آخرين مطالب
آخرین محصولات
عضویت در خبرنامه
آخرين نظرات سايت
موضوعات
۲ ديدگاه
داستان کوتاه آنکه عاشق می شود خدایی دارد
نویسنده : 

anke ashegh [aloneboy.ir]. mishavad

بر صندلی چوبی نشسته بود و ژاکتی پشمی به تن داشت و چای می نوشید؛ بی خیال.
فنجان چای اما از خاطره پر بود و انگار حکایت می کرد از مزرعه چای و دختر چایکار
و حکایت می کرد از لبخندش، که چه نمکین بود و چشم هایش که چه برقی می زد
و دست هایش که چه خسته بود و دامنش که چه قدر گل داشت. چای خوش طعم بود.
پس حتما آن دختر چایکار عاشق بوده و آن که عاشق است، دلشوره دارد و آن که دلشوره دارد دعا می کند
و آن که دعا می کند حتما خدایی دارد پس دختر چایکار خدایی داشت.

موضوع : داستان جالب, داستان کوتاه
۸ ديدگاه
داستان کوتاه مسجد و ملا و شراب فروش
نویسنده : 

dastan [aloneboy.ir] koutah

سرمایه داری در نزدیکی مسجد قلعه فتح الله کابل رستورانی ساخت که در آن موسیقی و رقص بود و برای مشتریان مشروب هم سرو می شد .
ملای مسجد هر روز در پایان موعظه دعا می کرد تا خدا صاحب رستوران را به قهر و غضب خود گرفتار کند و بلای آسمانی بر این رستوران نازل!
یک ماه از فعالیت رستوران نگذشته بود که رعد و برق و توفان شدید شد و رستوران به خاکستر تبدیل گردید.

موضوع : داستان پند آموز, داستان جالب, داستان کوتاه
۱۰ ديدگاه
داستان کوتاه گل سرخی برای محبوبم
نویسنده : 

gol sorkh [aloneboy.ir]

”جان بلانکارد”   از روی نیمکت برخاست، لباس ارتشی اش را مرتب کرد و به تماشای انبوه مردم که راه خود را از میان ایستگاه بزرگ مرکزی پیش می گرفتند، مشغول شد. او به دنبال دختری می گشت که چهره ی او را هرگز ندیده بود، اما قلبش را می شناخت؛ دختری با یک گل سرخ. از سیزده ماه پیش دلبستگی اش به او آغاز شده بود. از یک کتابخانه ی مرکزی در فلوریدا، با برداشتن کتابی از قفسه ناگهان خود را شیفته و محسور یافته بود، اما نه شیفته ی کلمات کتاب، بلکه شیفته ی یادداشت هایی با مداد که در حاشیه صفحه های آن به چشم می خورد. دست خطی لطیف که بازتابی از ذهنی هشیار و درون بین و باطنی ژرف داشت. در صفحه ی اول جان توانست نام صاحب کتاب را بیاید: ”دوشیزه هالیس می نل.” با اندکی جست و جو و صرف وقت، اوتوانست نشانی دوشیزه هالیس را پیدا کند. جان برای او نامه ای نوشت و ضمن معرفی خود از او درخواست کرد که به نامه نگاری با او بپردازد. روز بعد جان سوار کشتی شد تا برای خدمت در جنگ جهانی دوم عازم شود. در طول یک سال و یک ماه پس از آن، آن دو به تدریج با مکاتبه و نامه نگاری به شناخت یکدیگر پرداختند. هر نامه همچون دانه ای بود که بر خاک قلبی حاصلخیز فرو می افتاد و به تدریج عشق شروع به

موضوع : داستان پند آموز, داستان جالب, داستان عاشقانه, داستان کوتاه
۳ ديدگاه
داستان کوتاه لیلی و مجنون
نویسنده : 

leyli majnoon [aloneboy.ir].

روزی لیلی از علاقه شدید مجنون به او و اشتیاق بیش از پیش دیدار او با خبر شد
پس نامه ای به او نوشت و گفت:
اگر علاقه مندی که منو ببینی ، نیمه شب کنار باغی که همیشه از اونجا گذر میکنم باش”
مجنون که شیفته دیدار لیلی بود چندین ساعت قبل از موعد مقرر رفت و در محل قرار نشست .
نیمه شب لیلی اومد و وقتی اونو تو خواب عمیق دید …
از کیسه ای که به همراه داشت چند مشت گردو برداشت و کنار مجنون گذاشت و رفت

موضوع : داستان پند آموز, داستان جالب, داستان عاشقانه, داستان کوتاه
۳ ديدگاه
داستان کوتاه آقای مهندس من دوست داشتم!
نویسنده : 

doustat dashtam [aloneboy.ir].

نشسته بود رو به روم مثل اون وقتا که هر ماه یا دوهفته یه بار همدیگه رو می دیدیم
مثل همه اون وقتا که من موکا می خوردم و اون اسپرسو
مثل همون موقع ها که من دوسش داشتم و اون نه…
می خواستم بهش بگم اما نمی تونستم بازم مثل اون موقع ها!
می خواستم بگم
می دونی مهندس من تموم اون وقتا که بهم زنگ می زدی دوست داشتم
تموم اون وقتا که هر دو هفته یه بار می رفتیم بیرون
من همون موقع که تو اون رستوران لعنتی بودیم و تو منو مجبور کردی تا آخر غذامو بخورم هم دوست داشتم
همون موقع که برات کیک تولد گرفتم و تو اون روزبرفی که تولد تو بود زنگ زدم که بیام پیشت،
بعد تو برنداشتی دوست داشتم

موضوع : داستان پند آموز, داستان جالب, داستان عاشقانه, داستان کوتاه
صفحه 1 از 2112345678910...20...قبلی »