آخرين مطالب
آخرین محصولات
عضویت در خبرنامه
آخرين نظرات سايت
موضوعات
ست دستبند 4 تایی مایا انگشتر استیل پروانه گردنبند زنجیری استیل الماسی
انگشتر مذهبی طلاروس انگشتر بوته گل رز انگشتر استیل شاین
گردنبند استیل شاین قرمز کیف پول 123 گردنبند فروهر اصل

کاش کسی می آمد
کسی می آمد از او می پرسیدم
کدام کلمه
چراغ این کوچه خواهد شد
کدام ترانه
شادمانی آدمی
کدام اشاره
شفای من!
کاش از پشت این دریچه ی بسته
دست کم صدای کسی…
از پشت کوچه می آمد!
می آمد و میپرسید:
چرا دلت پر
و دستت خالی؛
و سیگار آخرت خاموش است؟!

سید علی صالحی

موضوع : شعر و دل نوشته, شعرهای عاشقانه
نویسنده :   ,   ۵۰ ديدگاه  ,   تاریخ ارسال : ۹ شهریور, ۱۳۹۲  , 
   
محصولات فروشگاه عاشقانه سایت الون بوی
انگشتر استیل ورساچ انگشتر استیل lovely
پابند استیل پروانه دستبند قلب رنگی
انگشتر طرح کمربند کیف دستی MK
مینی نگین زن انگشتر طرح توپ مروارید
zeynabگفته :

تمام ِ قلب ها
خوب می زنند،
خوب می رقصند
تنها در قلب عاشقان است
که
کارگران مشغول کار اند
و کوچه های بن بست را
می گشایند

[پاسخ]

nafasگفته :

kash meamad
ey kash eshgh manam meyomad
khaste shodam az bas be yadish nafas keshidam
khodaya man mikham bemiram
man ke behesh nemirsam pas mikham zende bemonam ke chi
khodaya hame chi behem dadi
vali hasrat hamedam ro be delam gozashti
khoda halam az in donyat be ham mikhore
azat motenafiram

[پاسخ]

nafasگفته :

دقت کردید؟؟
هیچ کس به سکوت آدم نمی رسدهمه منتظرندبه فریاد آدم برسند!!!

[پاسخ]

nafasگفته :

مرگ انسان زمانی است که:
نه شب بهانه ای برای خوابیدن دارد!
ونه صبح دلیلی برای بیدارشدن…

[پاسخ]

nafasگفته :

طبیبان بر سر بالین من آهسته میگفتند که امشب تا سحر این عاشق دلخسته میمیرد ز هر جا بگذرد تابوت من غوغا بپا خیزد چه سنگین میرود این مرده از بس آرزو دارد

[پاسخ]

farnazگفته :

بیا از قلمرواَت دفاع کن ،
دارند فتحم می کنند غـــم ها …
.

[پاسخ]

nafasگفته :

امشب تو رامیخواهم…
بالین خیس من،
عطش دارد..
حرارت وجودت را!…

[پاسخ]

محمدرضا(میم ر)گفته :

مدت هاست که تغییر کردم…
دلم تنگ نمی شود…تکان نمیخورد…
به چیزی فکر نمیکنم…سیر شدم از همه چیز…
در تنهایی بیخودی می زنم زیر خنده!…مانند دیوانه ها…
اما درد من این است که حتی دیوانه هم نیستم!…
من “می فهمم”اما نمی دانم چه بلایی به سرم آمده است…!!!
من میفهمم دارد چه بر سرم می آید اما نمیدانم چرا دستو پا نمیزنم…
چیزی نمیگویم…
خداوندا! چه مرگم است.بلا تکلیفم!!! با خودم .با دیگران…از این که دیگران از زمین خوردن پیرمردی می خندند اما من گریه می کنم….
و می دانم…
زمین خوردن بسی سخت است…
و بدتر از آن سردرگم شدن بین این دنیای تکراری…
خداوندا در این شب های پر درد آرزوی هر شبم این است”
“بخوابم تا ابد”………

