان
که گویا وکیل مدافع آقایونن و طبق معمول و عادت جامعه مردانه که هرگاه زنی حرفی خلاف میل انها بزند، با به توپ بستن و زیر سوال بردن شرافت و حیثیت انسانی آنها درصدد دفاع از خود برمیآیند عرض می کنم:
آقا مسعود نیازی نیست که برای شناخت هر چیزی و پی بردن به عمق هر فاجعه ای حتما اونو تجربه کرد فقط کافیست چشماتو باز کنی و دور و ورتو نگاه کنی تا به عمق فسادی که در این جامعه موج میزنه و عامل اصلیشم شما مردائین پی ببریم.

[پاسخ]

مسعود پاسخ در تاريخ آذر ۶ام, ۱۳۹۲ ۱۷:۴۱:

از بزرگترات کمک بگیر سوال کن. این روزا همه نژاد پرستی رو نفی میکنن چه برسه به جنسیت پرستی!!!
درضمن بشین همه ی نظرات رو بخون من خیلی جاها از خانم ها دفاع کردم!
خیلی تعجب میکنم همه مردا رو میشناسی!

[پاسخ]

ساناز پاسخ در تاريخ آذر ۸ام, ۱۳۹۲ ۲۰:۰۷:

سلام آقامسعود:
بذار خودمو کامل براتون معرفی کنم: من سانازم یه دختر ایرانی یه دختر از یه خانواده اصیل و آبرومند، دختری که از بچگی یادش دادن که یه دختر بیشتر از هر چیزی باید به شخصیت و شرافتش اهمیت بده و بقیه چیزها در در اولویت بعدی زندگی هستند. دختری که هرگز به هیچ مردی اجازه نداده نگاه چپ بهش بکنه دختری که از متلک های پسرها تو خیابون هرگز خوشحال نمیشه و همه یاوه گویی هاشونو تنها با اخم و بی اعتنایی جواب میده دختری که هرگز به هیچ کس اجازه نداده با لفاظی و دروغبافی اونو احساسش رو بازیچه کنه دختری که تا حالا هیچ مرد نامحرمی دستش رو هم لمس نکرده دختری که سعی میکنه تعادل رو در همه جنبه ها از لباس پوشیدن گرفته تا رفتار و گفتارش حفظ کنه دختری که شاید از نظر خیلی ها مغرور و متکبر به نظر برسه اما حاضر نمیشه مهربونیشو خرج هیچ نگاه کثیف و آلوده ای کنه نگاههایی که توی شهرهای ما و خیابونای ما خیلی زیاده اما این دختر در سن بیست و دو سالگی با کسی آشنا شد که گفت با بقیه فرق داره گفت من آدمی نیستم که فقط به خاطر ظاهر یه نفر اونو بخوام گفت بیشتر از ظواهر به اخلاق و شخصیت اون دختر اهمیت میده خوب اون آقا از نظر اون دختر خیلی ایده آل بود از هر نظر که فکرشو بکنی یه آقای جنتلن با شخصیت با یه خانواده خوب و مهربون و شغل خوب و درآمد عالی و با ظاهری جذاب. خوب دختر هم فکر کرد لابد این همون شاهزاده رویائیه که بالاخره توی زندگی هر دختری پیدا می شه و با اسب میاد و اونو به قصر خوشبختیش میبره اونو با همه وجودش پذیرا شد و همه مهربونیشو نثارش کرد با حرفهای زیبا و دلنشین اون شاهزاده هر روز بیشتر از پیش دلداده اش شد و شاهزاده شد همه زندگیش جونش و نفسش. تا جایی که بدون هوای شاهزاده نمی تونست نفس بکشه و خفقان می گرفت توی ذهنش شاهزاده رو هر روز و هر شب بلندتر و رفیع تر می دید هر روز عزیزتر از روز پیش و رویایی تر از قبل. همه چیز خوب بود خوب خوب خوب. دختر هیچ چیز از شاهزاده نمیخواست تنها چیزی که میخواست صداقت و مهربونی بود که به نظرش در وجود شاهزاده موج میزد اما اتفاقی افتاد که همه چیزو خراب کرد قلب دختر شکست، شاهزاده سقوط کرد و همه آرزوها و رویاهای دختر به باد رفت آره شاهزاده سقوط کرد از اوج قلب دختر به حضیض بی مهری دختر افتاد طوری که دیگه هیچ چیزی نتونست اونو دوباره بالا