آخرين مطالب
آخرین محصولات
عضویت در خبرنامه
آخرين نظرات سايت
موضوعات
ست دستبند 4 تایی مایا انگشتر استیل پروانه گردنبند زنجیری استیل الماسی
انگشتر مذهبی طلاروس انگشتر بوته گل رز انگشتر استیل شاین
گردنبند استیل شاین قرمز کیف پول 123 گردنبند فروهر اصل

 روزی با عجله و اشتهای فراوان به یک رستوران رفتم.
مدتها بود می خواستم برای سیاحت از مکانهای دیدنی به سفر بروم. در رستوران محل دنجی را انتخاب کردم، چون می خواستم از این فرصت استفاده کنم تا غذایی بخورم و برای آن سفر برنامه ریزی کنم.
فیله ماهی آزاد با کره، سالاد و آب پرتقال سفارش دادم. در انتهای لیست نوشته شده بود: غذای رژیمی می خورید؟ … نه

نوت بوکم را باز کردم که صدایی از پشت سر مرا متوجه خود کرد:
– عمو… میشه کمی پول به من بدی؟
فقط اونقدری که بتونم نون بخرم.
– نه کوچولو، پول زیادی همراهم نیست… باشه برات می خرم.
صندوق پست الکترونیکی من پر از ایمیل بود. از خواندن شعرها، پیامهای زیبا و همچنین جوک های خنده دار به کلی از خود بی خود شده بودم. صدای موسیقی یادآور روزهای خوشی بود که در لندن سپری کرده بودم.
عمو …. میشه بگی کره و پنیر هم بیارن؟
آه یادم افتاد که اون کوچولو پیش من نشسته.
– باشه ولی اجازه بده بعد به کارم برسم. من خیلی گرفتارم. خب؟
غذای من رسید. غذای پسرک را سفارش دادم. گارسون پرسید که اگر او مزاحم است ، بیرونش کند. وجدانم مرا منع می کرد. گفتم نه مشکلی نیست.
بذار بمونه. برایش نان و یک غذای خوش مزه بیارید.
آنوقت پسرک روبروی من نشست.
– عمو … چیکار می کنی؟
– ایمیل هام رو می خونم.
– ایمیل چیه؟
– پیام های الکترونیکی که مردم از طریق اینترنت می فرستن.
متوجه شدم که چیزی نفهمیده. برای اینکه دوباره سئوالی نپرسد گفتم:
– اون فقط یک نامه است که با اینترنت فرستاده شده.
– عمو … تو اینترنت داری؟
– بله در دنیای امروز خیلی ضروریه.
– اینترنت چیه عمو؟
– اینترنت جائیه که با کامپیوترمیشه خیلی چیزها رو دید و شنید. اخبار، موسیقی، ملاقات با مردم، خواندن و نوشتن، رویاها، کار و یادگیری. همه این ها وجود دارن ولی در یک دنیای مجازی.

– مجازی یعنی چی عمو؟
تصمیم گرفتم جوابی ساده و خالی از ابهام بدهم تا بتوانم غذایم را با آسایش بخورم.
– دنیای مجازی جائیه که در اون نمیشه چیزی رو لمس کرد. ولی هر چی که دوست داریم اونجا هست. رویاهامون رو اونجا ساختیم و شکل دنیا رو اونطوری که دوست داریم عوض کردیم.

– چه عالی. دوستش دارم.
– کوچولو فهمیدی مجازی چیه؟
– آره عمو. من توی همین دنیای مجازی زندگی می کنم.
– مگه تو کامپیوتر داری؟

– مادرم تمام روز از خونه بیرونه. دیر برمی گرده و اغلب اونو نمی بینیم.
– نه ولی دنیای منم مثل اونه … مجازی.
– وقتی برادر کوچیکم از گرسنگی گریه می کنه، با هم آب رو به جای سوپ می خوریم
– خواهر بزرگترم هر روز میره بیرون. میگن تن فروشی میکنه اما من نمی فهمم چون وقتی برمی گرده می بینم که هنوزم هم بدن داره.
– و من همیشه پیش خودم همه خانواده رو توی خونه دور هم تصور می کنم.
یه عالمه غذا، یه عالمه اسباب بازی و من به مدرسه میرم تا یه روز دکتر بزرگی بشم.

