آخرين مطالب
آخرین محصولات
عضویت در خبرنامه
آخرين نظرات سايت
موضوعات
يک ديدگاه
شاعر نگاه توام
نویسنده : 

negahe to [aloneboy.ir].

دیگر چه جای خواهش و نذر و اجابتی؟
وقتی امید نیست به هیچ استجابتی
جشن تولدی که مبارک نمی شود …
دیدارچشم هات که درهیچ ساعتی …
حال مرا نپرس در این روزها اگر
جویای حال خسته ام از روی عادتی
از ترس اینکه باز تو را آرزو کنم،
خط می کشم به دلخوشی هر زیارتی
توشاهزاده ی غزلی! پرتوقعی ست،
اینکه تو را مخاطب این شعرِ پاپتی …
حالا بیا و بگذر ازاین شاعری که بود،

موضوع : شعر و دل نوشته, شعرهای عاشقانه
يک ديدگاه
عکس نوشته ی زمان
نویسنده : 

zaman [aloneboy.ir].

زندگی قبل تو با من بد بود، سرد و خسته بین مردم بودم
من به هر کسی رسیدم غم داشت، من همیشه عشق دوم بودم

یه نفر قبل من اینجا بوده، که من از خاطره هاش ترسیدم
این گناه من نبوده که تو رو، یه کمی دیر تر از اون دیدم

تو با من باش و یه کاری کن بره، یادش از دنیای دیوونه ی من
بذار این خونه بهم حسی بده، که بشه صداش کنم خونه ی من

توی عکسی که ازش جا مونده، خیره می شم و دلم می لرزه
چی تو این نگاه غمگین دیدی، که به خنده های من می ارزه ؟

موضوع : شعرهای عاشقانه, کارت پستال
۳ ديدگاه
ظاهرا معنی برگرد نمی دانی چیست
نویسنده : 

bargard [aloneboy.ir].

نازپرورده‌ای و درد نمی‌دانی چیست
گریۀ ممتد یک مرد نمی‌دانی چیست

روی پوشاندی و پوشاندن این ماه تمام
آنچه با اهل زمین کرد نمی‌دانی چیست

موضوع : شعر و دل نوشته, شعرهای عاشقانه
۴ ديدگاه
عکس نوشته ی فصل تنهایی
نویسنده : 

 

fasle tanhayi [aloneboy.ir].

هوا آن سوی چشمانم بارانیست

سکوتم تحفه ی رنجی پنهانیست

به شمع آغشته می ماند خورشیدم

فراز تپه ای، ماهی پیدا نیست

صدایی از درون با من می گوید

شروع فصل بی رحم تنهاییست

موضوع : شعر و دل نوشته
۲ ديدگاه
چه جالب شبیهم شدی عاقبت!
نویسنده : 

kouche [aloneboy.ir].

شنیدم شبی در دلِ کوچه ها
به یادم دو ساعت قدم می زنی
چه جالب شبیهم شدی عاقبت!
و حرفی که من می زدم می زنی
به گوشم رسیده تو هم دود را …
فرو می دهی در ته سینه ات
عرق می خوری تا نفهمی که ای
وعُق می زنی روی آیینه ات
می آیی کنار در خانه ام
همه قصه را زیر و رو می کنی
چه جالب شبیهم شدی عاقبت

موضوع : شعر و دل نوشته, شعرهای عاشقانه
۳ ديدگاه
تابستان کودکی ام…
نویسنده : 

gharib [aloneboy.ir].

تابستان
انعکاس سرخ گیلاس و سبزی سایه بود
انعکاس هفت سنگ و تب بعد از ظهر
به کنار هر گلی که می رسیدم
می خواستم تمام پروانه های جهان را خبر کنم
بر شاخه ها می نشستم
و سرود سبز سوت و سکوت را
برای جوجه های کوچک گنجشک می خواندم
تا مادر بزرگ بیاید
و از بیم سقوط و سستی شاخه بگوید
تابستان کودکی ام تنها

موضوع : شعر و دل نوشته, متن های عاشقانه
صفحه 2 از 16512345678910...203040...قبلی »