آخرين مطالب
آخرین محصولات
عضویت در خبرنامه
آخرين نظرات سايت
موضوعات
ست دستبند 4 تایی مایا انگشتر استیل پروانه گردنبند زنجیری استیل الماسی
انگشتر مذهبی طلاروس انگشتر بوته گل رز انگشتر استیل شاین
گردنبند استیل شاین قرمز کیف پول 123 گردنبند فروهر اصل
   
محصولات فروشگاه عاشقانه سایت الون بوی
انگشتر استیل ورساچ انگشتر استیل lovely
پابند استیل پروانه دستبند قلب رنگی
انگشتر طرح کمربند کیف دستی MK
مینی نگین زن انگشتر طرح توپ مروارید
mohammadsaminگفته :

سلام لطفا از اشعار و کتابهای حمید مصدق هم بزارید ممنون از سایت خوبتون

[پاسخ]

مسعود پاسخ در تاريخ مهر ۲۸ام, ۱۳۹۱ ۲۲:۵۰:

سلام.
قبلا گذاشتیم، سعی میکنیم از این به بعد هم بذاریم.
ممنون

[پاسخ]

لیلاگفته :

من آن موجم که آرامش ندارم

به آسانی سر سازش ندارم

همیشه در گریز و در گزارم

نمیمانم به یکجا . بی قرارم

سفر یعنی من و گستاخی من

همیشه رفتن و هرگز نماندن

هزاران ساحل و نادیده دیدن

به پرسشهای بی پاسخ رسیدن

من از تبار دریا . از نسل چشمه سارم

رها تر از رهایی . حصار بی حصارم

ساحل حصار من نیست . پایان کار من نیست

همدرد و یار من نیست

کسی که یار من نیست . در انتظار من نیست

صدای زنده بودن در خروشم

به ساحل چون میآیم . خموشم

به هنگامی که دنیا فکر ما نیست

برای مرگ هم در خانه جا نیست

اگر خاموش بشینم روا نیست

دل از دریا بریدن کار ما نیست

من از تبار دریا . از نسل چشمه سارم

رها تر از رهایی . حصار بی حصارم

ساحل حصار من نیست . پایان کار من نیست

همدرد و یار من نیست

کسی که یار من نیست . در انتظار من نیست

من آن موجم که آرامش ندارم

به آسانی سر سازش ندارم

همیشه در گریز و در گزارم

نمیمانم به یکجا . بی قرارم

[پاسخ]

نیما پاسخ در تاريخ مهر ۲۸ام, ۱۳۹۱ ۲۱:۴۴:

شعر از کیه؟

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ مهر ۲۸ام, ۱۳۹۱ ۲۱:۵۰:

راستش نمیدونم جایی خونده بودم منم
اما اسم شاعرشو ننوشته یود

[پاسخ]

نیما پاسخ در تاريخ مهر ۲۸ام, ۱۳۹۱ ۲۱:۵۴:

خودت هم شعر میگی؟

لیلا پاسخ در تاريخ مهر ۲۸ام, ۱۳۹۱ ۲۱:۵۷:

نه بابا من فقط استعداد شعر حفظ کردن دارم
شعرو دوست دارم اما شاعری کار ما نیست

ayda پاسخ در تاريخ مهر ۲۹ام, ۱۳۹۱ ۱۴:۳۴:

خیلی قشنگه آهنگه داریوش اقبالیه.

دوسش دارم.ممنون لیلا جان

نیما پاسخ در تاريخ مهر ۲۹ام, ۱۳۹۱ ۱۵:۲۶:

مسعود جان میشه این ترانه رو با صدای داریوش اقبالی بذاری تو سایت
ممنونت میشم

[پاسخ]

مسعود پاسخ در تاريخ مهر ۲۹ام, ۱۳۹۱ ۲۲:۴۸:

امکانش نیست باید با قوانین مخالف نباشه.
موق باشید.

