آخرين مطالب
آخرین محصولات
عضویت در خبرنامه
آخرين نظرات سايت
موضوعات
ست دستبند 4 تایی مایا انگشتر استیل پروانه گردنبند زنجیری استیل الماسی
انگشتر مذهبی طلاروس انگشتر بوته گل رز انگشتر استیل شاین
گردنبند استیل شاین قرمز کیف پول 123 گردنبند فروهر اصل

ظهر یکی از روزهای رمضان بود… حسین حلاج همیشه برای جزامی ها غذا می برده و اون روز هم داشت از خرابه ایی که بیماران جزامی توش زندگی می کردند می گذشت، جزامی ها داشتند ناهار می خوردند، ناهار که چه؟ ته مونده ی غذاهای دیگران و چیزهایی که تو آشغال ها پیدا کرده بودند و چند تکه نان… یکی از اون ها بلند میشه به حلاج می گه: بفرما ناهار!
– مزاحم نیستم ؟
– نه بفرمایید.
حسین حلاج میشینه پای سفره… یکی از جزامی ها رو بهش می گه: تو چه جوریه که از ما نمی ترسی… دوستای تو حتی چندششون می شه از کنار ما رد شند… ولی تو الان…
حلاج میگه: خب اون ها الان روزه هستند برای همین این جا نمیاند تا دلشون هوس غذا نکنه.
– پس تو که این همه عارفی و خدا پرستی چرا روزه نیستی؟!
– نشد امروز روزه بگیرم دیگه…
حلاج دست به غذاها می بره و چند لقمه می خوره… درست از همون غذا هایی که جزامی ها بهشون دست زده بودند…
چند لقمه که می خوره بلند میشه و تشکر می کنه و می ره.
موقع افطار که میشه حلاج غذایی به دهنش می زاره و می گه: خدایا روزه من را قبول کن!
یکی از دوستاش می گه: ولی ما تو را دیدیم که داشتی با جزامی ها ناهار می خوردی!
حسین حلاج در جوابش می گه: اون خداست… روزه ی من برای خداست… اون می دونه که من اون چند لقمه غذا را از روی گرسنگی و هوس نخوردم… دل بنده اش را می شکستم روزه ام باطل می شد یا خوردن چند لقمه غذا؟!

موضوع : داستان پند آموز, داستان جالب, داستان کوتاه
نویسنده :   ,   ۱۵۲ ديدگاه  ,   تاریخ ارسال : ۱۴ شهریور, ۱۳۹۱  , 
   
محصولات فروشگاه عاشقانه سایت الون بوی
انگشتر استیل ورساچ انگشتر استیل lovely
پابند استیل پروانه دستبند قلب رنگی
انگشتر طرح کمربند کیف دستی MK
مینی نگین زن انگشتر طرح توپ مروارید
سیناگفته :

به به عجب داستانی بود!

[پاسخ]

لیلاگفته :

داستان قشنگی بود
واقعا..
مرسی

[پاسخ]

آرتیمسگفته :

حتماً و با دقت مطالعه فرمایید

حقیقتی کوچک برای آنانی که می خواهند زندگی خود را صد در صد بسازند
اگر
A B C D E F G H I J K L M N O P Q R S T U V W X Y Z
برابر باشد با
۱ ۲ ۳ ۴ ۵ ۶ ۷ ۸ ۹ ۱۰ ۱۱ ۱۲ ۱۳ ۱۴ ۱۵ ۱۶ ۱۷ ۱۸ ۱۹ ۲۰ ۲۱ ۲۲ ۲۳ ۲۴ ۲۵ ۲۶

آیا برای خوشبختی و موفقییت تنها تلاش سخت کافیست؟
تلاش سخت (Hard work)
H+A+R+D+W+O+ R+K
۸+۱+۱۸+۴+۲۳+ ۱۵+۱۸+۱۱= ۹۸ %

آیا دانش صد در صد ما را به موفقییت می رساند؟
دانش (Knowledge)
K+N+O+W+L+E+ D+G+E
۱۱+۱۴+۱۵+۲۳+ ۱۲+۵+۴+۷+ ۵=۹۶ %

عشق چگونه ؟
عشق (Love)
L+O+V+E
۱۲+۱۵+۲۲+۵=۵۴ %

خیلی از ما فکر می کردیم که اینها مهمترین باشند ، مگه نه ؟!
پس چه چیز ۱۰۰ % را می سازد ؟؟؟

پول (Money)
M+O+N+E+Y
۱۳+۱۵+۱۴+۵+۲۵= ۷۲ %

اینها کافی نیستند ، پس برای رسیدن به اوج چه باید کرد؟!
.
.
.
نگرش (Attitude)
۱+۲۰+۲۰+۹+۲۰+ ۲۱+۴+۵=۱۰۰ %

آری
اگر نگرشمان را به زندگی ، گروه و کارمان عوض کنیم
زندگی ۱۰۰% خواهد شد
نگرش ، همه چیز را عوض می کند
نگاهت را تغییربده و چشمهایت را دوباره بشوی
همه چیز عوض می شود

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ شهریور ۱۴ام, ۱۳۹۱ ۲۳:۰۷:

باهات موافقم منم همیشه گفتم زندگی هرکس زاده اندیشه اشه
در مورد هرچیزی هرجور فکر کنیم همون جوری میشه
پس سعی کنیم دیدمونو به زندگی مثبت کنیم تا زندگی خوبی داشته باشیم…

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ شهریور ۱۴ام, ۱۳۹۱ ۲۳:۰۹:

به قول سهراب چشمها را باید شست، جور دیگر باید دید

[پاسخ]

Maedeh پاسخ در تاريخ شهریور ۱۵ام, ۱۳۹۱ ۰۰:۰۵:

babaa!
kheyli bahal bo0d… kafam borid khodayi !!!

[پاسخ]

دخترپشت کنکوری پاسخ در تاريخ شهریور ۱۵ام, ۱۳۹۱ ۰۰:۱۹:

نگرش یعنی همه چیز

پیرزنی بینواوضعیف که قادربه انجام کاروکسب درآمدی نبود۲تاپسرداشت!امرارمعاش پیرزن به خریدوفروش فرزنداش بستگی داشت اون همیشه نگران خریدوفروش پسراش بود.
یکی ازپسراش چترمی فروخت واون یکی بادبزن به همین خاطرپیرزن هرروزکله ی سحرازخواب بیدارمیشدواولین کاری که میکردنگاه کردن به اسمون بوداگه اسمون تیره وابری بودوخورشیدپشت ابرهاپنهون واحتمال بارش بارون بوداون ناراحت میشدش وزیرلب غرمیزدکه امروزکسی ازبچه ام بادبزن نمیخره
امازمانی هم که اسمون صاف بودوخورشیدمی درخشیدبازغم عالم به دلش می نشست چون باخودش فکرمیکرد امروزپسرش هیچ چتری نمیتونه بفروشه
خلاصه اینکه خوبی وبدی هواهیچ تاثیری به حال پیرزن نداشت اون همیشه واسه غرزدن دلیلی داشت وبه خاطرداشتن نگرشی اشتباه زندگی روبه کلی باخته بود.
تااینکه یه روزیکی ازدوستانش بهش گفت:عزیزم توچراهمیشه غمگین به نظرمیرسی پیرزن هم دلیل ناراحتیش روگفت دوستش خندیدوجواب دادتوکه درهرصورت برنده ای نه بازنده،اگه هواافتابی باشه مردم بادبزن میخرن اگه هم بارونی باشه مردم چترمیخرند.
این منطق ساده به مغزپیرزن چنگ انداخت واون روتغییرداد،ازاون لحظه به بعدلبخندرضایت هرگزازلبای پیرزن محونشد.
«همیشه توزندگی همزمان دلایلی واسه شادی ودلایلی هم برای ناراحتی وجودداره خوشبختی مابستگی به این داره که به داشته هامون فکرکنیم تابه مشکلات وکمبودهای زندگیمون»

[پاسخ]

سهیل پاسخ در تاريخ شهریور ۱۶ام, ۱۳۹۱ ۱۱:۵۳:

دقیقا خیلی خوشگل بود

[پاسخ]

آرتیمسگفته :

آدمایی هستن که
هروقت ازشون بپرسی چطوری؟ می گن خوبم..
وقتی می بینن یه گنجشک داره رو زمین دنبال غذا می گرده,
راهشون رو کج می کنن از یه طرف دیگه می رن که اون نپره…
اگه یخ ام بزنن, دستتو ول نمی کنن بزارن تو جیبشون…
آدمایی که از بغل کردن بیشتر آرامش می گیرن تا از چیز دیگه
همونایین که براتون حاضرن هرکاری بکنن
اینا فرشتن…
تو رو خدا اگه باهاشون می رید تو رابطه , اذیتشون نکنین…
تنهاشون نزارین , داغون می شن !!!
همین‌ها هستند که دنیا را جای بهتری می کنند

مثل آن راننده تاکسی‌ای که حتی اگر در ماشینش را محکم ببندی بلند می گوید: روز خوبی داشته باشی.

… آدم‌هایی که توی اتوبوس وقتی تصادفی چشم در چشمشان می شوی، دستپاچه رو بر نمی‌گردانند، لبخند می زنند و هنوز نگاهت می کنند.

آدم‌هایی که حواسشان به بچه های خسته ی توی مترو هست، بهشان جا می دهند، گاهی بغلشان می کنند.

دوست هایی که بدون مناسبت کادو می خرند،… مثلا می گویند این شال پشت ویترین انگار مال تو بود. یا گاهی دفتریادداشتی، نشان کتابی، پیکسلی.

آدم‌هایی که از سر چهار راه، نرگس نوبرانه می خرند و با گل می روند خانه.

آدم‌های پیامک‌های آخر شب، که یادشان نمی رود گاهی قبل از خواب، به دوستانشان یادآوری کنند که چه عزیزند، آدم‌های پیامک‌های پُر مهر بی بهانه، حتی اگر با آن ها بدخلقی و بی حوصلگی کرده باشی.

آدم‌هایی که هر چند وقت یک بار ایمیل پرمحبتی می زنند که مثلا تو را می خوانم و بعد از هر یادداشت غمگین، خط‌هایی می نویسند که یعنی هستند کسانی که غم هیچ کس را تاب نمی آوردند.

آدم‌هایی که اگر توی کلاس تازه وارد باشی، زود صندلی کنارشان را با لبخند تعارف می کنند که غریبگی نکنی.

آدم‌هایی که خنده را از دنیا دریغ نمی کنند، توی پیاده رو بستنی چوبی لیس می زنند و روی جدول لی لی می کنند.

همین‌ها هستند که دنیا را جای بهتری می کنند برای زندگی کردن

مثل دوستی که همیشه موقع دست دادن خداحافظی، آن لحظه‌ی قبل از رها کردن دست، با نوک انگشت‌هاش به دست‌هایت یک فشار کوچک می دهد… چیزی شبیه یک بوسه
وقتی از کنارشون رد میشی بوی عطرشون تو هوا مونده
وقتی باهاشون دست میدی دستت بوی عطرشونو گرفته
وقتی بارون میاد دستاشون رو به آسمونه
وقتی بهشون زنگ میزنی حتی وقتی که تازه خوابیدن با خوشرویی جواب میدنو میگن خوب شد زنگ زدی باید بلند میشدم
وقتی یه بچه میبینن سرشار از شورو شوق میشن و باهاش شروع ب بازی کردن میشن
تو حموم آواز میخونن

آره همین ها هستند که هم دنیا رو زیبا میکنن هم زندگی رو لذت بخش تر
دم همشون گرمه گرم

[پاسخ]

زهرا پاسخ در تاريخ شهریور ۱۴ام, ۱۳۹۱ ۲۰:۴۲:

خیلی قشنگ کاش منم اینجوری شم

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ شهریور ۱۴ام, ۱۳۹۱ ۲۲:۵۹:

نمیدونم چرا این آدما یکیش به پست ما نمیخوره
خیلی قشنگ بود نوشته اتون
واقعا مرسی
بعضی اوقاتم هستن همین آدما البته ما نمیبینیمشون و ساده ازشون میگذریم…

[پاسخ]

آرتیمس پاسخ در تاريخ شهریور ۱۴ام, ۱۳۹۱ ۲۳:۱۲:

هستن
یکم به قول خودتون دیدمونو مثبت کنیم میبینیمشون

[پاسخ]

ترانه پاسخ در تاريخ شهریور ۱۴ام, ۱۳۹۱ ۲۳:۵۵:

مطالب قشنگی مینویسی . ممنون.اگه واقعاً بهشون اعتقاد داشته باشی باید بگم یه فرشته ای

لیلا پاسخ در تاريخ شهریور ۱۴ام, ۱۳۹۱ ۲۳:۵۶:

میدونی آرتیمس جان خودمونیم اما سخته همیشه به همه چی مثبت نگاه کنی
مخصوصا این دوره زمونه
اما راست میگی باید بهتر دید تا دیده بشن

آرتیمس پاسخ در تاريخ شهریور ۱۵ام, ۱۳۹۱ ۰۰:۱۷:

مثبت نگاه کردن سخت نیس لیلا خانوم.لازم نیس کامل مثبت نگاه کنی و وجه منفی رو در نظر نگیری مثبت نگاه کردن نباید با سادگی و اغراق باشه که فریبت بدن.به نیمه پر لیوان بیشتر دقت کنیم.
راستش مدت زیادی دیدمو به خاطر شرایطم عوض کردم.
اگر به همه چیز جوری نگاه کنی که انگار اولین باره میبینی یا آخرین بار.اونوقت همه چیز برات قشنگ میشه.
یه بار به یه درخت با این دید نگاه کن حرفمو متوجه میشی

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ شهریور ۱۵ام, ۱۳۹۱ ۰۰:۲۴:

مرسی عزیزم حتما این کارو میکنم
کاش آدمایی مثل شما اطراف من بود..
موفق باشین…

آرتیمس پاسخ در تاريخ شهریور ۱۵ام, ۱۳۹۱ ۰۰:۳۵:

خواهش میکنم لیلا خانوم.
پس اگه با این دید نگاه کردید حتما اینجا نظرتونو بگین .ممنون
مرسی که به من با دید مثبت نگاه کردید

samira پاسخ در تاريخ شهریور ۱۷ام, ۱۳۹۱ ۱۳:۴۳:

ارتیمس جان مطلبت خیلی قشنگ بود
چقدر دلم میخواد منم همین طوری بشم
از امروز تمام سعی خودم رو میکنم

[پاسخ]

آرتیمس پاسخ در تاريخ شهریور ۱۷ام, ۱۳۹۱ ۱۳:۵۳:

ممنون

[پاسخ]

ثمین پاسخ در تاريخ شهریور ۲۸ام, ۱۳۹۱ ۱۳:۰۶:

سلام آرتیمس خان.
من یکی بودم شبیه همینی که شما نوشتی.درواقع خود خود خودش بودم.
اما نتیجش میدونی چی بود؟
هروقت ازم پرسید چطوری؟گفتم خوبم،اونم پیش خودش فکر کرد من اونقدر از حال خوش سرشارم که اون مجاز شد به له کردن من چون فکر میکرد تا قیامت خوبم.
دستاش اونقدر برام عزیز بود که دوست نداشتم حتی ثانیه ای از دستام دور بمونه و متهم شدم به سبکسری.
آغوشش امن ترین جای دنیا بود واسه منی که وقتی تو بغلش بودم آرامش بچه شیرخواره ایرو داشتم که تازه گذاشتنش تو بغل مامانش.
صاحب همون آغوش متهمم کرد به هرزگی .
من هیچ حسی بهش نداشتم جز دوست داشتن و دوست داشتن…
هر وقت نگاهم به نگاهش گره میخورد لبام بدون هیچ فرمانی از مغزم به لبخند باز میشد.
اینجا دیگه اتهامم بی حیایی بود و حکمش دریغ کردن نگاهش واسه همیشه از من.
منم آخر شب واسش پیامک می زدم اما همشون بی جواب موند.
میدونم الان شما هم منو متهم میکنین به آویزون بودن نه؟
اما من از اولش این نبودم.یه آدم مغرور بودم که یادم نمیومد تو چشم هیچ مردی خیره شده باشم.
فکرشم نمیکردم یه روز به کسی اجازه لمس دستامو بدم.
اما طرف مقابل منم شبیه همونی بود که نوشتی.اونقدر عاشقم کرد که من شدم شبیه اونو.اون شد شبیه من قبل از خودش.مغرور و سنگدل.
دیگه لبخند و مهرو محبت خریدار نداره.دیگه کسی دنبال عاطفه نیست،همه دنبال رابطه ان.
یه سوال:
با این که دلمو بدجور شکست.هنوزم وقتی میبینمش،ضربان قلبم میره رو ۱۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰ چنان خونی رو پمپاژ میکنه تو صورتم که رنگم می شه رنگ گوجه های کیلویی ۳۵۰۰٫پاهام بی حس میشه،دستام می لرزه .صدام در نمیاد.دست خودم نیست.به نظرتون وقتی این حالمو میبینه به چی متهم میشم؟

[پاسخ]

آرتیمس پاسخ در تاريخ شهریور ۲۸ام, ۱۳۹۱ ۱۶:۱۹:

سلام ثمین جان.

