آخرين مطالب
آخرین محصولات
عضویت در خبرنامه
آخرين نظرات سايت
موضوعات
ست دستبند 4 تایی مایا انگشتر استیل پروانه گردنبند زنجیری استیل الماسی
انگشتر مذهبی طلاروس انگشتر بوته گل رز انگشتر استیل شاین
گردنبند استیل شاین قرمز کیف پول 123 گردنبند فروهر اصل

باور کن آدمیزاد،
گاهی می خندد، گاهی بامزه می شود
یکهو ته دلش می ریزد و از یاد کسی حسی خاص می کند
تو را که دوست داشته باشد،گاه می گوید، گاه…
فقط نگاهت می کند!
از آن نگاههای متفاوت که حرف های گفته و ناگفته بر همه وجودت می نشیند
آدمیزاد است دیگر، گاهی نمی خواهد درددل کند
دوست دارد ساکت باشد،
برای امروز دلشوره، از دیروز گله…!
شاید به فردا آنطور که تو می نگری، بنگرد… شاید هم نه!
گاهی فکر کند انگار روبروی دری ایستاده،
که کلیدش را تو در قلبت پنهان کرده ای…
شاید زخمی دارد که تو نمی بینی،
شاید همیشه چشم انتظار بوده، شاید هم نبوده
می داند باید کسی بیاید و بعضی وقتها هم برود حتی اگر خیلی سخت باشد…
گاهی یک نگاه، یا جمله ای ساده کافی است که بداند بماند و یا… برود
گاه ترسی آرام آرام در طول زمان بر جان او می نشیند،
مضطرب می شود و از فکرهای خوب دور…
شاید پی همنشینی که از جدایی گل و گیاه بگوید
از امید به نسیم که به توفان بر او  نازل شده…
بگوید از مسیرهایی که اسمشان پله های موفقیت بوده
و حالا سربالایی های نفس گیر…
فکر می کند همه زخم هایشان از محبت است،
می ترسد زخم خوب نشود…
قدرت، شادابی به باورهای خویش را از یاد برده
بگو، تو کیستی که در تاریکی ذهنش زمزمه می کنی،
امیدی که دل به آن بسته ای،
باید که برایش گامی به پیش برداری
می دانی چرا نمی رسی؟!
زیرا آنقدر خود را با دلبستگی های بی فایده مشغول می کنی،
که رویای مسیر در تو نابود می شود…
همه بیداری را در خواب و این چنین تنهایی بر درگاه خانه دلت قد می کشد
آه، آدمیزاد
که می اندیشی تردیدی،
دشت ها و جلگه های سرسبز
دریا، آسمان آبی، و همه راه ها می دانند
تو دلیل هزار عبور عاشقانه ای

موضوع : شعر و دل نوشته
نویسنده :   ,   ۱۷ ديدگاه  ,   تاریخ ارسال : ۲۰ شهریور, ۱۳۹۱  , 
   
محصولات فروشگاه عاشقانه سایت الون بوی
انگشتر استیل ورساچ انگشتر استیل lovely
پابند استیل پروانه دستبند قلب رنگی
انگشتر طرح کمربند کیف دستی MK
مینی نگین زن انگشتر طرح توپ مروارید
لیلاگفته :

خیلی خیلی قشنگ بود ممنون مسعود جان
وقتی از دست دادن عادت میشود
دیگر به دست آوردن هم آرزو نمیشود…

[پاسخ]

آرتیمسگفته :

سلام
قشنگ بود مرسی

[پاسخ]

آرتیمسگفته :

چارلز اسپنسر چاپلین یکی از مشهورترین بازیگران و کارگردانان سینمای هالیوود و یکی از نوابغ برگزیده و مطرح سینمای جهان است. او در زمانی که در اوج موفقیت بود با اونااونیل ازدواج کرد و از او صاحب ۷ یا ۸ بچه شد ولی فقط یکی از این بچه ها که جرالدین نام دارد استعداد بازیگری را از پدرش به ارث برده و چند سالی است که در دنیای سینما مشغول فعالیت است و اتفاقا او هم مثل پدرش به شهرت و افتخار زیادی رسیده و در محافل هنری روی او حساب می کنند. چند سال پیش وقتی جرالدین تازه می خواست وارد عالم هنر شود، چارلی برای او نامه ای نوشت که در شمار زیبا ترین و شور انگیزترین نامه های دنیا قرار دارد و بدون شک هر خواننده یا شنونده ای را به تفکر وادار می کند. این نامه به حدی زیبا و آموزنده است که با درک آن به شخصیت والای این هنرمند محبوب پی خواهیم برد.