[پاسخ]

لیلاگفته :

دیوار، سقف؛ دیوار
ای در حصار حیرت، زندانی
ای درغبار غربت، قربانی
ای یادگار حسرت و حیرانی
برخیز
ای چشمه خسته دوخته بر دیوار
بیمار ،بیزار
تو رنگ آسمان را از یاد برده ای
از من اگر بپرسی دیری است مرده ای
برخیز
خود را نگاه کن به چه مانی
غمگین درین حصار به تصویر
ای آتش فسرده ندانی
با روح کودکانه شدی پیر
یک عمر میز و دفتر و دیوار
جان ترا سپرد به دیوان
پای ترا فشرد به زنجیر
برخیز
بیرون از این حصار غم آلود
جاری است زندگانی جاری است
دردا که شوق با تو غریبه است
دردا که شور از تو فراری است
برخیز
در مرھم نسیم بیاویز
ھر چند زخم ھای تو کاری است
آه این شیار ھا که پیشانی است
خط شکست ھاست
در برج روح تو
کزپای بست روی به ویرانی است
خط شکست ھا ؟
نه که ھر سطرش
طومار قصه ھای پریشانی است
ای چشم خسته دوخته بر دیوار
برخیز و بر جمال طبیعت
چشمی مان پنجره واکن
ھمچون کبوتر سبکبال
خود را به ھر کرانه رھا کن
از این سیاه قلعه برون آی
در آن شرابخانه شنا کن
با یادھای کودکی خویش
مھتاب را به شاخه بپیوند
خورشید را به کوچه صدا کن
برخیز
ای چشم خسته دوخته بر دیوار
بیمار
بیزاره
بیرون ازین حصار غم آلود
تا یک نفس برای تو باقی است
جای به دل گریستنت ھست
وقت دوباره زیستنت نیست
برخیز
فریدون مشیری

[پاسخ]

لیلاگفته :

یک عمر به ما گفتند “بی بند و بار” نباشید
“بی بند و باری” بد است . . .
تازه فهمیده ایم تمام این مدت از ما می خواسته اند که همیشه “بندی به پایمان” باشد و “باری بر دوشمان”
ممنون مسعود خیلی قشنگ بود

[پاسخ]

ریحانهگفته :

من نسلی رو که توش زندگی میکنم دوست دارم، نسلیه که توش ماجراهای جالبی اتفاق میوفته. اگه پای دردودل هریک از جوونای نسل ما بشینی هر کدوم یه قصه برای تعریف کردن برات دارن، بعضی از قصه ها شیرینن و باعث میشه خنده روی لبت بشینه اما بعضیاشونم اینقدر تلخن که دوست نداری بقیشو گوش بدی اما هردو واقعیت زندگیه،ولی میشه از همشون درسی گرفت.
من خودم به شخصه شاهد زندگیی بودم که به خاطر قضاوته بدون دلیل و عجولانه از هم پاشید. من ماجراجویی رو دوست دارم وپای دردودل خیلی ها نشستم البته این نظر لطفه دوستانه که به من اعتماد دارن، ولی به شما هم توصیه میکنم پای دردودل آدما بشینید همیشه آدمایی هستن که منتظرن یکی پای حرفا و درددلاشون بشینه
دنیایی که توش زندگی میکنیم پر از بی اعتمادیه کاش بشه روزی بیاد که آدما به همدیگه بیشتر از چشماشون اعتماد داشته باشن “آرزو بر جوانان عیب نیست!!! “

[پاسخ]

لیلاگفته :