من همیشه این بحث تو ذهنم هست که برام جالب و عجیبه.

اینکه محقق ها میان درباره عقاب تحقیق میکنن از بچگیش تا هنگام مرگش بعد با اطمینان خاطر اعلام میکنن عقابها موجوداتی هستن با این رفتارها .

درباره تمام موجودات این موضوع صدق میکنه.از روی تحقیق بر روی یه موجود خصوصیات اون گونرو میفهمن.

اما انسان.موجودی عجیب که حتی دوقلو ها هم از نظر رفتار با هم برابر نیستن.

هیچ انسانی شبیه دیگری نیست.

هیچ انسانی قابل پیش بینی نیست.نمیشه فهمید چه اتفاقی افتاد که ازت دل کند و تو چه

احساسی داشتی که اینقدر وابسته شدی.

اما درک نکرد رفتارتو.یه وقتایی همه چیز اونجوری که فک میکنی و دوس داری پیش نمیره.

نمیدونم شاید بهتر باشه تو هم فراموشش کنی تا بشتر اذیت نشی

[پاسخ]

ثمین پاسخ در تاريخ شهریور ۲۸ام, ۱۳۹۱ ۱۸:۵۲:

ممنون از لطفت که انقدر زود جواب دادی.
منم میخوام که فراموشش کنم ولی نمیشه چون هرروز میبینمش و صداشو میشنوم.
و چه قدر سخته اون لحظه ای که میگه:خوبی شما؟ منم با همه بغضی که تو گلومه باید صدامو صاف کنمو بگم:خوبم.
انقدر اشکامو نگه داشتم که پایین نیان،این روزا عجیب چشام میسوزه.
ولی این نیز بگذرد.

آرتیمس پاسخ در تاريخ شهریور ۲۸ام, ۱۳۹۱ ۱۹:۰۸:

ثمین جان میدونم.

همه تو دنیا سختی دارن اصلا به سواد و هیکل و رنگ و نژاد کاری نداره.به جنسیت هم ربطی نداره.

به سن و سال هم بی ربطه.

شاید یه وقتایی بگی فلانی اگه مشکل منو داشت زمینگیر شده بود.

اما هرکسی برای خودش بزرگترین مشکلات رو داره که از درک دیگران خارج هستش .

حتی بچه دو ساله ای که فکر میکنیم مشکلی نداره برای خودش و اون دوره از زندگیش بزرگترین مشکل رو داره.
حتی اگه اون مشکل لحظه ای باشه و فک کردن به شکلاتی که دستش نمیرسه بردارتش.

الان شاید این بزرگترین دغدغه زندگیت باشه چون ذهنتو درگیر کرده.

و این بیشتر آزارت میده چون اون شخص ملکه ذهنت شده.

کسی یا چیزی که ملکه ذهن بشه دیگه نمیتونی بهش با دید بد نگاه کنی.اگر ازش بدی ببینی ذهنت توجیه براش درست میکنه .هیچ بدی از ملکه ذهن نمیبینی حتی اگه درحال نابود کردنت باشه.

شکستن ملکه ذهن کار دردناکیه.میفهممت.

ازم ناراحت نشو اگه گفتم ازش دل بکن .

ببخشید که نظرم طولانی شد.

اگر حرفام مفید بود که هیچ اما اگر احساس میکنی خضعبل گفتم ببخشید

[پاسخ]

ثمین پاسخ در تاريخ شهریور ۲۸ام, ۱۳۹۱ ۱۹:۴۲:

اتفاقا حرفاتو قبول دارم.باید تقیر رویه بدم.
مرسی آرتیمس جان

نازنین پاسخ در تاريخ شهریور ۲۹ام, ۱۳۹۱ ۱۵:۴۹:

خیلی متنت قشنگه ولی چه فایده؟؟؟این متنو دقیقا همون آدمای خوب میخوننو بهش اهمیت میدن نه آدمایی که باهاشون رابطه دارن!! پس چی میشه؟؟
خودت نوشتی :آدم خوبه اذیت میشه…. بعد از یه مدتم تنها میشه …. و تا آخر عمرش داغون میشه…..
بازم ممنون

[پاسخ]

ترانهگفته :

مرسی . واقعاً قشنگ بود

[پاسخ]

آرتیمس پاسخ در تاريخ شهریور ۱۵ام, ۱۳۹۱ ۰۰:۰۴:

ممنون
به چیزی که نوشتم اعتقاد دارم وگرنه نمی نوشتم.
بازم ممنون

[پاسخ]

آرتیمسگفته :

مسعود خان ببخشید که نظراتم طولانیه

[پاسخ]

مسعود پاسخ در تاريخ شهریور ۱۴ام, ۱۳۹۱ ۲۰:۲۹:

خیلی هم خوشحال میشم

[پاسخ]

دخترپشت کنکوری پاسخ در تاريخ شهریور ۱۵ام, ۱۳۹۱ ۰۰:۲۳:

سلام آرتیمس خانم!!!
ببخشیداین اسم کاربریتون اشتباه هستش جای حروف ی و م روعوضی نوشتیددرستش آرتمیس هست که به معنی راست گفتاربزرگ واسم اولین بانوی دریانوردایرانی که درزمان هخامنشیان
درجنگ با یونانیان شرکت داشته وفرمانده نیروی دریایی خشایارشابوده
معذرت میخوام به خاطرخط اول نوشته ام قصدتوهین بهتون رونداشتم فقط خواستم شوخی کرده باشم!

[پاسخ]

آرتیمس پاسخ در تاريخ شهریور ۱۵ام, ۱۳۹۱ ۰۰:۳۱:

من پسرم
ببخشید اما آرتیمس اسم پسر هست وآرتمیس اسم دختر.
ممنون از توجهتون

[پاسخ]

دخترپشت کنکوری پاسخ در تاريخ شهریور ۱۵ام, ۱۳۹۱ ۰۵:۰۳:

سلام چرا عصبانی شدیدمن خودم میدونستم که شماپسریدبخاطرهمین پایین نظرم نوشتم معذرت میخوام وقصدتوهین بهتون روندارم وفقط خواستم شوخی کنم درضمن درمورد این اسم کاربریتون هم میدونستم که آرتیمس هم اسم دخترهم اسم پسر توترکیه هم یه معبد به نام آرتیمس هست البته الانا چندان چیزی ازش باقی نمونده فقط دوتاستون وچندتایی پی ستون ازش مونده چون قدیم قدیماآتیشش زدن.!

یلدا پاسخ در تاريخ شهریور ۱۷ام, ۱۳۹۱ ۰۰:۰۶:

چه جالب منم دقیقا همین اشتباهو کردم نمیدونستم آرتیمس اسم پسره فقط آرتمیس رو میدونستم اسم دختره.

آرتیمس پاسخ در تاريخ شهریور ۱۵ام, ۱۳۹۱ ۱۶:۳۷:

من عصبانی نشدم.فقط توضیح دادم.دلیلی برای ناراحتی نبود
موفق باشید

[پاسخ]

آرتیمسگفته :

به سلامتی اون پدری که هنگام تراشیدن موی کودک مبتلا به سرطانیش گریه ی فرزندش رو دید
ماشین رو داد به دستش در حالی که چشمانش پر از گریه بود گفت : حالا تو موهای منو بتراش !

به سلامتی پدری که نمی توانم را در چشمانش زیاد دیدیم ولی از زبانش هرگز نشنیدم …!!!

به سلامتی پدری که طعم پدر داشتن رو نچشید ،اما واسه خیلی ها پدری کرد

به سلامتی پدری که لباس خاکی و کثیف میپوشه میره کارگری برای سیر کردن شکم بچه اش ،
اما بچه اش خجالت میکشه به دوستاش بگه این پدرمه !

سلامتی اون پدری که شادی شو با زن و بچش تقسیم میکنه اما غصه شو با سیگار و دود سیگارش . . .

به سلامتی پدری که کفِ تموم شهرو جارو میزنه که زن و بچش کف خونه کسی رو جارو نزنن..

پدر …
یک خودکار شکیل و زیباست که در ظاهر ابهتش را همیشه حفظ میکند
خم به ابرو نمیاورد و خیلی سخت تر از این حرفهاست
فقط هیچ کس نمیبیند و نمیداند که چقدر دیگر میتواند بنویسد …

پدرم هر وقت میگفت “درست میشود” … تمام نگرانی هایم به یک باره رنگ میباخت…!

وقتی پشت سر پدرت از پله ها میای پایین و میبینی چقدر آهسته میره ، میفهمی پیر شده !
وقتی داره صورتش رو اصلاح میکنه و دستش میلرزه ، میفهمی پیر شده !
وقتی بعد غذا یه مشت دارو میخوره ، میفهمی چقدر درد داره اما هیچ چی نمیگه…
و وقتی میفهمی نصف موهای سفیدش به خاطر غصه های تو هستش ، دلت میخواد بمیری

پدرم ،تنها کسی است که باعث میشه بدون شک بفهمم فرشته هاهم میتوانند مرد باشند ! به سلامتی هرچی پدره

خورشید هر روز دیرتر از پدرم بیدار می شود اما زودتر از او به خانه بر می گرددبه سلامتی هرچی پدره

تو خونه ای که بزرگترها کوچک شوند؛ کوچکترها هرگز بزرگ نخواهند شد . . .

[پاسخ]

زیبـــــــــــا پاسخ در تاريخ شهریور ۱۴ام, ۱۳۹۱ ۲۳:۲۴:

منو داغون کرد این متن ات ..

همون بغض قدیمی .. خدایا ازم نگیرش …………

[پاسخ]

آرتیمس پاسخ در تاريخ شهریور ۱۵ام, ۱۳۹۱ ۰۰:۰۶:

انشالله سایش همیشه بالا سرت باشه

[پاسخ]

ترانه پاسخ در تاريخ شهریور ۱۵ام, ۱۳۹۱ ۰۰:۳۱:

کسی رو میشناسم که تمام خاطراته دوران بچگیش توی شبی خلاصه شده که باباش کلی باهاش بازی کرد و فردا واسه همیشه تنهاش گذاشت .
قدره باباها رو بدونین

[پاسخ]

دخترپشت کنکوری پاسخ در تاريخ شهریور ۱۶ام, ۱۳۹۱ ۱۵:۳۵:

پس بابای من چی!
به سلامتی بابای خودم که یه عمرهی درس خوندوکارکردتاخانواده اش درآسایش باشن وهیچوقت هم غصه هاش روباکسی تقسیم نکردنه باماونه باسیگارودودسیگار ،همیشه همه رویه جاریخته تودلش
به سلامتی بابابزرگای خوبم ،
خدابیامرزتون بابابزرگهای گلم همینطورشمامامان بزرگهای مهربونم دلم خیلی براتون تنگ شده امیدوارم همتون تواون دنیاخوش باشید
خوش به حال اونایی که هم بابابزرگ ومامان بزرگ دارن هم عمو وخاله.

[پاسخ]

زهراگفته :

من قبول ندارم موقع افطار باهاشون خب غذا میخورد دلشونم اینجوری نمیشکست اگه اینطور باشه منم ابتدایی که بودم بابام خیلی ناراحت میشد روزه میگرفتم میگفت اسیب می بینی و اینا پس تموم روزه هام قبوله!!منم نمیخواستم بابامو تو ناراحتی زیاد ببینم دلش بشکنه چند لقمه میخوردم هه هه نه بابا

[پاسخ]

مسعود پاسخ در تاريخ شهریور ۱۴ام, ۱۳۹۱ ۲۰:۲۸:

دعوتش کردن و نمیتونست بگه صبر کن موقع افطار میام.

[پاسخ]

زهرا پاسخ در تاريخ شهریور ۱۴ام, ۱۳۹۱ ۲۰:۳۷:

چرانشه خوبم میشد اوناکه میدونستن جزامی عارفه و زاهده وتازه ماه رمضونه اگه افطار نمیرفت حق بااونابود وممکن بود فکرکنن چندشش شده مگه دعوتو کسی بادلیل رد کنه ناراحتی داره وتازه جبرانم کنه

[پاسخ]

مسعود پاسخ در تاريخ شهریور ۱۴ام, ۱۳۹۱ ۲۳:۱۴:

داستان رو دوباره بخون . لابد دلیلی داشته که دعوتش کردن، میدونستن روزس پس چرا دعوتش کردن؟!
تو که تو بچگی روزه میگرفتی یعنی افراطی هستی اصلا انتظار نمیره این رو درک کنید!

آرتیمس پاسخ در تاريخ شهریور ۱۴ام, ۱۳۹۱ ۲۳:۱۷:

من نکته منفی ندیدم.یه بار به دیالوگ هنگام خوردنشون دقت کن

سینا پاسخ در تاريخ شهریور ۱۴ام, ۱۳۹۱ ۲۳:۴۳:

دل شکستن هنر نیست

دل یه نفر اونم یه کسی که مریض هست خیلی گناه داره!

حالا به نظر من اون روزه خواری نکرده اون فقط جلوی مریض ها غذا خورده خودشم نوشته که به قصد رفع گرسنگی و این حرفها نبود
فقط واسه خاظر این بوده که دل بنده ی مریض خدا رو نشکنه!

[پاسخ]

زهرا پاسخ در تاريخ شهریور ۱۵ام, ۱۳۹۱ ۱۳:۴۳:

امنم همچین حرفی نزدم دل کسیو بشکنی کی گفته خوبه منم دوست ندارم دل کسی بشکنه چه برسه مریضم باشه ما میگیم غذاخورد تادلشون نشکنه خب اگه افطار میرفت یا سحر دلشون میشکست ؟؟؟ااگه اره حق با شماست وقتی راه داره چرا قانون خدارو زیر پابذاره و قبل افطار غذا بخوره خدا راه گذاشته افطار بره

[پاسخ]

samiraگفته :

جالب بود برام !

[پاسخ]

zariگفته :

شعری که جوشید از دلم اینبار باشد مال تو.

احساس شیرین دلی ، تبدار باشد مال تو.

از من بریدی بی سبب، من هم گذشتم از دلم .

پاینده باشی سهم این ، ایثار باشد مال تو.

باشد برو بی اعتنا ، تنها رهایم کن ولی ،

قلبی که مانده پشت این ، دیوار باشد مال تو.

چیزی ندارم من دگر، جز یک رمق جان در بدن .

حتی همین این یک رمق، صدبار باشد مال تو.

جز شعر چیز دیگری ، در چنته ام پیدا نشد.

قابل ندارد این غزل ، بردار باشد مال تو

[پاسخ]

tanhaگفته :

خیلی داستان زیبا و آموزنده ای
چقدر خوب می شدهمه مردم اینطوری بودن و دل کسی رو نمی شکستند

[پاسخ]

ترانهگفته :

آقا مسعود من با نظر زهرا زیاد موافق نیستم.به نظرم اون مرد عارف بهترین کار رو کرده.ولی به نظره خودت درسته بگی :
تو که تو بچگی روزه میگرفتی یعنی افراطی هستی اصلا انتظار نمیره این رو درک کنی !

[پاسخ]

مسعود پاسخ در تاريخ شهریور ۱۵ام, ۱۳۹۱ ۰۰:۰۶:

هردورو کنار هم قرار بدیم این رو میبینیم!