– پدرم سالهاست که زندانه
– مگه مجازی همین نیست عمو؟

قبل از آنکه اشکهایم روی صفحه کلید بچکد، نوت بوکم را بستم.

صبر کردم تا بچه غذایش را که حریصانه می بلعید، تمام کند. پول غذا را پرداختم. من آن روز یکی از زیباترین و خالصانه ترین لبخندهای زندگیم را همراه با این جمله پاداش گرفتم:
– ممنونم عمو، تو معلم خوبی هستی.

آنجا، در آن لحظه، من بزرگترین آزمون بی خردی مجازی را گذراندم. ما هر روز را در حالی سپری می کنیم که از درک محاصره شدن وقایع بی رحم زندگی
توسط حقیقت ها، عاجزیم.

موضوع : داستان پند آموز, داستان جالب, داستان کوتاه
نویسنده :   ,   ۲۵ ديدگاه  ,   تاریخ ارسال : ۸ شهریور, ۱۳۹۱  , 
   
محصولات فروشگاه عاشقانه سایت الون بوی
انگشتر استیل ورساچ انگشتر استیل lovely
پابند استیل پروانه دستبند قلب رنگی
انگشتر طرح کمربند کیف دستی MK
مینی نگین زن انگشتر طرح توپ مروارید
zariگفته :

عالی هس مرسی

[پاسخ]

laraگفته :

Delam barash sookht merC:,(

[پاسخ]

ترانهگفته :

واقعاً حواسمون نیست داریم تو چه دنیایی زندگی میکنیم

[پاسخ]

زیبـــــــــــاگفته :

عمیقا شرمنده دزدی خواهم بود که روزی کیف مرا بزند

عالی بود

[پاسخ]

farhadگفته :

چیزی برای گفتن نمیمونه عالی بود

[پاسخ]

faramo6iگفته :

چند وقت دیگه در آینده اى نزدیک خودمونم همینجورى میشیم نگران نباشید!

[پاسخ]

shadiگفته :

خیلی عالی بود

از بخت یاری ماست شاید
انچه می خواهیم یا بدست نمی اید
یا از دست میگریزد….

ممنون

[پاسخ]

مهدیگفته :

سلام باحسرت واشک میگم متاسفم چه باید کرد

[پاسخ]

علیگفته :

قشنگ بود ولی تا شر نشیم فایده ای نداره!

[پاسخ]

samiraگفته :

kheyli khob va gham angiz bod .man hamishe arezo dashtam be ye jai beresam ta betonam ba hame ye kesai ke ehtiyaj be komak daran komak konam kash be tonam on rooz ro bebinam
mer30 bekhatere matalebe ghashangeton

[پاسخ]

masiگفته :

عالی بود… و صد افسوس که زیادن کسانی که اینگونه دنیای مجازی دارند…
مرسی مسعود جان…

[پاسخ]

مائدهگفته :

خیلی تأثیر گذار بود! خیلی وقت بود متنی به این قشنگی نخونده بود!
سپاسگذارم…

[پاسخ]

آرتیمسگفته :

امروز سر چهار راه کـتـک بـدی از یـک دختـر بچـه ی هفـت سـالـه خـوردم ! اگه دل به درددلم بدین قضیه دستگیرتون میشه …

پشت چراغ قرمز تو ماشین داشتم با تلفن حرف میزدم و برای طرفم شاخ و شونه می کشیدم که نابودت می کنم ! به زمینو زمان می کوبمت تا بفهمی با کی در افتادی! زور ندیدی که اینجوری پول مردم رو بالا می کشی و… خلاصه فریاد می زدم که دیدم یه دختر بچه یه دسته گل دستش بود و چون قدش به پنجره ی ماشین نمی رسید هی می پرید بالا و میگفت آقا گل ! آقا این گل رو بگیرید…

منم در کمال قدرت و صلابت و در عین حال عصبانیت داشتم داد میزدم و هی هیچی نمی گفتم به این بچه ی مزاحم! اما دخترک سمج اینقد بالا پایین پرید که دیگه کاسه ی صبرم لبریز شد و سرمو آوردم از پنجره بیرون و با فریاد گفتم: بچه برو پی کارت ! من گـــل نمیخـــرم ! چرا اینقد پر رویی! شماها کی می خواین یاد بگیرین مزاحم دیگران نشین و … دخترک ترسید و کمی عقب رفت! رنگش پریده بود ! وقتی چشماشو دیدم ناخودآگاه ساکت شدم! نفهمیدم چرا یک دفعه زبونم بند اومد! البته جواب این سوالو چند ثانیه بعد فهمیدم!