مرغ سحر ناله سرکن، داغ مرا تازه تر کن
ز آه شرر بار این قفس را بَر شِکَنُ و زیر و زِبَر کن
بلبل پَر بسته ز کنج قفس درآ، نغمهٔ آزادی نوع بشر سرا
وَز نفسی عرصهٔ این خاک تیره را. پر شرر کن
ظلم ظالم، جور صیاد آشیانم داده بر باد
ای خدا، ای فـلک، ای طبیعت، شام تاریک ما را سحر کن
نوبهار است، گل به بار است، ابر چشمم، ژاله‌بار است
این قفس، چون دلم، تنگ و تار است
شعله فکن در قفس ای آه آتشین
دست طبیعت گل عمر مرا مچین
جانب عاشق نِگَه‌ ای تازه گل از این، بیشتر کن
مرغ بیدل شرح هجران مختصر٬ مختصر کن
عمر حقیقت به سر شد، عهد و وفا بی اثر شد
ناله عاشق، ناز معشوق، هر دو دروغ و بی ثمر شد
راستی و مهر و محبت فسانه شد
قول و شرافت همگی از میانه شد
از پی دزدی، وطن و دین بهانه شد
دیده تر کن
جور مالک، ظلم ارباب، زارع از غم گشته بی تاب
ساغر اغنیا پر می‌ناب، جام ما پر ز خون جگر شد
ای دل تنگ ناله سر کن، از مساوات صرف نظر کن
ساقی گلچهره بده آب آتشین، پردهٔ دلکش بزن ای یار دلنشین
ناله بر آر از قفس ای بلبل حزین
کز غم تو، سینه من، پر شرر شد، پر شرر شد
“محمد تقی بهار”
…………
مرغ سحر ناله سر مکن ، دید گان خسته تر مکن
ما ز اه و ناله خسته ایم
ما غمین و دل شکسته ایم
گوشمان ز ناله کر مکن
ناله سر مکن ناله سر مکن
نغمه های شادمان خوان
صد سرود جاودان خوان
با نوای عاشقانه خوان
عمر مانده را چنین هدر مکن
ناله سر مکن ناله سر مکن
ظلم ظالمان همیشه هست
جرم مجرمان همیشه هست
مکر روبهان همیشه هست
بر دهان ظالمان بزن
از گناهشان گذر مکن
ناله سر مکن ناله سر مکن
صورت ار به سیلی چو خون کنم
به که راز خود ز دل برون کنم
پیش دشمنان را گلایه چون کنی
دشمنان خویش را خبر مکن
ناله سر مکن ناله سر مکن
مرغ سحر ناله سرمکن
دید گان خسته تر مکن
“همای”

[پاسخ]

ملیحه پاسخ در تاريخ مهر ۲۹ام, ۱۳۹۱ ۰۲:۱۹:

ممنون لیلا جون جالب بود

[پاسخ]

ترانهگفته :

من اینگونه نبودم….

من سرکش بودم .من جوان بودم

من

عاشق بودم.

همه جا را بر هم می زدم تا رام شدگان رم کنند.

هر جا پا می گذاشتم،

نوای عشق را یادآوری می کردم

و به خفتگان آن را می آموختم.

آنقدر جنب و جوش داشتم که گاهی

احساس می کردم پرواز می کنم.

آنقدر بصیرت داشتم

که هنگام خروش موجها خدا را می دیدم.

دلسوخته ها مرا که می دیدند

از نو شروع می کردند.

پیرها مرا که می دیدند

طراوت جوانی را مرور می کردند

و کودکان مرا همراز قصه هایشان می کردند.

من اینگونه نبودم…

عاشقان را پس میزدم تا عاشق تر شوند

و معشوق را هر روز سلام می دادم تا مگر روزی دلتنگم گردد.

گلها را آب می دادم تا قدری از طراوتشان را به من هدیه کنند.

پرندگان را غذا می دادم تا برایم دعا کنند.

برایشان آواز می خواندم تا بلندتر خدا را صدا زنند.

به کودکان می آموختم چگونه خداوند را فراخوانند.

و به دختران یاد می دادم چگونه لبخند بزنند.

به مجنونان سودای عاشقی

و به معشوقان ناز را می آموختم

من اینگونه نبودم….

شبها فرشته ها برایم لالایی می گفتند

و در خواب خدا مرا نوازش می کرد.