[پاسخ]

ترانه پاسخ در تاريخ شهریور ۱۵ام, ۱۳۹۱ ۰۰:۲۴:

داداش کوچولو ، آدم همیشه نباید هر چی به فکرش میرسه بگه البته ببخشیدا

[پاسخ]

زهرا پاسخ در تاريخ شهریور ۱۵ام, ۱۳۹۱ ۱۵:۱۲:

مرسی ترانه جون من ولی از حرفش ناراحت نشدم هرکی نظری داره

آرتیمسگفته :

امان از این بوی پاییز و آسمان ابری

که آدم نه خودش میداند دردش چیست

و نه هیچ کس دیگری

فقط میدانی هر چه هوا سردتر میشود،

دلت آغوش گرمتری می خواهد…

[پاسخ]

ترانه پاسخ در تاريخ شهریور ۱۶ام, ۱۳۹۱ ۰۹:۳۸:

من ابرم …
تو بارون …
این قصه …
خیسه …
حیف روزایی که بی تو به سر شد
حیف شبهایی که بی من سحر شد
تو بی من تنها ، من از تو تنها تر
حیف این عمری که تنها هدر شد
من سردم …
تو سردی …
دل نیمه جونه …
میسوزه میسازه دربو داغونه
میلرزه حتی با چیک چیک اشکام
مثل گنجشکی که زیر بارونه …
لب هامون لبخند عشقو کم داره
دل گیرن روزامون لحظه غم باره
دستاتو نذرم کن خیلی محتاجم
پاییزم میریزم رو به تاراجم …
من ابرم …
تو بارون …
این قصه خیسه …
خورشیدو برگردون اینجا قدیسه
اعجاز بارونو باور کن وقتی
میخواهی احساسو از نو بنویسی
من ابرم …
تو بارون …
این لحظه نابه …
این لحظه مخصوصه ماه و مهتابه
بیدارم یا اینکه می بینم خوابه !
کی نیلوفر سهم دست مردابه ! …
اینجا قلب آدم ها بی فانوسه
رؤیاشون رؤیا نیست عین کابوسه
اینجا چشمامون تو گریه میپوسه
من جایی میخوام با تو قده بوسه
ما دستامون با هم دنیا میسازه
بی سقف و بی دیوار و بی دروازه
ما با هم هستیم و با هم میمیریم
بپر با من بپر …
وقته پروازه …………..

[پاسخ]

آرتیمس پاسخ در تاريخ شهریور ۲۱ام, ۱۳۹۱ ۲۱:۴۷:

قشنگ بود

[پاسخ]

ترانه پاسخ در تاريخ شهریور ۲۱ام, ۱۳۹۱ ۲۳:۱۱:

از آهنگای پویا بیاتی . انقده از ته دلش میخونه آدم گریش میگیره

بی پروای بی‎بالگفته :

سلام.

این داستان از ریشه اشتباهه متاسفانه … چرا همش شما احساساتی برخورد می‎کنید؟

عزیزان من … اولندش: این مرده که به ظاهر زاهد بوده اولین مراحل عرفان رو که برای خدا بودنه رو رعایت نکرده – زاهد بودن این شخص در وهله‎ی اول منتفی هستش !!!! … چون: زاهد کسی هست که فقط برای رضای خدا کار میکنه نه برای رضای خلق خدا !!!!!‌ اینو دقت کنید خواهشا !!!!
اگه مثلا میبینی که یک عارف واقعی نه داستانی، به خلق خدا کمک میکنه، علتش مستقیم بر میگرده به رضای خدا در اون کار … و صد البته ! هیچ وقت خدا دستور نداده که اگه بخاطر رضای کسی روزه بخوری من راضی میشم ! اصلا همچین چیزی نداریم … ضمنا: روزه یکی از “اصول” دین هستش نه فروعش که بگیم مثلا تبصره براش بیاریم ! نه ! … خیلی سختگیرانه تر از این حرفاست که شما فکرشو میکنید عزیزان من ! (خدا خودش توی قرآن کریم گفته: ان الله شدید العِقاب یعنی خدا عقوبت گیر شدیدیه!)

دوما: همین عارفی که میگید در مرحله‎ی افطارش در پاسخش به این شخص که پرسید: “ولی ما تو را دیدیم که داشتی با جزامی ها ناهار می خوردی!” چرا برای رضای همین سوال کننده پاسخی باب میل ایشون نداده تا این بنده‎ی خدا رو هم مثل جزامی ها با پاسخ مثبتش ناراحت نکنه ؟ منظورم از پاسخ مثبت در این مورد اینه که: خوردن غذا به هر صورت روزه را باطل می‎کند، لذا میتونست بگه: آره حق با توست … ولی اون جزامیا گناه داشتن بخدا !! که این چنین هم نشده … انگار با جزامی ها پارتی داشته جواب مثبت داده به خواستشون ولی با این سوال کننده‎ی بیچاره مشکل داشته طرف !

دقیقا حالت پیشرفته‎ی این داستانت اینو میگه که: خدایا من فردا میرم جایی ملتش آدم کش هستند و همه از اونا بدشون میاد ولی وقتی به من پیشنهاد کشتن یکی رو بدن، میرم میکشم بعد که برگشتم ازت توبه میگیرم !!!!… آخه خدا تو میدونی دیگه، قصدم پاک بوده نیتم درست بوده … اون بدبختا از من خواستند … نخواستم جوابشون کنم~!!

اینا چیزی جز بازی مسخره با کلمات نیست … هیچ وقت نه دین و نه شریعت با کسی شوخی نداشته و نداره ~ … کاملا جدی هست و هیچ وقت از روی احساسات کسی حرف نزده …

سوما: شاید عارفه گشنش بوده گفته بذار اینبارو من ی حالی به حولی بکنم … (مشکلی نیست بابا جزامین دیگه‌~ منم آخر عمرمه !!) ….

چهارما: شاید طرف گلاب به روتون! جنابت داشته یا به هر دلیلی عذر شرعی داشته، نیت رو اورده ولی نتونسته به هر دلیلی غسل بگیره ! (:دی …) … بعد گفته دیگه خدایا کار از دست من بر نمیاد … این دفعه رو تو ببخش … (از نظر شرع: اگر تا وقت ظهر شرعی نتونی غسلت رو بر طرف کنی،‌ روزه ات باطله …. حتما این یارو عارفه میدونسته گفته دیگه چ میشه کرد !!! :دی)

بله عزیزان من … دین با کسی شوخی نداره
ضمنا مسعود عزیزم اینی که بر میگردی به این رفیقمون میگی:
“تو که تو بچگی روزه میگرفتی یعنی افراطی هستی اصلا انتظار نمیره این رو درک کنید!”

این حرف شما هم اشتباهه گلم ! یهنی چی افراطی ؟ چرا اینجوری استنتاج میکنی؟ مثل اینه که بهت بگم: ” تو از دبیرستان تا الان سیگار میکشی الان که ۲۰ سالته پس تو موتادی ؟؟!!مگه میشه؟
ضمنا کسی که حتی افراطی هم باشه باز عقل داره مثل من مثل تو ! …

با تشکر از همه:
IRSteelMan ::::::

[پاسخ]

مسعود پاسخ در تاريخ شهریور ۱۶ام, ۱۳۹۱ ۱۱:۵۶:

سلام.
زاهد یعنی کسی که ترک دنیا کرده! عارف یعنی کسی که داناست! هیچ جای این داستان هم به زاهد بودن حلاج اشاره نشده، فقط عارف و خدا پرست ذکر شده!هرچند رضای خلق خدا رضای خداست!
ما هم میدونیم چنین دستوری نداده خدا (چیز معلومیه).
شما داستان رو دوباری بخونید، وقتی کسی با جزامی ها معاشرت نمیکنه، یک حس پرت شدن از اجتماع بهشون دست میده(دلشون میشکنه) اما با جواب دادن به فردی که پرسید : “ولی ما تو را دیدیم که داشتی با جزامی ها ناهار می خوردی!” اصلا ربطی به دل شکستن و …. نداره!
شما جزامی ها رو با قاتل ها مقایسه میکنی؟! در این مورد من حرفی ندارم اصلا! در مورد سوما چهارما هم حرفی ندارم!
اما در مورد بند آخر، کسی درمورد عقل صحبتی نکرد! منم بچه بودم روزه میگرفتم!افراط میکردم! قبول میکنم که افراطی بودم!با اون دیدگاهی که من داشتم هیچ وقت نمیتونستم مسائل دیگه رو درک کنم! (بد نیست یه نگاهی هم به تلفات ماه رمضون امسال بندازین!)
درانتها توصیه میکنم باز داستان رو دوباره و سه باره بخونید!

[پاسخ]

ترانه پاسخ در تاريخ شهریور ۱۶ام, ۱۳۹۱ ۱۲:۰۹:

ببینم اینجا کسی از بی پروای بی بال محترم سوال شرعی پرسیده که داره رساله رو تشریح میکنه ؟؟!!!!
عقایدتونو واسه خودتون نگه دارید . چرا فکر میکنید اینجا همه بی دینن ؟؟؟ اگه واقعا این قدری که دارید ادعا میکنید به دینتون پای بند بودید هیچ وقت به خودتون اجازه نمیدادید اینجوری به تفکره دیگران حمله کنید . یه جوری حرف میزنید انگار علامه دهر تشریف دارید. “هیچ ابهامی در درستی عقیده برتر وجود نداره!!” در ضمن ” آنقدر به خدا امید داشته باش که اگر با گناه تمام عالم هم در پیشگاهش حاضر شوی تو را ببخشد ” شما لطفا در مورد مهربون بودن یا نبودن خدا یا اینکه چه کاری رو میبخشه چی رو نمیبخشه اظهار نظر نفرمایید

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ شهریور ۱۶ام, ۱۳۹۱ ۱۳:۳۰:

دمت گرم ترانه جوون..
واقعا شما که میگی خدا عقوبت گیر سخت گیری ست
گفته اگه دل یه بینوا رو شاد کنی عقوبت میشی؟؟؟
درمورد لطف و بخشش خدا تو قران چیزی نخوندی؟؟؟
بعدش این داستان چه ربطی به چیزایی که شما گفتین داشت؟؟؟
کلا مگه داستان درمورد دین بحث کرده که پای دینو میکشی وسط؟؟
چرا تو همه چی اینقد افراط و تفریط میکنیین که آدمو نسبت به همه چی زده میکنین
همین افرادی مثل شماها هستن که آدمو از هرچی دینو مذهبه زده میکنن..

[پاسخ]

بی پروای بی‎بال پاسخ در تاريخ شهریور ۱۸ام, ۱۳۹۱ ۰۱:۰۳:

سلام بر شما لیلا خانم.

بذارید سوالاتتون رو دونه به دونه براتو جواب بدم.

۱- ” گفته اگه دل یه بینوا رو شاد کنی عقوبت میشی؟؟؟ ”

آخه عزیز من ! … دل بینوا رو به چه قیمتی میخوای خوشحال کنی؟ به قیمت روزه خواری؟؟؟؟
شاید یکی دیگه پیداش شه بگه من به قیمت نماز نخوندن (که اصل واجبه) میخوام دل ی بینواتری رو شاد کنم …. این درسته ؟؟

۲- ” درمورد لطف و بخشش خدا تو قران چیزی نخوندی؟؟؟ ”

بله خوندم خیلی هم خوندم … ولی انگار شما در مورد نحوه‎ی کیفر دادن گنه کاران چیزی نخوندید !

۳- ” بعدش این داستان چه ربطی به چیزایی که شما گفتین داشت؟؟؟ ”

ارتباطی کاملا مستقیم داشت. زیرا:*- روزه اصل هستش و نمیشه با رعایت نکردنش توجیهی برای سایرکارهای نیکی که اصل نیستند، استفاده کرد!

۴- ” کلا مگه داستان درمورد دین بحث کرده که پای دینو میکشی وسط؟؟ ”

آره … حلاج سمبلی برای عرفان، روزه – کمک به متضعفان و … از اندیشه‎های دینی حاصل میشن.

در مورد اون جمله‌ی آخریتون ! … من کاری به کار کسایی که این دیدگاه رو به شما تلقین کرده اند تا نسبت به دینو مذهب زده بشین، ندارم ! …. من فقط چیزایی گفتم که خیلیا شاید نادیده بگیرند و با ساده نگری راحت از روش برن !!! این در بلند مدت خیلی مخرب تره ! …

IRSteelMan :::::::::::::::::

لیلا پاسخ در تاريخ شهریور ۱۸ام, ۱۳۹۱ ۰۱:۴۳:

جناب بی پروا اصلا من میخوام به قیمت روزه خواری دل یکی و شاد کنم مگه شما خدایی که به قبول شدن یا نشدنش نظر میدی؟؟؟
بعدشم مفهوم داستان چیز دیگه ایی بود
شما بیخود این همه بحثو کشش میدی اصلا من از منصور حلاج میخوام بیاد از شما معذرت خواهی کنه که روزشو خورد…
من اصلا از عقاید افرادی مثل شما خوشم نمیاد
چون به شدت افراطی هستین و همیشه میخواین عقایدو رفتارتونو به بقیه تحمیل کنین
از رفتارای امثال شما زیاد دیدم که گفتم آدمو زده میکنین…
شب خوش…

بی پروای بی‎بال پاسخ در تاريخ شهریور ۱۸ام, ۱۳۹۱ ۰۲:۳۱:

آهان … دقیقا همین …. شما کارتون پس واسه خدا نیست واسه بنده‎ی خداست ××× :) آره؟؟؟؟

ضمنا قرار نیست که من خدا باشم ! دستور خدا توی آیه‎ی ۱۸۵ سوره‎ی مبارکه بقره هست واسه رزوه گرفتن !!! دستور هستش. متوجهید؟ (البته برای کسایی که توانایی دارند و و و که توی قرآن و کتابهای دیگه جزئیاتش هست) واسه روزه خواری عمدی، توی روزِ روشن ۲ ماه جریمه‎ی روزه دار شدن رو بسته اند ! ( یعنی خیلی خطرناکه !) ماه رمضان ماه پرفیضیه ! و مسلما یک زاهد اینارو میدونه ! پس به خطرش نمی ارزه ! …
در ضمن شما هم نمیدونی که خدا قبول میکنه یا نه ! … ولی آیا این کار به این ریسکش می ارزه؟ با اینکه هزاران کار متفاوت و بهتر دیگه ای میتونست انجام بده، چرا این شخص روزه خواری کرد؟

کشش نمیدنم دیگه … چون میدونم یکم دیگه کشش بدم دیگه مسعود از قرار دادن داستان کوتاه توبه میکنه ! :) :) .. =))

شما نمیتونید از منصور حلاج بخواهید که بیاد از من معذرت بخواد !!! چون الان خدا رحمتش کرده ! (هه ه ! :) )

این نظر شخصی شماست که دوست دارید یا ندارید … ولی من در مورد عقاید شما نگرانم ! …

تو(=شما) اختیار داری ! عقاید من رو نپذیر !×! عقل هم داری … ازش استفاده کن ببین راهی برای نپذیرفتنش هست ؟

هیچ آدم منطقی بی دلیل زده نمیشه ! مگر انسان های احساساتی که احساساتشون جریحه دار شده باشه …. در این مورد من از شما معذرت میخوام … بازم میگم سر جنگ ندارم …

اصلا این همه ارزش نداره که وقت خودمو صرف پاسخ به نظرات شما(و هم رایتاتون) بکنم !

خدا خودش توی قرآن کریم گفته: آیه ۳ سوره‏‎ی انسان : ” ما راه را به او (انسان) نشان داده ایم خواه سپاسگذار باشد خواه ناسپاس … ” راه هست چاه هست ! … خودت انتخاب کن …

توصیه‎‎ی برادارنه دارم که حتما قرآن را مطالعه فرمایید … این داستان رو رد میکنم … بخاطر اینکه بهم برخورده بود این همه حرف زدم ! …
و مطمئن هستم که این داستان رو ی آدم معمولی نوشته … ( مثل جریان سنگ و دیوانه و ۱۰۰ تا عاقل !) …

خودتون دارید به خودتون جواب میدید.

حرف آخر:
مسعود بابت این داستانت هم ممنون … حداقل واسه خیلیا ی چیزایی جرقه خورد …
خوب بود … من دیگه اسباب دردسر نمیشم …
امیدوارم خدا ما و شما رو به بهترین ها برسونه به بهشت برین به فردوس … کی حسوده ؟ دشمن !!!!
ولی با احترام به حرفای هم (نه صرفا عقاید ! حرف گفتم !) بتونیم راه رو برای خودمون باز کنیم…

شب شما هم خوش .

