آخرين مطالب
آخرین محصولات
عضویت در خبرنامه
آخرين نظرات سايت
موضوعات
ست دستبند 4 تایی مایا انگشتر استیل پروانه گردنبند زنجیری استیل الماسی
انگشتر مذهبی طلاروس انگشتر بوته گل رز انگشتر استیل شاین
گردنبند استیل شاین قرمز کیف پول 123 گردنبند فروهر اصل

بازم سال تازه حس و حال غم داده
باز امثال من و تو که مثلمون زیاده
که هرروزمون هنوز عین دیروزه
همه رویاهامون تو گذشت زمان می سوزه
همه بهم میگن میری از دست
همه فرصتاتو میدی از دست
ولی شایدم تقصیر من نیست
چون رو به هر راهی میرم به روم بسته ست
یه وقتایی یادم میره الان کجام
حس میکنم پاهام از زمین جدان
ساعتها به یه نقطه خیره میشم
تموم رنگای روشن رنگ تیره میشن
دیگه یادم میره لبخند بزنم
باورم نمیشه که این آدم منم
که تنها و ناراحت و ناامیدم
کاش خواب بودم این روزا رو نمی دیدم
بعضی وقتا برای آروم شدن چشمامو می بندم
بعضی وقتا به سقف خیره میشم بدون دلیل می خندم
یه روزایی پا میشم از خواب با یه دلهره
حس می کنم تمام دنیا از دستم دلخوره

همش توی خونت تو بگیر بشین ببین
ثانیه ها دارن حروم میشن
گم میشن این روزای لعنتی
ولی به چه قیمتی
دلت می خواد زندگیتو کسی نبینه
این روزا زندگی همه همینه
زل زدن به دیوار موسیقی و گیتار
سیگار بعد چایی و چایی بعد سیگار
حوصله حرفای خودتم نداری
میخوای آروم باشی ولی نمیشه که نباری
هر روز و هر شب و هر دقیقه
فقط اشکاته که باهات رفیقه
کسی حال این روزاتو نمی فهمه
از خودت می پرسی که چرا اینه
سهم من از این دنیای سرد و بی رحم
که اینجوری زندگی کنم و بعد بمیرم

بعضی وقتا برای آروم شدن چشمامو می بندم
بعضی وقتا به سقف خیره میشم بدون دلیل می خندم
یه روزایی پا میشم از خواب با یه دلهره
حس می کنم تمام دنیا از دستم دلخوره

موضوع : شعر و دل نوشته
نویسنده :   ,   ۵۹ ديدگاه  ,   تاریخ ارسال : ۸ مهر, ۱۳۹۱  , 
   
محصولات فروشگاه عاشقانه سایت الون بوی
انگشتر استیل ورساچ انگشتر استیل lovely
پابند استیل پروانه دستبند قلب رنگی
انگشتر طرح کمربند کیف دستی MK
مینی نگین زن انگشتر طرح توپ مروارید
ترانهگفته :

وقتی کسی حالش بده
بهش نگید
.
.
ای بابا اینم می گذره ،

نگید درست می شه،

نخواهید با جوک های مسخره بخندونیدش

نمی خواد بخنده. خنده اش نمیاد غصه داره.
می فهمین؟

غصه….

براش از فلسفه ی زندگی حرف نزنین.

از انرژی مثبت و مثبت باش و به چیزهایی که داری فکر کن حرف نزنید

وقتی کسی ناراحته اصلا این شما نیستین که باید حرف بزنین.

شما در حقیقت باید حرف نزنید.
باید دستش رو بگیرید. بغلش کنید.

تو چشم هاش نگاه کنید. براش چایی بریزید

براش یک چیزی که دوست داره بریزید یا بپزید.

بذارید جلوش. بعد حرف نزنید. بذارید اون حرف بزنه و شما گوش کنید.

هی فکر نکنید باید نظریه صادر کنید و نصیحت کنید.

فکر نکنید اگه حرف نزنید خیلی اتفاق بدی می افته.

شما جای اون آدم نیستید.

شما زندگی اون آدم رو از وقتی به دنیا اومده تجربه نکردید.

پس نظریه ها و حرف هاتون به درد خودتون می خوره.

بله…
دستش رو بگیرید. بغلش کنید. سکوت کنید.

اگه دلش خواست خودش حرف می زنه
.

.

.

[پاسخ]

زهرا پاسخ در تاريخ مهر ۸ام, ۱۳۹۱ ۱۴:۱۸:

منو به فکر واداشتی ترانه جون جون دوستم وقتی چشماش پر اشک بود همین کارارو کردم ولی سکوت که باید نه پشیمون شدم

[پاسخ]

ترانه پاسخ در تاريخ مهر ۸ام, ۱۳۹۱ ۱۴:۴۰:

ببخشید نمیخواستم کسی رو ناراحت کنم

[پاسخ]

آرتیمس پاسخ در تاريخ مهر ۸ام, ۱۳۹۱ ۲۱:۳۴:

ترانه مرسی زیبا بود.

