آخرين مطالب
آخرین محصولات
عضویت در خبرنامه
آخرين نظرات سايت
موضوعات
ست دستبند 4 تایی مایا انگشتر استیل پروانه گردنبند زنجیری استیل الماسی
انگشتر مذهبی طلاروس انگشتر بوته گل رز انگشتر استیل شاین
گردنبند استیل شاین قرمز کیف پول 123 گردنبند فروهر اصل
   
محصولات فروشگاه عاشقانه سایت الون بوی
انگشتر استیل ورساچ انگشتر استیل lovely
پابند استیل پروانه دستبند قلب رنگی
انگشتر طرح کمربند کیف دستی MK
مینی نگین زن انگشتر طرح توپ مروارید
لیلاگفته :

قلبم را عصبی کشی کرده ام..
دیگر نه از سرمای نگاهی میلرزد…
نه از گرمای آغوشی می تپد…
خیلی قشنگ بود ممنون مسعودجان

[پاسخ]

زیبـــــــــــا پاسخ در تاريخ شهریور ۲۱ام, ۱۳۹۱ ۱۲:۴۵:

خیلی خوب گفتی ..

[پاسخ]

Maryamگفته :

اگر عاشق شدن با یک نگاه است،،
دل عاشق شکستن “صبر” نگاه است..

[پاسخ]

Maryamگفته :

باران باش!..
هیجکس به باران عادت نمیکند،، هروقت بیاید دوست داشتنی است..

[پاسخ]

Maryamگفته :

یه روز یه چوپان داشت به کارش میرسید که یه جوجه دید رو سبزه ها خوابیده وپاهاشو برده بالا! باتعجب ازش برسید: داری چیکار میکنی؟!
جوجه باشجاعت گفت: شنیدم امروز آسمون میخواد بیفته، میخوام بگیرمش!
چوپان باخنده گفت: اما توکه نمیتونی آسمون به این بزرگی رو بگیری!
جسورانه جواب داد: بالآخره هرکدوممون باید سعیشو بکنه.. (-:
*اکر کسی نبود بهش تکیه کنید بخودتون تکیه کنید! حس زیبا وخاصی بدست میده!*

[پاسخ]

فرنازگفته :

سلام اقا مسعود.من در نگاه اول عاشق قالب وبسایتتون شدم.میتونم ازتون خریداری کنم؟

[پاسخ]

مسعود پاسخ در تاريخ شهریور ۲۱ام, ۱۳۹۱ ۰۷:۱۱:

سلام.
لطفا با مدیریت تماس بگیرید.

[پاسخ]

فرناز پاسخ در تاريخ شهریور ۲۱ام, ۱۳۹۱ ۱۲:۵۴:

مدیریت که همش افلاین دوست عزیز

[پاسخ]

مسعود پاسخ در تاريخ شهریور ۲۱ام, ۱۳۹۱ ۱۳:۴۰:

شما ایمیل بزنید جواب داده میشه!

ترانهگفته :

انگشتم را نخ بستم تا یادم نرود فراموشت کرده ام …

[پاسخ]

نازنین پاسخ در تاريخ شهریور ۲۱ام, ۱۳۹۱ ۱۵:۵۳:

مرسی خیلی قشنگ بود

[پاسخ]

ترانه پاسخ در تاريخ شهریور ۲۱ام, ۱۳۹۱ ۱۶:۳۲:

خودمم خیلی دوسش دارم

[پاسخ]

ترانهگفته :