دخترم جرالدین، از تو دورم ولی یک لحظه تصویر تو از دیدگانم دور نمی شود. تو کجایی؟ در پاریس روی صحنه تاتر با شکوه (شانزلیزه). این را میدانم چنان است که گویی در این سکوت شبانگاهی آهنگ قدمهایت را می شنوم. شنیده ام نقش تو در این نمایش پر شکوه نقش آن دختر زیبای حاکمی است که اسیرخان تاتار شده است.

جرالدین، در نقش ستاره باش و بدرخش اما اگر فریاد تحسین آمیز تماشاگران و عطر مستی آور گلهایی که برایت فرستاده اند به تو فرصت هوشیاری داد بنشین و نامه ام را بخوان. من پدر تو هستم و امروز نوبت توست که صدای کف زدنهای تماشاگران گاهی تو را به آسمانها ببرد. به آسمان ها برو ولی گاهی هم به زمین بیا و زندگی مردم عادی را تماشا کن. زندگی آنان که پاهایشان از بینوایی میلرزد و هنرنمایی میکنند.

من خود یکی از ایشان بوده ام. دخترم تو درست مرا نمی شناسی! در آن شبهای بس دور با تو قصه های بسیار گفتم اما غصه های خود نگفتم که آن هم داستانی بس شنیدنی دارد. داستان آن دلقک گرسنه که در پست ترین صحنه های لندن آواز می خواند و صدقه می گیرد داستان من است. من طعم گرسنگی را چشیده ام من درد نابسامانی را کشیده ام و از اینها بدتر رنج حقارت آن دلقک دوره گرد را که اقیانوسی از غرور در دلش موج میزند و سکه آن رهگذر غرورش را خرد میکند. با این همه من زنده ام و از زندگان پیش از آنی که بمیرند حرفی نباید زد.

دخترم دنیایی که تو در آن زندگی می کنی دنیای هنرپیشگی و موسیقی است. نیمه شب آن هنگام که از سالن پرشکوه تاتر بیرون می آیی آن ستایشگران ثروتمند را فراموش کن. حال آن راننده تاکسی که تو را به منزل می رساند بپرس. حال زنش را جویا شو و اگر باردار بود و پولی برای خرید لباس بچه نداشت مبلغی پنهانی در جیبش بگذار. به نماینده خود در پاریس گفته ام فقط وجه این نوع خرجهای تو را بی چون و چرا بپردازد ولی برای خرجهای دیگرت باید صورتحساب آن رابفرستی. دخترم گاه و بیگاه با مترو و اتوبوس شهر را بگرد و مردم را نگاه کن، زنان بیوه و کودکان یتیم را بشناس و دست کم روزی یکبار بگو : من هم یکی از آن ها هستم.

تو واقعا یکی از آنان هستی نه بیشتر. هنر قبل از آنکه دو بال به انسان بدهد اغلب دو پای او را می شکند. وقتی به مرحله ای رسیدی که خود را برتر از تماشاگران خویش بدانی همان لحظه تاتر را ترک کن و با تاکسی خود را به حومه پاریس برسان من آن جا را خوب می شناسم. آن جا بازیگران همانند خویش را خواهی یافت که از قرنها پیش زیباتر از تو چالاکتر از تو و مغرور تر از تو هنر نمایی می کنند اما در آن جا از نور خیره کننده تاتر(شانزه لیزه)خبری نیست.

دخترم جرالدین، چکی سفید امضا برایت فرستاده ام که هر چه دلت می خواهد بگیری و خرج کنی ولی هر وقت خواستی دو فرانک خرج کنی با خود بگو سومین فرانک از آن من نیست. این برای یک مرد فقیر و گمنام است که امشب به یک فرانک احتیاج دارد. جستجو لازم نیست این نیازمند گمنام را اگر بخواهی در همه جا خواهی یافت. اگر از پول و سکه برایت حرف می زنم برای آن است که از نیروی فریب و افسون پول این فرزند بیجان شیطان خوب آگاهم. من زمانی دراز در سیرک زیسته و همیشه و هر لحظه برای بندبازان روی ریسمانی بس نازک و لرزنده نگران بوده ام.

اما دخترم این حقیقت را بگویم که مردم برروی زمین استوار و گسترده بیشتر از بندبازان بر روی زمین استوار سقوط می کنند. شاید شبی درخشش گرانبها ترین الماس دنیا تو را فریب دهد و آن شب است که این الماس آن ریسمان نا استوار زیر پای تو خواهد بود و سقوط تو حتمی است. روزی که چهره زیبای یک اشراف زاده بی بند و بار تو را بفریبد و آن روزی است که بند بازی ناشی خواهی بود و همیشه بندبازان ناشی سقوط می کنند.

