آخرين مطالب
آخرین محصولات
عضویت در خبرنامه
آخرين نظرات سايت
موضوعات
ست دستبند 4 تایی مایا انگشتر استیل پروانه گردنبند زنجیری استیل الماسی
انگشتر مذهبی طلاروس انگشتر بوته گل رز انگشتر استیل شاین
گردنبند استیل شاین قرمز کیف پول 123 گردنبند فروهر اصل

گفتم نرو پرپر میشم
گفتی: میخوام رها باشم
گفتم: آخه عاشق شدم
گفتی:میخوام تنها باشم
گفتم: دلم
گفتی: بسوز
گفتی: یه عمری باز هنوز
گفتم: پس عمرم چی میشه
گفتی: هدر شد شب و روز
گفتم: آخه داغون میشم
گفتی: به من خوش میگذره
گفتم: بیا چشمام تویی
گفتی: آخه کی میخره!
گفتم: منو جنس میبینی؟
گفتی: آره بی قیمتی
گفتم: یه روز کسی بودم
با من نکن بی حرمتی
گفتم: صدام میمیره باز
گفتی: با درد بسوز بساز
گفتم : حالا که پیر شدم
گفتی: که از تو سیر شدم
گفتم: تمنا میکنم
گفتی: میخوام خردت کنم
گفتم: بیا بشکن تنو
گفتی: فراموش کن منو

موضوع : شعر و دل نوشته, شعرهای عاشقانه
نویسنده :   ,   ۱۵۱ ديدگاه  ,   تاریخ ارسال : ۲۹ بهمن, ۱۳۹۱  , 
   
محصولات فروشگاه عاشقانه سایت الون بوی
انگشتر استیل ورساچ انگشتر استیل lovely
پابند استیل پروانه دستبند قلب رنگی
انگشتر طرح کمربند کیف دستی MK
مینی نگین زن انگشتر طرح توپ مروارید
لیلاگفته :

چایت را بنوش

نگران فردا نباش

از گندمزار من و تو

مشتی کاه میماند برای بادها

“نیما یوشیج”

[پاسخ]

لیلاگفته :

بگذار جرعـــــــه ای از بی تــــــــــــــــو بودن سرکشـــــــــم

آنقـــــــدرها هم که گویند تلـــــــــخ نیست

باز لحظه ای سکوت٫درنگ

اما نه …

نیستی ولی

چه خـــــــــوب که

بی تـــــــــو هم

لمس آرامــــــــش خــــــــــــــــــاردار نبــــــــــود

[پاسخ]

هستـــــــــــی پاسخ در تاريخ بهمن ۳۰ام, ۱۳۹۱ ۱۲:۴۱:

امشب هیچ نمیخواهم
نه آغوشت را
نه نوازش عاشقانه ات را
نه بوسه های شیرینت را
فقط بیا..
میخواهم تا شحر به چشمان زیبایت خیره یمانم
همین کافیست
برای آرامش قلبِ بی قرارم….

[پاسخ]

لیلاگفته :

راـستــش را بــگـــو :
نـکـنــد تــو هـمـــان “ایـــن نــیـــز” هــســتــی کـــه هــمـــیـشــه مـــی گــــذری . . . ؟

[پاسخ]

هستـــــــــــی پاسخ در تاريخ بهمن ۳۰ام, ۱۳۹۱ ۱۲:۴۲:

این نیــــــــــز بگــــــــذرد…
به ما که میگذره
ولـــــــــی امیدوارم به شما خوش بگــــــــــــذره…

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ بهمن ۳۰ام, ۱۳۹۱ ۲۰:۰۱:

عــــالـــی هستی جون

[پاسخ]

هستــــــــــــی پاسخ در تاريخ اسفند ۱ام, ۱۳۹۱ ۱۲:۲۰:

فدات عزیزم

لیلاگفته :

زمـانــی شــعــر مــی گــفـتـم بـــرای غــربــت بــــاران …

ولـــی حـــالا خــــودم تنــهــاتـــرم ، تنـــهـــاتــر از بـــاران …

بـــاران بـیــایــد یــا نـیـایــد ،
تـــو بـــاشـــی یـــا نـبــاشـــی ،
خــاطــرت بــاشــد یــا نــبــاشــد ،
مــن خــیــس از یــاد تـــوام..

[پاسخ]

ترانـه پاسخ در تاريخ بهمن ۳۰ام, ۱۳۹۱ ۱۴:۳۶:

نوشته هات قشنگن لیلای من

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ بهمن ۳۰ام, ۱۳۹۱ ۲۰:۰۰:

فــــدات ترانـــه جونــم

[پاسخ]

atenaگفته :

باز بوی رفتنت مشام تنهاییم را پر کرد …

[پاسخ]

atenaگفته :

جمع مان جمع بود.

من بودم و تنهایی و

تنهایی و

تنهایی و

تنهایی و

تنهایی و

تنهایی و

تنهایی و

تنهایی و

تنهایی و

تنهایی و

تنهایی و

تنهایی و

تنهایی و

……

آن قدر زیاد بودیم

می ترسم نام “تنهایی” از قلم بیوفتد!

[پاسخ]

لیلاگفته :

شــایــد بــرایــت عـجـیـب بــاشــه ایــن هــمــه آرامــشــم
خــودمــانــی میــگــویـــم ، بــه آخــر کــه بــرســی فــقـط نـگــاه مـیـکـنـی

[پاسخ]

atenaگفته :

تنها نیستم !

با گیسوانم حرف می زنم !

تنها نیستم !

در قاب آینه ،برای نگاهم ترانه می خوانم !

تنها نیستم !

سایه ای دارم

که به هر جان کندنی

دنبال من می آید !!

[پاسخ]

atenaگفته :

تنهایی یعنی

امشبم مثل شبای دیگه

رو تختت دراز بکشی

آهنگ بزاری و بازم فکر کنی

به نبودنش

به حرفایی که باهم میزدید

به اینکه با غریبه ای رفته

و مثل همیشه چشمات تقاص پس بدن… !!!

[پاسخ]

atenaگفته :

گاهی دلم بی هوا ، هوایت را می کند . . .

هوای تو ، تویی که هیچ وقت هوایم را نداشتی !

[پاسخ]

ترانـه پاسخ در تاريخ بهمن ۳۰ام, ۱۳۹۱ ۱۴:۳۸:

آرزوی من این است
زیر سقف این دنیا
من برای تو باشم
تو برای من…..

[پاسخ]

داش عرفان پاسخ در تاريخ خرداد ۱۳ام, ۱۳۹۲ ۱۴:۲۲:

دلم کمی هوا میخواهد ، اما در سرنگ……!!!
از زندگی خسته ام…..

[پاسخ]

atenaگفته :

هوایی سرد…یک خیابان مهجور…

پیرمردی غبار آلود و یک آتش سرخ

پیرمرد پرسید دودی هستی جوان؟

پاسخ دادم آری!

سیگاری تعارف کرد…

نمی دانست روزی چند نخ خاطراتم را دود میکنم … نه سیگار!

[پاسخ]

atenaگفته :

سهراب گفتی:” زیرباران باید رفت… چشمها را باید شست… جور دیگر باید دید ”

چشمها راشستم باز همان را دیدم

جز دو رنگی و دروغ

جز غم و غصه و تلخی هیچ به چشمم نرسید.

پس چه شد آن همه توصیف قشنگت سهراب.

دورهء تلخ فریب

دورهء رنگ سیاهی ایست سهراب.

دورهء این همه نامردی هاست.