ناصر خسرو قبادیانی بسوی باختر ایران روان بود
. شبی میهمان شبانی شد در روستای کوچکی در نزدیکی سنندج ، نیمه های شب صدای فریاد و ناله شنید برخاست و از خانه بیرون آمد صدای فریاد و ناله های دلخراش و سوزناک از بالای کوه به گوش می رسید . مبهوت فریاد ها و ناله ها بود که شبان دست بر شانه اش گذاشت و گفت : این صداها از آن مردیست که همسر و فرزند خویش را از دست داده ، این مرد پس از چندی جستجو در غاری بر فراز کوه ماندگار شد هر از گاهی شبها ناله هایش را می شنویم . چون در بین ما نیست همین فریاد ها به ما می گوید که هنوز زنده است و از این روی خوشحال می شویم که نفس می کشد . ناصر خسرو گفت می خواهم به پیش آن مرد روم . مرد گفت بگذار مشعلی بیاورم و او را از شیار کوه بالا برد . ناصر خسرو در آستانه غاری ژرف و در زیر نور مهتاب مردی را دید که بر تخته سنگی نشسته و با دو دست خویش صورتش را پنهان نموده بود .
مرد به آن دو گفت از جان من چه می خواهید ؟ بگذارید با درد خود بسوزم و بسازم .
ناصر خسرو گفت : من عاشقم این عشق مرا به سفری طول و دراز فرا خوانده ، اگر عاشقی همراه من شو . چون در سفر گمشده خویش را باز یابی . دیدن آدمهای جدید و زندگی های گوناگون تو را دگرگون خواهد ساخت . در غیر اینصورت این غار و این کوهستان پیشاپیش قبرستان تو و خاطراتت خواهد بود . چون پگاه خورشید آسمان را روشن کند براه خواهم افتاد اگر خواستی به خانه شبان بیا تا با هم رویم .
چون صبح شد آن مرد همراه ناصرخسرو عازم سفر بود . سالها بعد آن مرد همراه با همسری دیگر و دو کودک به دیار خویش باز گشت در حالی که لبخندی دلنشین بر لب داشت .
حکیم ارد بزرگ می گوید : “سنگینی یادهای سیاه را با تنهایی دو چندان می کنی …به میان آدمیان رو و در شادمانی آنها سهیم شو ، لبخند آدمیان اندیشه های سیاه را کمرنگ و دلت را گرم خواهد نمود

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ شهریور ۲۱ام, ۱۳۹۱ ۱۵:۱۴:

مرسی ترانه جون خیلی قشنگ بود

[پاسخ]

ترانه پاسخ در تاريخ شهریور ۲۱ام, ۱۳۹۱ ۱۶:۲۶:

خواهش میشه

[پاسخ]

آرتیمس پاسخ در تاريخ شهریور ۲۱ام, ۱۳۹۱ ۱۸:۲۶:

مرسی

قشنگ بود.

[پاسخ]

زیبـــــــــــا پاسخ در تاريخ شهریور ۲۱ام, ۱۳۹۱ ۲۱:۲۸:

قشنگ بود

[پاسخ]

مریم پاسخ در تاريخ دی ۶ام, ۱۳۹۱ ۰۹:۱۰:

خیلی قشنگ بود ممنونم عزیزم.

[پاسخ]

samiraگفته :

انقدر مرا سرد کرد از خودش .. از عشق ..
که حالا به جای دلبستن یخ بسته ام
اهای روی احساسم پانگذارید لیز می خورید !

[پاسخ]

ترانه پاسخ در تاريخ شهریور ۲۱ام, ۱۳۹۱ ۱۶:۳۵:

دلم با تو بود ، تو ولی سرد شدی…
آنقدر سرد که به ناچار گرمایم را به تو بخشیدم …
و تو به من تهمت سرد شدن زدی…

[پاسخ]

jojo پاسخ در تاريخ شهریور ۲۲ام, ۱۳۹۱ ۲۲:۰۲:

شال وکلاه میبافم باخیالت تادرسرمای نبودنت یخ نبندم

[پاسخ]

nadia پاسخ در تاريخ مهر ۱ام, ۱۳۹۱ ۱۳:۴۵:

خدایا تا کی خیال و رویا ببافمو تنم کنم…
کمی خاطرات شیرین لطفا…

[پاسخ]

Ramin Pourali Qarabaghگفته :

من خیلی وقته قید احساساتو زدم.

[پاسخ]

Atefeh پاسخ در تاريخ شهریور ۲۱ام, ۱۳۹۱ ۱۶:۳۰:

منم!

[پاسخ]

نازنینگفته :

منم تقریبا خیلی وقته که بی احساس شدم تقریبا یچیزی تو مایه ی آدم آهنی یادمه یزمانی آدمای بی احساسو منع میکردم ولی الان خودمم…..