ساکت که شدم و دست از قدرت نمایی که برداشتم، اومد جلو و با ترس گفت: آقا! من گل نمی فروشم! آدامس می فروشم! دوستم که اونورخیابونه گل می فروشه! این گل رو برای شما ازش گرفتم که اینقد ناراحت نباشین! اگه عصبانی بشین قلبتون درد میگیره و مثل بابای من می برنتون بیمارستان، دخترتون گناه داره …

دیگه نمی شنیدم! خدایا! چه کردی با من! این فرشته ی کوچولو چی میگه؟!

حالا علت سکوت ناگهانیمو فهمیده بودم! کشیده ای که دخترک با نگاه مهربونش بهم زده بود، توان بیان رو ازم گرفته بود! و حالا با حرفاش داشت خورده های غرور بی ارزشمو زیر پاهاش له میکرد!

یه صدایی در درونم ملتمسانه می گفت: رحم کن کوچولو! آدم از همه ی قدرتش که برای زدن یک نفر استفاده نمی کنه! … اما دریغ از توان و نای سخن گفتن!

تا اومدم چیزی بگم، فرشته ی کوچولو، بی ادعا و سبکبال ازم دور شد! اون حتی بهم آدامس هم نفروخت! هنوز رد سیلی پر قدرتی که بهم زد روی قلبمه! چه قدرتمند بود!

همیشه مواظب باشید با کی درگیر میشید! ممکنه خیلی قوی باشه و بد جور کتک بخورید که حتی نتونید دیگه به این سادگیا روبراه بشین …
دنیای تنهایی

[پاسخ]

لیلاگفته :

از مــــــــــــــــــرگ نترسید
از این بترسیـــــــــــــــد که وقتی زنده اید چیـــــــــــزی درون شما بمیرد
به نام انسانیــــــــــــــــــــــت
واقعا قشنگ بود …
یکی از واقعیت های تلخ جامعه که کم نیست این روزا…
واقعا تاسف انگیز…
به امید فردایی زیبا بدون این همه زشتی و تلخی…

[پاسخ]

دنیاگفته :

سایت خیلی قشنگیه ولی دلم خیلی می گیره اگه نیم ساعت دیگه اینجا باشم اشکام درمیاد در ضمن اقا مسعود بازم نوشتن ایمیل ضروری واسه نظر ولی ضروری نیست اوندفعه درست کردین

[پاسخ]

مسعود پاسخ در تاريخ شهریور ۱۱ام, ۱۳۹۱ ۱۶:۴۶:

قالب سایت نوسازی شد. چشم اصلاح میکنم

[پاسخ]

دنیا پاسخ در تاريخ شهریور ۱۱ام, ۱۳۹۱ ۱۷:۲۳:

ممنون که به نظرات رسیدگی می کنید

[پاسخ]

nazgolگفته :

ghashang bud kheilii ziyad
sokooooooot faghat mishe sokut kard hamin

[پاسخ]

yasamenگفته :

خیلی خوب بود

[پاسخ]

آرتیمسگفته :

انسان اگر فقیر و گرسنه باشد بهتر از ان است که پست و بی عاطفه باشد

[پاسخ]

آرتیمسگفته :