تو اگرمیدانستی! دل آسمان هم از دست بشر می گرید؟

باز سر می دادی زیر باران باید رفت؟

[پاسخ]

atenaگفته :

سکوت اتاقم را دوست دارم

و آنرا حتی با صدای ترکیدن بغضم نخواهم شکست

بغضم را فرو خواهد خورد اما سکوت را ادامه خواهم داد

تاریکی مطلق اتاقم را با هیچ نوری از بین نخواهم برد

حتی با برق نگاهم

چشم هایم را مدت هاست به روی همه چیز بسته ام

چرا که تاریکی اتاقم کمرنگ نشود

[پاسخ]

atenaگفته :

حرف هایم…دلخوری هایم…
دلتنگــــی هایم…
و تمام اشک های مـن…
بمانـد بـرای بعد
تنها به من بگو
با او چگونه میگذرد

که با مـن نمی گذشت؟؟!

[پاسخ]

atenaگفته :

آهای شما هایی که از زندگی و زیبایی هایش دم می زنید….

چرا نمی فهمید؟!زندگی اگر زیبا بود که با گریه شروع نمی شد.

[پاسخ]

لیلاگفته :

” دلگیـــر ” نبــاش!

دلـــت کــه ” گیـــــر ” بــاشـد؛

رهـــا نمـی شــوی…..!

یــادت بــاشد :

“خــداونـــد” ، بنــدگان خـود را؛

بـــا آنچــه بـــدان ” دل بستـه ” انــد مـــی آزمـــاید

[پاسخ]

لیلاگفته :

تنهایی را دوست دارم … بی دعوت می آید، بی منت می ماند … بی خبر نمی رود

[پاسخ]

moji.junگفته :

خدایا لج نکن !.. قبول کن حق با شیطان بود ، آدمیانت قابل پرستش نیستن..

[پاسخ]

moji.junگفته :

خیلی از اونایی که بودن دیگه نیستن.چون دیگه اونایی نیستن که بودن…!

[پاسخ]

atenaگفته :

درد تنهایی کشیدن

مثلِ کشیدنِ خطهایِ رنگی‌ روی کاغذِ سفید

شاهکاری میسازد به نامِ دیوانگی…!

و من این شاهکارِ را به قیمتِ همهٔ فصلهایِ قشنگِ زندگیم

خریده ام…

تو هر چه میخواهی‌ مرا بخوان

دیوانه

خود خواه

بی‌ احساس…….

نمیــــــــفروشــــــــــم​..!

[پاسخ]

atenaگفته :

چقدر بده که تو میتونی خودتو خرد کنی … داغون کنی … بدبخت کنی …
اما نمیتونی خودتو بغل کنی ، آروم کنی ، از تنـهـایـی دربیاری …

[پاسخ]

atenaگفته :

شب ها امیدم را زنده میکنم..

امید دیدار..

و هرشب چشمانم تر میشود.هرشب دلتنگ تر میشوم.هر شب از اندوخته ی صبرم میکاهد…..

هرشب….

و اگر ادامه دهم نابود میشوم.

نابود میشوم بدون اینکه حرفم را گفته باشم.

نمیروم چون امیدم هرشب زنده تر میشود.ولی حیف…

فقط امیدم زنده میشود بدون اینکه بفهمی اینجا طوفانی آرام خفته است…….

واگر این طوفان زنده شود میمیرم..

پس برگرد…..

دردی روحم را فرا گرفته.روحم خسته است.به کمی آرامش احتیاج دارد.

کمی….

[پاسخ]

atenaگفته :

روزی از عابری پرسیدم:زندگی چیست؟

خندید و رفت.

از عابری دیگر پرسیدم;او نیز خندید و رفت.

و از عابر دیگری پرسیدم و پاسخ او جز خنده چیزی نبود.

بعدها هر سه عابر را دیدم;در صبح عابر اول را دیدم که می گریست و میگفت:عارفی خوب است و من لایقش نیستم.

در ظهر عابر دوم را دیدم که او هم در حالی که می گریست گفت:عاشقی خوب است و من لایقش نیستم.

تازه شب شده بود که عابر سوم را دیدم;در حال گریستن بود و گفت:شهرت و مادیات خوب است ولی من لایقش نیستم.

.

.

.

.

آخر شب که به روز پر مشغله ی خود نگاهی کردم,فهمیدم:

“هر سه عابر یک شخصیت بودند.شخصیتی که خدایش را به خاطر عشقش و عشقش را به خاطر شهرتش از دست داده بود.اما شهرتش را برای چه از دست داده؟؟؟؟؟؟؟

شاید برای روحی که لایق هیچ چیز نبوده…”

[پاسخ]

لیلاگفته :

خــدایــا ایــن قــسمــت را کــجــا فــرستــاده ای؟؟؟
کـــه هـــر وقـــت نــوبــت مــن مـیـشــه مـیـگـن: نـیـســت

[پاسخ]

atenaگفته :

تنهایی بی پایان است.تنهایی را درون من میتوان جست.درون من که بی حس نشسته ام و مینویسم.تنها خدایم و نوشته هایم با من هستند.من در باطن و در وجود تنها نیستم.من در ظاهر تنها ام.!.

تنهایی یعنی اینکه الآن مینویسم و همه فکر میکنند خوابم.تنهایی یعنی من هرشب در اتاق خود گریه میکنم و هیچ کس نمیفهمد.تنهایی یعنی اینکه تنها روح من بیدار است و بقیه روح ها خواب اند.تنهایی بامن شکل گرفته و حال قسمتی از وجودم شده.تنهایی یعنی من.منی که هیچ کس حرفم را درک نمیکند.تنهایی یعنی ذهن بزرگ من وذهن کوچک دیگران.تنهایی یعنی درک و حس من وحماقت دیگران.تنهایی یعنی بدون یارو دوست در این بدی ها.تنهایی من بزرگ است.بزرگ است که هر لحظه از وجودش رنج میکشم و هر لحظه آزرده میشوم.تنهایی یعنی من.منی که ذهنم پاک است.منی که مجزای بقیه ام.تنهایی یعنی اشکی که الآن میریزم.تنهایی یعنی ترس از ورود کسی به اتاق.تنهایی یعنی این!!!!!!!!!!!!

[پاسخ]

atenaگفته :

روی دروازه قلبم نوشتم: ورود ممنوع!!!

دل پریشان آمد. گفتم بخوانش. خواند و بازگشت

امید مضطرب آمد. گفتم بخوانش. خواند و بازگشت

آرزو با دلهره آمد. گفتم بخوانش. خواند و بازگشت

عشق خنده کنان آمد!

گفتم خواندیش؟؟؟ گفت: من سواد ندارم!

[پاسخ]

moji.junگفته :

هیچگاه تنهایی ات را به حراج مگذار!
فصلش که برسد به قیمت خوب میخرند…

[پاسخ]

لیلاگفته :

نـبـودن هـایـت آنـقــدر زیـــاد شــده کـــه هـــر رهــگــذری را شـبــیــه تــــو میـبـیـنــم،
نــمــیــدانـــم غـــریـبــه هــــا تـــو شـــده انـــد یـــا تـــو غــــریــبــه…

[پاسخ]

سمیرا پاسخ در تاريخ بهمن ۳۰ام, ۱۳۹۱ ۱۸:۰۷:

یا “تو” غریبه…!!!