[پاسخ]

Atefeh پاسخ در تاريخ شهریور ۲۱ام, ۱۳۹۱ ۱۶:۳۳:

آنهایی که بی احساسند زمانی بسیار عاشق بوده اند

[پاسخ]

مسعود پاسخ در تاريخ شهریور ۲۱ام, ۱۳۹۱ ۱۶:۴۹:

:(

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ شهریور ۲۱ام, ۱۳۹۱ ۲۰:۳۹:

اما من هنوزم سرشار از احساس خوب زندگی کردنم رقت که رفت به سلامت
خوش باشه..
دنیا که به آخر نرسیده
امروز را دریاب
گذشته که گذشت
فرداهم نیومده
غصه چی رو میخورین
شاید بهتر از اون تو زندگیتون بیاد
والا به خدا

ترانه پاسخ در تاريخ شهریور ۲۱ام, ۱۳۹۱ ۱۶:۳۷:

دیرگاهیست که تنها شده ام ،
قصه ی غربت صحرا شده ام ،
من که بی تاب شقایق بودم ،
همدم سردی یخ ها …

[پاسخ]

نازنینگفته :

این روزها از من تا دل… فاصله ای است تا مرز نشناختن….

این روزها دلم بر سکوت هم میخندد….!!!

[پاسخ]

نازنینگفته :

آدمها فقط آدم هستند نه کمتر و نه بیشتر…
اگر کمتر از چیزهایی که هستند نگاهشان کنی آنهارا شکسته ای…
و اگر بیشتر از آن حسابشان کنی..آنها تورا میشکنند!!!
بین این آدمها فقط باید عاقلانه زندگی کرد نه عاشقانه…!!!!

[پاسخ]

غریبگفته :

لبخندت را مدتیست ندیده ام…
خانه ات اباد یکبار دیگر بگو سیب!

[پاسخ]

samoorگفته :

چرا نظر منو پاک کردی مسعود

[پاسخ]

مسعود پاسخ در تاريخ شهریور ۲۱ام, ۱۳۹۱ ۱۷:۲۰:

کدوم نظر؟

[پاسخ]

آرتیمسگفته :

کسی چه می داند شاید فردا لحظه ای که هیچ کس انتظار ندارد پرواز کنم…

[پاسخ]

ترانه پاسخ در تاريخ شهریور ۲۱ام, ۱۳۹۱ ۲۳:۰۲:

به کجا چنین شتابان ؟!

__________$$$$$___________$$$$$__________
_________$$$$$$$_________$$$$$$$_________
_________$$$$$$$_________$$$$$$$_________
__________$$$$$___________$$$$$__________
__$$$$_____________________________$$$$__
_$$$$$$___________________________$$$$$$_
__$$$$$$_________________________$$$$$$__
___$$$$$$_______________________$$$$$$___
____$$$$$$$___________________$$$$$$$____
______$$$$$$$_______________$$$$$$$______
_________$$$$$$___________$$$$$$_________
____________$$$$$$ $$$$$$$$$$$____________
______________$$$$$$$$$$$$______________

[پاسخ]

آرتیمس پاسخ در تاريخ شهریور ۲۱ام, ۱۳۹۱ ۲۳:۳۱:

مرسی قشنگه.

به هر آنکجا که باشد

[پاسخ]

آرتیمسگفته :

کریستف کیشلفسکی

چه بگویم؟

دوستت دارم خیلی قدیمی شده…

عاشق هم که نیستیم…

بطری و سیگار را بیاور

ادای آدمهای خوشبخت را در بیاوریم…

[پاسخ]

samoorگفته :

همون که پرسیدم jojo خودشو کشت…

[پاسخ]

مسعود پاسخ در تاريخ شهریور ۲۱ام, ۱۳۹۱ ۱۹:۳۶:

چون خیلی بی ربطه!

[پاسخ]

jojo پاسخ در تاريخ شهریور ۲۲ام, ۱۳۹۱ ۲۲:۰۸:

چرا گفتید بی ربطه سوال samoor.میشه واضح منظورتون بگید

[پاسخ]

مسعود پاسخ در تاريخ شهریور ۲۲ام, ۱۳۹۱ ۲۲:۵۸:

نوشته بود خودش رو بکشه بخندیم…
بی ربط بود…

jojo پاسخ در تاريخ شهریور ۲۲ام, ۱۳۹۱ ۲۳:۱۶:

مرسی که هر بی ربطی را نمیذاری تو سایت.اگه یه نفریکم هم معرفت واحساس داشته باشه به جای بذله گویی مثل یه باشخصیت میخونه و رد میشه یا همدردی و راهنمایی میکنه.اخه برادر من بدبختی و شکست یه نفر کجاش خنده دار.رفقا شماکه سالمیداز لحاظ بالاخونه بهsamoorجان بگید خودکشی کجاش خنده دار.موضوع خنده دار خواستی بگو جوک بفرستم ناناز!