حافظ نیتم را می دانست و با من حرف می زد

وقتی دلم می گرفت

ابرها هم می گرفتند و می باریدند

و وقتی شاد بودم برگها برایم می رقصیدند

و موجها پایکوبی می کردند.

من اینگونه نبودم…

تا روزی زمین و آسمان به من حسادت کردند

برایم دامی دوختند .

تا مگر به آن گرفتار و رام شوم.

در یکی از روزهای زمستان که خیلی شبیه بهار بود .

نه سرد بود نه گرم ،

نه زیبا بود نه زشت،

نه خلوت بود نه پر ازدحام ،

نه ابری نه آفتابی.

مانند عاشقان خوشدل و مهربان

قلبم را با احتیاط

در دو دستم گرفتم

و با تبسمی کودکانه آن را

به تو تقدیم کردم.

تو آن را گرفتی،

نگاهش کردی و

خندیدی

فهمیدم ،

به سادگیم خندیدی…

و این همان دامی بود که روزگار برای رام کردنم اندیشیده بود.

و من دیگر دلم را ندیدم.

دلم کجاست؟

پیش تو که نیست ؟

آن را چه کارکردی؟

لا اقل بگو کجاست تا خودم آن را پیدا کنم!

دلم آن قدر سنگین بود که آن را رها کردی؟

یا آنقدر سبک بود که پروازش دادی؟

شاید آنقدر بزرگ بود که جای سینه ات را تنگ کرده بود؟!

یا آنقدر کوچک بود که گمش کردی؟

گم شده؟؟

می دانم هیچ کدام اینها نیست .

تو آن را شکستی

و هر تکه اش را به دور دستی پرتاب کردی

تا هیچ وقت آن را نیابم

و از آن روز نه دیگر صدای پرنده ای برایم دلنشین است .

نه خروش موجی برایم زیباست .

نه لبخندی، نه امیدی، نه بوسه ای نه آوازی ….

حتی حافظ هم دیگر به من راست نمی گوید

دیگر از آن تک سوار خبری نیست.

چهره ام حوصله آینه را سر می برد و

صدایم برای دیگران عادت شده

کاش دلی در کار نبود که عشقی باشد

و دامی و تو …

اصلا” نفهمیدم کی پیر شدم.

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ مهر ۲۹ام, ۱۳۹۱ ۱۳:۵۶:

عالی بود ترانه جونم خیلی قشنگ بود
ممنون

[پاسخ]

ترانه پاسخ در تاريخ مهر ۲۹ام, ۱۳۹۱ ۱۶:۵۲:

خواهش میشه

[پاسخ]

نازنین پاسخ در تاريخ مهر ۲۹ام, ۱۳۹۱ ۱۸:۱۹:

این روزها تلخ می گذرد ، دستم می لرزد از توصیفش !
همین بس که :
نفس کشیدنم در این مرگِ تدریجی، مثل خودکشی است ،با تیغِ کُند.

مرسی گلم خیلی قشنگ بود

[پاسخ]

faridehگفته :

ma nasli hastim ke olgohamon in bod
sinderela saat 12 shab be bad miomad khone
sefid barfi ba hafta mard to ye khone bod
pinokio hamishe dorogh migof
va malavan zebel pip mikeshid

[پاسخ]

تبسمگفته :

چطورمیشداگه میشدواسه یکبارم شده مامانم جلوم واینسه وبگه من ازکجا اصلا واسه چی بایدبه تواعتمادکنم؟چطورمیشداگرمیتونستن کمی اون اداب پسرسالاریوکم کنن تا اگه به من تاسرحدمرگ سخت میگیرن بادیدن ازادی اونا بیشتررنج نکشم چطورمیشد اگه واسه یک بارم شده به حوادثواتفاقات تکیه نمیکرددنومنو امثال منو نمیترسوندنوکمی احساس ازادی واسه تجربه کردن میدادن؟که بالبخند هرگرگی دربهشت رو به روی خودمون بازنمیدیدیم؟مادرم پدرم فکرکردین حداکثرتاچه زمان میتونین کنترل داشته باشین؟ایا از همه ی لحظات خوب و بد من خبردارین؟ایا لحظه به لحظه فکرمیکنین میتونین به من بگین چی خوبه چی بده؟ایا ازخودتون سوال کردین اگه اتفاقی بیفته و شمادرکنارم نباشین چطوروباچه علمی ازکجاتصمیم بگیرم؟اخه کی میتونه ج سوال منو بده؟