[پاسخ]

nafas پاسخ در تاريخ شهریور ۹ام, ۱۳۹۲ ۲۳:۲۹:

manam hamin hal ro daram
manam mikham bekhabam ta abad
ye hese bad tamam vojodamo gerfte
bad az didanish ye hafte mariz shodam
migan bekhater havast ke tab kardi
akhe che midonan in eshgh hamedame ke in tab ro
andakhte to vojodam
are havay in roza baram sangin shode
ba reyeham ba ghalbam sazegari nadare
akhe havaye ke nafasay hamedam tosh nabashe ba ghalbam
sazegari nadare
mamanam dokhtaret dare az ghame eshghesh khafe mishe
babajonam nago laghar shodi nago che balaye sarit omade
akhe man hamedamo mikham
dige nemitonam gerye konam dige nemitonam khodamo
arom konam
dige nafaseton nemitone shad bashe
chon hamedesh ro nadashte va nadare va nakhahad dasht
ey khoda basame ,jonamo begir rahatam kon

[پاسخ]

aram پاسخ در تاريخ شهریور ۱۱ام, ۱۳۹۲ ۱۸:۱۲:

بخوابم تا ابد…

[پاسخ]

لیلاگفته :

یادم باشد….
که خدا با من است .
که فرشته ها برایم دعا میکنند،
که ستاره ها شب را برایم روشن خواهند کرد

یادم باشد…..
که قاصدکی در راه است،
که بهار نزدیک است
که فردا منتظرم میماند
که من راه رفتن میدانم…
و دویدن! و جاده ها قدم هایم را شماره خواهند کرد،

اگر روزی دلم گرفت یادم باشدکه خدای من اینجاست
همین نزدیکی ها
و من تنها نیستم…..

[پاسخ]

امـُــرداد بــــانوگفته :

کاش لبخندهایت آنقدر زیبا نبودند که امروز آرزوی دیدن یک لحظه فقط یک لحظه از لبخندهای عاشقانه ات را داشته باشم! کاش چشمان معصومت به چشمانم خیره نمی شد تا امروز چشمان من به یاد آن لحظه بهانه گیرند و اشک بریزند! کاش حرف های دلم را بهت نگفته بودم تا امروز با خود نگویم ” آخه او که میدونست چقدر دوستش دارم!!!!!!!!

[پاسخ]

امـُــرداد بــــانوگفته :

با اینکه می دانم دوست داشتن گناه است دوستت دارم با اینکه می دانم
پرستش کار کافر است می پرستمت با اینکه می دانم آخر عشق رسوایی
است عاشقت می شوم پس گناهکارم ، کافرم ، رسوایم ولی همچنان
دوستت دارم

[پاسخ]

nafasگفته :

دل…
این واژه ى کوچک و کوتاه« گاهى به وسعت یک دریا برایت دلتنگى میکن

[پاسخ]

محمد پاسخ در تاريخ شهریور ۱۶ام, ۱۳۹۲ ۱۰:۳۷:

دل…
این واژه ى کوچک و کوتاه« گاهى به وسعت یک دریا برایت دلتنگى میکن

[پاسخ]

امـُــرداد بــــانوگفته :