[پاسخ]

مسعود پاسخ در تاريخ شهریور ۲۲ام, ۱۳۹۱ ۲۳:۳۲:

من همه ی نظرات رو تاییید نمیکنم و شما نمیپرسیدی نمیگفتم.

jojo پاسخ در تاريخ شهریور ۲۲ام, ۱۳۹۱ ۲۲:۰۷:

نه عزیزم درسته عشقم رفت بی خداحافظی اماعشق اصلیم خداکه هنوز ترکم نکرده.نترس هنوز به مرز جنون نرسوندتم.ازخودم میپرسیدی رفیق

[پاسخ]

نازنین پاسخ در تاريخ شهریور ۲۲ام, ۱۳۹۱ ۲۳:۱۲:

سلام جوجو من بعنوان یه دختر بهت افتخار میکنم و دوست دارم

(بهتره با هم بخندیم تا بهم بخندیم)

[پاسخ]

jojo پاسخ در تاريخ شهریور ۲۲ام, ۱۳۹۱ ۲۳:۵۱:

فکرنکنید بی جنبه ام ازحرفsamoorدلخور شدما.اتفاقاهربارکه چشمم به نظرش میافته کلی با مامانم میخندیم. فقط برام جالب بود که چه چیزی این وسط تو زندگی من خنده دار بوده دلشکستگیم یا نامردی طرفم یاخودکشی و…عجب بچه ای اینsamoor.معلومه خودش خیلی اهل شیطنته ها!!!

FELIKAگفته :

آره بابا اصلا بی خیال احساس

[پاسخ]

masiگفته :

هر روز روی احساسم خط میکشم….
تو کار خود را راحت کرده ای….
یکدفعه روی همه چیز خط کشیدی…
بیمعرفت…
مرسی مسعود جان …
مثل همیشه عالی…

[پاسخ]

nazgolگفته :

مانند شیشه شکستنم آسان بود…ولی…دیگر به من دست نزناین بار زخمی ات خواهم کرد

[پاسخ]

nazgolگفته :

قدم نزن اینجا شعرها آنقدر بارانی اند که می ترسم تمام لحظه هایت خیس شوند…!

[پاسخ]

nazgolگفته :

خدایا شبیه بادکنکی شده ام…پر از بغض هایی که به اجبار فرو داداه ام…التماست می کنم…فقط یک سوزن…تکه تکه شدنم با خودم…!

[پاسخ]

¥علی¥گفته :

دمت گرم

[پاسخ]

امیدگفته :

عالی بود داداش خسته نباشی

[پاسخ]

ye gharibe be jorm ashegh shodanگفته :

خودکشی یعنی جایی که من الان بهش رسیدم!
چون هیچ راه دیگه ای برام نذاشتن!!!
حتی فکر کنم باباش خوشحالم بشه از اینکه دیگه نباشم تا بخوام مزاحمش بشم
چون خودش هرطور شده میخواد یه بلایی سرم بیاره که دیگه نباشم!
تا بخوام باهاش در مورد خواستگاری رفتم برای دخترش حرف بزنم
ای خدا بازم با همه اینا راضیم به رضای تو دستمو بگیر تا تا دس به کار احمقانه نزنم
تنهام نزار من دستم بهت نمیرسه تو که دستت میرسه بیا بلندم کن منو به خودت برسون خدا جونم

[پاسخ]

baharehگفته :

سلام افرین عزیزم عالی بود این بهترین جمله ای بود که تا بحال در مورد احساس شنیدم مرسی

[پاسخ]

baharehگفته :

مسعود جان یادم رفت بگم من الان همین وضعیت رو دارم برام دعا کن چون دیگه به عشق و عاشقی هیچ امیدی ندارم البته من دوست پسر هم نداشتم و ندارم نمی دونم ولی فکر کنم نبودنش بهتره شایدم بودنش . بازم بخاطر سایت خوبیت مرسی

[پاسخ]

روشنکگفته :

جالبه.هممون آدمیم.هممون از بی وفایی خسته ایم.و با این وجود باز هم بروی هم خنجر می کشیم؟؟؟چرا خسته نمیشویم از این همه رسم تکراری؟

[پاسخ]

آرتیمسگفته :

