آخرين مطالب
آخرین محصولات
عضویت در خبرنامه
آخرين نظرات سايت
موضوعات
ست دستبند 4 تایی مایا انگشتر استیل پروانه گردنبند زنجیری استیل الماسی
انگشتر مذهبی طلاروس انگشتر بوته گل رز انگشتر استیل شاین
گردنبند استیل شاین قرمز کیف پول 123 گردنبند فروهر اصل

کاش میمردم و دوباره زنده میشدم و میدیدم
که هیچ کس دور خانه اش دیوار نکشیده است

فروغ فرخزاد

فروغ‌ الزمان فرخزاد شاعر معاصر ایرانی است. وی پنج دفتر شعر منتشر کرد که از نمونه‌های قابل توجه شعر معاصر فارسی هستند. فروغ فرخزاد در ۳۲ سالگی بر اثر تصادف اتومبیل درگذشت.
فروغ با مجموعه‌های «اسیر»، «دیوار» و «عصیان» در قالب شعر نیمایی کار خود را آغاز کرد. سپس آشنایی با ابراهیم گلستان نویسنده و فیلمساز سرشناس ایرانی و همکاری با او، موجب تحول فکری و ادبی در فروغ شد. وی در بازگشت دوباره به شعر، با انتشار مجموعه «تولدی دیگر» تحسین گسترده‌ای را برانگیخت، سپس مجموعه «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد» را منتشر کرد تا جایگاه خود را در شعر معاصر ایران به عنوان شاعری بزرگ تثبیت نماید.
بعد از نیما یوشیج فروغ، در کنار احمد شاملو، مهدی اخوان ثالث و سهراب سپهری از پیشگامان شعر معاصر فارسی است. نمونه‌های برجسته و اوج شعر نوی فارسی در آثار فروغ و شاملو پدیدار گردید.

موضوع : شعر و دل نوشته
نویسنده :   ,   ۴۲ ديدگاه  ,   تاریخ ارسال : ۱۶ آبان, ۱۳۹۱  , 
   
محصولات فروشگاه عاشقانه سایت الون بوی
انگشتر استیل ورساچ انگشتر استیل lovely
پابند استیل پروانه دستبند قلب رنگی
انگشتر طرح کمربند کیف دستی MK
مینی نگین زن انگشتر طرح توپ مروارید
لیلاگفته :

کاش میمردم و دوباره زنده میشدم
و میدیدم که دنیا شکل دیگریست
دنیا این همه ظالم نیست
و مردم این خسّتِ همیشگی خود را فراموش کرده اند
و هیچکس دور خانه اش دیوار نکشیده است
عاشقشم روحش شاد…
ممنون مسعود جان عالی بود

[پاسخ]

لیلاگفته :

نگه دگربه سوی من چه میکنی؟
چودربررقیب من نشسته ای
به حیرتم که بعدان فریب ها
توهم پی فریب من نشسته ای
به چشم خویش دیدم آن شب ای خدا
که جام خود به جام دیگری زدی
چوفال حافظ آن میانه باز شد
توفال خودبه نام دیگری زدی
برو…بروبه سوی او،مراچه غم
توافتابی …اوزمین…من اسمان
براوبتاب زآنکه من نشسته ام
به نازروی شانه ی ستارگان
براوبتاب زآنکه گریه میکند
دراین میانه قلب من به حال او
کمال عشق باشد این گذشته ها
دل تومال من،تن تومال او
تو که مرابه پرده هاکشیده ای
چگونه ره نبرده ای به رازمن؟
گذشتم ازتن توزانکه درجهان
تنی نبودمقصدنیازمن
اگربسویت این چنین دویده ام
به عشق عاشقم نه بروصال تو
به ظلمت شبان بی فروغ من
خیال عشق خوشترازخیال تو
کنون که درکنار اونشسته ای
تووشراب ودولت وصال او!
گذشته رفت وآن فسانه کهنه شد
تن توماندوعشق بی زوال او!