[پاسخ]

ریحانه پاسخ در تاريخ آبان ۴ام, ۱۳۹۱ ۱۴:۰۹:

سلام تبسم جان من کاملا درکت میکنم یکی از دوستان صمیمی منم همین حالت رو داره و پدرومادرش خیلی بهش گیر میدن طفلی تنها دوستش منم چون اجازه نداره با کسی دوست بشه هروقت بهم زنگ میزنه اینقدر گریه میکنه که منم اشکم در میاد حتی اجازه نداره موبایل داشته باشه من خودمم حتی جرات نمیکنم به خونشون زنگ بزنم آخه خودش حق نداره گوشی رو جواب بده و هرکسی هم که زنگ بزنه سراغشو بگیره اینقدر سوالو جوابش میکنن تا طرف پشیمون بشه. چندبار هم خودم با مامانش صحبت کردم و وقتی ازش پرسیدم دلیلش برای این همه سخت گیری چیه فقط بهم جواب داده چون دوسش دارن اینقدر بهش سخت میگیرن وقتی میگم خوب مگه خطایی ازش سر زده که این کارو باهاش میکنید میگه اگه سخت نگیریم اینم میشه مثل بقیه دخترا و نمیشه جمعش کرد!!! هرچی بهش میگم مگه مامانو بابای من که بهم سخت نمیگیرن و بهم آزادی عمل دادن من دختری بدی شدم میگه من نمیتونم مثل مامانو بابای تو ریسک کنم و وایسم ببینم دخترم بد میشه یانه!!! طفلی دوستم همیشه میگه ریحانه اگه تو نبودی من چیکار میکردمو مشکلاتمو به کی میگفتم
امیدوارم یه روزی همه این سختگیری های افراطی از بین بره

[پاسخ]

نازنینگفته :

« چه می کنی؟ چه می کنی؟
در این پلید دخمه ها،
سیاهها، کبودها،
بخارها و دودها؟
ببین چه تیشه می زنی
به ریشه ی جوانیت،
به عمر و زندگانیت.
به هستیت، جوانیت.
تبه شدی و مردنی،
به گور کن سپردنی،
چه می کنی؟ چه می کنی؟»
– « چه می کنم؟ بیا ببین
که چون یلان تهمتن،
چه سان نبرد می کنم.
اجاق این شراره را
که سوزد و گدازدم،
چو آتش وجود خود،
خموش و سرد می کنم.
که بود و کیست دشمنم؟
یگانه دشمن جهان.
هم آشکار، هم نهان.
همان روان بی امان،
زمان، زمان، زمان، زمان.
سپاه بی کران او:
دقیقه ها و لحظه ها.
غروب و بامدادها.
گذشته ها و یادها.
رفیقها و خویش ها.
خراشها و ریشها.
سراب نوش و نیشها،
فریب شاید و اگر،
چو کاشهای کیشها.
بسا خسا به جای گل،
بسا پسا چو پیشها.
دروغهای دستها،
چو لافهای مستها؛
به چشمها غبارها،
به کارها شکستها.
نویدها، درودها.
نبودها و بودها.
سپاه پهلوان من،
به دخمه ها و دامها:
پیاله ها و جامها،
نگاهها، سکوتها،
جویدن بروتها.
شرابها و دودها،
سیاهها، کبودها.
بیا ببین، بیا ببین،
چه سان نبرد میکنم
شکفته های سبز را
چگونه زرد می کنم»
“مهدی اخوان ثالث”