منم کمی به فکر فرو رفتم چون همیشه از روی سادگی و حس کمک به دیگران در این موارد میگم آروم باش درست میشه.

همیشه سعی میکنم گوش بدم.
اما انگار باید بیشتر گوش داد.

ترانه پاسخ در تاريخ مهر ۸ام, ۱۳۹۱ ۲۱:۴۳:

خواهش میکنم .
من دقیقا این حسو تجربه کردم واسه همین این متن به دلم نشست .
از اینکه کسی بدون درک حسی که دارم بخواد نصیحتم کنه یا شوخی کنه تا از فکر بیام بیرون بدم میاد .
دوس ندارم حرف بی مورد بشنوم یا مدام ازم بپرسن که چته و اصرار کنن که درد دل کنم .
باید حس کنم کسی با تمام وجود میخواد که حرفامو بشنوه . اون وقته که احساس امنیت میکنم و میتونم حرف بزنم .

آرتیمس پاسخ در تاريخ مهر ۸ام, ۱۳۹۱ ۲۲:۱۹:

من کم درد دل میکنم.بیشتر با شعر حس و حال و روزمو میگم.

اما دوس ندارم کسی سعی کنه با اصرار ازم بخواد که صحبت کنم.

وقتی ناراحتم دوس دارم تو خودم باشم.یه گوشه خلوت بیشتر از یه گوش شنوا آرومم میکنه.

چون درد دل نمیکنم بهم میگن بی عاطفه سنگ دل .

کاش گوش هاشون همه صدا هارو میشنید .صدای شکستن دل.صدای چشم…..

نازنین پاسخ در تاريخ مهر ۹ام, ۱۳۹۱ ۱۲:۳۷:

چه جالب من دقیقا همین طوری رفتار میکنم واسه همینم همه دوستام وقتی غم و غصه دارن یاد من میافتن!!! ولی من بازم دوسشون دارم و از اینکه میتونم آرومشون کنم لذت میبرم
مرسی ترانه جونم

[پاسخ]

ترانه پاسخ در تاريخ مهر ۹ام, ۱۳۹۱ ۱۶:۲۱:

خواهش میشه .
دوستای منم هر وقت غصه دارن یا مشکلی واسشون پیش میاد یاد من می افتن . همیشه وقتی خوشحال هستن من تنهام ، ولی این تنها بودن رو ترجیح میدم به اینکه غصه هاشونو ببینم .
به قول شما خوشحالم که میتونم یه کم آرومشون کنم . ولی بعضی وقتا که واقعا بهشون احتیاج دارم و نیستن ناراحت میشم .

[پاسخ]

بهار پاسخ در تاريخ مهر ۹ام, ۱۳۹۱ ۱۶:۲۱:

بهت تبریک میگم ترانه جان که انقدر درک بالایی داری . و واقعا تلنگر خوبی بود .

قبل از این که بخواهی در مورد من و زندگی من قضاوت کنی

کفشهای من را بپوش و در راه من قدم بزن .

از خیابانها، کوهها و دشت هایی گذر کن که من گذر کردم

اشکهایی را بریز که من ریختم

دردها و خوشیهای من را تجربه کن

سالهایی را بگذران که من گذراندم…

روی سنگهایی بلغز که من لغزیدم

دوباره و دوباره برپاخیز و مجدداً در همان راه سخت قدم بزن

همانطور که من انجام دادم …

بعد ، آن زمان می توانی در مورد من قضاوت کنی…

[پاسخ]

ترانه پاسخ در تاريخ مهر ۹ام, ۱۳۹۱ ۲۱:۰۴:

شما خیلی لطف داری بهار جان . سپاسگذارم
و ممنون از متن قشنگی که گذاشتی .

[پاسخ]

ترانهگفته :

“Fri”END (دوست)

“Boyfri”END (دوست پسر)

“Girlfri”END (دوست دختر)

“BestFri”END (بهترین دوست)

همگی با کلمه END (خاتمه) بهمراه هستند.

اما سه حرف آخر “Fam”ILY (خانواده) ILY و مخفف “I Love You” است.

و جالب است بدانید که:

FAMILY= Father And Mother I Love You

(نقل از وبلاگ میلاد)

[پاسخ]

عسل پاسخ در تاريخ مهر ۹ام, ۱۳۹۱ ۱۳:۴۶:

خیلی قشتگ بود.. پدر و مادرمو با تمام وجود دوست دارم .. حاضرم براشون هرکاری بکنم که رضایتشون رو ببنیم .. همینجا میگم خیلی چاکرشونم خیلی خیلی

[پاسخ]

فاطمهگفته :

گاهى حجم دلتنگى هایم آنقدر
زیاد مى شودکه دنیاباتمام
وسعتش برایم تنگ مى شود

[پاسخ]

شراره*گفته :

مگه اشک چقدر وزن داره که باجاری شدنش اینقدر سبک میشیم!!!*

[پاسخ]

dongeeگفته :