مسعود پاسخ در تاريخ شهریور ۱۸ام, ۱۳۹۱ ۱۳:۱۶:

زاهد نبود بخدا (سومین بار!)!
قبل شما هم خیلی حرفا شده و من بازم داستان خواهم زد و … خلاصه ما همچنان که هستیم، هستیم!
شما اسباب زحمت نیستین و بحث به هرحال مفیده، هرکسی یه نتیجه ای میگیره اما این بحث خیلی به حاشیه کشیده شد.
در آخر : این داستان چه واقعی باشه و چه تخیلی، دم حلاج گرم!
من نه آرزوی بهشت دارم، نه ترس از جهنم! به همچین جایی برسم کار حلاج رو میکنم(دخالت نکنید یه بحث خصوصیه بین من و خدا!).
موفق باشید.

لیلا پاسخ در تاريخ شهریور ۱۸ام, ۱۳۹۱ ۱۴:۲۵:

آره بنده خدارو راضی و خشنود کنی خدا هم ازت خشنوده،البته باهمون نیت جلب رضایت خدا..
بعد شما از کجا میدونید من قرآن نخوندمو روزه نمیگیرم؟؟؟
احکامشم خیلی بهتر از شما میدونم..
مسلما من هیچگاه نه حرفای شما ونه عقاید شمارو قبول میکنم..
شما نگران عقاید خودتون باشید
ندونسته هم راجب دیگران قضاوت نکنید
حال تو این داستان شما اد گیر دادین به این روزه خوردن این بنده خدا
به نظر من که بهترین کار ممکنو تو اون موقعیت کرد
دیگه بحثی نیست

آرتیمس پاسخ در تاريخ شهریور ۱۶ام, ۱۳۹۱ ۱۴:۰۵:

من با ترانه خانوم و مسعود موافقم و به شما پیشنهاد میکنم قبل از هر حرفی عواقبش رو در نظر بگیر و در مورد چیزی که نمیدونی نظر نده.
زاهد دنیا را به خاطر آخرت ترک می کند و به امید لذتهایی مشابه در آخرت از لذتهای این دنیا چشم می پوشد در حالی که برای عارف نه دنیا مطرح است نه آخرت، بلکه او امروز در همین دنیا به دنبال بهشت است، بهشت او، بهشت حور و پری نیست بلکه بهشت دیدار است، عارف از دنیا چشم نمی پوشد بلکه به آن دل نمی بندد و بهشت را در آخرت نمی جوید بلکه در حال می یابد به تعبیر زیبای حافظ

من که امروزم بهشت نقد حاصل می شود

وعده فردای زاهد را چرا باور کنم

و دقیقا به هیمن دلیل است که حافظ،زاهد را متهم به ظاهر پرستی می کند:

زاهد ظاهر پرست از حال ما آگاه نیست

در حق ما هر چه گوید جای هیچ اکراه نیست

[پاسخ]

بی پروای بی‎بال پاسخ در تاريخ شهریور ۱۷ام, ۱۳۹۱ ۲۲:۳۹:

ترانه خانم اولا من مدعی نیستم … ولی اگه شما راست میگید جواب سلام علیک سلامه !!!!

اولا اینایی که من گفتم بیشتر جملات صریح قرآن هستند نه رساله ! …

دقیقا مشکل اصلی اینجاست که خودتونم ذکر فرمودین: ” عقاید خودتونو واسه خودتون نگه دارید × ”

متاسفانه الان عده‎ای زیادی مثل همین خانوم از بس از حقیقتهای صریح دورافتاده اند ره به افسانه زدند ×

عقاید منو و شما نداریم که؟ همه مثلا مسلمانیم! اگه اینجورکیاست ! پس بهتره شما هم عقاید خودتو واسه خودتون نگه دارید ! … وقتی ی متنی توی ی سایتی زده میشه (مثل همین سایت) که این متن به منم مربوط میشه لذا نمیتونم ساکت بشینم (یعنی مثل شما نیستم!)… در ضمن به هیچ چیزی اینجوری که میگید حمله نکردم ! این به نحوه‌ی خوندن متن بر میگرده رفیق! …. :)

ضمنا این حرف شما که میگید: ” آنقدر به خدا امید داشته باش که اگر با گناه تمام عالم هم در پیشگاهش حاضر شوی تو را ببخشد ” خودش به حدی حرف داره که نگو ! … ولی متاسفانه شما بدون تفکر قبلی یا شاید از روی احساسات، اینو اینجا قرار دادید. به هر حال تا اینکه بتونید رفع تکلیفِ جواب دادن ! کنید × و بهتر بگم به نحوی بخوایید گناهاتونو توجیح کنید × خدا مهربان ترینه شکی نیست و در کنار این صفت، خدا کیفرها را هم سخت میگیرد اینو هم در نظر بگیرید! …
شما اگه فقط به صرف معنی امیدوار باشی و در مقابل به خاطر این امیدتان دست به هر خطایی بزنی، دیگر باید بگویم خـــود دانـــــی ! و در اصل: به همین خیال باش.

من فک نمیکنم همه بی دین باشند، سرکار خانوم ترانه ! ولی اینو مطمئنم خیلیا ” بـــد دین ! ” شده اند! فکر میکنن که دین شامورتی بازیه !!!! (نمونش همین داستان؛ که مستقیم هم به زاهد هم به فلسفه‌ی روزه نگاهی احساسی میشه ! یعنی روزه خوردن رو با دلیل اینکه دل کسی رو شاد کنی داره توی روزِ روشن توجیه میکنه !!!!)

ضمنا منم مثل شما یکی از بنده‎های خدا هستم و در مورد مهربان بودن یا نبودن خدا اظهار نظر نکردم. اونچیزایی که علمشو دارم رو بیان کردم … و با کسی هم دعوا ندارم! … فقط از این حرفای شما و آقا مسعود این جوری نتیجه میشه که متاسفانه یک چشمی به دنیا و حقایق نگاه میکنید !!!!

آخر از همه! چون نظر ابتدایی رو دادم و شما جواب دادید واسه همین گفتم بی جواب نمونه حرفتون …

باید به مسعود “عزیزم” بگم مسعود جان باید توی این سایت من و سایر خوانندگان طرف مقابلمونو بشناسیم؟ اینطوری بهتر نیست؟؟؟؟ …. اینو در قالب پیشنهاد گفتم …
الان مشخص نیست سطح فکری یا لااقل سطح علمی کسی که الان دارم براش اینجوابارو تایپ میکنم چقدره !!! ؟؟؟؟ ولی من وظیفم جواب دادن به گفته و متنشه (با هر سطح فکری که طرف میتونه داشته باشه ) … (اینو صرفا به خاطر رفع ابهام در تفهیم گفتم !!!!!) …. :دی
IRSteelMan :::

[پاسخ]

مسعود پاسخ در تاريخ شهریور ۱۷ام, ۱۳۹۱ ۲۲:۵۴:

قاهر تو نظرت توهین نکن، نظرات رو میخوندی میفهمیدی کسی ساکت نیست و در این هم که کسی مثل تو نیست اصلا شکی نیست! عقیده دیگران رو که تو نمیتونی درک کنی اینجوری برداشت نکن که حتما از روی احساسات گفته یا فکر نکرده! هیچ وقت هم کسی نگفت آدم دست به هرخطایی برنه! اینجا توهم زدی!
قبلا هم گفتیم اصلا تو این داستان زاهد به کار برده نشده داستان و نظرات رو قشنگ بخونید و فکر کنید و از روی احساسات جواب ندین. قبولی روزه هم به من و شما ربطی نداره، خدا میدونه و بس!
شما وقعا از روی احساساتتون نظر میدین یا تحت تاثیر جو قرار گرفتین!
بالا گفتین : ” خدا مهربان ترینه شکی نیست … ”
پایین می گی: “در مورد مهربان بودن یا نبودن خدا اظهار نظر نکردم…” !!!
بلاخره چی شد؟!
عقاید متفاوته شما فکر میکنی ما یک چشمی به دنیا نگاه می کنیم و … اما ما به عقاید همه احترام میذاریم و اسم این رو میذاریم تفاوت اندیشه نه کوتاهی اندیشه! (البته امیدواریم همین باشه!).
با خوندن نظرات سطح فکری کاملا مشخص میشه! اما سطح فکری و سطح علمی دلیل بر درستی عقیده نیست. چه بسا دانشمندانی که خدا رو انکار میکنند و چه بسا بی سوادانی که خالصانه خدارا باور دارند و برعکس که هر کدوم رو در نظر بگیریم به این نتیجه میرسیم اعتقاد درست برای افراد با سواد و … نیست و برعکس.

ترانه پاسخ در تاريخ شهریور ۱۷ام, ۱۳۹۱ ۲۳:۲۸:

اولا من مثل جنابعالی ادعای مومن بودن نکردم که بخوام جواب سلام بدم یا نه .
اینکه غسل تا چه موقع صحیحه رو توی رساله توضیح دادن . البته شاید شما از مفسرین هستید ما خبر نداریم ! شاید احکامو مستقیما از قرآن استنباط میکنید !!!!
من درمورد عقایدم چیزی نگفتم که بخوام واسه خودم نگهش دارم شما ظاهرا توهم زدید . البته شاید با عالم غیب در تماس هستید از اون بالا دارید میبینید من ره به افسانه ها بردم !!!!
تا درمورد کسی که طرفه صحبتتونه هیچ چیز نمیدونید درمورد شخصیتش اظهار نظر نکنید لطفا !!!
“”شما اگه فقط به صرف معنی امیدوار باشی و در مقابل به خاطر این امیدتان دست به هر خطایی بزنی، دیگر باید بگویم خـــود دانـــــی ! و در اصل: به همین خیال باش.”” آقای با شخصیت کم توی دعای جوشن کبیر نخوندیم خدا رحمتش بر غضبش پیشی گرفته . کسی نگفت هر چی دلت خواست گناه کن هر کار دلت خواست انجام بده بعدش بیا بگو خدایا منو ببخش . اصلا بحث این حرفا نیست . چرا دارید جریانو به حاشیه میکشید ؟؟؟!!!!!
من درمورد نظرت موضع گیری کردم چون داری به جای خدا با بنده هاش برخورد میکنی ..
آقا بنده مفسده فی الارض هستم جنابعالی بنده مقرب خدا . با من حرف میزنی بپا گناه پات ننویسن.
شک ندارم سطح سواد شما یا حداقل شخصیتتون اونجورم که فکر میکنید در سطح بالایی نیست . یه نگاه به نحوه نوشتن نظراتت و نحوه برخوردت بنداز خودت میفیمی چی میگم “” فکر میکنن که دین شامورتی بازیه !!!! “”
اگه کل نظراته منو خونده بودید میفهمیدید جریان چیه و صحبتم به خاطره چیه .
اگه حرفای من از سر بی فکری و احساساته حرفای شما از سره ….

بی پروای بی‎بال پاسخ در تاريخ شهریور ۱۸ام, ۱۳۹۱ ۰۰:۵۰:

باشه مسعود جان … ولی نام بردن اسم مستعار مردم (همون لو دادن) نظر دهنده، حتی هم بدونی کیه در صورتی که با یک نام مخفی وارد شده یک رسواییه × … رسوایی از این نظر که نظر دهندها با نام مستعاری که میان واسه خودشون خط مشی دارن … با این کارت شاید امانت دار خوبی نباشی … به هر حال من رفیقتم و ما همدیگرو میشناسیم از این نظر مشکلی نیست … ولی اصولی گفتم … :) اگه منظورت مطمئن شدنه که ! ای شولوغ خودت لینک بهم میدی و منو هم میشناسی که ساده از هیچی نمیگذرم ! اونوقت انتظار داری نظر ندم؟…

ضمنا شاید حق با تو باشه …

نمیدونم مسعود جون آخه تو دیگه چرا !!!؟؟؟ اونی که نوشته شده: ” خدا مهربان ترینه و در این شکی نیست ” !!! عزیزم، دلبرم ! این حرف «من» نیست که با حرف بعدی «من» در تناقض باشه ××!!×× این حرفه قرآنه … چرا نظر منو سریع میخونی ؟؟؟؟ یکم دقت کن ! بعدشم … حرف بعدی رو که «من» گفتم: ” در مورد مهربان بودن یا نبودن خدا اظهار نظر نکردم…” راست گفتم … چون واقعا اظهار نظر شخصی نکردم !!!! هرچی گفته شده صراحتا یا توی قرآن بوده که من نقل کردم یا اینکه توی کتابای دیگه !!!!

من از خودم چیزی ندارم بگم … اینو در نظر بگیر. ضمنا دستت درد نکنه دیگه …. میدونی واسه هر کودوم از نظرام چقدر وقت صرف میکنم که خدایی ناکرده کسی مردد نشه ! … ولی نتیجه‎ی برعکسی گرفتم ! …

ضمنا خوشحال شدم که در نظرات شرکت کردم … شاید دیگه هیچوقت نظر ندم … این واسه منم بهتره :)

برات آرزوی موفقیت میکنم: IRSteelMan :::: ( یا به قول مسعود جون: قاهر :( )

شب همگی هم بخیر

مسعود پاسخ در تاريخ شهریور ۱۸ام, ۱۳۹۱ ۰۰:۵۶:

مگه داریم کار بدی میکنیم که رسوایی به بار بیاره؟! ببخشید نمیدونستم ناراحت میشید. پاک میکنم.
من گفتم داستان جالبیه بهت لینک دادم اما قرار نیست منم نظر خودم رو نگم، انتظار چنین برخوردیم ازت نداشتم.
کسی هم اینجا زد قرآن نیست که.
هرکسی اینجا میاد نظرش رو میگه و کاملا اختیاریه.
موفق باشید.

آرتیمس پاسخ در تاريخ شهریور ۱۶ام, ۱۳۹۱ ۱۳:۵۷:

سلام من فقط خط اول صحبت هاتو خوندم و تصمیم گرفتم ادامشو نخونم.شما اول برو معنی زاهد رو دریاب بعد دربارش صحبت کن.
ببخشید اکر تند بود زبونم

[پاسخ]

آرتیمس پاسخ در تاريخ شهریور ۱۶ام, ۱۳۹۱ ۱۴:۲۳:

الان روزنامه وار صحبت هات رو خوندم و فهمیدم نباید میخوندم تمام دلایلت (البته دلیل که نبود خضعبلات ناشی از کوته فکری بود) به پشیزی نمی ارزه.
شما خودتو نماینده تام الاختیار خدا میدونیو حکم صادر میکنی و برای این مدعا خدارو شاهد میگیری.
درجای گفتی:(((اینا چیزی جز بازی مسخره با کلمات نیست … هیچ وقت نه دین و نه شریعت با کسی شوخی نداشته و نداره ~ … کاملا جدی هست و هیچ وقت از روی احساسات کسی حرف نزده )))
و در جایی دیگه:(((شاید عارفه گشنش بوده گفته بذار اینبارو من ی حالی به حولی بکنم … (مشکلی نیست بابا جزامین دیگه‌~ منم آخر عمرمه !!) ….

چهارما: شاید طرف گلاب به روتون! جنابت داشته یا به هر دلیلی عذر شرعی داشته، نیت رو اورده ولی نتونسته به هر دلیلی غسل بگیره ! (:دی …) … بعد گفته دیگه خدایا کار از دست من بر نمیاد … این دفعه رو تو ببخش … (از نظر شرع: اگر تا وقت ظهر شرعی نتونی غسلت رو بر طرف کنی،‌ روزه ات باطله …. حتما این یارو عارفه میدونسته گفته دیگه چ میشه کرد !!! :دی)))
منکه نفهمیدم میخواستی چی بگی.چند گانگی تو حرفات مهر تاییدی به اینه که فقط خواستی چیزی گفته باشی

[پاسخ]

بی پروای بی‎بال پاسخ در تاريخ شهریور ۱۸ام, ۱۳۹۱ ۰۱:۱۳:

البته مسعود جان، حرفای این جناب آرتیمس هم خالی از فحاشی و توهین نیست ها ×××! :)

جناب آرتمیس اگه روزنامه وار (همون طوطی وار خودمون !:) ) خوندی دیگه کاری به کارت ندارم !!! :) .. باید به دقت بخونی اتفاقا این خضعبلات به قول شما شاید باعث شه یکم کمتر از این کلمات استفاده کنی.