(فروغ فرخزاد)

[پاسخ]

عسل پاسخ در تاريخ آبان ۱۶ام, ۱۳۹۱ ۱۳:۱۷:

به چشمی خیره شد شاید بیابد
نهانگاه امید و ارزو را
دریغا ان دو چشم اتش افروز
به دامان گناه افکند او را

[پاسخ]

لیلاگفته :

بازهم قلبی به پایم اوفتاد
بازهم چشمی به رویم خیره شد
بازهم درگیروداریک نبرد
عشق من برقلب سردی چیره شد
بازهم ازچشمه ی لبهای من
تشنه ای سیراب شد،سیراب شد
بازهم دربسترآغوش من
رهروی درخواب شد،درخواب شد
بردوچشمش دیده می دوزم به ناز
خودنمی دانم چه می جویم دراو
عاشقی دیوانه میخواهم که زود
بگذردازجاه ومال وآبرو
اوشراب بوسه میخواهدزمن
من چه گویم قلب پرامیدرا
اوبه فکرلذت وغافل که من
طالبم آن لذت جاوید را
من صفای عشق میخواهم از او
تافداسازم وجودخویش را
اوتنی می خواهد ازمن آتشین
تابسوزانددراوتشویش را
اوبه من می گوید ای آغوش گرم
مست نازم کن،که من دیوانه ام
من به اومی گویم ای ناآشنا
بگذرازمن،من تورابیگانه ام
آه ازاین دل،آه از این جام امید
عاقبت بشکست وکس رازش نخواند
چنگ شددردست هربیگانه ای
ای دریغا،کس به آوازش نخواند.
(فروغ فرخزاد)

[پاسخ]

دختر بارون پاسخ در تاريخ آبان ۱۷ام, ۱۳۹۱ ۲۰:۵۱:

مرسی لیلا جان واقعا قشنگ بود…

[پاسخ]

هستیگفته :

فروغ رو به عنوان یک بانوی آزادی طلب و خواهان آزادی اجتماعی زن و مدافق حقوق زن,خیلی دوسش دارم.
“آرزوی من آزادی زنان ایران و تساوی حقوق آنها با مردان است.من به رنج هایی که خواهرانم در این مملکت بر اثر بی عدالتی مردان میبرند,واقفم. ونیمی از هنرم را برای تجسم دردها و آلام آنها به کار میبرم.
آرزوی من ایجاد یک محیط مساعد برای فعالیت های علمی وهنری و اجتماعی زنان است”
کاش الان زنده بود و میدید که تقریبا به این آرزوش رسیده

[پاسخ]

هستیگفته :

سنگین گذشت لحظه از هم جدا شدن
این بود انتهای همان آشنا شدن
ما راسپردند به دست باد همچو برگ
دردآور است در دل طوفان رها شدن
هر گاه دلی برای تو آیینه میشود
انصاف نیست دشمن آیینه ها شدن
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
ایمان بیاوریم به از هم جدا شدن

[پاسخ]

هستیگفته :

از نسل سوخته با کوله بار درد
من مانده بودم و آن اشکهای سرد
تنگ غروب بود گفتم مسافر…
اما به گفته ام هیچ اعتنا نکرد
حرفی نمانده بود از هم جدا شدیم
او با بهار رفت من با خزان سرد…

[پاسخ]

عسلگفته :

شمع ای شمع چه میخندی؟
به شب تیره ی خاموشم
بخدا مردم از این حسرت
که چرا نیست در اغوشم

[پاسخ]

شیداگفته :

اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ
بیاور
و یک دریچه که از آن
به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم فروغ فرخزاد

[پاسخ]

شیداگفته :

کتابی،خلوتی،شعری،سکوتی
مرا مستی و سکر زندگانی است
چه غم گر در بهشتی ره ندارم
که در قلبم بهشتی جاودانی است فروغ فرخزاد

[پاسخ]

Hasti پاسخ در تاريخ آبان ۱۷ام, ۱۳۹۱ ۰۰:۵۱:

دل تمنا میکند تا من بسازم خانه ای / عاشقان کی خانه دارند دل مگر دیوانه ای !؟ 

[پاسخ]

شیداگفته :

آینه شکسته

دیروز به یاد تو و آن عشق دل انگیز
بر پیکر خود پیرهن سبز نمودم
در آینه بر صورت خود خیره شدم باز
بند از سر گیسویم آهسته گشودم
عطر آوردم بر سر و بر سینه فشاندم
چشمانم را ناز کنان سرمه کشاندم
افشان کردم زلفم را بر سر شانه
در کنج لبم خالی آهسته نشاندم
گفتم به خود آنگاه صد افسوس که او نیست
تا مات شود زین همه افسونگری و ناز
چون پیرهن سبز ببیند به تن من
با خنده بگوید که چه زیبا شده ای باز
او نیست که در مردمک چشم سیاهم
تا خیره شود عکس رخ خویش ببیند
این گیسوی افشان به چه کار آیدم امشب
کو پنجه او تا که در آن خانه گزیند
او نیست که بوید چو در آغوش من افتد
دیوانه صفت عطر دلآویز تنم را
ای آینه مردم من از حسرت و افسوس
او نیز که بر سینه فشارد بدنم را
من خیره به آینه و او گوش به من داشت
گفتم که چه سان حل کنی این مشکل ما را
بشکست و فغان کرد که از شرح غم خویش
ای زن چه بگویم که شکستی دل ما را

فروغ فرخزاد

[پاسخ]

شیداگفته :

هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودال میریزد،
مرواریدی صید نخواهد کرد.