قانون توتنهایی من است!وتنهایی من قانون عشق!عشق ارمغان دلدادگیست واین سرنوشت سادگیست.چه قانون عجیبی!چه ارمغان نجیبی وچه سرنوشت تلخ وغریبی!که هربارستاره ی زندگیت را بادست های خودراهی آسمان پرستاره کنی وخوددر تنهایی وسکوت باچشم های خیس ازغرور.پیوندستاره هارابه نظاره نشینی وخاموش وبی صدا.بازهم تو بمانی وتنهایی ودوری……

[پاسخ]

ترانهگفته :

تنهایی ام را کسی شریک نیست …

مطمئن باش دست احتیاج به سمت تو که هیچ ، به سمت خودم هم دراز نخواهم کرد …

شاید که تنهایی هایم از تنهایی دق کند …

[پاسخ]

ترانهگفته :

مینویسم نامه و روزی از اینجا میروم
با خیال او ولی تنهای تنها میروم
در جوابم شاید او حتی نگوید “کیستی ؟”
شاید او حتی بگوید “لایق من نیستی”
مینویسم من که عمری با خیالت زیستم
گاهی از من یاد کن ، حالا که دیگر نیستم…

[پاسخ]

ترانهگفته :

بگذار سر به سینه ی من تا که بشنوی

آهنگ اشتیاق دلی درد مند را

شاید که بیش از این نپسندی به کار عشق

آزار این رمیده ی سر در کمند را

بگذار سر به سینه ی من تا بگویمت

اندوه چیست، عشق کدامست، غم کجاست

بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان

عمریست در هوای تو از آشیان جداست

دلتنگم، آنچنان که اگر بینمت به کام

خواهم که جاودانه بنالم به دامنت

شاید که جاودانه بمانی کنار من

ای نازنین که هیچ وفا نیست با منت

تو آسمان آبی آرامو روشنی

من چون کبوتری که پرم در هوای تو

یک شب ستاره های تو را دانه چین کنم

با اشک شرم خویش بریزم به پای تو

بگذار تا ببوسمت ای نوشخند صبح

بگذار تا بنوشمت ای چشمه ی شراب

بیمار خنده های توام ، بیشتر بخند

خورشید آرزوی منی ، گرم تر بتاب

[پاسخ]

آرتیمس پاسخ در تاريخ مهر ۸ام, ۱۳۹۱ ۲۰:۴۲:

ترانه خانم از استاد مشیری این شعر؟

[پاسخ]

ترانه پاسخ در تاريخ مهر ۸ام, ۱۳۹۱ ۲۰:۵۳:

درسته ،

[پاسخ]

ترانهگفته :

چند روزیست که حالم دیدنی است
حال من از این و آن پرسیدنی است

گاه بر روی زمین زل میزنم
گاه بر حافظ تفعل میزنم

حافظ فرزانه دل فالم گرفت
یک غزل آمد که حالم را گرفت

“ما ز یاران چشم یاری داشتیم ”
“خود غلط بود آنچه می پنداشتیم “

[پاسخ]

ترانهگفته :

چقدر خوبه که تو هستی
چقدر خوبه تو رو دارم
چقدر خوبه که از چشمات
میتونم شعر بردارم
.
تو که دلواپسم میشی
همه دلواپسیم میره …

شاید این واسه تو زوده
یا شاید ، واسه من دیره …
.
واست زوده بفهمی من چرا آواره ی دردم
واسم دیره از این خلوت به شهر عشق برگردم
واسم دیره پشیمون شم
چه خوبه با تو شب گردی …
واست زوده بفهمی که
چه کاری با خودت کردی …
.
نه اینکه بی تو ممکن نیست
نه اینکه بی تو میمیرم
به قدری مُسریه حالت که دارم عشق میگیرم
.
همه دلواپسیم اینه
که عشق اندازه ی آهه …
تو جوری عاشقی کن که
نفهمن عشق کوتاهه ….

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ مهر ۸ام, ۱۳۹۱ ۲۰:۲۹:

قشنگ بود
ممنون

[پاسخ]

ترانه پاسخ در تاريخ مهر ۸ام, ۱۳۹۱ ۲۰:۳۳:

سلام
خواهش میکنم .
احسان خواجه امیری .
این آهنگشو خیلی دوس دارم

[پاسخ]

لیلاگفته :