[پاسخ]

atenaگفته :

مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند.آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند…

زن جوان: یواش تر برو، من می ترسم.
مرد جوان: نه، اینجوری خیلی بهتره.
زن جوان: خواهش میکنم ، من خیلی می ترسم.
مرد جوان: خوب، اما اول باید بگی که دوستم داری.
زن جوان: دوستت دارم، حالا میشه یواش تر برونی.
مرد جوان: منو محکم بگیر.
زن جوان: خوب حالا میشه یواش تر بری.
مرد جوان: باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذاری، آخه نمیتونم راحت برونم، اذیتم میکنه.

روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود. برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید. در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت. مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود. پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند. دمی می آید و بازدمی میرود. اما زندگی غیر از این است و ارزش آن در لحظاتی تجلی می یابد که نفس آدمی را می برد.

[پاسخ]

atenaگفته :

زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با چهره های زیبا جلوی در دید.
به آنها گفت: « من شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم گرسنه باشید، بفرمائید داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم.»
آنها پرسیدند:« آیا شوهرتان خانه است؟»
زن گفت: « نه، او به دنبال کاری بیرون از خانه رفته.»
آنها گفتند: « پس ما نمی توانیم وارد شویم منتظر می مانیم.»
عصر وقتی شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را برای او تعریف کرد.
شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائید داخل.»
زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمی شویم.»
زن با تعجب پرسید: « چرا!؟» یکی از پیرمردها به دیگری اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پیرمرد دیگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقیت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنید که کدام یک از ما وارد خانه شما شویم.»
زن پیش شوهرش برگشت و ماجرا را تعریف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت کنیم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولی همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقیت را دعوت نکنیم؟»
فرزند خانه که سخنان آنها را می شنید، پیشنهاد کرد:« بگذارید عشق را دعوت کنیم تا خانه پر از عشق و محبت شود.»
مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بیرون رفت و گفت:« کدام یک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.»
عشق بلند شد و ثروت و موفقیت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسید:« شما دیگر چرا می آیید؟»
پیرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت یا موفقیت را دعوت می کردید، بقیه نمی آمدند ولی هرجا که عشق است ثروت و موفقیت هم هست! »
آری… با عشق هر آنچه که می خواهید می توانید به دست آوردید…

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ بهمن ۳۰ام, ۱۳۹۱ ۰۰:۱۶:

خیلــــــــــی قشنگ بود

[پاسخ]

atenaگفته :

پسربه دختر گفت اگه یه روز به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تاقلبمو باتمام وجودم تقدیمت کنم.دختر لبخندی زدگفت ممنونم تااینکه یک روز اون اتفاق افتاد…..حال دخترخوب نبود نیازفوری به قلب داشت….. ازپسری خبری نبود … دخترباخودش میگفت:میدونی نمیذاشتم توقلبتو به من بدی وبه خاطره من خودتو فداکنی …… ولی این بود اون حرفات ….حتی برای دیدنم هم نیومدی …شاید من دیگه هیچوقت زنده نباشم…آرام گریست و دیگر چیزی نفهمید چشمانش رابازکرد…دکتربالای سرش بود.به دکترگفت چه اتفاقی افتاد؟دکترگفت نگران نباش پیوندباموفقیت انجام شده.شماباید استراحت کنید… درضمن این نامه برای شماست دخترنامه رو برداشت.اثری ازاسم روی پاکت دیده نمیشد بازش کرد ودرون آن چنین نوشته شده بودسلام عزیزم:الان که این نامه رومیخوانی من درقلب توزنده ام ازدستم ناراحت نباش که بهت سرنزدم چون میدونستم اگه بیام هرگز.نمیذاری که قلبمو بهت بدم .پس نیومدم تابتونم این کارو انجام بدم ….امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه.دخترنمیتوانست باورکنداون این کارو کرده بود آرام اسم پسر راصداکردوقطره های اشک روی صورتش جاری شدوبه خودش گفت چراهیچ وقت حرفاشو باورنکردم…

[پاسخ]

لیلاگفته :

راه مـــیــروم و شـهـر زیــر پـاهـایـم تـمـام مـیـشـود !
تــو … هـیـچ کـجـا نـیـستــی…

[پاسخ]

ایمان پاسخ در تاريخ بهمن ۳۰ام, ۱۳۹۱ ۱۲:۵۶:

هیچ کادوئی
تو جهان نمیتونه با بودن تو در کنار من
برابری کنه….

[پاسخ]

لیلاگفته :

حالـــــــا حرفـــــــهایمان بمـــــــاند برای بعد

دلخوری هـــــــامـــــــان

دلـــــــتنگی هـــــــامـــــــان

و تمـــــــام اشکـــــــهای مـن

با او چـــــــگونـــــــه میگـــــــذرد

کــــــه با مـن نمی گذشت . . . ؟

[پاسخ]

لیلاگفته :

افسوس که گاهی

یک لحظه سوء تفاهم

می تواند باعث شود

هزاران لحظه شیرین و خاطره انگیزی که با هم سپری کرده ایم را

فراموش کنیم …
افسوس ، افسوس و افسوس …

[پاسخ]

ایمان پاسخ در تاريخ بهمن ۳۰ام, ۱۳۹۱ ۱۲:۵۱:

آنگونه نفس میکشم که
وقتی بازدم تـ——–♥–و
دم من باشد…..

[پاسخ]

Andiaگفته :

منفرم از همه آدماى اینجورى…قشنگ بود ولى تلخ خیلی تلخ مثل سرگذشت خودم

[پاسخ]

لیلاگفته :

داروخانه هم میداند ما زخم هایمان زیاد است بقیه پولمان را چسب زخم میدهد.

[پاسخ]

هستـــــــــــــیگفته :

عاشق ترانه هاشم ممنون مسعود جان
نمیدونم تو سایت هست آهنگش یا نه؟ اگه نیست در صورت امکان آهنگشم برا دانلود بزار

[پاسخ]

هستـــــــــــــیگفته :

“دوستت دارم” غــوغا میکند
به شرطـــــی که
از بین لب های “تو” آمده باشد و
نشسته باشد روی “دل” من

[پاسخ]

ایمان پاسخ در تاريخ بهمن ۳۰ام, ۱۳۹۱ ۱۲:۵۸:

شیرین تریــــــــن
سمّ مٌهلک است بوسه هایت
ومن دلـــم
چقدر خودکشــــــــــی میخواهد…

[پاسخ]

هستـــــــــــــیگفته :

غیرتـــــــــی شدن به هارت و پورت کردن
و گیر دادن و جاسـوســـــــــــی کردن نیست
غیرت یعنی اینکه عشقت
هیچوقت احســــاس تنهـــــــایی و بی پناهی نکنـــــــــه…..

[پاسخ]

wink پاسخ در تاريخ بهمن ۲۹ام, ۱۳۹۱ ۱۸:۵۲:

اره واقعا غیرت به معنای واقعی یعنی این کاش بعضی بسرا غیرت رو اینجوری معنی کنن

[پاسخ]

ایمان پاسخ در تاريخ بهمن ۳۰ام, ۱۳۹۱ ۱۲:۵۹:

خوشم اومد

[پاسخ]

هستـــــــــــــیگفته :

دیگه از “میم” مالکیت استفاده نکنیم..
“شبخیــــــر” قشنگتره….

[پاسخ]

هستـــــــــــــیگفته :

خورشیـــــــــــد یعنــــــــــی
نفــــــــس هـای تو…
دســــــــت های تو..
آغـــــــــــــــوش تو…
من به خورشیـــــــــد ایمان ندارم….