این مشکل شماست که نفهمیدی چی میخوام بگم نه مشکل از من … :) .. چون واضح نوشتم …

مهر تاییدی بر چیه ؟؟ (خندم میگیره ! :دی) … از این نظر شما حرف من هم همین معنی رو پیدا خواهد کرد …

[پاسخ]

آرتیمس پاسخ در تاريخ شهریور ۱۸ام, ۱۳۹۱ ۰۷:۱۰:

من با شما بحث نمیکنم .احساس میکنم شما ادای روشن فکرای مخالف رو در میارید.
با شما بحث کردن جز اتلاف وقت نیس

دخترپشت کنکوری پاسخ در تاريخ شهریور ۱۶ام, ۱۳۹۱ ۱۵:۳۹:

چرابی خودی باهم بحث میکنیدگناه هرکس پای خودش نوشته میشه بعدشم برفرض اینکه روزه ی اون شخص توداستان باطل باشه دلیل نمیشه که فکرکنیم آدم بدی هستش
روزه گرفتن ونمازخوندن تنهادلیل واسه خوب بودن یه شخص نیست خیلی ازآدم های دوروبرمن نه نمازمیخونن ونه روزه میگیرن امادرعوض به مراکز بهزیستی وخیریه کمک میکنن ویااجازه میدن یه خانواده فقیرتوی یکی ازخونه هاشون مجانی زندگی کنه، به نظرشماچنین آدم هایی که خداروقبول دارن و حق الناس رو رعایت میکنن وبه افرادنیازمند کمک میکنن کافرندامااون هایی که به خاطر ریانمازمیخونن وروزه میگیرن آدم های خوبی اندازاین ها گذشته حق الله دست خودخداست خودش میتونه آدم رو ببخشه وتوقرآن هم نوشته اگه توبه کنید من ازحق خودم میگذرم یاحتی اگرکسی هم هیچ مشکل شرعی نداشته باشه وروزه نگیره میتونه به میزانی که مراجع تایین میکنن به افرادفقیرکمک کنه ولی وقتی یه نفردل یکی دیگه رومیشکنه بهش میگن حق الناس وبایداون طرف روراضی کنه تاگناهش پاک بشه

[پاسخ]

بی پروای بی‎بال پاسخ در تاريخ شهریور ۱۸ام, ۱۳۹۱ ۰۱:۲۴:

سلام

حرفتون کاملا متین هستش …

داستانی که به ملت حس واقعیت بده، اون هم خیالاتی در مورد دین و چگونگیش و در اصل، غلط فهماندنش، با بیانی احساسی داستان رو به تراژدی تبدیل میکنه ! اونم برای کسایی که خیلی اطلاع ندارند !!..

راستی اینم بگم که دین به خودی خودش هدفش اینه که همه‌ی آدما رو خوب کنه ! ولی وقتی گاها میبینیم که آدمایی هم هستند که شاید بی دین باشند یا چندان قید دین را ندارند دست به کارهای خیریه بزرگی میزنن … این آدم‎ها فکرشون انسان دوستانه است … و در مورد قضاوت اینا هم فقط خدا میداند و خودش …

البته خیلی جدی گرفتم … این خوبه ! ولی زمانی سودمنده که مفید واقع بشه … نه اینکه عده ای بیان اینجا با فحاشی و کلمه بازی ارزش رو زیر سوال ببرن . (منظورم برخوردی عده ای از نظر دهنده هاست ! اگه این نظر رو میخونن خودشون میدونن با کیم !)

با تشکر:
IRSteelMan ::::::

[پاسخ]

دخترپشت کنکوری پاسخ در تاريخ شهریور ۱۸ام, ۱۳۹۱ ۰۴:۴۵:

علیک سلام آقاقاهربی پروبال !دراین شکی نیست که حرف من کاملامتین هستش
امادرموردشما بایدبگم که شخصی هستی خودبزرگ بین که دوست داری دیگران بهت توجه کنندوخودت هم متوجه نیستی که تونظرات چی مینویسی پایین یکی ازنظرات نوشتی من دیگه نظرنمیدم شب بخیراماچنددقیقه بعدش دوباره میای نظرمیدی اونم واسه تک تک افرادی که نطردادن
مطمئنم اگه نظرمن وبقیه این بودکه کاری که حلاج کرده گناه کبیره است توبازخلاف نظرمانظرمیدادی
درضمن من ازنظری که دررابطه بانظرم نوشتی اصلاناراحت نشدم چون میدونم این نظرشخصی که خیلی اطلاع نداره وباتوهین به دیگران میخوادابرازوجودکنه شماتونظرتون نوشتید افرادی که دست به کارخیرمیزنن شایدبی دین هستندواقعامسخره است چنین افرادی مطمئناخداروقبول دارن وبخاطررضای خداکه این کارهاروانجام میدن اما بی دین به کسی میگن که منکرخدابشه حتی به مسیحی ویهودی ها هم بی دین نمیگن چون اون هاهم خداروقبول دارن وهمینطوردین خودشون رودارن شماتوی همون یه جمله هم به دیگران توهین کردی هم نشون دادی که اندازه یه بچه مهدکودکی راجب دین نمیدونی من دیگه درموردبقیه نظرتون نظرنمیدم چون میدونم بحث کردن باشماکاربی خودی ،این رواول نظرقبلیم هم نوشته بودم که این بحث ها همش بی خود وبی دین یادینداربودن هرشخص به خودش ربط داره الان هم اگه میبینیدمن اومدم ونظرم رونوشتم ازروی ترحم بودچون میخواستم به هموطنم که نیازبه توجه داره توجه کنم تابعدااحساس سرخوردگی نکنه اما متاسفانه من بیش ترازاین وقت ندارم بایددرسم روبخونم آقاقاهرامیدوارم همینطورکه من ازنظرت ناراحت نشدم توهم ازنظرم ناراحت نشی شب بخیر

آرتیمسگفته :

امان از راه بی‌عابر
امان از شهر بی‌شاعر
امان از روز بی‌روزن
امان از اینهمه رهزن
امان از باد بی‌باده
امان از سرو افتاده
امان از تیغ بی‌دردان
بجای بوسه برگردن

امان از سایه بی‌سر
بر این درگاه درد ‌آور
امان از ناتمام تو
امان از ناتمام من
امان از روز بی‌رؤیا
امان از شام مرگ آوا
امان از جای صد دشنه
میان چین پیـــراهن

امان از شعله آخر
هجوم باد و خاکستـر
که از پروانه پَرپَر
اجاق شب نشد روشن

امان از باد بی‌باده
امان از سرو افتاده
امان از تیغ بی‌دردان
بجای بوسه برگردن
امان از روز بی‌رؤیا
امان از شام مرگ آوا
امان از جای صد دشنه
میان چین پیـــراهن

ببارای خوب دیروزی
بر این بازار خودسوزی
که این غم‌خانه بی مِـی
ندارد آب مردافکن
برقصانم غزلبانو
بچرخانم غزلبانو
میان گفتن و خفتن
میان ماندن و رفتن

میان گفتـن و خفتن
میان ماندن و رفتن

امان از راه بی‌عابر
امان از شهر بی‌شاعر
امان از روز بی‌روزن
امان از اینهمه رهزن

امان از باد بی‌باده
امان از سرو افتاده
امان از روز بی‌روزن
امان از اینهمه رهزن

[پاسخ]

زهراگفته :

بچه ها ببخشید شاید این بحثو من راه انداختم ولی منظور بی پروای بی بال این بود که برای این که ما خلق خدارو راضی نگه داریم دلیل نمیشه که گناهی انجام بدیم وقتی میشه با یه تیر دونشون زد و هم جزامی هارو راضی نگه داشت هم روزشو باطل نکرد چرا باطل کنه و افطار نره ترانه جون ماهم نگفتیم جزامی ادم بدیه پس

[پاسخ]

ترانه پاسخ در تاريخ شهریور ۱۷ام, ۱۳۹۱ ۱۲:۰۳:

زهرا خانومی من اصلا کاری به عقاید بی پروا ندارم. نمیگم اشتباه میگه یا درست . بحث من سره این بود که برخوردش اشتبهاهه . اگه کسی حرفه درستی بزنه ولی با لحن و برخورد اشتباه به جای اینکه به حرفاش فکر کنن نا خودآگاه جلوش موضع گیری میکنن . من یه بار تو یکی از نوشته هام به جای خوشگل نوشتم خوشتل با اینکه حرف بدی نبود آقا مسعود اصلاحش کرد . حتما حرف بی ربط مینویسه که مسعود تاییدش نمیکنه . خدا با این خدا بودنش میگه اجبار توی دین ندارینم اونوقت این طرف انقد حرفه خودشو قبول داره که میگه همه باید حتما بپذیرنش . از طرفی پیام داستان ” حلاج و جزامی ها ” فقط این بود که دل بنده خدا رو نشکنیم . داستان ” مرد مست ” میخواست بگه وفادار باشید . حالا اینکه ربطش داد به مستی به خاطر اینه که به خواننده برسونه بد بودن شرایط هم دلیلی برای خیانت نمیشه . من نمیدونم چرا بیخود این بحث دین و خدا و احکامو کشیده وسط . کسی که میخواد دم از خدا و دین بزنه بیشتر از بقیه باید مواظب برخوردش باشه تا نکنه کسی رو از دین زده یا نا امید کنه . من به این دلیل از حرفاش ناراحت شدم .

[پاسخ]

زهرا پاسخ در تاريخ شهریور ۱۷ام, ۱۳۹۱ ۱۵:۰۳:

اوکی ترانه جون فهمیدم منظورتو

[پاسخ]

بی پروای بی‎بال پاسخ در تاريخ شهریور ۱۸ام, ۱۳۹۱ ۰۲:۴۰:

ولی ی بجثی هم هست که افرادی که دلشون نسبت به بعضی چیزا حس نا مطلوب داره در پذیرشش موضع میگیرنند … بهترین لحنی که ممکن بود براتون گفتم … این لحن دقیقا اینو نشون میده که هیشکی با هیشکی تعارف نداره … جدی جدی … حرفایی که نقل کردم بیشترش از قرآن بوده …

برخی ها از بس گناه دارند (منظورم شما نیستید !) نسبت به حقایق ترس و واهمه پیدا میکنند! … این ترس و واهمه در رفتار و دیدگاهشون نسبت به پذیرش یا عدم پذیرش موضوعی خودشو نشون میده …

ضمنا منم مثل بقیه نظر دارم … اگه میبیند که نظرات من با واکنش زیادی مواجهه پس باید اینو در نظر بگیرید که نظرات قابل توجهی هستند … (تعریف از خود نیست …) منظور حتما چیزی میگم که واکنش ایجاد مکنه واسه همین … قابل تأمله ….

بدرود …. شبتونم بخیر
IRSteelMan ::::::::

[پاسخ]

مسعود پاسخ در تاريخ شهریور ۱۸ام, ۱۳۹۱ ۱۳:۱۰:

قابل توجه بودن نظر دلیل بر حقایت و … نیست، خیلی چیزهای قابل توجه هستش!!!

ترانه پاسخ در تاريخ شهریور ۱۸ام, ۱۳۹۱ ۱۳:۲۰:

خدا همه رو به راه راست هدایت کنه . به ویژه افرادی که به خودشون اجازه میدن هر حرفی رو درمورد دیگران بزنن .

آرتیمسگفته :

شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد
فرینده زاد و فریبا بمیرد
شب مرگ تنها نشنید به موجی
رود گوشه ای دور و تنها بمیرد
در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب
که خود در میان غزلها بمیرد
چو روزی ز آغوش دریا برآمد
شبی هم در آغوش دریا بمیرد
تو دریای من بودی آغوش بازکن
که میخواهد این قوی زیبا بمیرد

شاعر:دکتر حمیدی
با صدای مهرپویا زیبایی شعر چند برابر میشه

[پاسخ]

صدف پاسخ در تاريخ شهریور ۱۷ام, ۱۳۹۱ ۱۵:۴۳:

افرین ارتمیس مثل اینکه تونظرات داری کم کم معروف میشیا!!

[پاسخ]

آرتیمسگفته :

داستان درباره یک کوهنورد است که می خواست از بلندترین کوه ها بالا برود.
او پس از سالها آماده سازی، ماجراجویی خود را آغاز کرد.
ولی از آنجا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست، تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود.
شب بلندی های کوه را تماماً در برگرفت و مرد هیچ چیز را نمی دید. همه چیز سیاه بود. و ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود.
همانطور که از کوه بالا می رفت، چند قدم مانده به قله کوه، پایش لیز خورد،و در حالی که به سرعت سقوط می کرد، از کوه پرت شد.
در حال سقوط فقط لکه های سیاهی را در مقابل چشمانش می دید.
و احساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله قوه جاذبه او را در خود می گرفت.
همچنان سقوط می کرد و در آن لحظات ترس عظیم، همه ی رویدادهای خوب و بد زندگی به یادش آمد.
اکنون فکر می کرد مرگ چقدر به او نزدیک است.
ناگهان احساس کرد که طناب به دور کمرش محکم شد.
بدنش میان آسمان و زمین معلق بود و فقط طناب او را نگه داشته بود.
و در این لحظه ی سکون برایش چاره ای نمانده جز آن که فریاد بکشد:
” خدایا کمکم کن”
ناگهان صدایی پر طنین که از آسمان شنیده می شد، جواب داد:
” از من چه می خواهی؟ ”
کوهنورد گفت : ” ای خدا نجاتم بده! ”
خدا- واقعاً باور داری که من می توانم تو را نجات بدهم؟
کوهنورد- البته که باور دارم.
خدا- اگر باور داری، طنابی را که به کمرت بسته است پاره کن!

یک لحظه سکوت… و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسبد !!!
روز بعد از این ماجرا گروه نجات می گویند که یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند.
بدنش از یک طناب آویزان بود و با دستهایش محکم طناب را گرفته بود!

((( او فقط یک متر با زمین فاصله داشت! )))

و شما؟
چه قدر به طنابتان وابسته اید؟
آیا حاضرید آن را رها کنید؟
در مورد خداوند هرگز یک چیز را فراموش نکنید.
هرگز نباید بگویید او شما را فراموش کرده.
یا تنها گذاشته است.
هرگز فکر نکیند که او مراقب شما نیست.
به یاد داشته باشید که او همواره شما را نگه داشته است.

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ شهریور ۱۷ام, ۱۳۹۱ ۱۸:۲۳:

واقعا جالب بود..
گاهی حضور خدارو تو زندگیمون کاملا فراموش میکنیم
و به غیر خدا رو میاریم بعد که مشکلی واسمون پیش میاد تازه یادمون میاد خدایی هم هست

[پاسخ]

ترانه پاسخ در تاريخ شهریور ۱۷ام, ۱۳۹۱ ۱۸:۴۸:

اگر خدا تو را به لب پرتگاهی برد نترس…
یا پرتت نمی کند یا تو را از پشت میگیرد

[پاسخ]

آرتیمسگفته :

علی کوچولو با پدر و مادر و خواهرش سارا برای دیدن پدربزرگ و مادربزرگ رفته بودن به مزرعه. مادربزرگ یه تیرکمون به علی داد تا باهاش بازی کنه. موقع بازی علی کوچولو به اشتباه یه تیر به سمت اردک خونگی مادربزرگش پرت کرد که به سرش خورد و اونو کشت

علی کوچولو خیلی ناراحت و وحشت زده شد…لاشه رو برداشت و برد پشت هیزمها قایم کرد. وقتی سرشو بلند کرد دید که خواهرش همه چیزو دیده … ولی حرفی نزد.

روز بعد مادربزرگ به سارا گفت “توی شستن ظرفها کمکم کن” ولی سارا گفت: ” مامان بزرگ علی کوچولو بهم گفته که میخواد تو کارای آشپزخونه کمک کنه” و زیر لبی به علی کوچولو گفت: ” اردکه رو یادت میاد؟” …

علی کوچولو ظرفا رو شست

بعد از ظهر اون روز پدربزرگ گفت که میخواد بچه ها رو ببره ماهیگیری ولی مادربزرگ گفت :” متاسفانه من برای درست کردن شام به کمک سارا احتیاج دارم” سارا لبخندی زد و گفت:”نگران نباشید چونکه علی کوچولو به من گفته اون میخواد کمک کنه” و زیر لبی به علی کوچولو گفت: ” اردکه رو یادت میاد؟”…

اون روز سارا رفت ماهیگیری و علی کوچولو تو درست کردن شام کمک کرد.

چند روزی به همین منوال گذشت و علی کوچولو مجبور بود علاوه بر کارای خودش کارای خواهرش رو هم انجام بده. تا اینکه نتونست تحمل کنه و رفت پیش مادربزرگش و همه چیز رو بهش اعتراف کرد.