من
پری کوچک غمگینی را
میشناسم که در اقیانوسی مسکن دارد
و دلش را در یک نیلبک چوبین
مینوازد آرام، آرام
پری کوچک غمگینی
که شب از یک بوسه میمیرد
و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد

[پاسخ]

هستیگفته :

….
من از نهایت شب حرف میزنم

من از نهایت تاریکی و از نهایت شب حرف میزنم

اگر به خانه ی من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیار

ویک درچه که از آن به ازدحام کوچه ی خوشبختی بنگرم
“فروغ “

[پاسخ]

هستیگفته :

ما هسته ی پنهان تماشاییم
ز تجلی ابری بفرست
که ببارد بر سر ما
شاید که به شوری بشکافیم و به خورشید تو پیوندیم

[پاسخ]

مریمگفته :

گفتم خدایا از همه دلگیرم گفت حتی از من؟

گفتم نگران روزیم گفت آن با من!

گفتم خیلی تنهایم گفت تنهاتر از من؟

گفتم درون قلبم خالیست گفت پرش کن از عشق من!

گفتم دست نیاز دارم گفت بگیر دست من!

گفتم از تو خیلی دورم گفت من از تو نه !

گفتم آخر چگونه آرام گیرم گفت با یاد من !

گفتم با این همه مشکل چه کنم گفت توکل به من !

گفتم هیچ کس کنارم نمانده گفت به جزء من!

گفتم خدایا چرا اینقدر می گویی من ؟

گفت چون من از تو هستم و تو از من !

[پاسخ]

مریمگفته :

هنوز هم زیباترین آوای دنیا برایم شنیدن خنده های توست

هنوز هم زیباترین طلوع برایم طلوع چشمان زیبای توست

هنوز هم غم انگیز ترین اتفاق برایم صورت اندوه ناک توست

هنوز هم آغوشت برایم مقدس و دستانت زندگی بخش به جان من است

هنوز هم در کوچه های خلوت عاشقی ، در میان سکوت بوسه هایمان زندگی میکنم

شاید رهگذری مژده ای از رویای ماندگار و عشق جاودانه ام ، به همراه بیاورد

[پاسخ]

مریمگفته :

رفتنت چیزمهمی برام نبود فقط تموم زندگیمو ازم گرفت

اون کلام آخرت مثل تموم حرفات آروم ودلنشین بود امافقط

دل کوچیکمو شکوندکه اونم زیاد مهم نیست.مهم دل توهه…

گریه هام زیاد مهم نیستن فقط ازسر دلتنگی میبارن

شب بیداری هام اذیتم نمیکنن فقط تورو به یادم میارن

اگه دلم بهونه میگیره تو ناراحت نشوعادت میکنه به نبودنت

[پاسخ]

مریمگفته :

بوی گند خیانت تمام شهر را گرفته
مردهای چشم چران
زن های خائن
دخترای پول پرست
پسرای شهوتی
پس چه شد………..؟
چیدن یک سیب و این همه تقاص؟
بیچاره ادم بیچاره ادمیت
خدایا مگه سیب را چند کیلو حساب کردی؟که دزدیدن یه دونش این همه سزاشه

[پاسخ]

آرش پاسخ در تاريخ آبان ۱۸ام, ۱۳۹۱ ۱۲:۱۲:

مرسی خیلی قشنگ بود…

[پاسخ]

مریمگفته :

یاد گرفته ام که بهترین کلاس درس در جهان،

پای حرف بزرگان نشستن است،

و یاد گرفته ام که نه زمان،

بلکه عشق مرهم همه ی زخم هاست.