[پاسخ]

ایمان پاسخ در تاريخ بهمن ۳۰ام, ۱۳۹۱ ۱۲:۵۳:

عشق نمیتواند
من را تو
تو را م——–♥–ن کند
ولـــــــــــی میتواند ما کند…..

[پاسخ]

هستـــــــــــــیگفته :

سرم درد میکند برای عاشقــــــــــــی
با طعم “تــــــو”

[پاسخ]

ترانـه پاسخ در تاريخ بهمن ۳۰ام, ۱۳۹۱ ۱۴:۳۲:

هــــــــــر کسی را صدا میزنم
دهانم به شکل تو در مــــــــــی آید….

[پاسخ]

هستـــــــــــــیگفته :

تقویم دلِ من نسبتی با تقویم های جهان ندارد…
میانِ برگ ریزانِ خزان؛ وسطِ چله ی زمستان هم؛
میبینـــــــــــی نوشته اند بهـــــــــــار !
آن لحظه که تو….. خندیدی….

[پاسخ]

ایمان پاسخ در تاريخ بهمن ۳۰ام, ۱۳۹۱ ۱۳:۰۲:

دستانت پر از ابر
چشمانم پر از باران
آغوش نگاهت خیس…
آری…!
دوباره دل بستم
صدای غربتم را با بوسه ای….♥

[پاسخ]

atenaگفته :

تمام تنم می سوزد از زخم هایی که خورده ام
دردِ یک اتفاق که شاید با اتقا قِ تـو
دردش متفاوت باشد ویرانم می کند
من از دست رفته ام ، شکسته ام
می فهمی ؟
به انتهایِ بودنم رسیده ام ؛
اما اشک نمی ریزم
پنهان شده ام پشتِ لبخنـدی که درد می کند

[پاسخ]

atenaگفته :

خداوندا ، جای سوره ای به نام “عشق” در قرآن تو خالیست
که اینگونه آغاز شود :
و قسم به روزی که دلت را میشکنند و جز خدایت مرهمی نخواهی یافت

[پاسخ]

هستـــــــــــــیگفته :

میگویند هـــــــــرسن و سالــــــــــی که داشته باشی
اگــــــــــر کسی نباشد
که با یادش..
چشمانت…
از شادی یا غــــــــــم پر اشک شود؛
هرگز زندگی نکرده ای..
…..ومن این روزها
زندگی میکنــــــــــــم

[پاسخ]

ایمان پاسخ در تاريخ بهمن ۳۰ام, ۱۳۹۱ ۱۳:۱۵:

خیلی به دلم نشست هستی

[پاسخ]

هستــــــــــــی پاسخ در تاريخ اسفند ۱ام, ۱۳۹۱ ۱۲:۳۹:

ممنون آقا ایمان

[پاسخ]

ترانـه پاسخ در تاريخ بهمن ۳۰ام, ۱۳۹۱ ۱۴:۳۵:

تنهایــــــــــی
استـــــــــــخوان سوز است
حتــــــــــی
در عاشقانه ترین ساعتهــــــــــا
….

[پاسخ]

atenaگفته :

بساط کرده ام
و تمام نداشته هایم را
ﺑﻪ ﺣﺮﺍﺝ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺍﻡ…
بی انصاف چانه نزن
ﺣﺴﺮﺕ ﻫﺎﯾﻢ …
به قیمت عمرم
تمام شده!!

[پاسخ]

atenaگفته :

مقصر خود ماییم
عشق را به کسانی ارزانی میکنیم که
از زندگی ، جز آب و علف روزانه، نه میفهمند , نه میخواهند

[پاسخ]

atenaگفته :

مجنون همیشه مرد نیست ؛ گاهی مجنون دخترکی تنهاست که زمانی لیلی کسی بوده !

[پاسخ]

atenaگفته :

این روزها جواب صداقت را با دروغ میدهند !
جواب محبت را با بی محبتی می دهند !
جواب با وفایی را با بی وفایی !
و جواب دوستی را با دشمنی !
چه خوب آرایه “تضاد” را به کار می برند !

[پاسخ]

atenaگفته :

باز باران، بی ترانه، بی هوای عاشقانه، بی نوای عارفانه، در سکوتی ظالمانه، خسته از مکر زمانه، غافل از حتی رفاقت، حاله ای از عشق و نفرت، اشکهایی طبق عادت، قطره های بی طراوت، دیدن مرگ صداقت، روی دوش آدمیت… میخورد بر بام خانه…

[پاسخ]

atenaگفته :

این که نامش زندگیست من را کشت!
مانده ام آنکه نامش مرگ است با من چه می کند؟

[پاسخ]

atenaگفته :

چه اشتباه بزرگیست، تلخ کردن زندگیمان برای کسی که در دوری ما شیرین ترین لحظات زندگیش را سپری میکند…

[پاسخ]

atenaگفته :

هیچ انتظاری از کسی ندارم!
و این نشان دهنده قدرت من نیست!
مسئله، خستگی از اعتمادهای شکسته است….

[پاسخ]

هستـــــــــــــیگفته :

امــــــــــروز انگار کســـــــی آمد
و هـــــــــــوای دلتنگـــــــی ات
را هــی در آسمان اتاقم پاشید….

[پاسخ]

ایمان پاسخ در تاريخ بهمن ۳۰ام, ۱۳۹۱ ۱۳:۱۸:

فرقی ندارد
سقفی بالای سرم باشد یا نه
وقتی چهار دیواری دستاننت
مال من است….

[پاسخ]

هستـــــــــــــیگفته :

اگــــــــر تو نبودی
من…
بی دلیل ترین اتفاق زمین بودم…
تو “هستـــــــــــــــی”
و من …
محکمترین بهانه ی خلقت شدم…

(به خاطر اسمم سروده شده بودا!!!!!!)

[پاسخ]

ترانـه پاسخ در تاريخ بهمن ۳۰ام, ۱۳۹۱ ۱۴:۴۰:

تو باشی …
و من باشم…
.
.
.
.
و دنیا ارزانـــــــــی خودشان…

(هستــــــــــــــــی جون اسمتم مثه نوشته هات قشنگن گلم)

[پاسخ]

هستــــــــــــی پاسخ در تاريخ اسفند ۱ام, ۱۳۹۱ ۱۲:۴۰:

فدای تو عزیزم

[پاسخ]

atenaگفته :

گاهی پروانه ها هم اشتباه عاشق میشوند ، به جای شمع ، گرد چراغهای بی احساس خیابان می میرند !

[پاسخ]

هستـــــــــــــیگفته :

لازم نیست مرا دوست داشته باشی
من تو را
به اندازه ی هردویمان دوست دارم….

[پاسخ]

atenaگفته :

بنگر که بزرگترین آرزوی من چه کم حرف است : تو !

[پاسخ]

atenaگفته :

چه عاشقانه نوشت دکترشریعتی که من تورادوست دارم تودیگری را،دیگری دیگری راودراین میان همه تنهاییم.

[پاسخ]

atenaگفته :

یادته روز اول بهت گفتم میخوام با یه دروغ بزرگ حرفامو شروع کنم؟ تو اخم کردی ، گفتم : دوستت نداااااارم! بعد هردو تامون زدیم زیر خنده … اما دیروز گفتی که میخوای با یه دروغ بزرگ خداحافظی کنی و بعد فریاد زدی : دوستت دارم!! هر دومون بغض کردیم و تو رفتی برای همیشه.

[پاسخ]

هستـــــــــــــیگفته :

من همینم!
نه چشمان آبی دارم
نه کفش پاشنه بلند
کتانی میپوشم!
روی چمن غلت میخورم….
نگران پاک شدن رژ لبم نیستم
خالصانه همیــــــــنم!
مرا اینگونه اگر میخواهی بسم الله…

(سلامتی همه دخترایی که نگران رژ لبشون نیستن!)