ببره: یک روز شاهزاده رویایی به دختر یه پیشنهاد داد: (هیچ کس خونمون نیست امروز بیا خونه ما) یه پیشنهاد که به نظر شاهزاده یه چیز خیلی ساده بود اما به نظر دختر ساده نبود برای اون این پیشنهاد در حکم توهین بهش بود توهین به شخصیتش به شرافتش به نجابتش و به همه چیزهایی که اون دختر از بچگی یاد گرفته بود و با همه وجودش بهشون اعتقاد داشت بهش برخورد به شاهزاده اعتراض کرد و ازش رنجید به خاطر اینکه به خودش اجازه داده که چنین حرفی به دختر بزنه اما شاهزاده این طور فکر نمیکرد به نظر خودش هیچ حرف بدی نزده بود هیچ توهینی نکرده بود و با کمال اعتماد به نفس برای دختر یک شرط گذاشت: خیلی راحت بهش گفت یا میایی و ثابت میکنی دوستم داری یا برای همیشه فراموشم می کنی و وقتی که دختر گفت که به اخلاقیات و اعتقاداتش پایبنده شاهزاده بهش گفت” امل!!!!!!!!! گفت که تو یه عقب مونده ای، خیلی از جامعه عقبی!!!!!! دختر رنجید قلبش شکست از اینکه شاهزادش برای اون، شرافتش و نجابتش ارزشی قائل نبود از اینکه روی دیگری از شاهزاده می دید که تا حالا ندیده بود و از اینکه فهمید مردها برای شرافت یک زن هیچ ارزشی قائل نیستند تا وقتی که اون زن جز خانواده خودشون نباشه از اینکه فهمید شاهزاده عزیز اون هم یک مرده مردی که تمایلات مردانه شون رو به همه چیز ترجیح میدن آره قلبش شکست و در جواب همه شرط گذاشتنها و روشنفکریهای شاهزاده ای که دیگه براش شاهزاده نبود تنها یک جمله نوشت: “فراموشت کردم” و این جمله شد آخرین ارتباطش با شاهزاده سابق. روزها گذشت و در تمام این مدت شاهزاده در انتظارپشیمانی و ندامت دختر اما دختر در ترک بود ترک همه علاقه مهر محبتش به شاهزاده ترک زندگی ترک عشق و ترک نفسش شاهزاده وقتی فهمید که دختر روی حرفش مونده سعی کرد خرابکاریهاشو درست کنه اول با توجیه و دلیل آوردن بعد با گفتن اینکه “آره به خاطر تو دیگه همچین پیشنهادی نمیدم” بعد با “حق با تو بود” ، “دوست دارم” ، “بی تو دارم می میرم” ، “غلط کردم” ، “لطفا ببخش” اما دختر هرگز هیچ جوابی به اون نداد. دختر رنجید و در فراقش شکسته شد و شاهزاده از فراق دختر و ندامت و پشیمانی سوخت و شکست اما اونا دیگه هرگز دیگه همدیگرو ندیدن. دختر دل آزرده از همه جامعه مردانه روزی به طور اتفاقی سایتی رو دید که توش آدمهای دل شکسته نظارتشونو می ذاشتن اون سایت تنها جائی بود که دختر می تونست ذره ای از خشم و آزردگیشو از مردها بیان کنه و بیان کرد اما چند روز بعد دید یک مرد به حرفهاش جواب داده یک مرد به اسم مسعود جواب که نه بیشتر توهین و تهمت آره باز هم یک مرد دل دختر رو شکست واونو متهم کرده بود که هرزگی که چون با همه مردها و پسرها بوده پس اونها رو میشناسه و حتی در جواب دومش تعجب هم کرده بود از این شناخت!!!!! خوب آقا مسعود می بینی چقدر خوب در مورد من قضاوت کردی!!!!!! همیشه برام جای سوال بود که چرا خداوند قضاوت رو به مردها واگذار کرده و نه به زنها و در جواب می شنیدم که مردها همیشه از روی منطق قضاوت می کنند و زنها از روی احساس. چقدر خوب بهم ثابت کردی!!!! غرض از گفتن این داستان فقط یک چیز بود: هیچوقت تا زمانی که همه چیز رو در مورد یک انسان نمی دونی درباره ش قضاوت نکن.