مادربزرگ لبخندی زد و اونو در آغوش گرفت و گفت:” عزیزدلم میدونم چی شده. من اون موقع کنارپنجره بودم و همه چیزو دیدم اما چون خیلی دوستت دارم بخشیدمت. من فقط میخواستم ببینم تا کی میخوای به خواهرت اجازه بدی به خاطر یه اشتباه تو رو در خدمت خودش بگیره!”
گذشته شما هرچی که باشه، هرکاری که کرده باشید.. هرکاری که شیطان دایم اون رو به رختون میکشه ( دروغ، تقلب، ترس، عادتهای بد، نفرت، عصبانیت، تلخی و…) هرچی که هست… باید بدونید که خدا کنار پنجره ایستاه بوده و همه چیز رو دیده. همه زندگیتون، همه کاراتون رو دیده. اون میخواد که شما بدونید که دوستتون داره و شما رو بخشیده… فقط میخواد ببینه تا کی به شیطان اجازه میدید به خاطر این کارا شما رو در خدمت بگیره!

بهترین چیز درباره خدا اینه که هر وقت ازش طلب بخشایش میکنید نه تنها میبخشه بلکه فراموش هم میکنه.

همیشه به خاطر داشته باشید:

*خدا پشت پنجره ایستاده*

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ شهریور ۱۷ام, ۱۳۹۱ ۱۸:۲۷:

فقط میتونم بگم خیلی عالی بود…

[پاسخ]

ترانه پاسخ در تاريخ شهریور ۱۷ام, ۱۳۹۱ ۱۸:۵۰:

آفرین . مرسی قشنگ بود

[پاسخ]

آرتیمس پاسخ در تاريخ شهریور ۱۷ام, ۱۳۹۱ ۱۹:۵۶:

ممنون.

[پاسخ]

آرتیمسگفته :

سارا دختر کوچولوی زیبا وباهوش ۵ساله ای بود که یک روز که همراه مادرش برای خرید به مغازه رفته بود چشمش به یک گردنبند مروارید بدلی افتاد . چقدر دلش اونو می خواست.پس پیش مادرش رفت و از او خواهش کرد که اون گردنبند رو براش بخره. مادر ش گفت: این گردنبند قشنگیه اما چون قیمتش زیاده من برای خریدش واسه تو یه شرط میذارم، شرطم اینه که وقتی رسیدیم خونه من لیست کارهایی رو که میتونی انجام بدی بهت میدم وتو با انجام اون کارا می تونی پول گردنبندتو بپردازی ، سارا قبول کرد و با زحمت بسیار تونست پول گردنبندشو بپردازه.

وای که چقدر اون گردنبندو دوست داشت، همه جا اونو به گردنش مینداخت. سارا یه پدر خیلی مهربون داشت که هرشب براش قصه دلخواهشو می گفت. یه شب بعد از اتمام داستان پدرش گفت: دخترم! تو منو دوست داری؟

_ اوه! البته پدر من عاشق توام

_ پس اون گردنبند مرواریدتو به من بده. _ نه پدر اونو نه! اما می تونم عروسک مورد علاقه ام رو که سال پیش برای تولدم بهم هدیه دادی بهت بدم، قبوله؟

پدر : نه عزیزم ولی اشکالی نداره!

هفته ی بعد دوباره پدرش بعد از خوندن داستان به دخترش گفت: دختر عزیزم تو منو دوست داری؟

دختر : البته پدر تو می دونی که من خیلی دوستت دارم و عاشق توام

پدر: پس اگه راست میگی اون گردنبند مرواریدت رو به من بده

دختر کوچولو : نه پدر اون نه! اما می تونم اون اسب کوچولو وصورتی ام رو بهت بدم ، اون موهاش خیلی نرمه تو میتونی اونو ببری توی باغ و باهاش بازی کنی

پدر : نه عزیزم اشکالی نداره، شبت بخیر خوابهای خوب ببینی.. و او نو بوسید.

چند روز بعد وقتی پدر اومد تا برای دختر کوچولویش داستان بخونه دید که دخترش روی تخت نشسته و گریه می کنه ..

دخترک پدرش رو صدا کرد وگفت: پدر منو ببخش … بیا! و دستش رو به سمت پدر برد وقتی مشتش رو باز کرد دونه های گردنبندش توی مشتش بود اونارو توی دست پدرش گذاشت. پدر با یه دست دونه های مروارید رو گرفت و با دست دیگه از جیبش یه جعبه ی بسیار زیبا در آورد که توش گردنبند مروارید اصل بود، پدرش در تمام این مدت اونو نگه داشته بود تا هر وقت دخترک از اون گردنبند بدلی دل کند، اونو بهش هدیه بده!

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ شهریور ۱۷ام, ۱۳۹۱ ۱۸:۳۷:

همیشه پدر مادرا واسه فرزنداشون بهترینارو میخوان
اما ما اینقد لجبازیم که متوجه نیستیم
مگر اینکه اتفاقی بیفته تا نگرانیهاو خوبیاشونو درک کنیم…

[پاسخ]

آرتیمس پاسخ در تاريخ شهریور ۱۷ام, ۱۳۹۱ ۱۹:۴۵:

مثل خدا برای بنده هاش.
خدا هم هدیه اصلی رو نگه داشته ببینه ما کی از چیزای بی ارزش دل میکنیم

[پاسخ]

آرتیمسگفته :

در زمانهای قدیم پسرک فقیری در شهری زندگی می کرد که برای گذران زندگی و تامین مخارج تحصیلش دستفروشی می کرد. از این خانه به آن خانه می رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد. روزی متوجه شد که تنها یک سکه ۱۰ سنتی برایش باقیمانده است و این درحالی بود که شدیداً احساس گرسنگی می کرد. تصمیم گرفت از خانه ای مقداری غذا تقاضا کند. بطور اتفاقی درب خانه ای را زد. دختر جوان و زیبائی در را باز کرد. پسرک با دیدن چهره زیبای دختر خجالت زده و دستپاچه شد و بجای غذا، فقط یک لیوان آب درخواست کرد!
دختر که متوجه گرسنگی شدید پسرک شده بود بجای آب برایش یک لیوان بزرگ شیر آورد.
پسر با دقت و آهستگی شیر را سر کشید و پس از تشکر گفت : “چقدر باید به شما بپردازم؟ ” دختر پاسخ داد: “چیزی نباید بپردازی، مادرم به ما آموخته که نیکی ما به دیگران ازائی ندارد”پسرک گفت: “پس من از صمیم قلب از شما سپاسگذاری می کنم”
سالهای سال از این ماجرا گذشت تا اینکه آن دختر جوان که حالا برای خودش خانمی شده بود به شدت بیمار شد. پزشکان محلی از درمان بیماری او اظهار عجز نمودند و او را برای ادامه معالجات به شهر دیگری فرستادند تا در بیمارستانی مجهز، متخصصین بهتری نسبت به درمان او اقدام کنند.
دکتر هوارد کلی، جهت بررسی وضعیت بیمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد. هنگامیکه متوجه شد بیمارش از چه شهری به آنجا آمده برق عجیبی در چشمانش درخشید. بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بیمار حرکت کرد. لباس پزشکی اش را بر تن کرد و برای دیدن بیمارش وارد اطاق شد. در اولین نگاه او را شناخت.
سپس به اطاق مشاوره بازگشت تا هر چه زود تر برای نجات جان بیمارش اقدام کند.
از آن روز به بعد آن زن بیمار را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از یک تلاش طولانی علیه بیماری، پیروزی از آن دکتر کلی و تیم بزشکی بیمارستانش گردید.
آخرین روز بستری شدن زن جوان در بیمارستان بود. به درخواست دکتر صورتحساب پرداخت هزینه درمان زن جهت تائید نزد او برده شد. آن پزشک گوشه صورتحساب چند کلمه ای نوشت و آنرا درون پاکتی گذاشت و برای آن زن جوان ارسال نمود.
زن جوان از باز کردن پاکت و دیدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت. مطمئن بود که باید تمام عمر را بدهکار باشد. سرانجام تصمیم گرفت و پاکت را باز کرد. چیزی توجه اش را جلب کرد. چند کلمه ای روی قبض نوشته شده بود. آهسته آنرا زیر لب خواند : “بهای این صورتحساب قبلاً با یک لیوان شیر پرداخت شده است” امضاء. دکتر هوارد کلی

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ شهریور ۱۷ام, ۱۳۹۱ ۱۸:۳۵:

قشنگ بود…

[پاسخ]

آرتیمسگفته :

پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب دید که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چیز جمع و جور شده. یک پاکت هم به روی بالش گذاشته شده و روش نوشته بود : برای پدر.

پدر با بدترین پیش داوری های ذهنی پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند.

:

پدر عزیزم،

با اندوه و افسوس فراوان برایت می نویسم. من مجبور بودم با دوست دختر جدیدم فرار کنم، چون می خواستم جلوی یک رویارویی با مادر و تو رو بگیرم. من احساسات واقعی رو پیدا کردم، او واقعاً معرکه است، اما می دونستم که تو اون رو نخواهی پذیرفت، به خاطر تیزبینی هاش، خالکوبی هاش ، لباسهای تنگ موتور سواریش و به خاطر اینکه سنش از من خیلی بیشتره. اما فقط احساسات نیست، پدر. اون حامله است. ما مخفیانه عقد کردیم و او به من گفت ما می تونیم شاد و خوشبخت بشیم. اون یک تریلی توی جنگل داره و کُلی هیزم برای تمام زمستون. ما یک رویای مشترک داریم برای داشتن تعداد زیادی بچه.

اون چشمان منو به روی حقیقت باز کرد و به من گفت که مواد مخدر و مشروب واقعا به کسی صدمه نمی زنه. ما گیاه خش…اش رو برای خودمون می کاریم، و برای تجارت با کمک آدمای دیگه ای که توی مزرعه هستن، برای تمام معتادها و بیمارا می خوایم. در ضمن، دعا می کنیم که علم بتونه درمانی برای ایدز پیدا کنه و اون بهتر بشه…. اون لیاقتش رو داره. نگران نباش پدر، من ١۵ سالمه، و می دونم چطور از خودم مراقبت کنم. یک روز، مطمئنم که برای دیدارتون بر می گردیم، اونوقت تو می تونی نوه های زیادت رو ببینی. لطفا بدنبال من نیا !

با عشق،

از طرف پسرت،

… پدر بعد از خوندن نامه عرق سردی رو که رو پیشونیش نشسته بود بود رو پاک کرد انگار که دنیا رو روی سرش خراب کرده بودند … با خودش گفت آخه خدایا … نتونست چیز دیگه ای به زبون بیاره … روی زمین نشست و کاغذی رو که در دست داشت رو برگردوند …

.

.

.

.

.

.

.

.

.

پاورقی : پدر، راستش هیچ کدوم از جریانات بالا واقعی نیست، من طبقه بالا هستم تو خونه دوستم فقط می خواستم بهت یادآوری کنم که در دنیا چیزهای بدتری هم هست نسبت به کارنامه مدرسه که روی میزمه. همیشه دوستت دارم!

راستی هروقت برای اومدن به خونه امن بود، بهم زنگ بزن!

به سجده رفت و اشک شوق در چشمانش حلقه زد .

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ شهریور ۱۷ام, ۱۳۹۱ ۱۸:۳۴:

یعنی اولشو خوندم منم مثل پدره شدم
بعد کلی خندیدم یعنی پسره خیلی باهوش بودا اینم یه راه فرار از سرزنش به خاطر شاید نمرات بدش :-)
ولی کاش اونقدر پدر مادرا با بچه هاشون دوست باشن که نیازی به چنین کارایی نباشه
واقعا قشنگ بود..
مرسی

[پاسخ]

ترانه پاسخ در تاريخ شهریور ۱۷ام, ۱۳۹۱ ۱۸:۵۶:

کلا تصمیم گرفتی دید همه رو به زندگی عوض کنی . همه رو امیدوار کنی و بگی : بچه ها خدا یادتون نره !
خوشم اومد

[پاسخ]

آرتیمس پاسخ در تاريخ شهریور ۱۷ام, ۱۳۹۱ ۱۹:۴۹:

من خیلی کوچیکتر از اینم که کسی رو نصیحت کنم.اما اگه با این چیزا کسی جرقه ای بخوره که عالیه.

[پاسخ]

Maryamگفته :

*برای همه مادرهای خوبمون که “هیجوقت” قدرشونو نمیفهمیم*
کاش که میشد بهت بکم جقد صداتو دوست دارم
جقد مثه بجه کی هام لالا ای هاتو دوست دارم
ساده کی هاتو دوست دارم خسته کی هاتو دوست دارم
جادر نماز وزیر لب خدا خداتو دوست دارم
کاش که رو طاقجه ی دلت آینه وشمعدون میشدم
تودشت ابری جشمات یه قطره بارون میشدم
کاش که میشد یه دشت کل برات لالا ای بخونم
یه آسمون نرکس ویاس تو باغ دستات بنشونم
بخواب که میخوام تو جشمات ستاره هامو بشمارم
بیشم بمون که تا ابد دنیارو با *تو* دوست دارم..
دنیا اکه خوب اکه بد
باتو برام دیدنیه
باغ کلهای اطلسی
باتو برام جیدنیه
مادر..
کاش که میشد بهت بکم جقد صداتو دوست دارم..
لالا ای هاتو دوست دارم بغض صداتو دوست دارم..
‏(مادرم دوستت دارم)

[پاسخ]

ترانه پاسخ در تاريخ شهریور ۱۸ام, ۱۳۹۱ ۱۷:۲۳:

مامان و بابا داشتند تلویزیون تماشا می کردند که مامان گفت: “من خسته ام و دیگه دیر وقته، میرم که بخوابم”.
مامان بلند شد، به آشپزخانه رفت و مشغول تهیه ساندویچ واسه مدرسه ی بچه ها شد .ظرف ها را شست، برای ناهار فردا از فریزر گوشت بیرون آورد، قفسه ها را مرتب کرد، شکرپاش را پرکرد، ظرف ها را خشک کرد و در کابینت قرار داد و کتری را برای صبحانه فردا از آب پر کرد. بعد همه لباس های کثیف را در ماشین لباسشویی ریخت، پیراهنی را اتو کرد و دکمه لباسی را دوخت. اسباب بازی های روی زمین را جمع کرد و دفترچه تلفن را سرجایش در کشوی میز برگرداند. گلدان ها را آب داد، سطل آشغال اتاق را خالی کرد و حوله خیسی را روی بند انداخت. بعد ایستاد و خمیازه ای کشید، کش و قوسی به بدنش داد و به طرف اتاق خواب به حرکت درآمد، کنار میز ایستاد و یادداشتی برای معلم نوشت، مقداری پول را برای سفر شمرد و کنارگذاشت و کتابی را که زیر صندلی افتاده بود برداشت. بعد کارت تبرکی را برای تولد یکی از دوستان امضا کرد و در پاکتی گذاشت، آدرس را روی آن نوشت و تمبر چسباند؛ مایحتاج را نیز روی کاغذ نوشت و هر دو را در نزدیکی کیف خود قرارداد. سپس دندان هایش رامسواک زد.
باباگفت: “فکرکردم گفتی داری میری بخوابی”
و مامان گفت: “درست شنیدی دارم میرم.”
سپس چراغ حیاط را روشن کرد و درها را بست. پس از آن به تک تک بچه ها سر زد، چراغ ها را خاموش کرد، لباس های به هم ریخته را به چوب رختی آویخت، جوراب های کثیف را در سبد انداخت، با یکی از بچه ها که هنوز بیدار بود و تکالیفش را انجام می داد گپی زد، ساعت را برای صبح کوک کرد، لباس های شسته را پهن کرد، جا کفشی را مرتب کرد و شش چیز دیگر را به فهرست کارهای مهمی که باید فردا انجام دهد، اضافه کرد. سپس به دعا و نیایش نشست.
در همان موقع بابا تلویزیون را خاموش کرد و بدون اینکه شخص خاصی مورد نظرش باشد گفت: “من میرم بخوابم” و بدون توجه به هیچ چیز دیگری، دقیقاً همین کار را انجام داد!