هر نگاه بستگی به احساسی که در آن نهفته است , سنگینی خاص خودش را دارد
و نگاهی که گرمای عشق در آن نهفته باشد , بدون انکه احساس کنی , تنت را می سوزاند
اولین بار که سنگینی یک نگاه سوزنده را احساس کرد , یک بعد از ظهر سرد زمستانی بود
مثل همیشه سرش پایین بود و فشار پیچک زرد رنگ تنهایی به اندام کشیده اش , اجازه نمی داد تا سرش را بلند کند
می فهمید , عمیقا می فهمید که این نگاه با تمام نگاه های قبلی , با همه نگاه های آدم های دیگرفرق می کند
ترسید , از این ترسید که تلاقی نگاهش , این نگاه تازه و داغ را فراری بدهد
همانطور مثل هر روز , طبق یک عادت مداوم تکراری , با چشم هایی رو به پایین , مسیر هر روزه ش را, در امتداد مقصد هر روزه , ادامه داد .
در ذهنش زندگی شبیه آدامس بی مزه ای شده بود که طبق اجبار , فقط باید می جویدش
تکرار , تکرار و تکرار
سنگینی نگاه تا وقتی که در خونه را بست , تعقیبش کرد
پشتش رابه در چسباند و در سکوت آشنای حیاط خانه , به صدای بلند تپیدن قلبش گوش داد
برایش عجیب بود , عجیب و دلچسب
***
از عشق می نوشت و به عشق فکر می کرد
ولی هیچوقت نه عاشق شده بود و نه معشوق
در ذهن خیالپردازش , عشق شبیه به مرد جوانی بود
مرد جوانی با گیسوان مشکی مجعد و پریشان و صورتی دلپذیر و رنگ پریده
پنجره رو به کوچه اتاقش را باز کرد
انتهای کوچه , همان درخت کاج قدیمی , همان دیوار کاه گلی , همان تیر چوبی چراغ برق بود و … دوباره نگاه کرد
تمام آن چیزها بود و یک غریبه
***
مرد غریبه در انتهای کوچه قدم می زد و گهگاه نگاهی به پنجره باز اتاق او می انداخت
صدای قلبش را بلند تر از قبل شنید ,
احساس کرد صدای قلبش با صدای قدم زدنهای مرد گره خورده
پنجره رابست و آرام در حالیکه پشتش به دیوار کشیده می شد روی زمین نشست
زانوانش را در بغل گرفت و به حرارتی که زیر پوستش می دوید , دلسپرد
***
تنهایی بد نیست
تنهایی خوب هم نیست
کتابهای در هم و ریخته و شعر های گفته و ناگفته
خوبیها و بدیها
سرگردانی را دوست نداشت
بیرون برف می بارید و توی اتاق باران
با خودش فکر می کرد : تموم اینا یک اتفاق ساده بود , اتفاق ساده ای که تموم شد .
سعی کرد بخوابد
قطره های اشکش را پاک کرد و تا صبح صدای دلنشین قدم زدنهای مرد غریبه را در ذهنش تکرار کرد .
***
روز بعد , تازه بود
با احساسی تازه و نو , متفاوت از روزهای قبل
صورتش را در آینه مرور کرد و روژ کم رنگ سرخ , به لبهایش مالید
بیرون همه جا سفید بود
انتهای کوچه کمی مکث کرد
با خودش گفت , همینجا بود , همینجا راه می رفت
سرش را پایین انداخت و مسیر هر روزه را در پیش گرفت
زیر لب تکرار می کرد : عشق دروغه , مسخره اس , بی رحمه , داستانه , افسانه اس
***
ایستگاه اتوبوس و شلوغی هر روزه و انتظار .. و گرمای آشنای یک نگاه
قفسه سینه اش تنگ شد
طاقت نیاورد و سرش را بلند کرد
دوقدم آنطرف تر , فقط با دو قدم فاصله , مرد غریبه ایستاده بود
تلاقی دو نگاه کوتاه بود و … کوتاه بود و بلند
بلند .. مثل شب یلدا
نگاهش را دزدید
***
نیاز به دوست داشتن ,
نیاز به دوست داشته شدن ,
نیاز به پس زدن پرده های تاریکخانه دل
نیاز به تنها گذاشتن تنهایی ها
و نیاز و نیاز و نیاز