[پاسخ]

wink پاسخ در تاريخ بهمن ۲۹ام, ۱۳۹۱ ۱۸:۵۹:

سلامتی خودم وخودت همه خوب ها

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ بهمن ۲۹ام, ۱۳۹۱ ۲۰:۱۴:

خوشم اومد بسلامتی
مرسی هســــــــــــــــــــــــــــــتی جان

[پاسخ]

ترانـه پاسخ در تاريخ بهمن ۳۰ام, ۱۳۹۱ ۱۴:۳۵:

بزن لایکو…..

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ بهمن ۳۰ام, ۱۳۹۱ ۲۰:۰۶:

ترانــه جون لایک که نداریم :-) پس بزن دست قشنگرو

[پاسخ]

malakeye ghasre yakhi پاسخ در تاريخ اسفند ۱ام, ۱۳۹۱ ۱۹:۵۲:

دست دست :-)

لیلا پاسخ در تاريخ اسفند ۱ام, ۱۳۹۱ ۲۰:۴۷:

آفرین ملکه جون :-)

atenaگفته :

گاهی اوقات دلم میخواهد خرمایی بخورم و برای خود فاتحه ای بفرستم ؛ شادیش ارزانی کسانی که رفتنم را لحظه شماری میکردند !

[پاسخ]

atenaگفته :

بالاتر از سیاهی هم “ رنگ ” هست . . .
مثل رنگ این روزهای من !

[پاسخ]

هستـــــــــــــیگفته :

تمام دنیا هم که بگویند:
تو مالِ من نیستــــــی؛
هزارو یک نفر هم که بگویند
باز هم دلِ زبان نفهمـــم
بهانه ات را میگیرد
باز هم این “من”
دلتنگِ اسارت در آغوشت میشود….

[پاسخ]

هستـــــــــــــیگفته :

آهای همیشگی ترینم!
تمام فعل عای ماضی ام را ببر…
چه در گذر باشی چه نباشی
برای من استمـــــــــــــــراری
خواهی بود
من هر لحظه تو را صرف میکنم….

[پاسخ]

atenaگفته :

پرسید : چرا آسمان ابریست ؟
گفتم : تو نبودی با او درد دل کردم !

[پاسخ]

atenaگفته :

دلم می گیرد وقتی می بینم او هست ، من هم هستم ، اما “ قسمت ” نیست !

[پاسخ]

atenaگفته :

خدایا یک مرگ بدهکارم و هزار آرزو طلبکار . . .
خسته ام . . .
یا طلبم را بده یا طلبت را بگیر . . . !

[پاسخ]

atenaگفته :

معلممان می گفت :
زیر کلماتی که نمی دانید خط بکشید . . .
حالا بعد از این همه سال . . .
این همه عمر . . .
این همه کتاب . . .
به زیر همه دنیا خط می کشم . . .

[پاسخ]

atenaگفته :

مستند راز بقا نمی خواهیم . . .
مستندی از بقایای انسانیت بسازید اگر بلدید !

[پاسخ]

atenaگفته :

ﻗﺼﻪ ﯼ ﺧﻮﺍﺑﻴﺪﻥ ﻭﺟﺪﺍﻥ ﻫﺎ ، ﺭﻭﯼ ﺧﻮﺍﺑﻴﺪﻥ ﺍﺻﺤﺎﺏ ﻛﻬﻒ ﺭﺍ ﺳﻔﻴﺪ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ . . .

[پاسخ]

atenaگفته :

همه به عیادتم آمدند . . .
یکی برایم یه دسته گل زیبا آورد ، یکی کتاب شعر مورد علاقه ام . . .
یکی بسته شکلات محبوبم . . .
اما من هنوز در فکر اویم که اگر می آمد با دستان خالی اش معجزه میکرد . . .

[پاسخ]

atenaگفته :

مهربانتر از من دیدی ؛ نشانم بده . . .
کسی که بارها بسوزانیش و باز هم با عشق نگاهت کند !

[پاسخ]

چشمای بارونیگفته :

بارانی ات را بپوش و در اغوشم بگیر…
ابر ابر گریه دارم…

[پاسخ]

atenaگفته :

نگران نباش ، یه روزی ، یه جایی ، وقتی اصلاً حواسش نیست ، همون بلایی که سرت آورد سرش میاد . . .

[پاسخ]

چشمای بارونیگفته :

دلم از کار افتاده است!

خدایا مرا که آفریدی گارانتی هم داشتم؟!

[پاسخ]

چشمای بارونیگفته :

دیشب قصه ات رابراى کسى میگفتم.
بازعاشقت شدم!
میشه لطفأ برگردى؟

[پاسخ]

چشمای بارونیگفته :

اونایی ک در برابرم شیرین زبان بودند خیری ازشون ندیدم
چون این آدمها همونجور ک قشنگ حرف میزدند..
قشنگ هم بهم پشت پا میزدند..

[پاسخ]

atenaگفته :

معلم گفت : دو خط موازی هیچگاه به هم نمیرسند . . .
مگر اینکه یکی از آنها خود را بشکند !
گفتم : من خودم را شکستم ؛ پس چرابه او نرسیدم ؟!
لبخند تلخی زد و گفت : شاید او هم به سوی خط دیگری شکسته باشد . . . !

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ بهمن ۳۰ام, ۱۳۹۱ ۰۰:۲۳:

دوسش داشتم
مرســــی

[پاسخ]

چشمای بارونیگفته :

چه نیازی ب تعبیر خواب؟
ما یا ترسهایمان را خواب میبینیم،
یا نداشته هایمان را..

[پاسخ]

atenaگفته :

غمگینم مانندِ عکس اعلامیه ی ترحیم ، که لبخندش دیگران را می گریاند !

[پاسخ]

چشمای بارونیگفته :

دلم تنگ همان کسى است که نمیدانم هنوز در خاطرش جایى دارم یا نه…
دلم تنگ همان کسى است که دیگر حتى جواب سلامم را هم نمیدهد…
دلم تنگ همان کسى است که وقتی از کنارش میگذرم،دیگر به من نگاهى نمیکند…
دلم تنگ است،تنگ…
نمیدانم دیگر چطور باید میبودم که نبودم!

[پاسخ]

atenaگفته :

گفتی بازی برد و باخت دارد ! ولی زبانم بند آمد بگویم که من بازی نکردم ؛ من با تو زندگی کردم !

[پاسخ]

atenaگفته :

حق با کشیش ها بود گالیله !
زمین آنقدرها هم گرد نیست !
هر کس میرود دیگر باز نمیگردد . . .

[پاسخ]

atenaگفته :

شاید برایت عجیب ست این همه آرامشم !
خودمانی بگویم ؛ به آخر که برسی ، دیگر فقط نگاه میکنی . . .

[پاسخ]

atenaگفته :

زندگی !
کلاهت را بـه هوا بیانداز . . .
که من دگر جان بازی کردن ندارم !
تو بردی . . .

[پاسخ]

atenaگفته :

هر گاه از شدت تنهایی به سرم هوس اعتمادی دوباره میزند خنجر خیانتی را که در پشتم فرو رفته در میاورم،

میبوسمش،

صیقلی عاشقانه…

اندکی نمک به رویش،…

نوازشش کرده،

دوباره بر سر جایش میگذارم…

از قول من به آن لعنتــــــی بگویید من دیوانه هنوز به خنجرش هم وفا دارم…

[پاسخ]

atenaگفته :

لبانت را به صورتم نزدیک نکن

میترسم…

شوری اشک هایم نمک گیرت کند!…

[پاسخ]

atenaگفته :

حق با او بود،مقصر من بودم!!