هدف
این آزمایش در یکی از خانه های سالمندان کشور آمریکا به انجام رسید و نتیجه آن دیدگاه روانشناسی را تغییر داد. اکثر مردم از این آزمایش و نتایج آن بی خبرند. در این خانه ی سالمندان، پیرمردها و پیرزن هایی زندگی می کردند که اکثرا دچار بیماری های گوناگونی بودند و تنها برای چند ماه نقش میهمان را در این خانه بازی می کردند. تمام میهمانان این خانه می دانستند که دیگر مدت زیادی زرق و برق دنیا را نخواهند دید و کارکنان این خانه یا همان میزبانان نیز از این موضوع با خبر بودند لذا تمام تلاش خود را می نمودند تا این چند صباح باقی مانده آنها در آرامش سپری گردد.

میهمانی در این خانه همانند سال های گذشته در حال برگزاری بود که روزی یکی از اساتید روانشناسی آمریکا با یک وانت پر از گل و گلدان وارد خانه سالمندان شد و آزمایشی را انجام داد. روانشناس سالمندان را به دو گروه تقسیم کرد. به گروه اول تعدادی گل و گلدان داد و از آنها خواست تا مسئولیت نگهداری آنها را بپذیرند. به آنها آموزش داد تا به گل ها آب بدهند، چه ساعاتی در معرض آفتاب قرار دهند، چه موقعی به آنها گرما برسانند، چگونه به آنها کود و سموم ضد آفت بزنند و چگونه از آنها مراقبت کنند. از آنها خواست تا مسئولیت پذیر بوده و با هم در نگهداری بهتر گل ها به رقابت بپردازند. گروه دوم را نیز به اتاق های خود برده و در کنار پنجره هر کدام یک گل و گلدان قرار داد و به آنها گفت: اگر مایل بودید می توانید مسئولیت مراقبت از آنها را بپذیرید و اگر هم تمایلی نداشتید اهمیتی ندارد. روانشناس چند ماهی به بررسی این آزمایش پرداخت و نتایج آن باعث شگفتی او گردید.

استاد روانشناس مشاهده کرد که گروه اول در طول مدت مراقبت از گل ها وضعیت جسمی بهتری را نشان می دهند و چون روزهای قبل تمام روز را در تختخواب خود به انتظار مرگ نمی نشینند. رفتارهای آنان نیز نسبت به قبل بهتر گردیده بود و همانند سابق بهانه گیری و پرخاش نمی کردند. تغذیه شان هم تغییر محسوسی داشت و نسبت به قبل غذای بیشتری می خوردند و حتی مصرف داروهای آنان نیز کاهش یافته بود. در حالیکه در گروه دوم تغییر خاصی مشاهده نگردید.

استاد روانشناس بعد از ۶ ماه پرونده های دو گروه را با هم مقایسه کرد و متوجه شد که آمار مرگ و میر گروه دوم ۳۰ درصد بیشتر از گروه اول بوده و گروه اول از نظر روحی انسان هایی به مراتب شادتر و امیدوارتر از گروه دوم بوده اند.

در پایان آزمایش استاد روانشناس می نویسد: به علت اینکه در زندگی گروه اول هدفی به وجود آمد طول عمر و شادابی آنها نیز بیشتر گردید و نبود هدف در گروه دوم هیچگونه تغییری در روند زندگیشان بو جود نیاورد. او نوشته خود را با این جمله تمام کرد، هنگامی که یک زندگی، مسئولیت و بار یک زندگی دیگر را به دوش می کشد، قدرت، صبر، همت و امید آن چند برابر می گردد. زندگی شیرین تر می شود و هم استوار تر….

اگر شما هم زندگی خود را در این آزمایش قرار دهید و با دقت نتایج آن را بررسی نمایید، جواب تمام کمبودها، شکست ها، افسردگی ها و خستگی های خود را خواهید یافت. هنگامی که هدفی در زندگی ما پدیدار می گردد، قدرت، صبر و امید ما افزایش می یابد، جسم ما توان بیشتری پیدا می کند و روح ما نیز آرامش و شادابی دو چندانی در خود حس می کند.

اما اگر دچار سرطان بی هدفی شویم، آرام آرام به این نتیجه خواهیم رسید که وزن ما بر روی زمین سنگینی می کند و این نتیجه گیری ما را در تختخواب مرگ می خواباند. کمبود هدف یا همان (( گول))، در روح، جسم و ذهن ما خلاء ایجاد می کند. این خلاء به تدریج زمان ما را از درون پوچ می کند و این محل پوچ و خالی پر می شود از انواع مریضی ها و مرض ها!