چیزی در درونش خالی شده بود و چیزی جایگزین تمام نداشته هایش
تلاقی یک نگاه و تلاقی تمام احساسات خفته درونی
تمام تفسیرهای عارفانه اش از زندگی و عشق در تلاقی آن نگاه شکل دیگری به خود گرفته بود
می ترسید
می ترسید از اینکه توی اتوبوس کسی صدای تپیدن های قلب فشرده اش را بشنود .
***
مرد غریبه همه جا بود
با نگاه نافذ مشکی و شالگردن قهوه ای اش
و نگاه سنگین تر , و حرارت بیشتر
بعد از ظهر های داغ تابستان را به یادش می آورد در سرمای سخت زمستان
زمستان … تنهایی
سرمای سخت زمستان تنهایی
و بعد از ظهر ها تا غروب
انتهای کوچه بود و صدای قدم زدن های مرد غریبه
و شب .. نگاه عطشناک او بود و رد گام های غریبه بر صفحه سفید برف
***
روزهای تازه و جسارت های تازه تر
و سایه کم رنگ آبی پشت پلک های خمار
و گونه هایی که روز به روز سرخ تر می شد
و چشم هایی که دیگر زمین را , و تکرار را جستجو نمی کرد
چشم هایی که نیازش
نوازش های گرم همان نگاه غریبه .. نه همان نگاه آشنا شده بود
زیر لب تکرار می کرد : – آی عشق .. آی عشق .. آی عشق
***
شکستن فاصله شبیه شکستن شیشه خانه همسایه ای می ماند که نمی دانی تو را می زند یا توپت را با مهربانی پس می دهد
چیزی بیشتر از نگاه می خواست
عشق , همان جوان رنگ پریده با موهای مشکی مجعد توی خواب هایش
جای خودش را به مرد غریبه داده بود
و حالا عشق , مرد غریبه شده بود
با شال گردن قهوهای بلند و موهای جوگندمی آشفته
و سیگاری در دست
دلش پر می زد برای شنیدن صدای عشق
صدای عشقش
مرد غریبه هر روز بود
و هر شب نبود
***
برف می بارید
شدید تر از هر روز
و او , هوای دلش بارانی بود
شدید تر از هر روز
قدم هایش تند بود و نگاهش آهسته
با خودش فکر می کرد , اینهمه آدم برای چه
آدم های مزاحمی که نمی گذاشتند چشمانش , غریبه را پیدا کند
غریبه ای که در دلش , آشنا ترینش بود
سایه چتری از راه رسید و بعد …
– مزاحمتون که نیستم ؟
صدای شکستن شیشه آمد
غریبه در کنارش بود
صدایی گرم و حضوری گرم تر
باور نمی کرد
هر دو زیر یک چتر
هر دو در کنار هم
– نه , اصلا , خیلی هم لطف کردین
قدم به قدم , در سکوت , سکوت !!!….. نه فریاد
آی عشق .. ای عشق … آی عشق , تو چه ساده آدم ها را به هم می رسانی .. و چه سخت
کاش خیابان انتهایی نداشت
بوی عطر غریبه , بوی آشنایی بود , بوی خواب و بیداری
– سردتون که نیست
– نه .. اصلا
دو بار گفته بود ” نه اصلا ”
از خودش حجالت می کشید که زبانش را یارایی برای حرف زدن نبود
سردش نبود , داغش بود
حرارت عشق , تن آدم را می سوزاند
غریبه تا ابتدای کوچه آمد
ابتدای کوچه ای که برای او , انتهایش بود
– ممنونم
نگاه در نگاه , کوتاه و کوبنده
– من باید ممنون باشم که اجازه دادید همراهتون باشم
آرامش , احساس آرامش می کرد و اضطراب
آرامش از با هم بودن و اضطراب از از دست دادن
– خدانگهدار
قدم به قدم دور شد
به سوی خانه , غریبه ایستاده بود و دل او هم , ایستاده تر
در را گشود و در لحظه ای کوتاه نگاهش کرد
غریبه چترش را بسته بود
***
بلوغ تازه , پژمردن جوانه های پیچک تنهایی
تب , شب های بلند و خیال پردازیهای بلند تر
” اون منو دوست داره .. خدای من .. چقدر متین و موقر بود … ”
