آخرين مطالب
آخرین محصولات
عضویت در خبرنامه
آخرين نظرات سايت
موضوعات
ست دستبند 4 تایی مایا انگشتر استیل پروانه گردنبند زنجیری استیل الماسی
انگشتر مذهبی طلاروس انگشتر بوته گل رز انگشتر استیل شاین
گردنبند استیل شاین قرمز کیف پول 123 گردنبند فروهر اصل

 

در زمانهای بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود، فضیلت­ ها و تباهی­ ها دور هم جمع شده بودند، آنها از بیکاری خسته و کسل شده بودند. ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت بیایید یک بازی بکنیم مثل قایم باشک. همگی از این پیشنهاد شاد شدند و دیوانگی فورا فریاد زد، من چشم می­ گذارم و از آنجایی که کسی نمی­ خواست دنبال دیوانگی برود، همه قبول کردند او چشم بگذارد. دیوانگی جلوی درختی رفت و چشمهایش را بست و شروع کرد به شمردن، یک، دو، سه، همه رفتند تا جایی پنهان شوند. لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد، خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد، اصالت در میان ابرها مخفی شد، هوس به مرکز زمین رفت، دروغ گفت زیر سنگ پنهان می ­شوم اما به ته دریا رفت، طمع داخل کیسه ­ای که خودش دوخته بود مخفی شد و دیوانگی مشغول شمردن بود هفتاد و نه، هشتاد… و همه پنهان شدند، به جزعشق که همواره مردد بود، نمی­ توانست تصمیم بگیرید و جای تعجب نیست، چون همه می­ دانیم پنهان کردن عشق مشکل است، در همین حال دیوانگی به پایان شمارش می ­رسید، نود و پنج، نود و شش. هنگامی که دیوانگی به صد رسید، عشق پرید و بین یک بوته گل رز پنهان شد. دیوانگی فریاد زد دارم میام و اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود، زیرا تنبلی، تنبلی ­اش آمده بود جایی پنهان شود و بعد لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود، دروغ ته دریاچه، هوس در مرکز زمین، یکی یکی همه را پیدا کرد به جز عشق و از یافتن عشق ناامید شده بود. حسادت در گوش ­هایش زمزمه کرد: تو فقط باید عشق را پیدا کنی و او در پشت بوته گل رز پنهان شده است. دیوانگی شاخه چنگک مانندی از درخت چید و با شدت و هیجان زیاد آن را در بوته گل رز فرو کرد و دوباره و دوباره تا با صدای ناله­ ای دست کشید. عشق از پشت بوته بیرون آمد، درحالی که با دستهایش صورتش را پوشانده بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون میزد. شاخه به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمی ­توانست جایی را ببیند، او کور شده بود! دیوانگی گفت من چه کردم؟ من چه کردم؟ چگونه می ­توانم تو را درمان کنم عشق پاسخ داد تو نمی­ توانی مرا درمان کنی اما اگر می ­خواهی کمکم کنی می ­توانی راهنمای من شوی. و اینگونه است که از آنروز به بعد عشق کور است و دیوانگی همواره همراه اوست! و از همان روز تا همیشه عشق و دیوانگی به همراه یکدیگر به احساستمام آدم­های عاشق سرک می­ کشند.

موضوع : داستان عاشقانه, داستان کوتاه
نویسنده :   ,   ۱۷ ديدگاه  ,   تاریخ ارسال : ۱۴ دی, ۱۳۹۲  , 
   
محصولات فروشگاه عاشقانه سایت الون بوی
انگشتر استیل ورساچ انگشتر استیل lovely
پابند استیل پروانه دستبند قلب رنگی
انگشتر طرح کمربند کیف دستی MK
مینی نگین زن انگشتر طرح توپ مروارید
سیناگفته :

عشق واقعا کور است..
زیبا بود ممنون

[پاسخ]

هانیهگفته :

دلنشین بود. مرسی

[پاسخ]

هانیهگفته :

تــــــو

شبیه دیگران نیستـــی !