شاید شما هم بسیاری از مدیران ارشد لشکری و کشوری، افسران پلیس و دیگر افراد فعال جامعه را دیده باشید که بعد از بازنشستگی به سرعت شکسته می شوند. این افراد تا آخرین روز کاری خود بسیار خندان و شادند، ورزش می کنند و به شب نشینی می روند. اما کافی است تنها ۱ سال بعد از بازنشستگی با آنها مواجه شوید، شاید باورتان نگردد که او همان شخص است. ۹۰ درصد آنها دارای امراض گوناگون می شوند. کمرشان خم می گردد. چندین عمل جراحی در کمتر از ۱ سال انجام می دهند. کج خلق می گردند و روزی ۵ بار یا قرص می خورند یا شربت!

اما شما نمی توانید چنین وضعیت و افسردگی را در بیل گیتس، تاتا، هاکوپیان، کلینتون و اشخاصی چون آنان ببینید. این افراد هم پیر می شوند. اما به همان اندازه ای که پیر می شوند فعال تر، جوان تر و با نشاط تر می گردند… چرا؟ زیرا با پیر شدن جسم آنها اهدافشان جوان تر و بالغ تر می گردد و تاثیر آن چنان مطلوب است که روند افزایش عمر را نیز فرح بخش می نماید.

به نظر من یکی از بزرگترین مشکلات جامعه امروز ما سرطان بی هدفی است. وقتی بچه هستیم هدفی جز بازی نداریم، جوان که می شویم همه هدفمان می شود خوشگذرانی و در سنین کهنسالی هدفمان نشستن در صف اول نماز جماعت!

تمام دوران بچگی، نوجوانی و جوانی خود را فقط صرف درس خواندن می نماییم و تمام هدف ما می شود درس خواندن. در ادامه، این درس خواندن به ما مدرک می دهد و بر اساس این مدرک به دنبال کار می گردیم. اما این درس خواندن، مدرک و این کار هیچ هدف خاصی به زندگی ما نمی دهد. این مدرک و کار در جسم و ذهن و روح ما نقش محرک و الهام بخشی بوجود نمی آورد. به همین دلیل است که مدام بی حوصله می شویم، به دنبال روزهای تعطیل هستیم و چهارشنبه ها را به امید اینکه تعطیلی نزدیک است از خواب بر می خیزیم.

جامعه امروز ما روز به روز افسرده تر و پرخاش گر تر می شود. در اکثر چهره های مردم تنفر و کسالت خاصی نقش بسته است. تمامی این رفتارها شاید به علت مبتلا شدن به سرطان بی هدفی باشد. این سرطان بی هدفی است که تعداد مشاجره های خیابانی، خانوادگی و ملی ما را به بالاترین حد خود رسانده است و همین بیماری است که جامعه ما را در مصرف داروهای گوناگون داخلی و خارجی پیشتاز دیگر جوامع نموده است. از هر ۳ نفر ایرانی ۱ نفر به نوعی قرص و شربت آمپول معتاد است و اکثر ما قبل از سنمان پیر می شویم.

اگر همین امروز هدفی برای زندگی خود بیابیم (هر چند که آن هدف نگهداری از گیاهی باشد، تمیز نمودن محیط زیست باشد و یا نشاندن خنده ای بر روی لب کودکی معصوم) ایمان دارم فردا تغییرات محسوسی در زندگی خود خواهیم یافت، دیگر آن همه دارو استفاده نمی کنیم، سنمان زودتر از ما پیر می شود و در زندگی خود زندگی خواهیم کرد.