[پاسخ]

آرتیمس پاسخ در تاريخ شهریور ۱۸ام, ۱۳۹۱ ۱۹:۴۳:

آفرین قشنگ بود.مامانا حرف ندارن.اما دلیل نمیشه فک کنیم بابا ها بی خیالنا.
بابا خسته بودش.
:)
قشنگ بود مرسی

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ شهریور ۱۹ام, ۱۳۹۱ ۱۵:۳۸:

زن عشق می کارد و کینه درو می کند… دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر… می تواند تنها یک همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستی …. برای ازدواجش ــ در هر سنی ـ اجازه ولی لازم است و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار میتوانی ازدواج کنی … در محبسی به نام بکارت زندانی است و تو … او کتک می خورد و تو محاکمه نمی شوی … او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می کنی…او درد می کشد و تو نگرانی که کودک دختر نباشد …. او بی خوابی می کشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی … او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر….
یعنی این مادرا همیشه مظلوم واقع میشن :-)

آرتیمسگفته :

به کسی که تنها و در به دره
عمریه سایش باهاش همسفره
کی می تونه بگه خوشبختی کجاست
کدوم شهر آسمونش آبی تره

به گلوی ساقه ها وقتی که داس
مهربونی می کنه دست می زنه
نمی خواد اما با دستای خودش
موج دریای طلا رو می شکنه

به خودش میاد می بینه که بازم
ساقه های گندمو سر بریده
می بینه خشکیده دریای طلا
خون ساقه ها رو دستاش چکیده

وقتی داس آخر عمر گندمه
وقتی کابوس درختا تبره
حالا کی پیدا میشه به من بگه
کدوم شهر آسمونش آبی تره؟

این کدوم شهره که میگن بهترین شهر خداست؟
آسمونش پر پرواز زمینش پر از صداست
مزرعه برای گندم جنگلا مال درختا
دشتا مال آهو ها دریاها مال ماهیاست

این کدوم شهره که توی دریاهاش
ماهیگیر کاری به ماهی نداره؟
آسمونش شبا نقره ای میشه
رنگ شب رنگ سیاهی نداره؟

شاید این ساخته ذهن بچه هاست
خوابای طلایی بزرگتراست
هرچی هست هیچکی ندونست یا نگفت
دروغه یا اگه راسته جاش کجاست؟

[پاسخ]

آرتیمس پاسخ در تاريخ شهریور ۱۸ام, ۱۳۹۱ ۱۵:۵۰:

من از بچگی این شعرو گوش میدادم و بدجوری عاشقشم.

[پاسخ]

دخترپشت کنکوری پاسخ در تاريخ شهریور ۱۸ام, ۱۳۹۱ ۱۶:۴۹:

آقاآرتیمس قشنگ مشخص شماازهمون بچگی فرهیخته بودیدچون من بچگی هام فقط شعریه توپ دارم روبلدبودم!شعرهایی که مینویسیدخیلی قشنگن دوسشون دارم.
موفق باشید

[پاسخ]

آرتیمس پاسخ در تاريخ شهریور ۱۸ام, ۱۳۹۱ ۱۹:۴۸:

من الانشم فرهیخته نیستم.چه برسه به قدیما این صفتا برام زیاده.هندوونه کوچیکتر نداری؟

دخترپشت کنکوریگفته :

براین رواق زبرجدنوشته اندبه زر/که جز نکویی اهل کرم نخواهدماند
حافظ

[پاسخ]

آرتیمس پاسخ در تاريخ شهریور ۱۹ام, ۱۳۹۱ ۱۵:۰۵:

رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند چنان نماند چنین نیز هم نخواهد ماند
من ار چه در نظر یار خاکسار شدم رقیب نیز چنین محترم نخواهد ماند
چو پرده دار به شمشیر می‌زند همه را کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند
چه جای شکر و شکایت ز نقش نیک و بد است چو بر صحیفه هستی رقم نخواهد ماند
سرود مجلس جمشید گفته‌اند این بود که جام باده بیاور که جم نخواهد ماند
غنیمتی شمر ای شمع وصل پروانه که این معامله تا صبحدم نخواهد ماند
توانگرا دل درویش خود به دست آور که مخزن زر و گنج درم نخواهد ماند
بدین رواق زبرجد نوشته‌اند به زر که جز نکویی اهل کرم نخواهد ماند
ز مهربانی جانان طمع مبر حافظ که نقش جور و نشان ستم نخواهد ماند
َآفرین
راستی یه چیز بگم؟
اسم دختر پشت کنکوری خوب نیس عوضش کن.از کنکور برای خودت یه غول ساختی؟
بزار دانشجو
اینجوری بهتره.
:)

[پاسخ]

دخترپشت کنکوری پاسخ در تاريخ شهریور ۲۰ام, ۱۳۹۱ ۱۰:۵۸:

راستش کنکورقبلابرام غول بودچون همش به خودم ودیگران میگفتم که من نمیتونم ،نمیتونم اون رشته ای که میخوام روتوکنکورقبولشم بخاطرهمین حتی تصمیم گرفتم که کنکوررودوربزنم وبرم هندامادانشگاههای معتبرش بهم پذیرش نمیدادن یعنی هیچ دانشگاهی تودنیاکه مدرکش موردتاییدایران باشه بهم پذیرش نمیدادچون وزارت علوم شرایط پذیرش روامسال بخاطراینکه دلارگرون شده بودسخت کردوحتی اعتباردانشگاه فاروقیه روهم که قراربودبهم پذیرش بده چندین ماه پیش لغوکردبعدازاون که دیدم نمیشه وتنهاراه کنکور،اعصابم حسابی به هم ریخت وبه کلی ناامیدشدم وباخودم گفتم دیگه تموم شددیگه به اون چیزی که میخوام هرگزنمیتونم برسم امابعدازیه مدت کوتاه به خودم اومدم وگفتم چرانشه من انقدرپشت کنکورمیمونم ودرس میخونم تابلاخره بشه وازاون رشته ای که میخوامم هرگزدست نمیکشم والانم که پشت کنکوریم وواسه رسیدن به اون رشته ای که میخوام درس میخونم احساس خوبی دارم تااینکه امسال میرفتم دانشگاه ودانشجومیشدم اماهروقت دانشجورشته ای که میخوام شدم میام واسم کاربریموعوض میکنم ومیذارم دانشجو.
بابت اینکه این شعرحافظ روکامل اینجانوشتیدهم ازتون مچکرم اینجوری قشنگ تر

[پاسخ]

آرتیمس پاسخ در تاريخ شهریور ۲۰ام, ۱۳۹۱ ۱۵:۱۴:

خواهش میکنم.
امیدوارم رشته مورد علاقت قبول بشی.
موفق باشی

زهرا پاسخ در تاريخ شهریور ۲۸ام, ۱۳۹۱ ۱۸:۵۰:

منم کنکور دارم ولی اینقد که اینجا میام سر کتاب این یه هفته نرفتم دروغ نگم یکاغذ گذاشتم پا کامپتر که خودمو کنترل کنم روزی ۳بار بیام بیشتر اگه شد این کاغذ ضبدر میزنم

آرتیمسگفته :

نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد.

نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک ، اندامم چه خواهد ساخت.

ولی بسیار مشتاقم ،
که از خاک گلویم سوتکی سازد، گلویم سوتکی باشد ،

بدست کودکی گستاخ و بازیگوش ،

و او، یکریز و پی در پی

دم خویش را برگلویم سخت بفشارد،

وخواب خفتگان را آشفته تر سازد،

بدین سان بشکند در من ،

سکوت مرگبارم را …

دکتر شریعتی

[پاسخ]

آرتیمسگفته :

ازون دستای نامحرم که دستاتــو ازم دزدیده دلگیرم

ازین دنیا که توش از عاشقی خیری ندیدم آخرش میرم…دارم میرم

میرم جایی که مثل خواب هرشب پیش من باشی

نگیــرن دستتو از من بزارن تو دلم جاشی

ازم حرفامو دزدیدن همه شعرامو دزدیدن

تو قلبم جاشدی اما…تو قلبت جامو دزدیدن

چشات مثل دوتا فانوس چراغ آسمونم بود

چراغ بختمو بردن ازم چشماتو دزدیدن

از این بارون که میباره… تورو یادم که میاره …دلم خونٍ

شب تاریکٍ ؛دلدار بی تو دارم گم میشم باید برم خونه

برم جایی که مثل خواب هرشب پیش من باشی

نگیرن دستتو از من بزارن تو دلم جاشی

کامران رسولزاده

[پاسخ]

آرتیمسگفته :

به آنهایی فکر کن که هیچگاه فرصت آخرین نگاه و خداحافظی را نیافتند.

به آنهایی فکر کن که در حال خروج از خانه گفتند :
“روز خوبی داشته باشی”، و هرگز روزشان شب نشد.

به بچه هایی فکر کن که گفتند :
“مامان زود برگرد”، و اکنون نشسته اند و هنوز انتظار می کشند.

به دوستانی فکر کن که دیگر فرصتی برای در آغوش کشیدن یکدیگر ندارند
و ای کاش زودتر این موضوع را می دانستند.

به افرادی فکر کن که بر سر موضوعات پوچ و احمقانه رو به روی هم می ایستند
و بعد “غرور” شان مانع از “عذر خواهی” می شود،
و حالا دیگر حتی روزنه ای هم برای بازگشت وجود ندارد.

من برای تمام رفتگانی که بدون داشتن اثر و نشانه ای از مرگ،
ناغافل و ناگهانی چشم از جهان فرو بستند،
سوگواری می کنم.

من برای تمام بازماندگانی که غمگین نشسته اند و هرگز نمی دانستند که :
آن آخرین لبخند گرمی است که به روی هم می زنند،
و اکنون دلتنگ رفتگان خود نشسته اند،
گریه می کنم.

به افراد دور و بر خود فکر کنید …

کسانی که بیش از همه دوستشان دارید،
فرصت را برای طلب “بخشش” مغتنم شمارید،
در مورد هر کسی که در حقش مرتکب اشتباهی شده اید.

قدر لحظات خود را بدانید.

حتی یک ثانیه را با فرض بر این که آنها خودشان از دل شما خبر دارند از دست ندهید؛
زیرا اگر دیگر آنها نباشند،
برای اظهار ندامت خیلی دیر خواهد بود !

“دیروز”
گذشته است؛

و

“آینده”
ممکن است هرگز وجود نداشته باشد.

لحظه “حال” را دریاب
چون تنها فرصتی است که برای رسیدگی و مراقبت از عزیزانت داری.

اندکی فکر کن …

[پاسخ]

آرتیمسگفته :

همه ما پنهانی و در نهان، دل گفته هایی با خدا داریم، کسی از آن خبر ندارد و خود می گوییم و خدا شنونده است. آنچه در این ایمیل می خوانید بخشی هایی از گفتگوهای “من وشما”، با خداست:
همان خدا، همان خدای فراموش شده ای که به گاه بی کسی و درماندگی سراغش را می گیریم …
همان که هیچگاه ما را از یاد نمی‌برد!

گفتم: خسته‌ام
گفت: “لاتقنطوا من رحمه الله” از رحمت خدا ناامید نشید (زمر/۵۳)

گفتم: انگار، مرا فراموش کرده ای!
گفت: “فاذکرونی اذکرکم” منو یاد کنید تا یاد شما باشم (بقره/۱۵۲)

گفتم: تا کی باید صبر کرد؟
گفت: “و ما یدریک لعل الساعه تکون قریبا” تو چه می‌دانی! شاید موعدش نزدیک باشه (احزاب/۶۳)

گفتم: تو بزرگی و نزدیکیت برای منِِِ کوچک، خیلی دوره! تا آن موقع چه کار کنم؟
گفت: “واتبع ما یوحی الیک واصبر حتی یحکم الله” کارهایی که به تو گفتم انجام بده و صبر کن تا خدا خودش حکم کند (یونس/۱۰۹)

گفتم: خیلی خونسردی! تو خدایی و صبور! من بنده‌ات هستم و ظرف صبرم کوچک است… یک اشاره‌ کنی تمامه!
گفت: “عسی ان تحبوا شیئا و هو شر لکم” شاید چیزی که تو دوست داری، به صلاحت نباشه (بقره/۲۱۶)

گفتم: “انا عبدک الضعیف الذلیل…” اصلا چطور دلت میاد؟
گفت: “ان الله بالناس لرئوف رحیم” خدا نسبت به همه‌ی مردم (نسبت به همه) مهربان است (بقره/۱۴۳)

گفتم: دلم گرفته
گفت: “بفضل الله و برحمته فبذلک فلیفرحوا” (مردم به چی دلخوش کردن؟!) باید به فضل و رحمت خدا شاد باشند (یونس/۵۸)

گفتم: اصلا بی‌خیال! توکلت علی الله
گفت: “ان الله یحب المتوکلین” خدا آنهایی را که توکل می‌کنند دوست دارد (آل عمران/۱۵۹)

گفتم: خیلی چاکریم! ولی این بار، انگار گفتی: حواست را خوب جمع کن!
گفت: “و من الناس من یعبد الله علی حرف فان اصابه خیر اطمأن به و ان اصابته فتنه انقلب علی وجهه خسر الدنیا و الآخره” بعضی از مردم خدا را فقط به زبان عبادت می‌کنند. اگه خیری به آنها برسد، امن و آرامش پیدا می‌کنند و اگر بلایی سرشان بیاید تا امتحان بشوند، رو گردان میشوند. خودشان تو دنیا و آخرت ضرر می‌کنند (حج/۱۱)

گفتم: چقدر احساس تنهایی می‌کنم؛
گفت: “فانی قریب” من که نزدیکم (بقره/۱۸۶)

گفتم: تو همیشه نزدیکی؛ من دورم… کاش می‌شد به تو نزدیک بشوم
گفت: “و اذکر ربک فی نفسک تضرعا و خیفه و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال” هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد کن (اعراف/۲۰۵)

گفتم: این هم توفیق می‌خواهد!
گفت: “ألا تحبون ان یغفرالله لکم” دوست ندارید خدا شما را ببخشد؟! (نور/۲۲)

گفتم: معلومه که دوست دارم مرا ببخشی
گفت: “و استغفروا ربکم ثم توبوا الیه” پس از خدا بخواهید شما را ببخشد و بعد توبه کنید (هود/۹۰)

گفتم: با این همه گناه… آخر چه کاری می‌توانم بکنم؟
گفت: “الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبه عن عباده” مگر نمی‌دانید خداست که توبه را از بنده‌هایش قبول می‌کند؟! (توبه/۱۰۴)

گفتم: دیگر روی توبه ندارم
گفت: “الله العزیز العلیم غافر الذنب و قابل التوب”(ولی) خدا عزیز و دانا است، او آمرزنده‌ی گناه هست و پذیرنده‌ی توبه (غافر/۳)

گفتم: با این همه گناه، برای کدام گناهم توبه کنم؟
گفت: “ان الله یغفر الذنوب جمیعا” خدا همه‌ی گناه‌ها را می‌بخشد (زمر/۵۳)

گفتم: یعنی اگر باز هم بیابم؟ بازهم مرا می‌بخشی؟
گفت: “و من یغفر الذنوب الا الله” [چرا که نه!] به جز خدا کیه که گناهان را ببخشد؟ (آل عمران/۱۳۵)

گفتم: نمی‌دانم چرا همیشه در مقابل این کلامت کم میارم! آتشم می‌زند؛ ذوبم می‌کند؛ عاشق می‌شوم! … توبه می‌کنم
گفت: “ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین” [این را بدان که] خدا هم توبه‌کننده‌ها و هم آنهایی که پاک هستند را دوست دارد (بقره/۲۲۲)

ناخواسته گفتم: “الهی و ربی من لی غیرک” ای خدا و پروردگار من! [آخر] من جز تو که را دارم؟
گفت: “الیس الله بکاف عبده” خدا برای بنده‌اش کافی نیست؟ (زمر/۳۶)

گفتم: در برابر این همه مهربانیت چه کار می‌توانم بکنم؟
گفت: “یا ایها الذین آمنوا اذکروا الله ذکرا کثیرا و سبحوه بکره و اصیلا هو الذی یصلی علیکم و ملائکته لیخرجکم من الظلمت الی النور و کان بالمؤمنین رحیما” ای مؤمنین! خدا را زیاد یاد کنید و صبح و شب تسبیحش کنید. او کسی هست که خودش و فرشته‌هایش بر شما درود و رحمت می‌فرستند تا شما را از تاریکی‌ها به سوی روشنایی بیرون بیاورند. خدا نسبت به مؤمنین مهربان است. ( احزاب/۴۲)

گفتم: هیچ کسی نمی‌داند تو دلم چه می‌گذرد
گفت: “ان الله یحول بین المرء و قلبه” خدا حائل هست بین انسان و قلبش! (انفال/۲۴)

گفتم: غیر از تو کسی را ندارم
گفت: “نحن اقرب الیه من حبل الورید” ما از رگ گردن به انسان نزدیک‌تریم (ق/۱۶)

با خودم گفتم: خداوند!… خالق هستی!… با فرشته‌هایش!… به ما درود می‌فرستند تا هدایت شویم؟! …
پس باید ثابت کنم که شایسته‌ی سلام و درود عرشیانم.
باید گوهر درونم را از هرچه زنگار پاک کنم…

[پاسخ]

لیلاگفته :

من برای تمام رفتگانی که بدون داشتن اثر و نشانه ای از مرگ،
ناغافل و ناگهانی چشم از جهان فرو بستند،
سوگواری می کنم. :-(
این جور مردنا خیلی سخته
حرفات خیلی قشنگ بود
ممنون واقعا..