که مهربان بودن،

مهم تر از بر حق بودن است.(اندی رونی)

[پاسخ]

مریمگفته :

دلم برات تنگ شده خیلی وقته

لحظه دوری از تو خیلی سخته

نمی دونی چه سخته بی تو بودن

چه معنی داره بی توشعرسرودن

دلتنگی هام فراونه دل دیگه بی توداغونه

دنیا بااون بزرگی هاش

بی توبرام یه زندونه

هوای چشمام بارونه.هیچ کس وجزتو ندارم

که سرروشونش بزارم

بازم مثل ابربهار واسش یه دنیاببارم

[پاسخ]

مریمگفته :

هیچکی نمی تونه بفهمه که دلم از چی گرفته

هیچکی نمی تونه بفهمه که صدام از چی گرفته

هیچکی نمی مونه که با من توی راهم همسفر شه

آخه می ترسه که با من،با دله من در به در شه

هیچکی نمی دونه که چشمام چرا همیشه خیسه خیسه

چرا هیچکی حتی یه نامه واسه من دیگه نمی نویسه

هیچکی نمی دونه که قلبم تا حالا چند دفعه شکسته

هیچکی نمی دونه سر راه اون تا حالا چند دفعه نشسته

آخه تو کلبه ی سوت و کور و تاریک قلبم خورشید که جا نمیگیره

می دونم تا لحظه ی مرگم بگردم دنبالش پیدا نمیشه

[پاسخ]

مریمگفته :

زنگ تلفن به صدا در آمد. مرد گوشی را برداشت و صدای گریه ی زن را شنید.

مرد بلند بلند خندید و گفت:چی شده چرا گریه می کنی؟

زن با بغض گفت:اتفاق ناگواری افتاده!!

مرد پرسید:چه اتفاقی؟

زن به هق هق افتاد و گفت:مرا با مرد دیگری نامزد کرده اند!!

مرد جا خورد و لحظه ای سکوت کرد و گفت :اینکه اتفاق ناگوار نیست!!

زن گفت :آخه ما همدیگر را خیلی دوست داشتیم!

مرد پرسید:حالا خودت از این وصلت راضی هستی؟

زن جواب داد:اگر دلخور نشوی بله!!

مرد گفت:امیدوارم خوشبخت شوی!

زن پرسید:اصلا” ناراحت نشدی؟

مرد جواب داد:از اینکه خوشحال هستی خوشحالم!

زن گفت:خیلی ممنونم.همین انتظار را از تو داشتم!!

زن گوشی را گذاشت و غش غش خندید!!!

مرد هم گوشی را گذاشت و به تلخی گریست!!!

[پاسخ]

مریمگفته :

گؤزلرینه باخماسام
گؤز نه ییمه گرک دیر
آدینی چکمز اولسام
دیل نه ییمه گرک دیر

سؤز نه ییمه گرک دیر
سه سینی ائشیتمز اولسام
یاخشی دیر بو دنیادا تک اولسام
به چشمانت نگاه نکنم
چشم به چه دردم می خورد
اسمت را بر زبان نیاورم
زبان به چه دردم می خورد
کلمه به چه دردم می خورد
صدایت را نشنوم
بهتر است که در دنیا تک و تنها باشم

[پاسخ]

مریمگفته :

گفتی تو هم مثله منی،از یه شکست عاشقونه اومدی

گفتم دیگه گریه نکن،عزیزه من خوش اومدی

گفتی که از گذشته هام چیزی نپرس روزای خوبی رو نداشتی

گفتم دیگه گذشته ها تموم شده اون روزا که منو نداشتی

گفتم دیگه بارون گریه هات بسه،زندگی یک نفسه

از این به بعد یکی برات دلواپسه،یه عمر برات همنفسه

حالا که گریه رو از چشات گرفتم

بغض رو از صدات گرفتم

غم رو از دلت ربودم

رفتی توی تار و پودم

منو یادت نمیاد؟

حالا که دل به هیچ کسی نبستم

روزی صد دفعه شکستم

بدی هاتو هم ندیدم

غماتو به جون خریدم

منو یادت نمیاد؟

[پاسخ]

پرستوگفته :