از این شانه به آن شانه .. تا صبح .. تا دیدار دوباره
***
خیابان های شلوغ , دست ها ی در جیب و سرهای در گریبان
هر کسی دلمشغولی های خودش را دارد
و انتظار , چشم های بی تاب و دل بی تاب تر
” پس اون کجاست ”
پرده به پرده آدم های بیگانه و تاریک و دریغ از نور , دریغ از آشنای غریبه
” نکنه مریض شده .. نکنه … ”
اضطراب و دلهره , سرگیجه و خفقان
عادت نیست , عشق آدم را اینگونه می کند
هیچکس شبیه او هم نبود , حتی از پشت سر
” کاش دیروز باهاش حرف می زدم , لعنت به من , نکنه از من رنجیده … ”
اشک و باران , گریه و سکوت
واژه عمق احساس را بیان نمی کند
واژه .. هیچ کاری از دستش بر نمی آید .
***
انتهای کوچه ساکت
پنجره باز
هق هق های نیمه شب
و روزهای برفی
روزهای برفی بدون چتر
” امروز حتما میاد ”
و امروز های بدون آمدن
***
بدست آوردن سخت است , از دست دادن کشنده , انتظار عذاب آور
غریبه , نه آمده بود , نه رفته بود
روزها گذشت , و هفته ها و .. ماه ها
بغض بسته , پنجه های قطور تنهایی بر گردن ظریفش گره خورده بود
نه خواب , نه بیداری
دیوانگی , جنون … شاید برای هیچ
” اون منو دوست داشت … شایدم … ”
علامت سئوال , علامت عشق , علامت ترید
پنجره همیشه باز .. و انتهای کوچه همیشه ساکت … همیشه خلوت
آدم تا چیزی را ندارد , ندارد
غم نمی خورد
تا عشق را تجربه نکند , عاشقی را مسخره می پندارد
و وای از آن روزیکه عاشق شود
***
پیچک زرد و چسبناک تنهایی در زیر پوستش جولان می داد
و غریبه , انگار برای همیشه , نیامده , رفته بود
مثل سرخی گونه هایش , برق چشمان درشتش و طراوتش و شادابی اش
نگاهش از پنجره به شکوفه های درخت گیلاس همسایه ماسید
اگر او بود …
اما .. او … شش ماه بود که نبود
گاهی وقت ها , امید هم , نا امید می شود
زیر لب زمزمه کرد : ” عشق دروغه , مسخره اس , بی رحمه , داستانه , افسانه اس
از به هیچ به پوچ رسیدن
تجربه کردن درد دارد
درد عاشقی
و تمام اینها را هیچ کس نفهمید
دلی برای همیشه شکست و صدایش در شلوغی و همهمه آدم ها , نه … آدمک ها .. گم شد .
***
صدای در , و پستچی
– این بسته مال شماست
صدای تپیدن دلش را شنید , مثل آن روزها , محکم و متفاوت
درون بسته یک کتاب بود
” داستان های کوتاهی از عشق ”
پشت جلد , عکس همان غریبه بود , با همان نگاه ,
قلبش بی محابا می زد , و نفس هایش تند و از هم گسیخته
روی صفحه اول با خودکار آبی نوشته شده بود
” دوست عزیز , داستان سیزهم این کتاب را با الهام از ارتباط کوتاهمان نوشته ام , امیدوارم برداشت های شخصی ام از احساساتت که مطئنم اینگونه نبوده است ببخشی , به هر حال این نوشته یک داستان بیشتر نیست , شاد باشی و عاشق ”
احساس سرگیجه و تهوع
” ارتباط کوتاهمان !!! ”
انگشتانش ناخودآگاه و مضطرب کتاب را جستجو می کرد ,
داستان سیزدهم :
(( درد عاشقی ))
هر نگاه بستگی به احساسی که در آن نهفته است , سنگینی خاص خودش را دارد
و نگاهی که گرمای عشق در آن نهفته باشد , بدون انکه احساس کنی , تنت را می سوزاند
اولین بار که سنگینی یک نگاه سوزنده را احساس کرد …
…………………………………..
…………………………
……………….
…….
….***
آهسته لغزید
سایش پشت بر دیوار
سقوط
و دیگر هیچ …..