[پاسخ]

آرتیمس پاسخ در تاريخ شهریور ۲۰ام, ۱۳۹۱ ۲۳:۰۵:

ممنون
آره ناغافل و ناگهانی…

دل خودم گرفت

[پاسخ]

آرتیمسگفته :

وقتی سارا دخترک هشت ساله ای بود، شنید که پدر ومادرش درباره برادر کوچکترش صحبت می کنند.
فهمید برادرش سخت بیمار است و آنها پولی برای مداوای او ندارند.
پدر به تازگی کارش را از دست داده بود و نمی توانست هزینه جراحی پرخرج برادر را بپردازد.

سارا شنید که پدر آهسته به مادر گفت: فقط معجزه می تواند پسرمان را نجات دهد.
سارا با ناراحتی به اتاق خوابش رفت و از زیر تخت، قلک کوچکش را درآورد.
قلک را شکست، سکه ها را روی تخت ریخت و آنها را شمرد، فقط ۵ دلار.
بعد آهسته از در عقبی خانه خارج شد و چند کوچه بالاتر به داروخانه رفت.
جلوی پیشخوان انتظار کشید تا داروساز به او توجه کند ولی داروساز سرش شلوغ تر از آن بود که متوجه بچه ای هشت ساله شود.
دخترک پاهایش را به هم می زد و سرفه می کرد، ولی داروساز توجهی نمی کرد
بالاخره حوصله سارا سر رفت و سکه ها را محکم روی شیشه پیشخوان ریخت.

داروساز جا خورد، رو به دخترک کرد و گفت: چه می خواهی؟
دخترک جواب داد: برادرم خیلی مریض است، می خواهم معجزه بخرم.
داروساز با تعجب پرسید: ببخشید؟!!
دختـرک توضیح داد: برادر کوچک من، داخل سـرش چیزی رفته و بابایم می گویـد که فقط معجـزه می تواند او را نجات دهد
من هم می خواهم معجزه بخرم، قیمتش چقدر است؟
داروساز گفت: متاسفم دخترجان، ولی ما اینجا معجزه نمی فروشیم.

چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت: شما را به خدا، او خیلی مریض است، بابایم پول ندارد تا معجزه بخرد این هم تمام پول من است، من کجا می توانم معجزه بخرم؟

مردی که گوشه ایستاده بود و لباس تمیز و مرتبی داشت، از دخترک پرسید: چقدر پول داری؟
دخترک پول ها را کف دستش ریخت و به مرد نشان داد.
مرد لبخنـدی زد و گفت: آه چه جالب، فکـر می کنم این پول برای خرید معجزه برادرت کافی باشد!
بعد به آرامی دست او را گرفت و گفت: من می خواهم برادر و والدینت را ببینم، فکر می کنم معجزه برادرت پیش من باشد.

آن مرد ، دکتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شیکاگو بود.

فردای آن روز عمل جراحی روی مغز پسرک با موفقیت انجام شد و او از مرگ نجات یافت.

پس از جراحی، پدر نزد دکتـر رفت و گفت: از شما متشکـرم، نجات پسرم یک معجـزه واقعـی بود، می خواهم بدانم بابت هزینه عمل جراحی چقدر باید پرداخت کنم؟

دکتر لبخندی زد و گفت: فقط ۵ دلار

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ شهریور ۲۰ام, ۱۳۹۱ ۲۳:۰۵:

ای ول خیلی قشنگ بود
ته دلم خوشحال شدم
خیلی خیلی مرد بود…

[پاسخ]

آرتیمس پاسخ در تاريخ شهریور ۲۰ام, ۱۳۹۱ ۲۳:۱۲:

پس هنوزم به مردا امیدی هست
:)
لیلا خانوم من تو زندگیم عمل جراحی زیاد داشتم.یه وقتایی بود که بعضی دکترا فقط به من به عنوان یه بسته پول نگاه میکردن.بعضیاشون میگفتن پول بدین تا بیام معاینه کنم.
اما بعضی ها هم بودن که بیشتر از هرچیز به مریضشون فکر میکردن.

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ شهریور ۲۰ام, ۱۳۹۱ ۲۳:۴۰:

آره از هزارتا یکی اینجور میشن دیگه
:-)
شوخی میکنم..
آره دیگه همه جای دنیا اینطور هم آدم خوب هست هم آدم بد..
امیدوارم همیشه سلامت باشین..

آرتیمس پاسخ در تاريخ شهریور ۲۱ام, ۱۳۹۱ ۱۸:۳۶:

مرسی.ممنون سلامت باشین

amirabbasگفته :

سلام به همه،یه راهنمایی می خوام:
من یه عشق داشتم بخاطر دروغایی که بهم گفت ازش جدا شدم واسه سه ماه اما دیروز دوباره برگشتم باهاش البته خیانتم بهم کرد.حالا میگه امیر خیلی دوست دارمو عاشقتمو از این حرفا باور نمیکنم هرچی میگه.چجور میشه امتحانش کنم ببینم راست میگه؟از ته دلش حرفشو میزنه و…؟کمکم کنید.درضمن داداش مسعود خیلی دوست دارم

[پاسخ]

مسعود پاسخ در تاريخ شهریور ۲۰ام, ۱۳۹۱ ۲۳:۳۵:

آدما تنها که نباشن میرن
تنها که شدن برمیگردن
و آنگاه تنها لایق یک کلمه اند:
(هرری!)

[پاسخ]

Maedeh پاسخ در تاريخ شهریور ۲۹ام, ۱۳۹۱ ۱۵:۵۵:

به نظر من دیگه امتحان لارم نیست که!!!
من اگه کسی رو دوس داشته باشم، حتی سر سوزنی، نه بهش دروغ میگم نه خیانت می کنم
دوم اینکه چرا از فکرش نمی تونی بیای بیرون؟ چی از خیانت بالاتر؟ به نظرم خیانت طرف مقابلت به راحتی می تونه باعث شه عشقت نسبت بهش به نفرت تبدیل شه… حالا خیلی راحت هم نه … ولی بالاخره موثره!

[پاسخ]

amirabbasگفته :

ایول داداش مسعود.ولی بازم از توفکرش بیرون نمیام!!!!!!!

[پاسخ]

آرتیمسگفته :

روزگاری مرید ومرشدی خردمند در سفر بودند. در یکی از سفر هایشان در بیابانی گم شدند وتا

آمدند راهی پیدا کنند شب فرا رسید. نا گهان از دور نوری دیدند وبا شتاب سمت آن رفتند. دیدند

زنی در چادر محقری با چند فرزند خود زندگی می کند.آن ها آن شب را مهمان او شدند. واو نیز از

شیر تنها بزی که داشت به آن ها داد تا گرسنگی راه بدر کنند. روز بعد مرید و مرشد از زن تشکر

کردند و به راه خود ادامه دادند. در مسیر، مرید همواره در فکرآن زن بود و این که چگونه فقط با یک بز

زندگی می گذرانند و ای کاش قادر بودند به آن زن کمک می کردند،تا این که به مرشد خود قضیه را

گفت.مرشد فرزانه پس از اندکی تامل پاسخ داد:”اگر واقعا می خواهی به آن ها کمک کنی برگرد و

بزشان را بکش!”. مرید ابتدا بسیار متعجب شد ولی از آن جا که به مرشد خود ایمان داشت چیزی

نگفت وبرگشت و شبانه بز را در تاریکی کشت واز آن جا دور شد…. سال های سال گذشت و مرید

همواره در این فکر بود که بر سر آن زن و بجه هایش چه آمد. روزی از روزها مرید ومرشد قصه ما وارد

شهری زیبا شدند که از نظر تجاری نگین آن منطقه بود.سراغ تاجر بزرگ شهر را گرفتند و مردم آن

ها را به قصری در داخل شهر راهنمایی کردند.صاحب قصر زنی بود با لباس های بسیار مجلل و خدم

و حشم فراوان که طبق عادتش به گرمی از مسافرین استقبال و پذیرایی کرد، و دستور داد به آنها

لباس جدید داده و اسباب راحتی و استراحت فراهم کنند. پس از استرا حت آن ها نزد زن رفتند تا از

رازهای موفقیت وی جویا شوند. زن نیز چون آن ها را مرید و مرشدی فرزانه یافت، پذیرفت و شرح

حال خود این گونه بیان نمود: سال های بسیار پیش من شوهرم را از دست دادم و با چند فرزندم و

تنها بزی که داشتیم زندگی سپری می کردیم. یک روز صبح دیدیم که بزمان مرده و دیگر هیچ

نداریم. ابتدا بسیار اندوهگین شدیم ولی پس از مدتی مجبور شدیم برای گذران زندگی با فرزندانم

هر کدام به کاری روی آوریم.ابتدا بسیار سخت بود ولی کم کم هر کدام از فرزندانم موفقیت هایی

در کارشان کسب کردند.فرزند بزرگ ترم زمین زراعی مستعدی در آن نزدیکی یافت. فرزند دیگرم

معدنی از فلزات گرانبها پیدا کرد ودیگری با قبایل اطراف شروع به داد و ستد نمود. پس از مدتی با

آن ثروت شهری را بنا نهادیم و حال در کنار هم زندگی می کنیم. مرید که پی به راز مسئله برده بود

از خوشحالی اشک در چشمانش حلقه زده بود….

هر یک از ما بزی داریم که اکتفا به آن مانع رشدمان است،و باید برای رسیدن به موفقیت و موقعیت

بهتر آن را فدا کنیم. . . . هیچ چیز غیر ممکن نیست!

[پاسخ]

الی پاسخ در تاريخ شهریور ۲۷ام, ۱۳۹۱ ۱۳:۱۰:

واقعا قشنگ بود.مرسی اقا ارتیمس.

[پاسخ]

الی پاسخ در تاريخ شهریور ۲۷ام, ۱۳۹۱ ۱۳:۳۳:

خیلی قشنگ بود.ممنون.

[پاسخ]

آرتیمس پاسخ در تاريخ شهریور ۲۷ام, ۱۳۹۱ ۱۹:۲۲:

خواهش میکنم

[پاسخ]

االیگفته :

مهربان باش
مردم اغلب بی انصاف و بی منطق و خود محورند ولی انان را ببخش.
اگر مهربان باشی تو را به داشتن انگیزه های بنهان متهم می دانند ولی مهربان باش.
اگر موفق باشی دوستان دورغین و دشمنان حقیقی خواهی یافت ولی موفق باش.
اگر شریف و درستکار باشی فریب میدهند ولی شریف و درستکار باش.
انچه را در طول سالیان سال بنا نهاده ای شاید یک شبه ویران کنند ولی شادمان باش.
نیکی های درونت را فراموش می کنند ولی نیکوکار باش.
بهترین های خود را به دنیا ببخش حتی اگر هیچ گاه کافی نباشد.
و در نهایت می بینی هر انچه هست همواه میان “تو و خدا”است نه میان تو و مردم.

دکتر شریعتی

[پاسخ]

nazgolگفته :

جالبید آقایون و خانم خیلی خیلی جالبید‏!‏

[پاسخ]

آرتیمس پاسخ در تاريخ شهریور ۲۸ام, ۱۳۹۱ ۱۸:۲۲:

سلام خانم نازگل خانم.
آقایون یعنی آقایون نظر دهنده؟

و خانم؟یعنی کدوم خانم؟

از چه نظر جالب؟

[پاسخ]

ترانه پاسخ در تاريخ شهریور ۲۸ام, ۱۳۹۱ ۱۸:۳۹:

از چه نظر جالب ؟
نازگل خانم منظورتون چیه ؟

[پاسخ]

nazgolگفته :

آقا مسعود من از شما یه سوال دارم امیدوارم ناراحت نشید و شما یا دوستانتون موضع نگیرید ؛ برداشتتون از خدا چیه؟

[پاسخ]

مسعود پاسخ در تاريخ شهریور ۲۸ام, ۱۳۹۱ ۱۹:۳۹:

سلام.
سوال پرسیدن مگه بده که انقد میترسین؟!

در مورد این سوال هم خیلی کلیه یعنی نمیشه اصلا توضیح داد. به نظرم به تعداد آدم های روی زمین برداشت های مختلفی وجود داره چون هرکسی یه برداشتی داره، و کسی هم نمیتونه ادعا کنه برداشتش درسته.

[پاسخ]

آرتیمسگفته :

روز دختر بر همه دخترا مبارک باد

کی روز پسر میزارن یکی هم به ما تبریک بگه؟

پسرا فقط تولدشون تبریک داره(البته سرش منت هم میزارنا)

اما دخترا هم روز زن تبریک دارن هم روز دختر هم روز تولد .

ناراحت نشینا شوخی کردم.

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ شهریور ۲۸ام, ۱۳۹۱ ۱۸:۵۸:

ممنون آقا آرتیمس
آخه روز پسر نداریم که :-)
با اینجورم نیست هیشکی به ما هیچکدومو تبریک نمیگه :-)
تولدمون که کلا یادشون میره روز زنم که مال ما نیست میمونه همین که فقط دوستامون میگن
:-)

[پاسخ]

آرتیمس پاسخ در تاريخ شهریور ۲۸ام, ۱۳۹۱ ۱۹:۱۵:

لیلا جان تا اونجایی که ذهنم یاری میکنه من روز زن هم کادو میدادم(یعنی میگرفتن ایشون)

هه هه هه یادش بخیر

خلاصه اینکه ناراحت نشین شوخی کردم .

ترانه خانم با کدوم قسمت موافقین؟اینکه روز پسر نداریم؟؟ هه هه

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ شهریور ۲۸ام, ۱۳۹۱ ۱۹:۲۶:

پس آقا آرتیمس پس خوش به حالشون بود دیگه :-)
نه بابا چرا ناراحت شیم
ماهم روز مردو به پسرا تبریک میگیم عیب نداره :-)

ترانه پاسخ در تاريخ شهریور ۲۸ام, ۱۳۹۱ ۱۹:۳۲:

نخیرم . با این قسمت که لیلا جون فرمودند :

“”با اینجورم نیست هیشکی به ما هیچکدومو تبریک نمیگه
تولدمون که کلا یادشون میره روز زنم که مال ما نیست میمونه همین که فقط دوستامون میگن “””

اصلا روز دختر روز پسر نداره که . من از اون دسته ادمایی هستم که هدیه بی مناسبتو بیشتر دوس دارم .

ترانه پاسخ در تاريخ شهریور ۲۸ام, ۱۳۹۱ ۱۹:۰۲:

ممنون.
منم با لیلا جون موافقم .
اگه خودمون به خودمون تبریک بگیم !!

[پاسخ]

nazgolگفته :

آقایون: آرتیمس،مسعود و … خانم:ترانه جالبید واسه دل نوشته ها و نظراتون ؛ کلا باحالید دیگه

[پاسخ]

آرتیمس پاسخ در تاريخ مهر ۱۰ام, ۱۳۹۱ ۱۸:۰۱:

من الان دیدم این نظر رو.

خیلی ممنون.

[پاسخ]

nazgolگفته :

روز تولد امام علی‏ هم ما به شما تبریک میگیم :‏)‏‏)‏

[پاسخ]

baharگفته :

hi artimes khobi?hashange,i love u artimes
matnet kheili g,kheili azat khosham umade man taghriban ms hamon matni hasam k nveshti.

[پاسخ]