[پاسخ]

مسعود پاسخ در تاريخ آذر ۹ام, ۱۳۹۲ ۱۰:۲۷:

سلام.
این داستانی که گفتی در مورد یک عدد پسره! قضاوتی که کردی در مورد تعداد زیادی پسره!
دوحالت پیش میاد!
یا دروغ میگی
یا اشتباه قضاوت کردی!
یه چند واحد آمار پاس میکردی میفهمیدی که میگن “مشت نمونه خرواره!” دیگه هیچ وقت نمیگن “دانه نمونه خرواره!”
مطمعن باش اگه بخوای از زبان یه پسری که شکست خورده هم بشنوی یه همچین داستانی تعریف میکنه برات.
اون دوموردی که بالا گفتم، من رو حرفم هستم! فقط امیدوارم اشتباه قضاوت کرده باشی نه چیز دیگری…
موفق باشید!

فاطمه پاسخ در تاريخ آذر ۹ام, ۱۳۹۲ ۱۷:۴۴:

ایول به دوتاتون حال کردم

سحر* پاسخ در تاريخ آذر ۹ام, ۱۳۹۲ ۱۸:۵۹:

خیلی معذرت میخوام ولی من فکرمیکنم بدشدن ازدخترشروع میشه.سانازمنظورم باتو نیس، اصلا منظورم تو نیسی،بخداخیلی خوب درکت میکنم،ولی دخترپسرای جامعه ی ما کافیه یه کم به وجدانشون رجوع کنند.سانازمطمئن باش یه روزی همچین پسری حسرت داشتنتو میخوره.اجی جون حس اتوخیلی خوب درک میکنم.مواظب خودتوخوبیات باش.تودنیای امروزارزشت خیلی بیشترازاین حرفاس،افکارتو عقایدتوبخاطرهمچین پسر ی تشویشش نکن.خداپشتو پناهت باشه اجی جون.

سحر* پاسخ در تاريخ آذر ۹ام, ۱۳۹۲ ۱۹:۱۸:

کثیف ترین چاپلوسی
زمانی ست
که مردی یازنی بخاطر
طبیعیترین نیازش
به معصومی بگوید
دوستت دارم

سانازگفته :

مرسی سحر جان شما لطف دارید حرفهای شما برام مثل مرهم التیام بخشه
فقط یک دختر حرفهای دل یک دختر رو می فهمه خیلی ماهی
اما فاطمه جان منظورت رو از هردوتاتون نفهمیدم دقیقا با کی هستی!! من و جناب مدیریت محترم یا من و اون ………

[پاسخ]

سانازگفته :