من به مردی وفا نمودم و او

پشت پا زد به عشق و امیدم

هر چه دادم به او حلالش باد

غیر از آن دل که مفت بخشیدم

دل من کودکی سبک سر بود

خود ندانم چگونه رامش کرد

او که می گفت دوستت دارم

پس چرا زهر غم به جامش کرد؟

اگر از شهد آتشین لب من

جرعه ای نوش کرد و شد سرمست

حسرتم نیست زآنکه این لب را

بوسه های نداده بسیار است

باز هم در نگاه خاموشم

قصه های نگفته ای دارم

باز هم چون به تن کنم جامه

فتنه های نهفته ای دارم

باز هم می توان به گیسویم

چنگی از روی عشق ومستی زد

باز هم می توان در آغوشم

پشت پا بر جهان هستی زد

باز هم می دود به دنبالم

دیدگانی پر از امید و نیاز

باز هم با هزار خواهش گنگ

می دهندم بسوی خویش آواز

باز هم دارم آنچه را که شبی

ریختم چون شراب در کامش

دارم آن سینه را که او می گفت

تکیه گاهیست بهر آلامش

زانچه دادم به او مرا غم نیست

حسرت و اضطراب و ماتم نیست

غیر از آن دل که پر نشد جایش

به خدا چیز دیگرم کم نیست

کو دلم کو دلی که برد و نداد

غارتم کرده، داد می خواهم

دل خونین مرا چکار آید

دلی آزاد و شاد می خواهم

دگرم آرزوی عشقی نیست

بی دلان را چه آرزو باشد

دل اگر بود باز می نالید

که هنوزم نظر به او باشد

او که از من برید و ترکم کرد

پس چرا پس نداد آن دل را

وای بر من که مفت بخشیدم

دل آشفته حال غافل را

[پاسخ]

شیداگفته :

به چشم هایَت بگو

انقدر برای دلم

رجز نخوانند

من اهل ِ جنگ نیستم

شاعرم

خیلی بخواهم گرد و خاک کنم

شعری می نویسم

آنوقت

اگر توانستی

مرا در آغوش نگیر …!

[پاسخ]

شیداگفته :

مرسی مسعود جان بابت مطالب عالی خواستم خواهش کنم یه متنی هم در مورد مادر بی بدیل ترین موجود عالم بذاری

[پاسخ]

مسعود پاسخ در تاريخ آبان ۱۷ام, ۱۳۹۱ ۱۹:۳۱:

سلام.
قبل گذاشتم. چشم در آینده هم سعی میکنم مطلبی در این مورد بذار.

[پاسخ]

حدیثگفته :

کاش میمردم و دوباره زنده میشدم…
مرسی.

[پاسخ]

حدیثگفته :

هــــــــی تــــــــــــو !
از اینکه امروز مورد توجه هستی خوشحال نباش
تیتر اول روزنامه امروز
کاغذ باطله فرداست…

[پاسخ]

حدیثگفته :

در کودکی در کدام بازی ، راهت ندادند ،
که امروز ، اینقدر دیوانه وار ،
تشنه ی “بازی کردن” با آدم هایی؟!

[پاسخ]

رهاگفته :

فریادی و دیگر هیچ….
چرا که امید انچنان توانا نیست؛
که پا بر سر یاس بتواند نهاد!
“احمد شاملو”

[پاسخ]

رهاگفته :

سلام.
ببخشین خواستم بپرسم ک چطور میشه رو نظریات عکس گذاشت؟!

[پاسخ]

مسعود پاسخ در تاريخ آبان ۱۸ام, ۱۳۹۱ ۰۶:۴۱:

سلام.
شما لینک عکس رو قرار بدین . در صورت تایید درج میشه.
دقت کنید که لینک عکس باید سالم باشه

[پاسخ]

دختر بارونگفته :

آه …
سهم من اینست
سهم من آسمانیست که آویختن پرده ای آن را از من میگیرد
سهم من پایین رفتن از پله متروکست
سهم من
گرذش حزن آلودی در باغ خاطره هاست
و در اندوه صدایی جان دادن
که به من میگوید:
دستهایت را دوسن میدارم…

[پاسخ]

naziگفته :

آدم خوب قصه های من!!

دلتنگت شده ام، حجمش را میخواهی؟؟؟

خدا را تصور کن…

[پاسخ]

سیناگفته :

بسیار خوشم میاد از این فروغ

[پاسخ]

روشنکــگفته :

من از زمانی که قلب خود را گم کرده است میترسم
من از تصویر بیهوده گی این همه دست
و از تجسم بیگانگی این همه صورت میترسم
من مثل دانش آموزی
که درس هندسه اش را
دیوانه وار دوست دارد تنها هستم
و فکر می کنم
و فکر می کنم
و فکر می کنم
و قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است
و ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهی میشود

“” فـــــــــروغ فـــــــــرخ زاد””

[پاسخ]

ناشناسگفته :

ای دل نگفتمت نرو از راه عاشقی، رفتی بسوز این همه آتش سزای توست…”مجید سوزوکی’

[پاسخ]