[پاسخ]

نازنینگفته :

دارم سعی می کنم همرنگ جماعت شوم،
آهای جماعت…
میشود کمکم کنید؟
شما دقیقا چه رنگی هستید…؟

[پاسخ]

نازنینگفته :

گاهی دلم می خواهد خودم را بغل کنم!
ببرم بخوابانمش!
لحاف را بکشم رویش!
دست ببرم لای موهایش و نوازشش کنم!
حتی برایش لالایی بخوانم،
وسط گریه هایش بگویم:
غصه نخور خودم جان!
درست می شود!درست می شود!
اگر هم نشد به جهنم…
تمام می شود…
بالاخره تمام می شود…!

[پاسخ]

نازنینگفته :

این روزها من
خدای سکوت شده ام
خفقان گرفته ام تا
آرامش اهالی دنیا
خط خطی نشود…

[پاسخ]

تبسمگفته :

اندکی عشق میخواستم باکمی نشاط در جوانی ام!افسوس که ذهن پیر این دیار دیوار بیهوده ای کشیده بین دو جنسی که هیچگاه مخالف نبوده اند

[پاسخ]

حدیثگفته :

قبل از اینکه بخواهی در مورد من قضاوت کنی.
کفش های مرا بپوش و در راه من قدم بزن.
از خیابان ها،کوه ها و دشت هایی گذز کن که من کردم.
اشکهایی بریز که من ریختم.
دردها و خوشی های مرا تجربه کن.
سال هایی را بگذران که من گذراندم.
روی سنگ هایی بلغز که من لغزیدم.
دوبار و دوباره بر پاخیز و مجدادا در همان راه سخت قدم بزن.
همان طور که من انجام دادم…
بعد آن زمان می توانی در مورد من قضاوت کنی…

[پاسخ]

حدیثگفته :

عشقا تو را قاضی برم کاشکستیم همچون صنم
مقضی تویی قاضی تویی مستقبل و ماضی تویی
ای عشق زیبای منی هم من توام هم تو منی
آن​ها تویی وین​ها تویی وزین و آن تنها تویی
شیرینی خویشان تویی سرمستی ایشان تویی
عشق سخن کوشی تویی سودای خاموشی تویی
ای خسرو شاهنشهان ای تختگاهت عقل و جان
پیش تو خوبان و بتان چون پیش سوزن لعبتان
هر نقش با نقشی دگر چون شیر بودی و شکر
آن کس که آمد سوی تو تا جان دهد در کوی تو
لطف تو سابق می شود جذاب عاشق می شود
هر زنده​ای را می کشد وهم خیالی سو به سو
دیگر خیالی آوری ز اول رباید سروری
هر دم خیالی نو رسد از سوی جان اندر جسد
خامش کنم بندم دهان تا برنشورد این جهان

از من نخواهد کس گوا که شاهدم نی ضامنم
خشمین تویی راضی تویی تا چون نمایی دم به دم
هم سیلی و هم خرمنی هم شادیی هم درد و غم
وان دشت باپهنا تویی وان کوه و صحرای کرم
دریای درافشان تویی کان​های پرزر و درم
ادراک و بی​هوشی تویی کفر و هدی عدل و ستم
ای بی​نشان با صد نشان ای مخزنت بحر عدم
زشتش کنی نغزش کنی بردری از مرگ و سقم
گر واقفندی نقش​ها که آمدند از یک قلم
رشک تو گوید که برو لطف تو خواند که نعم
بر قهر سابق می شود چون روشنایی بر ظلم
کرده خیالی را کفت لشکرکش و صاحب علم
آن را اسیر این کنی ای مالک الملک و حشم
چون کودکان قلعه بزم گوید ز قسام القسم
چون می نگنجی در بیان دیگر نگویم بیش و کم
مولانا

[پاسخ]

سمنگفته :