شب تا سحر من بودم و لالای باران
اما نمی دانم چرا خوابم نمی برد
غوغای پندار نمی بردم
غوغای پندارم نمی مرد
غمگین و دلسرد
روحم همه رنج
جان همه درد
آهنگ باران دیو اندوه مرا بیدار می کرد
چشمان تبدارم نمی خفت
افسانه گوی ناودان باد شبگرد
از بوی میخک های باران خورده سرمست
سر می کشید از بام و از در
گاهی صدای بوسه اش می آمد از باغ
گاهی شراب خنده اش در کوچه می ریخت
گه پای می کوبید روی دامن
کوه
گه دست می افشاند روی سینه دشت
آسوده می رقصید و می خندید و میگشت
شب تا سحر من بودم و لالای باران
افسانه گوی ناودان افسانه می گفت
پا روی دل بگذار و بگذر
بگذار و بگذر
سی سال از عمرت گذشته است
زنگار غم بر رخسارت نشسته است
خار ندامت در دل تنگت
شکسته است
خود را چنین آسان چرا کردی فراموش
تنهای تنها
خاموش خاموش
دیگر نمی نالی بدان شیرین زبانی
دیگر نمی گویی حدیث مهربانی
دیگر نمی خوانی سرودی جاودانی
دست زمان نای تو بسته است
روح تو خسته است
تارت گسسته است
این دل که می لرزد میان سینه تو
این دل که دریای وفا و مهربانی است
این دل که جز با مهربانی آشنا نیست
این دل دل تو دشمن تست
زهرش شراب جام رگهای تن تست
این مهربانی ها هلاکت میکند از دل حذر کن
از دل حذر کن
از این محبت های بی حاصل حذر کن
مهر زن و فرزند را از دل بدر کن
یا درکنار زندگی ترک
هنر کن
یا با هنر از زندگی صرف نظر کن
شب تا سحر من بودم و لالای باران
افسانه گوی ناودان افسانه میگفت
پا روی دل بگذار و بگذر
بگذار و بگذر
یک شب اگر دستت در آغوش کتاب است
زن را سخن از نان و آب است
طفل تو بر دوش تو خواب است
این زندگی رنج و عذاب است
جان
تو افسرد
جسم تو فرسود
روح تو پژمرد
آخر پرو بالی بزن بشکن قفس را
آزاد باش این یک نفس را
از این ملال آباد جانفرسا سفر کن
پرواز کن
پرواز کن
از تنگنای این تباهی ها گذر کن
از چار دیوار ملال خود بپرهیز
آفاق را آغوش بر روی تو باز است
دستی
برافشان
شوری برانگیز
در دامن آزادی و شادی بیاویز
از این نسیم نیمه شب درسی بیاموز
وز طبع خود هر لحظه خورشیدی برافروز
اندوه بر اندوه افزودن روا نیست
دنیا همین یک ذره جا نیست
سر زیر بال خود مبر بگذار و بگذر
پا روی دل بگذار و بگذر
شب تا سحر من بودم و لالای
باران
چشمان تبدار نمی خفت
او همچنان افسانه می گفت
آزاد و وحشی باد شبگرد
از بوی میخک های باران خورده سرمست
گاهی صدای بوسه اش می آمد از باغ
گاهی شراب خنده اش در کوچه می ریخت
آسوده می خندید و می رقصید و می گشت
مشیری

[پاسخ]

ترانه پاسخ در تاريخ مهر ۸ام, ۱۳۹۱ ۲۰:۳۱:

بگذارید و بگذرید،
ببینید و دل مبندید،
چشم بیاندازید و دل مبازید،
که دیر یا زود باید گذاشت و گذشت ….

[پاسخ]

لیلاگفته :

یکی دیوانه ای آتش بر افروخت
ر آن هنگامه جان خویش را سوخت
همه خاکسترش را باد می برد
وجودش را جهان از یاد می برد
تو همچون آتشی ای عشق جانسوز
من آن دیوانه مرد آتش افروز
من آن دیوانه آتش پرستم
در این آتش خوشم تا زنده هستم
بزن آتش به عود استخوانم
که بوی عشق برخیزد ز جانم
خوشم با این چنین دیوانگی ها
که می خندم به آن فرزانگی
به غیر از مردن و از یاد رفتن
غباری گشتن و بر باد رفتن
در این
عالم سرانجامی نداریم
چه فرجامی ؟ که فرجامی نداریم
لهیبی همچو آه تیره روزان
بساز ای عشق و جانم را بسوزان
بیا آتش بزن خاکسترم کن
مسم در بوته هستیی زرم کن
مشیری

[پاسخ]

آرتیمس پاسخ در تاريخ مهر ۸ام, ۱۳۹۱ ۲۰:۵۵:

سلام لیـــــــــــلا خانم.

بسیار زیبا.ممنون

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ مهر ۸ام, ۱۳۹۱ ۲۰:۵۷:

سلام آقای آرتیمس
خواهش میکنم

[پاسخ]

ترانهگفته :

ای آرزوی من!

تو آن همای بخت منی کز دیار دور

پرپر زنان به کلبه ی من پر کشیده ای

بر بامم ای پرنده ی عرشی!