داداش مسعود شرمنده که طولانی شد.دلم نیومد ننویسمش.

[پاسخ]

nafas پاسخ در تاريخ شهریور ۱۰ام, ۱۳۹۲ ۱۴:۰۱:

mahshar bod

[پاسخ]

hasti پاسخ در تاريخ شهریور ۱۰ام, ۱۳۹۲ ۱۹:۳۹:

خیلی قشنگ بود دستت درد نکنه

[پاسخ]

paniz پاسخ در تاريخ شهریور ۱۷ام, ۱۳۹۲ ۱۶:۱۷:

kheili qashang bood :(

[پاسخ]

لیلاگفته :

یک کـــــــــام

یک نـــــــــخ ،

یک پاکـــــــت ،

یک جوانــــــی ،

یک عمـــــــــر …

این تاوان سنگین اشتباه من استـــــــــ رفیقـــ !

[پاسخ]

خانوم گل پاسخ در تاريخ شهریور ۱۰ام, ۱۳۹۲ ۰۸:۱۹:

قشنگ بود:(

[پاسخ]

nafasگفته :

بیادتم حتی اگرقرارباشدشبی بی چراغ درحسرت یافتنت تمام شهرهاراقدم بزنم..

[پاسخ]

امـُــرداد بــــانوگفته :

زنی به پناه شانه های مردانه تو دل سپرده است …

تو به کشف اندام زنانه او چشم دوخته ای ….

-جایی دیگر-

مردی به مهر و عاطفه زنانه تو دل سپرده است …

تو با ماشین حساب به جان دارایی او افتاده ی …

-برمیگردیم به ابتدا-

چرا خوب با خوب نه!

چرا بد با بد نه!

چرا خوب با بد ؟!

مگه نه اینکه میگن… خلایق هرچه لایق!؟!!

[پاسخ]

nafasگفته :

همیشه یادمون باشه از اومدن یکی تو زندگیمون ذوق مرگ نشیم…
تا وقتی که تنهامون گذاشت و رفت,دق مرگ نشیم!

[پاسخ]

nafasگفته :

دلم میخواست یکى ازم میپرسید چطورى؟ میگفتم خوبم.
اونوقت میزد سر شونم میگفت: مثل سگ دروغ میگى!!!

[پاسخ]

امـُــرداد بــــانوگفته :

داری از دست های کسی میروی که هر بار صحبت از رفتنت شد

زبانش را گاز گرفت

و زیر لب / تمام اعتقاداتش را / تف کرد

که از پس در هم نگه داشتنمان بر نمی آیند

اگر کافر شدن فایده داشت آنقدر به آغوشت شِرک می ورزیدم

که آسمان به زمین بیاید و هیچ هواپیمایی بدون اجازه ی من

روی حرف های تو بلند نشود …

تو به درد رفتن نمی خوری

من با انتظار / زیر یک سقف نمی خوابم

و گریه / راه ِ دموکراتیکی برای پشیمان کردنت نیست

من بی دست و پا تر از آنم که در فرودگاه برایت دست تکان دهم !

[پاسخ]

هانى پاسخ در تاريخ شهریور ۱۰ام, ۱۳۹۲ ۲۱:۳۰:

عالى بود

[پاسخ]

nafasگفته :

جیرجیرک به خرس گفت : دوستت دارم ، خرس جواب داد، الان می خواهم بخوابم ، خرس به خواب زمستانی رفت و هرگز نفهمید عمر جیرجیرک فقط سه روز است.

[پاسخ]

nafasگفته :

مگر میشود با سنگ انداختن پیاپی در آب ، ماه را از حافظه ای آب گرفت؟

[پاسخ]

nafasگفته :

گفته اند: روز محشر با کسی که دوستش داری محشور خواهی شد ! یعنی ما با هم ! چقدر برای تموم شدن دنیا بی تابم

[پاسخ]

nafasگفته :

بیزارم از این خواب ها که هر شب من را به آغوش تو می آورند و صبح … با اشک از تو جدایم می کنند.

[پاسخ]

امـُــرداد بــــانوگفته :

…. ﻣﺮﺍ ﯾﺎﺩ ﺑﮕﯿﺮ

نه مثل جبر…

نه مثل هندسه …!