دیگران حـــرف میزنند ،

راه میـــروند ،

نفس میکشند …

تــــــو

نه حــــرف میـــزنی

نه راه میــــروی

و نه …

میـــگذاری نفس بکشم

[پاسخ]

forozan پاسخ در تاريخ دی ۱۴ام, ۱۳۹۲ ۱۹:۳۲:

من هنوز نمیدونم۲۰سال دارم یا۲۰سال از دست دادم؟؟؟؟؟؟

[پاسخ]

هانیهگفته :

میگن هیچ عشـــــقی تو دنیا مثه عشــــــق اولی نیــس

میگذره یه عمری اما از خیالت رفتنی نــــیس

داغ عشــــق هیشکی مثله اون که پس میزنتت نیـــس

چه بده تنها شی وقتی هیچکسی همقدمت نیـــس

چه قده سخته بدونی اونکه میخوایش نمیمـــونه

که دلش یه جای دیگس و همه وجودش ماله اونــه

چه بده برای اونکه جون میدی غریبه باشـــــی

بگی میخوام با تو باشم بگه میخوام که نباشــــی

[پاسخ]

مریم پاسخ در تاريخ دی ۱۶ام, ۱۳۹۲ ۲۰:۲۸:

اره
تا از اون بدتر .خدا .هم تنهات بذاره
خدا هم که بره اونم با خدا می ره .خیلی تنهام.تنها تر از همیشه.

[پاسخ]

هستیگفته :

بازگشته ام

با کوله باری از شعر های ناگفته…

تنها اینجا

مکان امن عاشقانه های من است …

[پاسخ]

هستیگفته :

روزگار میگذره اما من هنوز یه برگ زردم

نه بهارم نه زمستون مث پاییز پر دردم

مث اشکام پر اندوه مثل یک غروب پر غم

مث یک گل روی مرداب که داره میمیره کم کم

[پاسخ]

مریم پاسخ در تاريخ دی ۱۶ام, ۱۳۹۲ ۲۰:۳۱:

من خیلی وقته مرده ام
شاید باورتون نشه این قدر بد دیدم
که از زندگی خسته شدم .

[پاسخ]

ناشناس پاسخ در تاريخ دی ۱۷ام, ۱۳۹۲ ۰۲:۵۴:

سلام مریم جون،غصه نخوور

[پاسخ]

هستی پاسخ در تاريخ دی ۱۸ام, ۱۳۹۲ ۲۰:۱۳:

زندگی اون چیزی نیست که تو تصوراتته بلکه تو باید زندگیتو مثه تصوراتت بسازی
دنیا پر از بدیهاست و به همون اندازه پر از خوبیهاست اما گاهی این بدیها ذهن آدم رو درگیر میکنه و مانع دیدن خوبیها میشه.
برات خوبیهارو آرزومندم.

[پاسخ]

سیناگفته :

سوال از عشق؟؟؟

به کودکی گفتند : عشق چیست؟ گفت : بازی.

به نوجوانی گفتند : عشق چیست؟ گفت : رفیق بازی.

به جوانی گفتند : عشق چیست؟ گفت : پول و ثروت.

به پیرمردی گفتند : عشق چیست؟ گفت :عمر.

به عاشقی گفتند : عشق چیست؟ چیزی نگفت.آهی کشید و سخت گریست!

[پاسخ]

forozanگفته :

باختی در کار نیست ما برای دوستان واقعی جانمان را ریسک میکنیم”خیالی نیست”یا میبریم یا میمیریم….

[پاسخ]

sanazگفته :

خیلی عالی بود مرسی هستی جان

[پاسخ]

saraگفته :

رمان عشق و دیوانگی خیلی قشنگه .
مقدمه بود این متن .

[پاسخ]

سعیدگفته :

قشنگ بود ممنون
نمیدونم جرا با خوندنش اشک تو چشام جمع شد.
بازم ممنونم

[پاسخ]

هستی پاسخ در تاريخ دی ۱۸ام, ۱۳۹۲ ۱۹:۵۸:

مرسی

[پاسخ]