خوش آمدی

در کلبه ام بمان

ای آنکه همچو من

یک آشیان گرم محبت ندیده ای

با من بمان که من

یک عمر بی امید

همراه هر نسیم

به گلزار عشقها

در جستجوی یک گل خوشبو شتافتم

می خواستم

گلی که دهد بوی آرزو

اما نیافتم …

شبهای بس دراز

با دیدگان مات

بر مرکب خیال

نشستم امیدوار

دنبال یک ستاره

فضا را شکافتم

می خواستم ستاره ی امید خویش را

اما نیافتم …

بس روزهای تلخ

غمگین و نا مراد

همراه موجهای خروشان و بی امان

تا عمق بی کرانه ی دریا شتافتم

شاید بیابم آن گهری را که خواستم

اما نیافتم …

[پاسخ]

aydaگفته :

دیدی ای دل که غم یار دگر بار چه کرد…

ای خدااااااااا…

ممنون عالی بود

[پاسخ]

ترانه پاسخ در تاريخ مهر ۸ام, ۱۳۹۱ ۲۱:۵۰:

دیدی ای دل که غم عشق دگربار چه کرد
چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد
آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگیخت
آه از آن مست که با مردم هشیار چه کرد
اشک من رنگ شفق یافت ز بی‌مهری یار
طالع بی‌شفقت بین که در این کار چه کرد
برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر
وه که با خرمن مجنون دل افگار چه کرد
ساقیا جام می‌ام ده که نگارنده غیب
نیست معلوم که در پرده اسرار چه کرد
آن که پرنقش زد این دایره مینایی
کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد
فکر عشق آتش غم در دل حافظ زد و سوخت
یار دیرینه ببینید که با یار چه کرد

[پاسخ]

صباگفته :

کاش خواب بودم ،،، ممنون ازهمه

[پاسخ]

آرتیمسگفته :

طاقت من طاقت دل طاقت سنگ است
غزل پریده رنگ است دل ترانه تنگ است
نه در زمین نه در زمان جای درنگ است
بیا که وقت تنگ است مرا حوصله تنگ است
مرا حوصله تنگ است

هر کسی همنفسم شد دست آخر قفسم شد
من ساده به خیالم که همه کار و کسم شد
اون که عاشقانه خندید خنده‌های من رو دزدید
پشت پلک مهربونی خواب یک توطئه می‌دید

رسیده‌ام به ناکجا خسته از این حال و هوا
حدیث تن نیست مرا طاقت من نیست
مرا طاقت من نیست، مرا طاقت من نیست

نه در زمین نه در زمان جای درنگ است
بیا که وقت تنگ است مرا حوصله تنگ است
مرا حوصله تنگ است

[پاسخ]

ترانه پاسخ در تاريخ مهر ۹ام, ۱۳۹۱ ۲۱:۳۱:

تمام مردم دنیا اگر چشمشان به ظاهر توست
نگاه من به دل پاک جان و طاهر توست

فقط نه من به هوای تو اشک میریزم
که هر چه رود در این سرزمین مسافر توست

همان بس است که با سجده دانه برچیند
کسی که چشم تو را دیده است و کافر توست

به وصف هیچ کسی جز تو دم نخواهم زد
خوشا کسی که اگر شاعر است، شاعر توست

که گفته است که من شمع محفل غزلم؟!
به آب و آتش اگر میزنم به خاطر توست

فاضل نظری

[پاسخ]

آرتیمس پاسخ در تاريخ مهر ۹ام, ۱۳۹۱ ۲۱:۴۴:

ممنون .خیلی قشنگ بود

[پاسخ]

ترانه پاسخ در تاريخ مهر ۹ام, ۱۳۹۱ ۲۱:۵۵:

خواهش میکنم

لیلاگفته :

جهان آلوده ی خواب است
فرو بسته است وحشت در به روی هر تپش ‚ هر بانگ
چنان که من به روی خویش
در این خلوت که نقش دلپذیرش نیست
و دیوارش فرو میخواندم در گوش
میان این همه انگار
چه پنهان رنگ ها دارد فریب زیست
شب از وحشت گرانبار است
جهان آلوده خواب است و من در وهم خود بیدار
چه دیگر طرح می ریزد فریب زیست
در این خلوت که حیرت نقش دیوار است ؟

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ مهر ۸ام, ۱۳۹۱ ۲۳:۱۲:

شب سردی است و من افسرده
راه دوری است و پایی خسته
تیرگی هست و چراغی مرده
می کنم تنها از جاده عبور
دور ماندند ز من آدمها
سایه ای از سر دیوار گذشت
غمی افزود مرا بر غم ها
فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا به دل من
قصه ها ساز کند پنهانی
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر سحر نزدیک است
هر دم این بانگ برآرم از دل
وای این شب چه قدر تاریک است
خنده ای کو که به دل انگیزم ؟
قطره ای کو که به
دریا ریزم ؟
صخره ای کو که بدان آویزم ؟
مثل این است که شب نمناک است
دیگران را هم غم هست به دل
غم من لیک غمی غمناک است

[پاسخ]

آرتیمس پاسخ در تاريخ مهر ۸ام, ۱۳۹۱ ۲۳:۱۷:

