آخرين مطالب
آخرین محصولات
عضویت در خبرنامه
آخرين نظرات سايت
موضوعات
۸ ديدگاه
زندگی می گذرد…
نویسنده : 

zendegi migozarad-aloneboy.ir_
گله ها را بگذار
ناله ها را بس کن
روزگار گوش ندارد که تو هی شکوه کنی
زندگی چشم ندارد که ببیند اخم دلتنگ تو را…
فرصتی نیست که صرف گله و ناله شود
تا بجنبیم تمام است تمام
مهر دیدی که به برهم زدن چشم گذشت….
یا همین سال جدید
باز کم مانده به عید
این شتاب عمر است
من و تو باورمان نیست که نیست!

موضوع : شعر و دل نوشته
۱۰ ديدگاه
مادر پیر مرا، نکته ای زیبا گفت!
نویسنده : 

madari pir [aloneboy.ir].

مادر پیر مرا نکته‌ای زیبا گفت
هر چه شب با من زیست از بد دنیا گفت
گفت پروانه مشو ، که به سرگردانی
لای انگشت کتاب سالها می‌مانی
فکر طاووس مباش که به عیبت خیزند
وس که کژدم نشوی ، چه ز تو بگریزند
لا لا لا لا……..

موضوع : شعر و دل نوشته
۳ ديدگاه
چرا شکسته چنین رنگ و روی گلفامت؟
نویسنده : 

ashegh esfahani [aloneboy.ir].

چرا شکسته چنین رنگ و روی گلفامت؟
که برده است ز خاطر قرار و آرامت؟
چو غنچه سر به گریبان ز فکر کیست تورا؟
که پیرهن شده چون گل قبا بر اندامت؟
نگفتمت ز وفا پاس عاشقان میدار

موضوع : شعر و دل نوشته, شعرهای عاشقانه
۲ ديدگاه
شرح پریشانی
نویسنده : 

sharhe parishani [aloneboy.ir].

 دوستان شرح پریشانی من گوش کنید
داستان غم پنهانی من گوش کنید
قصه بی سر و سامانی من گوش کنید
گفت و گوی من و حیرانی من گوش کنید
شرح این آتش جان سوز نگفتن تا کی؟
سوختم سوختم این راز نهفتن تا کی؟

روزگاری من و او ساکن کویی بودیم
ساکن کوی بت عربده جویی بودیم
عقل و دین باخته، دیوانه ی رویی بودیم
بسته ی سلسله ی سلسله مویی بودیم
کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود
یک گرفتار از این جمله که هستند نبود

نرگس غمزه زنش اینهمه بیمار نداشت
سنبل پر شکنش هیچ گرفتار نداشت
اینهمه مشتری و گرمی بازار نداشت
یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت
اول آنکس که خریدار شدش من بودم
باعث گرمی بازار شدش من بودم

موضوع : شعر و دل نوشته, شعرهای عاشقانه
يک ديدگاه
گفتی شتاب رفتن من از برای توست
نویسنده : 

shetab raftan [aloneboy.ir].

گفتی شتاب رفتن من از برای ‌توست
آهسته‌تر برو که دلم زیر پای توست
با قهر می‌گریزی و گویا که غافلی
آرام سایه‌ای همه‌جا در قفای توست
سر در هوای مهر تو رفت و هنوز هم
در این سری که از کف ما شد هوای توست
چشمت رهم نمی‌دهد به گذرگاه عافیت

موضوع : شعر و دل نوشته, شعرهای عاشقانه
۳۱ ديدگاه
بلند شو دست معشوق خود را بگیر
نویسنده : 

daste mashoghat ra begir [aloneboy.ir].

بلند شو دست معشوق خود را بگیر و
با خودت به خیابان ببر
و فراموش کن
زمانی نصف این شهر عاشقت بود
فراموش کن
چشم هایی را که خیره می کردی
و خیابان هایی را که بند می آوردی

موضوع : شعر و دل نوشته, متن های عاشقانه
صفحه 20 از 165« بعدی...10...16171819202122232425...405060...قبلی »