انقدر که گفتم غلامم،

مرا فروخت!!

[پاسخ]

atenaگفته :

چه خنده دار است!

شناسنا مه ام رو میگویم!

امشب نگاهش میکردم،صفحه وفاتش سفید است.

با وجودی که سالهاست من مرده ام…

[پاسخ]

atenaگفته :

کاش باز معلمی بود و انشایی میخواست

“روزگار خود را چگونه میگذرانید…”

تا…

چند خط برایش درد دل کنم

[پاسخ]

atenaگفته :

شاید آن روز که سهراب نوشت : “تا شقایق هست زندگی باید کرد”

خبری از دل پر درد گل یاس نداشت ، باید اینگونه نوشت:

هر گلی هم باشی

چه شقایق چه گل پیچک و یاس

زندگی اجباریست

زندگی در گرو خاطره هاست

خاطره در گرو فاصله هاست

فاصله تلخ ترین خاطرهاست…!

[پاسخ]

atenaگفته :

دیدی ای دل عاقبت زخمت زدند؟
گفته بودم مردم اینجا بدند
دیدی آخر ساقه جانت شکست ؟
آن عزیزت عهدوپیمانت شکست؟
دیدی ای دل درجهان یک یار نیست؟
هیچکس در زندگی غمخوار نیست؟
آه دیدی سادگی جان داده است؟
جای خود را گِل به سیمان داده است؟
دیدی آخر حرف من بیجا نبود؟
از برای عشق اینجا ، جا نبود؟
نوبهار عمر را دیدی چه شد؟
زندگی را هیچ فهمیدی چه شد؟
دیدی ای دل دوستیها بی بهاست؟
کمترین چیزی که می یابی وفاست؟
دیده ای گلها همه پژمرده اند
رنگها در دود و سرما مرده اند
آری ای دل ! زنده بودن ساده نیست
بین آدمها یکی دلداده نیست
باید اینجا از خود ای دل گم شوی
عاقبت همرنگ این مردم شوی

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ بهمن ۲۹ام, ۱۳۹۱ ۲۰:۳۶:

هیچ کس با من در این دنیا نبود
هیچ کس مانند من تنها نبود
هیچ کس دردی ز دردم برنداشت
بلکه دردی نیز بر دردم گذاشت
هیچ کس فکر مرا باور نکرد
خطی از شعر مرا از بر نکرد
هیچ کس معنای آزادی نگفت
در وجودم رد پایش را نجست
هیچ کس آن یار دلخواهم نشد
هیچ کس دمسازو همراهم نشد
هیچ کس جز من چنین مجنون نبود
در کلاس عاشقی دلخون نبود
هیچ کس دردی نکرد از من دوا
جز خدای من خدای من خدا

[پاسخ]

مجیــــــــــــــــــــــددلبندمگفته :

امروز بی خبر گذشت

و باورم گفت شاید در خیالت باشم

وای به حال فرداها

وای که نمی دانم

کدامین ویاها در ذهنت نقش خواهد بست؟

[پاسخ]

مجیــــــــــــــــــــــددلبندمگفته :

تو شهر بازی یهو یه دختر کوچولو خوشگل اومد گفت : آقا…آقا..تو رو خدا یه لواشک ازم بخر!!

نگاش کردم …چشماشو دوس داشتم…دوباره گفت آقا…اگه ۴ تا بخری تخفیف هم بهت میدم…

بهش گفتم اسمت چیه…؟ فاطمه…بخر دیگه…! کلاس چندمی فاطمه…؟ میرم چهارم…اگه نمی خری برم.. می خرم ازت صبر کن دوستامم بیان همشو ازت میخریم مامان و بابات کجان فاطمه؟؟ بابام مرده…مامانمم مریضه…من و داداشم لواشک می فروشیم دوستام همه رسیدند همه ازش لواشک خریدند خیلی خوشحال شده بود…می خندید…از یه طرف دلم سوخت که ما کجاییم و این کجا…از یه طرف هم خوشحال بودم که امشب با دوستام تونستیم دلشو شاد کنیم

فاطمه میذاری ازت یه عکس بگیرم؟ باشه فقط ۳ تا باشه اگه ۵۰۰ تومن بدی مقنعمو هم بر میدارم ! فاطمههههههههههههههههه…دیگه این حرف و نزن! خیلی ناراحت شدم ازت سریع کوله پشتیشو برداشت و رفت…وقتی داشت می رفت.نگاش می کردم …نه به الانش…نه به ظاهرش …به آینده ایی که در انتظار این دختره نگاه میکردم…و ما باید فقط نگاه کنیم..فقط نگاه…فقط نگاه…

[پاسخ]

مجیــــــــــــــــــــــددلبندمگفته :

در یک شب سرد زمستانی یک زوج سالمند وارد رستوران بزرگی شدند. آن‌ها در میان زوج‌های جوانی که در آن‌ جا حضور داشتند بسیار جلب توجه می‌کردند. بسیاری از آنان، زوج سالخورده را تحسین می‌کردند و به راحتی می‌شد فکرشان را از نگاه شان خواند: نگاه کنید، این دو نفر عمری است که در کنار یکدیگر زندگی می‌کنند و چقدر در کنار هم خوشبختند.

پیرمرد برای سفارش غذا به طرف صندوق رفت. غذا سفارش داد، پولش را پرداخت و غذا آماده شد. با سینی به طرف میزی که همسرش پشت آن نشسته بود رفت و رو به رویش نشست. یک ساندویچ همبرگر، یک بشقاب سیب زمینی خلال شده و یک نوشابه در سینی بود.

پیرمرد همبرگر را از لای کاغذ در آورد و آن را با دقت به دو تکه‌ی مساوی تقسیم کرد. سپس سیب‌زمینی‌ها را به دقت شمرد و تقسیم کرد. پیرمرد کمی نوشابه خورد و همسرش نیز از همان لیوان کمی نوشید. همین که پیرمرد به ساندویچ خود گاز می‌زد مشتریان دیگر با ناراحتی به آن‌ها نگاه می‌کردند و این بار به این فکر می‌کردند که آن زوج پیر احتمالاً آن قدر فقیر هستند که نمی‌توانند دو ساندویچ سفارش بدهند.

پیرمرد شروع کرد به خوردن سیب‌زمینی‌هایش. مرد جوانی از جای خود برخاست و به طرف میز زوج پیر آمد و به پیرمرد پیشنهاد کرد تا برایشان یک ساندویچ و نوشابه بگیرد؛ اما پیرمرد قبول نکرد و گفت: همه چیز رو به راه است، ما عادت داریم در همه چیز شریک باشیم.

مردم کم‌کم متوجه شدند در تمام مدتی که پیرمرد غذایش را می‌خورد، پیرزن او را نگاه می‌کند و لب به غذایش نمی‌زند. بار دیگر همان جوان به طرف میز رفت و از آن‌ها خواهش کرد که اجازه بدهند یک ساندویچ دیگر برایشان سفارش بدهد و این دفعه پیرزن توضیح داد: ما عادت داریم در همه چیز با هم شریک باشیم.