شب سیاهی کرد و بیماری گرفت

دیده را طغیان بیداری گرفت

دیده از دیدن نمی ماند دریغ

دیده پوشیدن نمیداند دریغ

رفت و در من مرگزاری کهنه یافت

هستیم را انتظاری کهنه یافت

ان بیابان دید و تنهاییم را

ماه و خورشید مقواییم را

چون جنینی پیر با زهدان به جنگ

می درد دیوار زهدان را به چنگ

زنده اما حسرت زادن در او

مرده اما میل جان دادن در او

خود پسند از درد خود نا خواستن

خفته از سودای برپا خواستن

خندهام غمناکی بیهوده ای

ننگم از دلپاکی بیهوده ای

غربت سنگینم از دلدادگیم

شور تند مرگ در همخوابگیم

نامده هرگز فرود از بام خویش

در فرازی شاهد اعدام خویش

کرم خاک و خاکش اما بویناک

باد بادکهاش در افلاک پاک

نا شناس نیمه پنهانیش

شرمگین چهره انسانیش

کو بکو در جستجوی جفت خویش

می دود معتاد بوی جفت خویش

جویدشگهگاه و نا باور از او

جفتش اما سخت تنهاتر از او

هردو در بیم و هراس از یکدیگر

تلخکام و نا سپاس از یکدیگر

عشقشان سودای محکومانه ای

وصلشان رویای مشکوکانه ای

اه اگر راهی به دریاییم بود

از فرو رفتن چه پروائیم بود

گر به مردابی ز جریان ماند اب

از سکون خویش نقصان یابد اب

جانش اقلیم تباهی ها شود

ژرفنایش گور ماهی ها شود

اهوان ای اهوان دشتها

گاه اگر در معبر گلگشتها

جویباری یافتید اواز خوان

رو به استغنای دریا ها روان

جاری از ابریشم جریان خویش

خفته بر گردونه طغیان خویش

یال اسب باد در چنگال او

روح سرخ ماه در دنبال او

ران سبز ساقه ها را می گشود

عطر بکر بوته ها را می روبود

بر فرازش در نگاه هر حباب

انعکاس بی دریغ افتاب

خواب ان بی خواب را یاد اورید

مرگ در مرداب را یاد اورید

فروغ

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ مهر ۸ام, ۱۳۹۱ ۲۳:۲۳:

عالی بود ممنون

لیلا پاسخ در تاريخ مهر ۸ام, ۱۳۹۱ ۲۳:۳۴:

پشت شیشه برف میبارد
پشت شیشه برف میبارد
در سکوت سینه ام دستی
دانه اندوه میکارد
مو سپید آخر شدی ای برف
تا سرانجام چنین دیدی
در دلم باریدی … ای
افسوس
بر سر گورم نباریدی
چون نهالی سست میلرزد
روحم از سرمای تنهایی
میخزد در ظلمت قلبم
وحشت دنیای تنهایی
دیگرم گرمی نمی بخشی
عشق ای خورشید یخ بسته
سینه ام صحرای نومیدیست
خسته ام ‚ از عشق هم خسته
غنچه شوق تو هم خشکید
شعر ای شیطان افسونکار
عاقبت زین خواب درد آلود
جان من بیدار شد بیدار
بعد از او بر هر چه رو کردم
دیدم افسون سرابی بود
آنچه میگشتم به دنبالش
وای بر من نقش خواب بود
ای خدا … بر روی من بگشای
لحظه ای درهای دوزخ را
تا به کی در دل نهان سازم
حسرت گرمای دوزخ را؟
دیدم ای بس
آفتابی را
کو پیاپی در غروب افسرد
آفتاب بی غروب من !
ای دریغا در جنوب ! افسرد
بعد از او دیگر چی میجویم؟
بعد از او دیگر چه می پایم ؟
اشک سردی تا بیافشانم
گور گرمی تا بیاسایم
پشت شیشه برف میبارد
پشت شیشه برف میبارد
در سکوت سینه ام دستی
دانه
اندوه میکارد
فروغ

آرتیمس پاسخ در تاريخ مهر ۸ام, ۱۳۹۱ ۲۳:۴۱:

مرسی لیلا خانم.
تو این گرمای جنوب خیلی دلم هوای برفی میخواد.

چقدر امشب پر توقع شدم.عجیب هوس میکنم هستی ام را.

شب بخیر

ترانه پاسخ در تاريخ مهر ۹ام, ۱۳۹۱ ۱۶:۲۵:

بسیار عالی . ممنون لیلا جون .
هم شعرش خیلی قشنگه هم قشنگ میخوندش . دوسش دارم

[پاسخ]

آرتیمسگفته :

چقدر سخت است با دست پس زدن و با پا پیش کشیدن.

کاش میشد با پا پس زدو با دست پیش کشید.

آری اینگونه راحت تر میتوان در آغوش کشید.

[پاسخ]

آرتیمسگفته :

امشب فروغ نمیذاره تا اشعار بیشتری از مولانا بنویسم.

