آخرين مطالب
آخرین محصولات
عضویت در خبرنامه
آخرين نظرات سايت
موضوعات
يک ديدگاه
داستان کوتاه شک
نویسنده : 

madaram [aloneboy.ir].

سلام. من بابک هستم و ۱۶ سالم هست. از وقتی به دنیا اومدم پدرم فوت شده بود و من و مامانم تنها زندگی می کنیم. من تا الان فکر می کردم بابام خیلی پولدار بوده چون مامانم هیچوقت من رو بی پول نذاشته و هیچوقت نشده که مثلاً پول تو جیبی نداشته باشم خلاصه اصلاً مشکل اقتصادی رو احساس نمی کردم تا الان.
داستان از این جا شروع میشه که من یه روز به مدرسه رفته بودم و توی مدرسه حالم بد شد و فرستادنم خونه وقتی برگشتم خونه …

موضوع : داستان پند آموز, داستان کوتاه
۸ ديدگاه
داستان کوتاه مسجد و ملا و شراب فروش
نویسنده : 

dastan [aloneboy.ir] koutah

سرمایه داری در نزدیکی مسجد قلعه فتح الله کابل رستورانی ساخت که در آن موسیقی و رقص بود و برای مشتریان مشروب هم سرو می شد .
ملای مسجد هر روز در پایان موعظه دعا می کرد تا خدا صاحب رستوران را به قهر و غضب خود گرفتار کند و بلای آسمانی بر این رستوران نازل!
یک ماه از فعالیت رستوران نگذشته بود که رعد و برق و توفان شدید شد و رستوران به خاکستر تبدیل گردید.

موضوع : داستان پند آموز, داستان جالب, داستان کوتاه
۱۰ ديدگاه
داستان کوتاه گل سرخی برای محبوبم
نویسنده : 

gol sorkh [aloneboy.ir]

”جان بلانکارد”   از روی نیمکت برخاست، لباس ارتشی اش را مرتب کرد و به تماشای انبوه مردم که راه خود را از میان ایستگاه بزرگ مرکزی پیش می گرفتند، مشغول شد. او به دنبال دختری می گشت که چهره ی او را هرگز ندیده بود، اما قلبش را می شناخت؛ دختری با یک گل سرخ. از سیزده ماه پیش دلبستگی اش به او آغاز شده بود. از یک کتابخانه ی مرکزی در فلوریدا، با برداشتن کتابی از قفسه ناگهان خود را شیفته و محسور یافته بود، اما نه شیفته ی کلمات کتاب، بلکه شیفته ی یادداشت هایی با مداد که در حاشیه صفحه های آن به چشم می خورد. دست خطی لطیف که بازتابی از ذهنی هشیار و درون بین و باطنی ژرف داشت. در صفحه ی اول جان توانست نام صاحب کتاب را بیاید: ”دوشیزه هالیس می نل.” با اندکی جست و جو و صرف وقت، اوتوانست نشانی دوشیزه هالیس را پیدا کند. جان برای او نامه ای نوشت و ضمن معرفی خود از او درخواست کرد که به نامه نگاری با او بپردازد. روز بعد جان سوار کشتی شد تا برای خدمت در جنگ جهانی دوم عازم شود. در طول یک سال و یک ماه پس از آن، آن دو به تدریج با مکاتبه و نامه نگاری به شناخت یکدیگر پرداختند. هر نامه همچون دانه ای بود که بر خاک قلبی حاصلخیز فرو می افتاد و به تدریج عشق شروع به

موضوع : داستان پند آموز, داستان جالب, داستان عاشقانه, داستان کوتاه
۱۳ ديدگاه
داستان کوتاه معرفی
نویسنده : 

moarefi [aloneboy.ir].

روزی لئون تولستوی در خیابانی راه می رفت که نا آگاهانه به زنی تنه زد.

زن بی وقفه شروع به فحش دادن و بد و بی راه گفتن کرد.
بعد از مدتی که خوب تولستوی را فحش مالی کرد،

موضوع : داستان پند آموز, داستان کوتاه
۴ ديدگاه
داستان کوتاه من فقط یک کمی خاک بودم
نویسنده : 

khak boudam [aloneboy.ir].

سالها پیش از این
زیر یک سنگ گوشه ای از زمین
من فقط یک کمی خاک بودم همین
یک کمی خاک که دعایش پر زدن آن سوی پرده آسمان بود
آرزویش همیشه دیدن آخرین قله ی کهکشان بود
خاک هر شب دعا کرد
از ته دل خدا را را صدا کرد
یک شب آخر دعایش اثر کرد

موضوع : داستان پند آموز, داستان کوتاه
۳ ديدگاه
داستان کوتاه لیلی و مجنون
نویسنده : 

leyli majnoon [aloneboy.ir].

روزی لیلی از علاقه شدید مجنون به او و اشتیاق بیش از پیش دیدار او با خبر شد
پس نامه ای به او نوشت و گفت:
اگر علاقه مندی که منو ببینی ، نیمه شب کنار باغی که همیشه از اونجا گذر میکنم باش”
مجنون که شیفته دیدار لیلی بود چندین ساعت قبل از موعد مقرر رفت و در محل قرار نشست .
نیمه شب لیلی اومد و وقتی اونو تو خواب عمیق دید …
از کیسه ای که به همراه داشت چند مشت گردو برداشت و کنار مجنون گذاشت و رفت

موضوع : داستان پند آموز, داستان جالب, داستان عاشقانه, داستان کوتاه
صفحه 1 از 2012345678910...20...قبلی »