نه ﻣﺜﻞ ۱ منهای ۱

ﮐﻪ ﻫﻤﯿﺸﻪ ۰ ﻣﯿﺸﻮﺩ

ﻣﺮﺍ ﯾﺎﺩ ﺑﮕﯿﺮ

مثل نیمکت آخر…

زنگ آخر…

ﻭ ﺩﺳﺘﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﻧﺎﻡ ﺗﻮ ﺭﺍ

… ﻣﺪﺍﻡ ﺭﻭﯼ ﭼﻮﺏ ﺣﮏ ﻣﯿﮑﺮﺩ

مرا یاد بگیر….!

[پاسخ]

امـُــرداد بــــانوگفته :

میدانی سه رکن حس کردن یک نفر چیست؟

اینکه اول عاشقش باشی..

بعد درگیر احساس عاشقی با او..

در نهایت عاطفه ای را خرجش کنی که لیاقتش را دارد

این سه می شوند همانیکه باید بشوند

آنوقت حساس میشوی

حســـاسی

در انتخابش

در نگاههایش

در صحبت کردنش

او برای توست

تو از آنِ تو

گاهی مغروری برای داشتن او

حسودی از دیدن نگاه هایی جز تو روی او

میخواهی خودت باشی و او

او همان کسیست که قبلاً بوده

چشمهای تواَند که او را جوری دیگر می بینند .

قلـღــبت جور دیگری می تپد

فکرت درگیرش می شود

آری !

اینگونه شد ؛ تو عاشღــق شدی …

[پاسخ]

امـُــرداد بــــانوگفته :

تــَمام هوا را بو می کشم

چشم می دوزم زل مـی زنم…

انگشتم را بر لبان زمیـن می گذارم:

” هــــیس…

می خواهم رد نفس هایش به گوش برسد…”

اما… گوشم درد می گیرد از ایـن همـہ بی صدایی

دل تنگی هآیم را مچاله مـی کنم و

پرت می کنم سمت آسمان

دلواپس تو مـی شوم که کجای قصه مان سکوت کرده ای

که تو را نمـی شنوم !!!

[پاسخ]

nafasگفته :

یه روز مامانم گفت : درد بی درمان بگیری! نفرینش گرفت ، عاشق شدم!
Mamani nafaset dard bi darmon gerfte
hala mikhay che doaye barash koni
be hamon shir paki ke behem dadi doa kon bemiram
ghasamet midam mamani , migan doay madar migire
amo jan dast manam begir beyam pish khodet

[پاسخ]

محمدرضا(میم ر) پاسخ در تاريخ شهریور ۱۰ام, ۱۳۹۲ ۱۷:۴۰:

و درد بزرگ تر اینه که نمیشه بری….

[پاسخ]

nafas پاسخ در تاريخ شهریور ۱۰ام, ۱۳۹۲ ۲۱:۰۳:

are badtarin darde
vali dige kam avordam va khodam tamomish mikonam
khoda ya khodesh aromam mikone
ya ye bar dige miram eshghamo mibinam va
bad tamomesh mikonam
faghat omidvaram khoda sabrish ro be madaram bede

[پاسخ]

love sick پاسخ در تاريخ شهریور ۱۰ام, ۱۳۹۲ ۲۲:۲۹:

دیدن جای خالیه عزیزت سخته زجر آوره کشندست، کشنده ی غرورت
من عزیز ازدست دادم که اینو میگم. خیلی برام سخت بود و هست خیلی دلم مرگ میخواد اما هیچوقت خودکشی نکردم
دلم نمیخواد این دردی که میکشمو مامان بابامم بکشن. سخته نفس سخته گلتو جلو چشات بذارن زیر خاک
هرچقدرم که زندگی سخت باشه نباید کاری کنی که مامانت بشکنه. درست نمیگم

nafas پاسخ در تاريخ شهریور ۱۱ام, ۱۳۹۲ ۰۰:۴۱:

dorost migi rahajan
ye sal pish amom ro jelo khodam khak kardan
az on roz madarbozorgam kamar rast nakard
va ja gir shod
rahajan jorat mikhad in kar
ke khoda jorat haminam behem nadade

امـُــرداد بــــانوگفته :

منتظر نباش که شبی بشنوی

از این دلبستگی های ساده، دل بریده ام!