ای شب از رویای تو رنگین شده

سینه از عطر توام سنگین شده

ای بروی چشم من گسترده خویش

شادیم بخشیده از اندوه بیش

همچو بارانی که شوید جسم خاک

هستیم زآلودگی ها کرده پاک

ای تپش های تن سوزان من

آتشی در سایه مزگان من

ای ز گندمزارها سرشارتر

ای ز زرین شاخه ها پربارتر

ای در بگشوده بر خورشید ها

در هجوم ظلمت تردیدها

با توام دیگر ز دردی بیم نیست

هست اگر جز درد خوشبختیم نیست

این دل تنگ من و این بار نور؟

هایهوی زندگی در قعر گور؟

ای دو چشمانت چمنزاران من

داغ چشمت خورده بر چشمان من

پیش ازینت گر که در خود داشتم

هر کسی را تو نمی انگاشتم

درد تاریکیست درد خواستن

رفتن و بیهوده خود را کاستن

سر نهادن بر سیه دل سینه ها

سینه آلودن به چرک کینه ها

در نوازش نیش ماران یافتن

زهر در لبخند یاران یافتن

زر نهادن در کف طرارها

گم شدن در پهنه بازارها

آه ای با جان من آمیخته

ای مرا از گور من انگیخته

چون ستاره با دو بال زرنشان

آمده از دوردست آسمان

از تو تنهائیم خاموشی گرفت

پیکرم بوی هم آغوشی گرفت

جوی خشک سینه ام را آب تو

بستر رگهام را سیلاب تو

در جهانی چنین سرد وسیاه

با قدمهایت قدمهایم براه

ای بزیر پوستم پنهان شده

همچو خون در پوستم جوشان شده

گیسویم را از نوازش سوخته

گونه هایم از هرم خواهش سوخته

آه ای بیگانه با پیراهنم

آشنای سبزه زاران تنم

آه ای روشن طلوع بی غروب

آفتاب سرزمین های جنوب

آه ای از سحر شاداب تر

از بهاران تازه تر سیراب تر

عشق دیگر نیست این . این خیرگیست

چلچراغی در سکوت وتیرگیست

عشق چون در سینه ام بیدار شد

از طلب پا تا سرم ایثار شد

این دگر من نیستم من نیستم

حیف از آن عمری که با من زیستم

ای لبانم بوسه گاه بوسه ات

خیره چشمانم براه بوسه ات

ای تشنج های لذت در تنم

ای خطوط پیکرت پیراهنم

آه می خواهم که بشکافم زهم

شادیم یکدم بیالاید به غم

آه می خواهم که برخیزم زجای

همچو ابری اشک ریزم های های

این دل تنگ من واین دود عود؟

در شبستان زخمه های چنگ و رود؟

این فضای خالی و پروازها؟

این شب خاموش واین آوازها؟

ای نگاهت لای لای سحربار

گاهوار کودکان بی قرار

ای نفسهایت نسیم نیمخواب

شسته از من لرزه های اضطراب

خفته در لبخند فرداهای من

رفته تا اعماق دنیاهای من

ای مرا با شور وشعر آمیخته

اینهمه آتش به شعرم ریخته

چون تب عشقم چنین افروختی

لاجرم شعرم به آتش سوختی

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ مهر ۸ام, ۱۳۹۱ ۲۳:۲۸:

عاشق این شعرم آقا مسعودم گذاشتن تو سایت

[پاسخ]

آرتیمس پاسخ در تاريخ مهر ۸ام, ۱۳۹۱ ۲۳:۳۵:

ببخشید یادم نبود نو سایت هست

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ مهر ۸ام, ۱۳۹۱ ۲۳:۴۰:

خواهش میکنم فکر نکنم مشکلی باشه

نازنین پاسخ در تاريخ مهر ۹ام, ۱۳۹۱ ۱۲:۴۱:

اینو با صدای خودش دکلمه کرده داشتمش خیلی قشنگه با احساس خوندتش مرسی آرتیمس

[پاسخ]

لیلاگفته :

تا نهان سازم از تو بار دگر
راز این خاطر پریشان را
میکشم بر نگاه ناز آلود
نرم و سنگین حجاب مژگان را
دل گرفتار خواهشی جانسوز
از خدا راه چاره می جویم
پارسا
وار در برابر تو
سخن از زهد و توبه می گویم
آه … هرگز گمان مبر که دلم
با زبانم رفیق و همراهست
هر چه گفتم دروغ بود دروغ
کی ترا گفتم آنچه دلخواهست
تو برایم ترانه میخوانی
سخنت جذبه ای نهان دارد
گویا خوابم و ترانه تو
از جهانی دگر نشان دارد
شاید این
را شنیده ای که زنان
در دل ”آری و نه“ به لب دارند
ضعف خود را عیان نمیسازند
راز دار و خموش و مکارند
آه من هم زنم ‚ زنی که دلش
در هوای تو میزند پر و بال
دوستت دارم ای خیال لطیف
دوستت دارم ای امید محال
فروغ

[پاسخ]

ترانه پاسخ در تاريخ مهر ۹ام, ۱۳۹۱ ۲۱:۴۲:

