آخرين مطالب
آخرین محصولات
عضویت در خبرنامه
آخرين نظرات سايت
موضوعات
۱۰ ديدگاه
مادر پیر مرا، نکته ای زیبا گفت!
نویسنده : 

madari pir [aloneboy.ir].

مادر پیر مرا نکته‌ای زیبا گفت
هر چه شب با من زیست از بد دنیا گفت
گفت پروانه مشو ، که به سرگردانی
لای انگشت کتاب سالها می‌مانی
فکر طاووس مباش که به عیبت خیزند
وس که کژدم نشوی ، چه ز تو بگریزند
لا لا لا لا……..

موضوع : شعر و دل نوشته
۲ ديدگاه
داستان کوتاه بالهایت را کجا گذاشتی؟
نویسنده : 

balhayat ra koja gozashti [aloneboy.ir].

پرنده بر شانه‌ های انسان نشست. انسان با تعجب رو به‌ پرنده کرد و گفت: اما من درخت نیستم. تو نمی‌ توانی روی شانه‌ های من آشیانه بسازی.
پرنده گفت: من فرق درخت‌ ها و آدم‌ ها را خوب می‌ دانم اما گاهی پرنده‌ ها و انسان‌ ها را اشتباه می‌گیرم.
انسان خندید و به نظرش این بزرگ‌ ترین اشتباه ممکن بود.
پرنده گفت: راستی، چرا پر زدن را کنار گذاشتی؟
انسان منظور پرنده را نفهمید اما باز هم خندید.
پرنده گفت: نمی‌ دانی توی آسمان چقدر جای تو خالی است.
انسان دیگر نخندید.
انگار ته‌ ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد؛ چیزی که نمی‌ دانست چیست.

موضوع : داستان پند آموز, داستان جالب, داستان کوتاه
۳ ديدگاه
گرفتی آسمانم را به جایش پر به من دادی
نویسنده : 

par be man dadi [aloneboy.ir].

گرفتی آسمانم را به جایش پر به من دادی  
ز  من یک غم گرفتی صد غم دیگر به من دادی
چه شد که له له پرواز را از خاطرم  بردی؟
زمینی تر شدم هر چند بال و پر به من  دادی
تو هم ای نوبهار احیا نکردی شاخه هایم را
که  مشتی سم و آفت ، جای بار و بر به من دادی !
به  روی زخمهایم با نمک مرهم شدی ، دنیا
ازآب دیده ام پر بود اگر ساغر به من دادی

موضوع : شعر و دل نوشته, شعرهای عاشقانه