همین که پیرمرد غذایش را تمام کرد، مرد جوان طاقت نیاورد و باز به طرف میز آن دو آمد و گفت: می‌توانم سوالی از شما بپرسم خانم؟ پیرزن جواب داد: بفرمایید. جوان گفت: چرا شما چیزی نمی‌خورید؟ شما که گفتید در همه چیز با هم شریک هستید، منتظر چی هستید؟ پیرزن جواب داد: منتظر دندانها!

[پاسخ]

مجیــــــــــــــــــــــددلبندمگفته :

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو “داداشی” صدا می کرد .
به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد .

آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت:”متشکرم”.

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم . من عاشقشم . اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم .
تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد. دوستش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از ۲ ساعت دیدن فیلم و خوردن ۳ بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت :”متشکرم ” .
روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت :”قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد” .
من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم ، درست مثل یه “خواهر و برادر” . ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ایستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم ، به من گفت :”متشکرم ، شب خیلی خوبی داشتیم ” .
یه روز گذشت ، سپس یک هفته ، یک سال … قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره. میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اینو میدونستم ، قبل از اینکه خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی ، با گریه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی ، متشکرم.
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم . من عاشقشم . اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم .
نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه ، من دیدم که “بله” رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد. با مرد دیگه ای ازدواج کرد. من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم ، اما قبل از اینکه بره رو به من کرد و گفت ” تو اومدی ؟ متشکرم”
سالهای خیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند ، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه ، دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست که اون نوشته بود :
” تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم. من میخواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما …. من خجالتی ام … نمی‌دونم … همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره. ….
ای کاش این کار رو کرده بودم ……………..”

[پاسخ]

سحر پاسخ در تاريخ بهمن ۳۰ام, ۱۳۹۱ ۱۰:۵۹:

درست مثل الان من….
فقط سکوت کردم…
وواقعانمیدونم باید چیکارکنم…

[پاسخ]

مجیــــــــــــــــــــــددلبندمگفته :

توی قصابی بودم که یه پیرزن اومد تو و یه گوشه وایستاد …..
یه آقای خوش تیپی هم اومد تو گفت: ابرام آقا قربون دستت پنج کیلو فیله گوساله بکش عجله دارم …..
آقای قصاب شروع کرد به بریدن فیله و جدا کردن اضافه‌هاش …..

همینجور که داشت کارشو می‌کرد رو به پیرزن کرد گفت: چی مِخی نِنه ؟
پیرزن اومد جلو یک پونصد تومنی مچاله گذاشت تو ترازو گفت: هَمینو گُوشت بده نِنه …..
قصاب یه نگاهی به پونصد تومنی کرد گفت: پُونصَد تُومَن فَقَط اّشغال گوشت مِشِه نِنه بدم؟
پیرزن یه فکری کرد گفت بده نِنه!
قصاب اشغال گوشت‌های اون جوون رو می‌کند می‌ذاشت برای پیره زن …..
اون جوونی که فیله سفارش داده بود همین جور که با موبایلش بازی می‌کرد گفت: اینارو واسه سگت می‌خوای مادر؟
پیرزن نگاهی به جوون کرد گفت: سَگ؟
جوون گفت اّره ….. سگ من این فیله‌ها رو هم با ناز می‌خوره ….. سگ شما چجوری اینا رو می‌خوره؟
پیرزن گفت: مُخُوره دیگه نِنه ….. شیکم گشنه سَنگم مُخُوره …..
جوون گفت نژادش چیه مادر؟ پیرزنه گفت بهش مِگن تُوله سَگِ دوپا نِنه ….. اینا رو برا بچه‌هام می‌خام اّبگوشت بار بیذارم!
جوونه رنگش عوض شد ….. یه تیکه از گوشتای فیله رو برداشت گذاشت رو اشغال گوشتای پیرزن …..
پیرزن بهش گفت: تُو مَگه ایناره بره سَگِت نگرفته بُودی؟
جوون گفت: چرا
پیرزن گفت ما غِذای سَگ نِمُخُوریم نِنه …..
بعد گوشت فیله رو گذاشت اون طرف و اشغال گوشتاش رو برداشت و رفت.

[پاسخ]

مجیــــــــــــــــــــــددلبندمگفته :

تنها بازمانده یک کشتی شکسته توسط جریان آب به یک جزیره دورافتاده برده شد، او با بیقراری به درگاه خداوند دعا می‌کرد تا او را نجات بخشد، او ساعتها به اقیانوس چشم می‌دوخت، تا شاید نشانی از کمک بیابد اما هیچ چیز به چشم نمی‌آمد.
سرآخر ناامید شد و تصمیم گرفت که کلبه ای کوچک خارج از ساحل بسازد ….

تا از خود و وسایل اندکش را بهتر محافظت نماید، روزی پس از آنکه از جستجوی غذا بازگشت، خانه کوچکش را در آتش یافت، دود به آسمان رفته بود، بدترین چیز ممکن رخ داده بود، او عصبانی و اندوهگین فریاد زد: «خدایا چگونه توانستی با من چنین کنی؟»

صبح روز بعد او با صدای یک کشتی که به جزیره نزدیک می‌شد از خواب برخاست، آن می‌آمد تا او را نجات دهد.

مرد از نجات دهندگانش پرسید: «چطور متوجه شدید که من اینجا هستم؟»
آنها در جواب گفتند: «ما علامت دودی را که فرستادی، دیدیم!»

[پاسخ]

سمیرا پاسخ در تاريخ بهمن ۳۰ام, ۱۳۹۱ ۱۸:۲۲:

در کل همه داستانهایی که گذاشته بودید خیلی قشنگ بود …به دل من که نشست …ممنون!!:)

[پاسخ]

لیلاگفته :

همــــــــــه متـــــــناتــــــونو خونــــــــدم حیفــــــــــــم اومـــــــــــــــد تــشــــکــر ویـــژه نـکــنم
اول از آقـــا مســـعود بــه خــاطر مــطالب زیــباش
بعـــدشـــم از تــک تــک دوســتای گلـــم کــه ایـــن مــتــنــای زِیــبارو گـــذاشـتن
خـــــــــــــیــــــــــلــــــــــــــــی بـــــــــاحــــالــــــید
ایشالا هــمـیــشــه مـــوفــــــق و ســــلامـــــــت بــــــــاشـــیـــن..

..I Love you
…I Love you
….I Love you
…..I Love you
……I Love you
…….I Love you
……..I Love you
……..I Love you
……..I Love you
…….I Love you
……I Love you
…..I Love you
….I Love you
…I Love you
..I Love you
.I Love you
.I Love you
.I Love you
..I Love you
…I Love you
….I Love you
…..I Love you
……I Love you
…….I Love you
……..I Love you
……..I Love you
……..I Love you
…….I Love you

[پاسخ]

حسینگفته :

یادت می آید آن روز ها
با دیدنت دست و پایم گم میشد
حال نیستی تا ببینی
شهری را بهم میریزم

[پاسخ]

رهاگفته :

مشتی از خاک برمیدارم شاید…شاید این همان نیمه ی گمشده من باشه که خدا یادش رفته خلق کنه..،!

[پاسخ]

رهاگفته :

من دلم یک فنجان اشک میخواهد و یک بشقاب فریاد…
جا سیگارى را هم روى میز بگذارید لطفأ…
میخواهم خاکستر خاطراتم را با ته مانده ى سیگارهایم له کنم…

[پاسخ]

رهاگفته :

هی فلانی…
هی بی انصاف…
هی…
تمام لحظه هایی که سرگرمیت بودم…
همه ی زندگیم بودی…

[پاسخ]

رهاگفته :

سوهان می کشم قصه ی دلتنگی هایم را،
تا هموار سازم جاده های آمدنت را …

[پاسخ]

سمیراگفته :

لاک غلط گیر را برمیدارم ،

و “تو” را از تمام خاطراتم پاک میکنم…

“تو” …

غلط زیادی زندگیم بودی…!!!