بگذار اگر این‌بار سر از خاک برآرم
بر شانه‌ی تنهایی خود سر بگذارم
از حاصل عمر به‌هدر رفته‌ام ای ‌دوست
ناراضی‌ام، امّا گله‌ای از تو ندارم
در سینه‌ام آویخته دستی قفسی را
تا حبس نفس‌های خودم را بشمارم
از غربتم این‌قدر بگویم که پس‌از تو
حتی ننشسته‌ست غباری به مزارم
ای کشتی جان! حوصله کن می‌رسد آن‌روز
روزی که تورا نیز به دریا بسپارم
نفرین گل سرخ بر این «شرم» که نگذاشت
یک‌بار به پیراهن تو بوسه بکارم
ای بغض فرو خفته مرا مرد نگه دار
تا دست خداحافظی‌اش را بفشارم

[پاسخ]

آرتیمس پاسخ در تاريخ مهر ۹ام, ۱۳۹۱ ۲۲:۱۵:

آبی ترین تصویر شعر بی ریایم!

برگد می میردبدون تو صدایم

هر شب به یاد لحظه های غربت تو

لبریز باران می شود دست دعایم

گفت که از عشق و غزل،هر آنچه دادی

یک روز می ریزی تمامش را به پایم

کی می رسی ای صخرت لبریز آواز؟

کی شعر های تازه می خوانی برایم؟

احساس بارانی غربت خسته من!

کی می گذاری سر به روی شانه هایم؟

بگذار تکفرم کنند آری،ولی من

تنها نگاه عاشقت را می سرایم

[پاسخ]

ترانه پاسخ در تاريخ مهر ۹ام, ۱۳۹۱ ۲۲:۴۰:

همراه بسیار است، اما همدمی نیست
مثل تمام غصه ها، این هم غمی نیست
دلبسته اندوه دامنگیر خود باش
از عالم غم دلرباتر عالمی نیست
کار بزرگ خویش را کوچک مپندار
از دوست دشمن ساختن کار کمی نیست
چشمی حقیقت بین کنار کعبه می گفت
«انسان» فراوان است، اما «آدمی» نیست
در فکر فتح قله قافم که آنجاست
جایی که تا امروز برآن پرچمی نیست

آرتیمس پاسخ در تاريخ مهر ۹ام, ۱۳۹۱ ۲۲:۵۵:

خیلی دوس دارم بمونمو از صحبتهای شما و لیلا خانم و دیگر دوستان استفاده کنم.

اما بازم این دوست در من آشوب به پا کرد.

دو شبه با من سر ناسازگاری داره.

از همتون ممنون.

بدرود

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ مهر ۹ام, ۱۳۹۱ ۲۲:۵۹:

شب خوش آرتیمس جان
امیدوارم فردا بهتر از امروز باشین

ترانه پاسخ در تاريخ مهر ۹ام, ۱۳۹۱ ۲۳:۱۱:

شبتون بخیر .

لیلاگفته :

کسی به سوگ نشست
و در مصیبت آن روزهای خوب گریست
کسی نمی داند
که پشت پنجره آواز کیست می آید
که کیست می خواند
کسی به سوگ نشست
که سوگوار جوانی ست سوگوار امید
و سوگوار گذشتن و برنگشتن هاست
کسی نمی داند
که پشت پنجره رودی ست در سیاهی شب
چرا نسیم
چرا آن نسیم روحنواز
میان برگ درختان نمی وزد امشب ؟
همیشه تنهایی در آستانه وحشت
در آستانه تب
کسی سراغ مرا از کسی
نمی گیرد
که هستیم تنها
در انعکاس صدایی ز دور می آید
و در سیاهی شبها
رسوب خواهد کرد
هنوز می گذرم نیمه های شب در شهر
مگر که لب بگشاید به خنده پنجرهای
کجاست دست گشاینده ؟
خواب سنگین است
مرا به یاد بیاور
مرا ز یاد مبر
که
انعکاس صدایم درون شب جاری ست
کسی نمی داند
که در سیاهی شب دشنه ای ست در پشتم
که در سیاهی شب خنجری ست در کتفم
مرا ندیدی
دیگر مرا نخواهی دید
که پشت پنجره سرشار از سیاهی شب
که پشت پنجره آواز دیگری جاری ست
میان خلوت خاموشی شب دشمن
بخوان زمزمه آواز
سکوت را بشکن
چرا فراموشی ؟
چگونه خاموشی ؟
به گوش خویش مگر بشنویم این آواز
که عاشقان قدیمی دوباره می خوانند
مرا به نام
ترا به نام
که نام
نام من و توست
عشق آواز است
مرا به نام بخوان این سکوت رابشکن
چرا ؟
که
زمزمه از آیه های اعجاز است
دریغ و درد که شرمنده ایم شرمنده
که هست فرصت آواز و نیست خواننده
مصدق

[پاسخ]

arashafshinگفته :

کاش سرنوشت جز این می نوشت

[پاسخ]