بوسه

در دو چشمش گناه می خندید
بر رخش نور ماه می خندید
در گذرگاه آن لبان خموش
شعله یی بی پناه می خندید
شرمناک و پر از نیازی گنگ
با نگاهی که رنگ مستی داشت
در دو چشمش نگاه کردم و گفت
باید از عشق حاصلی برداشت
سایه یی روی سایه یی خم شد
در نهانگاه رازپرور شب
نفسی روی گونه یی لغزید
بوسه یی شعله زد میان دو لب

[پاسخ]

هــالــهگفته :

من
چاقوی مهربانیم را خوردم !
تو هم اگر مهربان باشی، شک نکن یک روزی خنجری فرو میرود…
یا به احساست..
یا به غرورت..
یا به پشتت ..

[پاسخ]

هــالــهگفته :

چگــــــــ ـونه دستـــ دلم را بگیــرم و
در کنـــــــار دلتنـــ ـگی هایم قدم بزنم
در ایـــ ـن خیابان که پر از چــــ ـراغ و چشـــ ـمک ماشیـــن هاستــ ؟؟!!
نه آقایان …
مسیــــ ـر من با شمـــا یکی نیستـــ … !!
از سرعت خود نکاهیــــ ـد …
من آدابـــ دلبری را نمیدانـــ ـم !!

[پاسخ]

هــالــهگفته :

پیش از آنکه درباره ی زندگــی ، گذشته

و شخصیتــ من قضاوتــ کنــــی ،

خودتـــ را جــای من بگذار !!

از مسیری که مــن گذشته ام عبور کن ؛

با غصــه ها ، تردید هــا ، ترسهــا

درد هـــــایم و خنده هــایم زندگی کن !!

یادتــ باشــد

هر کســـی سر گذشتی دارد !!

هرگاه بــه جـــای من زندگـــی کردی ،

آنگاه میتــوانی درباره ی من

قضاوتـــ کنـــــی … !!

[پاسخ]

صدفگفته :

واقعا چقدر بده آدم زود درمورد دیگران قضاوت کنه.من خودم یک بار این اشتباه رو مرتکب شدم و بعد فورا پشیمون شدم خوبه آدم به حرف عقلش گوش کنه.

[پاسخ]

مریم تنهاگفته :

آدم ها لباس فرشتگان میپوشن هنگام قضاوت

[پاسخ]

سمنگفته :

روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران‌‌قیمت خود با سرعت فراوان از خیابان کم رفت و آمدی می‌گذشت.
ناگهان از بین دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان، یک پسربچه پاره آجری به سمت او پرتاب کرد. پاره آجر به اتومبیل او برخورد کرد. مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید که اتومبیلش صدمه زیادی دیده است. به طرف پسرک رفت تا او را به سختی تنبیه کند..

پسرک گریان، با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو، جایی که برادر فلجش از روی صندلی چرخدار به زمین افتاده بود جلب کند.
پسرک گفت : ”اینجا خیابان خلوتی است و به ندرت کسی از آن عبور می کند، هر چه منتظر ایستادم و از رانندگان کمک خواستم، کسی توجه نکرد. برادر بزرگم از روی صندلی چرخدارش به زمین افتاده و من زور کافی برای بلند کردنش ندارم برای اینکه شما را متوقف کنم، ناچار شدم از این پاره آجر استفاده کنم.”
مرد متاثر شد و به فکر فرو رفت.. برادر پسرک را روی صندلی‌اش نشاند، سوار ماشینش شد و به راه افتاد..

در زندگی چنان با سرعت حرکت نکنید که دیگران مجبور شوند برای جلب توجه شما، پاره آجر به طرفتان پرتاب کنند!
خدا در روح ما زمزمه می کند و با قلب ما حرف می زند؛ اما بعضی اوقات زمانی که ما وقت نداریم گوش کنیم، او مجبور می شود پاره آجری به سمت ما پرتاب کند.

[پاسخ]