سلام
نمیدونم باید از کجا شروع کنم ولی باید بگم شروع خیلی بدی برای ورود به این صفحه داشتم و همینطور خوشامدگویی خیلی بدتر از مدیر این سایت.
خوب راستش من اون موقع عصبانی بودم خیلی عصبانی و ناراحت و دنبال کسی می گشتم که تمام دق دلیمو سرش خالی کنم کسی از جنس علیرضا که روزی تمام زندگیم بود اما این تمام زندگیم، تمام باورمو به گند کشید و منو تا جایی رسوند که از اون و تمام هم جنساش متنفر بشم و به همه هم جنسای اون توهین کنم. قبول دارم یکم تند رفتم اما وقتی خشم سراسر وجود یه آدمو بگیره، جایی برای عقل نمی مونه و این مسئله در آدمهای احساساتی خودشو به نحو بارزتری نشون میده. من همیشه احساساتی بودم از هر چیز خوبی بیش از حد خوشحال میشدم و از هر چیز بدی بیش از حد ناراحت. شاید مقصراصلی خودم بودم منی که از یک انسان زمینی خدایی ساختم آسمانی که با اولین خطایی که از اون خدای خودساخته دیدم، هم اون و هم خودم رو نابود کردم و حتی به خاطر آزردگی که ازش داشتم نتونستم این خدای خودساخته رو ببخشم و سعی کنم اشتباهشو نادیده بگیرم. نمیدونم شاید باید بگم متاسفم اما نمیدونم برای کی باید متاسف باشم: برای خودم که علیرضا رو بیش از حد قبول داشتم و بهش بیش از حد بها دادم و ازش بیش از حد انتظار داشتم یا برای اون که می دونست همه باور منه، همه زندگی منه اما همه چیو خراب کرد، و بخاطر خودخواهیش موریانه های هوسش رو انداخت توی قصری که با هم قرار بود بسازیم “قصر خوشبختیمون” و این موریانه ها همه دیوارهای این قصر رویایی رو ویران کردن!!! شاید هم باید برای مردی متاسف باشم که نتونست عمق دردی رو که در دل حرفای من موج می زد ببینه، نتونست بفهمه که وقتی یک دختر چنین حرفهایی میزنه، شاید واقعا اون حرفها از ته دلش نیست شاید فقط برای این اون حرفهارو می زنه که زخمیه، که قلبش شکسته، به شخصیتش توهین شده و همه دنیایی رو که با عشق و صداقت و ایمانش ساخته ویران شده، که نفهمید شاید تنها عشق زندگیش قلبش رو شکسته شاید دنبال مرهمی برای قلب مجروحش میگرده شاید فقط با گفتن اون حرفها میخواد کمی از خشم و دل آزردگیشو کم کنه شاید فقط اینجاست که می تونه عقده ای که توی دلش مونده و با هیچ کس و هیچ جایی دیگه نمی تونست حتی کلمه ای از اون احساسش رو بیان کنه به زبون بیاره، احساس وحشتناکی که مثل خوره تو جونش افتاده بود و ذره ذره اونو آب میکرد و پدر مادر گرامی علت اینهمه وزن کم کردن ها رو سرماخوردگی می دیدند و انواع و اقسام قرص و شربت وآش و سوپ رو براش تجویز میکردن، دردی که با هیچ کس نمیشه گفت، فقط باید بشینی تو کنج تنهاییت و به خودت و احساست لعنت بفرستی که چرا به اینجا رسیدی، چرا اینجور شد؟ چرا این کارو کرد؟ و هزارتا چرای دیگه که هیچ وقت هم جوابی براشون پیدا نمی کنی … شاید هم باید برای دنیای خودمون متاسف باشیم دنیایی که ما آدمها داریم میسازیمش و هیچ جایی برای صداقت و پاکی در اون باقی نذاشتیم و همه مون هم عادت کردیم که گناه رو به گردن دیگری بندازیم و به گردن روزگار!!!!!!!!!!
ولی باید قبول کنم که مقصر اصلی خودم بودم که بیش از حد به کسی بها دادم که زیاد هم نمیشناختمش. من واقعا معذرت می خوام متاسفم اگه توهین کردم. اگه بی احترامی کردم بذارید به حساب خوب نبودن حالم و مجروح بودن قلبم نه به حساب بی ادبی. واقعا متاسفم از ته دلم متاسفم امیدوارم آقایون محترم این خواهر کوچیکشونو به بزرگواریشون ببخشن. بازم معذرت

[پاسخ]

شاپرکگفته :

…نه من دگرکاری به کارعشق ندارم اماچگونه وقتی خودانسان باعشق افریده شدومن خودراباعشق توشناختم….

[پاسخ]