که عزیز بارانی ام را،در جاده ای جا گذاشتم!

یا در آسمان، به ستاره ی دیگری سلام کردم!

توقعی از تو ندارم!

اگر دوست نداری، در همان دامنه ی دور دریا بمان!

هر جور تو راحتی! باران زده ی من!

همین سوسوی تو، از آن سوی پرده ی دوری

برای روشن کردن اتاق تنهاییم کافیست!

من که این جا کاری نمی کنم!

فقط گهگاه

گمان دوست داشتنت را در دفترم حک می کنم!

همین!، این کار هم که نور نمی خواهد!

می دانم که به حرفهایم می خندی!

حالا هنوز هم وقتی به تو فکر می کنم

باران می آید!

صدای باران را می شنوی ؟!

[پاسخ]

امـُــرداد بــــانوگفته :

یه شب یه غریبه میاد میشه همه کست و یه شب همه کست میشه یه غریبه…

[پاسخ]

امـُــرداد بــــانوگفته :

دلـــــــتنــــــگم بــــــرای تــــــو
بــــــرای بــــــا تــــــو بــــــودن
ای کــــــاش میــــــشد
در ایــــــن لحــــــظاتــــــ خــــــالی
کمــــــی <> داشـــتـــم
چقــــــدر آه……
چقــــــدر دلتــــــنگی….

[پاسخ]

امـُــرداد بــــانوگفته :

گـاه دلم می گیرد… (!)
گـاه زندگی سخت می شود… (!)
گـاه تنها , تنهایی آرامـش می آورد
گـاه گـذشته اذیتم می کند
این`گـاه هـا`… گـهـگـاه تـمـامــ روز و شـب من میشوند … (!)
✿ آنوقت بـغـض گـلـویـم را میگیرد !
✿ درست مـثـل هـمین روزها…

[پاسخ]

امـُــرداد بــــانوگفته :

دیوانـﮧامْـ

دیـوانـﮧـے نگـاهـت

از همـﮧـے دنـیـا هـمـ کـِﮧ روـے بـرگـردانمْــ

از نگـاهـت نـمے تـوانمْـ

نگـاهـم کـטּ

تـا جـانے دوبـاره بـراـے لحـظـﮧهـایـمْـ ـ بـآشے

[پاسخ]

امـُــرداد بــــانوگفته :

امان از این شب های تابستان

که خودت هم نمیدانی

چه مرگت هست

همه خوابند و تو میمانی

وبرنامه های تکراری هر شب

یک سکوت

آهنگی تلخ

سیگاری به دست

سر دردهای دشوار

خیره شدن به خیابان

و مرور خاطرات با دسر پوزخند…

[پاسخ]

خانوم گلگفته :

دلم شکست !
عیبی ندارد شکستنی است دیگر ، می شکند !
اصلا فدای سرت ، قضا و بلا بود از سرت دور شد . . .
اشکم بی امان می ریزد !
مهم نیست !
آب روشنی است !
خانه ات تا ابد روشن عشق من . . .

[پاسخ]

مریمگفته :

درسـتــــــ از اولینـــــ باری کـــه رفتیـــــ ….

درستـــــــ از اولینــــ باری کـــه مردمـــــ ….

درستـــــــ از روز اول رفتهـــــ بـــــــودیــــــــ ….

هــمونــــــ روزی که مــــن از دستــــــ رفتمــــــ ….

[پاسخ]

فاطیماگفته :

اهای اقا پسری که به دوست دخترت میگی : تا اخرش باهاتم
اخرش موقع بستن کمربندته؟؟؟

[پاسخ]

aramگفته :

اینبار سیگارت را پشت دست من خاموش کن ، شاید داغی باشد برای دل نبستن

[پاسخ]

maryamگفته :

aram jan matnet ,ghashange ,ama dast ke hichi in dagh roye del ham bashe baz ba didanesh hazeri hezar bar besozi ,in tor nist

[پاسخ]