[پاسخ]

مجیــــــــــــــــــــــددلبندمگفته :

زندگی تکرار نیست

.

.

.

خنده ها تکراری ، گریه ها تکراریست

من در این تکرارها مانده در بهت و سکوت

دیگران می خندند و دلم می دلند که چقدر تکراریست

همه جا غرق سکوت

کوچه ها رو به غروب هم جا تاریک است

پیش رو تاریکی پشت سر تاریکی

دل من می ترسد

ترس هم تکراریست.

[پاسخ]

مجیــــــــــــــــــــــددلبندمگفته :

از همان روزی که دست حضرت قابیل
گشت آلوده به خون حضرت هابیل
از همان روزی که فرزندان آدم
صدر پیغام آوران حضرت باری تعالی
زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید
آدمیت مرد
گرچه آدم زنده بود

از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند
از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند
آدمیت مرده بود

بعد دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب
گشت و گشت
قرنها از مرگ آدم هم گذشت
ای دریغ
آدمیت برنگشت

قرن ما روزگار مرگ انسانیت است
سینه دنیا ز خوبیها تهی است
صحبت از آزادگی، پاکی، مروت، ابلهی است

من که از پژمردن یک شاخه گل
از نگاه ساکت یک کودک بیمار
از فغان یک قناری در قفس
از غم یک مرد در زنجیر
حتی قاتلی بردار،
اشک در چشمان و بغضم در گلوست
وندرین ایام زهرم در پیاله، زهر مارم در سبوست
مرگ او را از کجا باور کنم؟

صحبت از پژمردن یک برگ نیست
وای، جنگل را بیابان میکنند
دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان میکنند
هیچ حیوانی به حیوانی نمیدارد روا
آنچه این نامردمان با جان انسان میکنند

صحبت از پژمردن یک برگ نیست
فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست
فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست
در کویری سوت و کور
در میان مردمی با این مصیبتها صبور
صحبت از مرگ محبت مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانیت است…

[پاسخ]

مجیــــــــــــــــــــــددلبندمگفته :

همه میپرسند
چیست در زمزمه مبهم آب
چیست در همهمه دلکش برگ
چیست در بازی آن ابر سپید
روی این آبی آرام بلند
که ترا می برد اینگونه به ژرفای خیال
چیست در خلوت خاموش کبوترها
چیست در کوشش بی حاصل موج
چیست در خنده جام
که تو چندین ساعت
مات و مبهوت به آن می نگری
نه به ابر
نه به آب
نه به برگ
مه به این آبی آرام بلند
نه به این خلوت خاموش کبوترها
نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام
من به این جمله نمی اندیشم
من مناجات درختان را هنگام سحر
رقص عطر گل یخ را با باد
نفس پاک شقایق را در سینه کوه
صحبت چلچله ها را با صبح
بغض پاینده هستی را در گندم زار
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل
همه را میشنوم
می بینم
من به این جمله نمی اندیشم
به تو می اندیشم
ای سراپا همه خوبی
تک و تنها به تو می اندیشم
همه وقت
همه جا
من به هر حال که باشم به تو میاندیشم
تو بدان این را تنها تو بدان
تو بیا
تو بمان با من تنها تو بمان
جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب
من فدای تو به جای همه گلها تو بخند
اینک این من که به پای تو درافتاده ام باز
ریسمانی کن از آن موی دراز
تو بگیر
تو ببند
تو بخواه
پاسخ چلچله ها را تو بگو
قصه ابر هوا را تو بخوان
تو بمان با من تنها تو بمان
در دل ساغر هستی تو بجوش
من همین یک نفس از جرعه جانم باقی است
آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش

شعر از : زنده یاد فریدون مشیری

[پاسخ]

مجیــــــــــــــــــــــددلبندمگفته :

همــه ی مـــا
فقــط حســـرت بــی پــایــان یــــک
اتفــــاق ســـاده ایـــم
کــــه جهــــان را بـــی جهــــــت ،
یــــک جــــور عجیبــــی جــــدی گرفتـــــه ایــــم … !
.

[پاسخ]

مجیــــــــــــــــــــــددلبندمگفته :

آلـــیــــس کـــجـــایـــی؟!
بـــیـــا …
ایـــنـــجـــا عــجــیـــب تــریــن ســـرزمــیــن دنـــیــاســت . . .

[پاسخ]

مجیــــــــــــــــــــــددلبندمگفته :

شب سردی بود … پیرزن بیرون میوه فروشی زل زده بود به مردمی که میوه میخریدند. شاگرد میوه فروش تند تند پاکت های میوه رو توی ماشین مشتری ها میذاشت و انعام میگرفت.

پیرزن با خودش فکر میکرد چی میشد اونم میتونست میوه بخره ببره خونه … رفت نزدیک تر، چشمش افتاد به جعبه چوبی بیرون مغازه که میوه های خراب و گندیده داخلش بود … با خودش گفت چه خوبه سالم ترهاشو ببره خونه. میتونست قسمت های خراب میوه ها رو جدا کنه و بقیه رو بده به بچه هاش، هم اسراف نمیشد هم بچه هاش شاد میشدن …

برق خوشحالی توی چشماش دوید.. دیگه سردش نبود ! پیرزن رفت جلو نشست پای جعبه میوه؛ تا دستش رو برد داخل جعبه، شاگرد میوه فروش گفت : دست نزن نِنه ! وَخه برو دُنبال کارت ! پیرزن زود بلند شد … خجالت کشید ! چند تا از مشتریها نگاهش کردند ! صورتش رو قرص گرفت … دوباره سردش شد ! راهش رو کشید رفت …

چند قدم دور شده بود که یه خانمی صداش زد : مادر جان … مادر جان ! پیرزن ایستاد، برگشت و به زن نگاه کرد ! زن مانتویی لبخندی زد و بهش گفت اینارو برای شما گرفتم ! سه تا پلاستیک دستش بود پر از میوه … موز و پرتغال و انار …

پیرزن گفت : دستِت دَرد نِکُنه نِنه… مُو مُستَحق نیستُم !

زن گفت : اما من مستحقم مادر من … مستحق داشتن شعور انسان بودن و به هم نوع توجه کردن … اگه اینارو نگیری دلمو شکستی ! جون بچه هات بگیر !
زن منتظر جواب پیرزن نموند … میوه هارو داد دست پیرزن و سریع دور شد …

پیرزن هنوز ایستاده بود و رفتن زن رو نگاه میکرد … قطره اشکی که تو چشمش جمع شده بود غلتید روی صورتش … دوباره گرمش شده بود … با صدای لرزانی گفت :پیر شی ننه … پیر شی ! خیر بیبینی

[پاسخ]

malakeye ghasre yakhi پاسخ در تاريخ اسفند ۱ام, ۱۳۹۱ ۲۰:۰۱:

kash ma ham yad begirim

[پاسخ]

رهاگفته :

گاهى خدا انقدر صدایت را دوست دارد که سکوت میکند تا دوباره بگویى خدایا!

[پاسخ]

عسل نمکىگفته :

سلام مرسی مطلب قشنگی بود

[پاسخ]

ساراگفته :

من که از بند این عشقهای زمینی ازادم………ازاد

[پاسخ]