یه نفر خوابش میاد واسه خواب جا نداره
یه نفر یه لقمه نون واسه فردا نداره
یه نفر میشینه و اسکناساشو میشماره
میخواد امتحان کنه تاکه داره یا نداره
یه نفر از بس بزرگه خونشون گم میشه توش
اون یکی اتاقشون واسه همه جا نداره
بابا میخواد واسه دخترش عروسک بخره انتخابم میکنه پولشو اما نداره
یکی دفترش پر از نقاشی و خط خطی
اون یکی مداد برای آب و بابا نداره
یکی ویلای کنار دریاشون قصر ولی
اون یکی حتی تو فکرش اب دریا نداره
یکی بعد مدرسه توپ چهل تیکه میخواد
مامانش میگه که اینا گرونه اینجا نداره
یه نفر تولدش مهمونیه همه میان
یکی تقویم واسه خط زدن رو روزا نداره
یکی هر هفته یه روز پزشکشون میاد خونش
یکی داره میمیره خرج مداوا نداره
یکی انشاء شو میده توی خونه صحیح کنن
یکی از بر شده دردو دیگه انشاء نداره
یه نفر می ارزه امضاش به هزار تا عالمی
یه نفر بعد یه عمری رنج و زحمت امضا نداره
تو کلاس صحبت چیزی میشه که همه دارن
یکی میپرسه که چرا آخه مال ما نداره
یکی دوس داره یه کارتون ببینه اما کجا؟
یکی اونقدر دیده که میل تماشا نداره
یکی از واحدای بالای برجشون میگه
یکی اما خونشون یه اتاق داره بالا نداره
یکی پول نداره تا دو روز به شهرشون بره
یکی طاقت واسه صدور ویزا نداره
یکی فکر آخرین رژیمای غذاییه
یکی از بس که نخورده شب و روز نا نداره
یکی از بس شومینه گرمه میوفته از نفس
یکیم برای گرمای دستاش ها نداره
یه نفر تمام روزاش پر رنج و سختیه
هیچ روزیش فرقی با روزای مبادا نداره
بچه ای که تو چراغ قرمز میفروشه گل
مگه درس و مشق و شورو شوق و رویا نداره؟
یه نفر تمام روزا و شباش طولانیه
پس دیگه نیازی به شبای یلدا نداره
بعضی قلبا ولی دنیایی واسه خودش داره
یه چیزایی داره توش که توی دنیا نداره
همیشه تو دنیا کلی فرق بین آدما
دیگه قانون شده و دیروز و حالا نداره
خدا به هر کسی هرچیزی دلش میخواد بده
همه چی دست اونه ربطی به شعرا نداره
آدما از یه جا اومدن همه میرن به یه جا
اونجا فرقی میون فقیرو دارا نداره
کاش یه روزی بشه که دیگه نشه جمله ای ساخت
با نمیشه نمیخوام با نشد با نداره
مازیار مقدم

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ شهریور ۱۷ام, ۱۳۹۱ ۱۲:۳۴:

معلم پای تخته داد میزد
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود
ولی آخر کلاسیها
لواشک بین خود تقسیم می کردند
وآن یکی در گوشه‌ای دیگر «جوانان» را ورق می زد.
برای اینکه بیخود های‌و هو می کرد و با آن شور بی‌پایان
تساویهای جبری را نشان می‌داد
با خطی خوانا بروی تخته‌ای کز ظلمتی تاریک
غمگین بود
تساوی را چنین بنوشت : یک با یک برابر است
از میان جمع شاگردان یکی‌برخاست
همیشه یک نفر باید بپاخیزد…
به آرامی سخن سر داد:
تساوی اشتباهی فاحش و محض است
نگاه بچه‌ها ناگه به یک سو خیره گشت و
معلم مات بر جا ماند
و او پرسید: اگر یک فرد انسان، واحد یک بود
آیا یک با یک برابر بود؟
سکوت مدهوشی بود و سوالی سخت
معلم خشمگین فریاد زد آری برابر بود
و او با پوزخندی گفت:
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آنکه زور و زر به دامن داشت بالا بود و آنکه
قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پایین بود؟
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آنکه صورت نقره گون، چون قرص مه می‌داشت بالا بود
وآن سیه چرده که می نالید پایین بود؟
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
این تساوی زیر و رو می شد
حال می‌پرسم یک اگر با یک برابر بود
نان و مال مفتخواران از کجا آماده می‌گردید؟
یا چه‌کس دیوار چین‌ها را بنا می‌کرد؟
یک اگر با یک برابر بود
پس که پشتش زیر بار فقر خم می‌گشت؟
یا که زیر ضربه شلاق له می‌گشت؟
یک اگر با یک برابر بود
پس چه‌کس آزادگان را در قفس می‌کرد؟
معلم ناله‌آسا گفت:
بچه‌ها در جزوه‌های خویش بنویسید:
یک با یک برابر نیست…….
” خسرو گلسرخی “

[پاسخ]

آرتیمس پاسخ در تاريخ شهریور ۱۷ام, ۱۳۹۱ ۱۳:۳۴:

خیلی قشنگ بود

[پاسخ]

مریمگفته :

داستانش واقعا قشنگ بود

[پاسخ]

الیگفته :

داستانش عالی بود.مرسی

[پاسخ]