ببخشید طولانی شد

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ شهریور ۲۸ام, ۱۳۹۱ ۲۲:۲۳:

خیلی جالب بود واقعا آدم بی هدف که باشه زندگیش پوچ و بی معنا میشه اونوقته ک اگه همه امکاناتیم داشته باشی نمیتونی ازشون لذت ببری
چون زندگیت پوچو بی هدفه
ممنون آرتمیس جان مثل همیشه قشنگ بود

[پاسخ]

آرتیمس پاسخ در تاريخ شهریور ۲۸ام, ۱۳۹۱ ۲۲:۳۹:

خواهش میکنم

[پاسخ]

jojo پاسخ در تاريخ شهریور ۲۸ام, ۱۳۹۱ ۲۳:۵۷:

من از مطالبی که توی سایت قرارمیدید حس میکنم شما فردتحصیلکرده ای هستین.درست حدس زدم؟البته محض کنجکاوی میخوام بدونم

زهرا پاسخ در تاريخ شهریور ۲۹ام, ۱۳۹۱ ۰۰:۱۷:

همیشه ازمطالبتون لذت میبرم منون

[پاسخ]

آرتیمس پاسخ در تاريخ شهریور ۲۹ام, ۱۳۹۱ ۰۷:۰۹:

خواهش میکنم.

[پاسخ]

jojo پاسخ در تاريخ شهریور ۲۹ام, ۱۳۹۱ ۲۰:۲۷:

چراجواب منو ندادید؟عیبی نداره عادت کردم به سکوت در مقابل سوال هام.درهر صورت ممنون از مطالب قشنگتون.بای

دخترپشت کنکوری پاسخ در تاريخ شهریور ۲۹ام, ۱۳۹۱ ۱۰:۲۰:

بانظرت کاملاموافقم آقاآرتیمس مردم اکثرا هدف خاصی توزندگیشون ندارن ومیخوان فقط زندگیشون روبگذرونن درصورتی که به نظرمن آدم بایدلحظه مرگش هم ازتلاش کردن ویادگرفتن دست برنداره مثل پروفسورحسابی که حتی زمانی که روی تخت بیمارستان بودومیدونست داره میمیره بازم مطالعه میکردتازه درموردهدف هم آدمامیتونن چندین تاهدف داشته باشن نبایدازهمون بچگی فقط روی یه چیزمتمرکزبشن مثلااینکه همش درس بخونن بایددرکناردرس خوندن به کارای دیگه ای هم بپردازن که اگه به یکی ازهدف هاشون نرسیدن حداقل به اون یکی هابرسن .

[پاسخ]

الاگفته :

عشقم ولم کرده دارم دیوونه میشم

[پاسخ]

jojo پاسخ در تاريخ شهریور ۲۹ام, ۱۳۹۱ ۲۰:۲۸:

توکل ات به خدا باشه گلم.نترس حل میشه

[پاسخ]

آرتیمس پاسخ در تاريخ شهریور ۲۹ام, ۱۳۹۱ ۲۱:۴۴:

ببخشید که سکوت کردم.

جواب سوالتو ندادم چون من یه انسانم و به عنوان یه انسان اومدم اینجا تا کمی آروم باشم.

ببخشید.ازم دلخور نشو.

من فوق لیسانس حسابداریم.اما شعلم هیچ ربطی به رشته تحصیلیم نداره.

و چیزایی هم که نوشتم تو کتاب های تحصیلیم نبود.

پدر من انسان خیلی خیلی یا سواد و اهل مطالعه هست.و ما از بچگی با کتابهای زیاد و موسیقی های زیبایی بزرگ شدیم.

ازت ممنونم .

اما زیادن آدمای با سوادی که خوب حرف نمیزنند و انسانهایی که به ظاهر بی سواد هستن و بسیار بهت درس یاد میدن.

[پاسخ]

ترانه پاسخ در تاريخ شهریور ۳۰ام, ۱۳۹۱ ۱۷:۲۹:

چه جالب ، منم حسابداری خوندم .

jojo پاسخ در تاريخ شهریور ۳۱ام, ۱۳۹۱ ۰۱:۱۶:

من اصلاازتون دلخورنشدم.هرکسی این حق را داره که در ارامش باشه. درضمن بانظرتونم موافقم چه بسیارافرادی که بدون هیچ تحصیلاتی اکادمیک بسیارفهیم هستن وچه بسیار تحصیلکرده هایی که مدرک شان فقط برازنده قاب دیوار است همین وبس.ممنون ازمطالبتون

وحیدگفته :

کاملا با نظرت موافقم ارتمیس

[پاسخ]

الناگفته :

اولین دیدارمان نمی دانم کی بود ؟؟؟؟
در عمق نگاهت گم شدم….
حال رفته ای و من
سالهاست همچون خانه بدوشان
در همه ی باد ها و چهار فصل سال
به دنبال خویش می گردم
و خویش را نمی یابم…

آخ که چقد دلتنگشم!!!!!!!

[پاسخ]