از این رو دل به زر و زیور مبند که بزرگترین الماس این جهان آفتاب است که خوشبختانه بر گردن همه می درخشد. اگر روزی دل به مردی آفتاب گونه بستی با او یکدل باش و براستی او را دوست بدار. به مادرت گفته ام که در این خصوص برای تو نامه ای بنویسد او بهتر از من معنی عشق را می داند. او برای تعریف عشق که معنی آن یکدلی است شایسته تر از من است.

دخترم برهنگی بیماری عصر ماست. به گمان من تن تو باید مال کسی باشد که روحش را برای تو عریان کرده است. حرف بسیار برای تو دارم ولی به وقت دیگر می گذارم و با این آخرین پیام نامه را پایان می بخشم :

“انسان باش. پاکدل و یکدل زیرا گرسنه بودن صدقه گرفتن و در فقر مردن بارها قابل تحمل تر از پست و بی عاطفه بودن است”

“پدرت، چارلی چاپلین”

[پاسخ]

مسعود پاسخ در تاريخ شهریور ۲۰ام, ۱۳۹۱ ۲۳:۳۸:

ممنون.
اما این نامه چارلی پاپلین نیست یعنی بعدا تکذیب شد(اینطور که من خوندم).
اما واقعا نامه ی شگفت انگیزیه

[پاسخ]

آرتیمس پاسخ در تاريخ شهریور ۲۰ام, ۱۳۹۱ ۲۳:۴۳:

واقعا؟من مدت هاست فکر میکردم نامه برای چارلی چاپلین هستش.

ممنون که گفتی .

موافقم باهات شگفت انگیزیه

[پاسخ]

مسعود پاسخ در تاريخ شهریور ۲۰ام, ۱۳۹۱ ۲۳:۴۶:

نامه معروف چارلی چاپلین به دخترش را یک ایرانی نوشته !!!

کمتر کسی پیدا میشه که نامه تاریخی چارلی چاپلین به دخترش رو نخونده باشه . نامه ای که در کشور ما سی سال دست به دست چرخید . در مراسم رسمی و نیمه رسمی بارها از پشت میکروفن

خونده شد و مردم کوچه و بازار با هر بار خوندن اون به لبخند غمگین چاپلین فکر کردن که جهانی از معنا رو در خود داشت . اگر بعد از این همه سال بهتون بگن این نامه جعلی است چی میگین ؟؟! لابد عصبانی میشید و از سادگی خودتون خنده تون میگیره . حالا اگر بگن نویسنده واقعی این نامه سی ساله که فریاد میزنه این نامه رو من نوشتم نه چاپلین و کسی باور نمیکنه چه حالی بهتون دست میده ؟ فکر میکنید واقعیت داره ؟ خیلی ها مثل شما سی ساله به فرج ا… صبا نویسنده واقعی این نامه همینو میگن : واقعیت نداره !!!!!

فرج ا… صبا نویسنده و روزنامه نگار کهنه کاری است . او سالها در عرصه مطبوعات فعالیت داشته و امروز دیگر از پیشکسوتان این عرصه به شمار میاد .

………. ماجرا برمیگرده به یه روز غروب در تحریریه مجله روشنفکر .

فرج ا… صبا اینطور میگه : ” سی و چند سال پیش در مجله روشنفکر تصمیم گرفتیم به تقلید فرنگی ها ما هم ستونی راه بیندازیم که در آن نوشته های فانتزی به چاپ برسد . به هر حال می خواستیم طبع آزمایی کنیم . این شد که در ستونی ، هر هفته ، نامه هایی فانتزی به چاپ میرسید . آن بالا هم سرکلیشه فانتزی تکلیف همه چیز را روشن میکرد . بعد از گذشت یک سال دیدم مطالب ستون تکراری شده . یک روز غروب به بچه ها گفتم مطالب چرا اینقدر تکراری اند ؟ گفتند : اگر زرنگی خودت بنویس ! خب ، ما هم سردبیر بودیم . به رگ غیرتمان برخورد و قبول کردیم . رفتم توی اتاق سردبیری و حیران و معطل مانده بودم چه بنویسم که ناگهان چشمم افتاد به مجله ای که روی میزم بود و در آن عکس چارلی چاپلین و دخترش چاپ شده بود . همان جا در دم در اتاق را بستم و نامه ای از قول چاپلین به دخترش نوشتم . از آن طرف صفحه بند هم مدام فشار می آورد که زود باش باید صفحه ها را ببندیم . آخر سر هم این عجله کار دستش داد و کلمه “فانتزی” از بالای ستون افتاد . همین شد باعث گرفتاری من طی این همه سال . ”

بعد از چاپ این نامه است که مصیبت شروع میشه :” آن را نوار کردند ، در مراسم مختلف دکلمه اش میکردند ، در رادیو و تلویزیون صد بار آن را خواندند ، جلوی دانشگاه آن را میفروختند ، هر چقدر که ما فریاد کشیدیم آقا جان این نامه را چاپلین ننوشته کسی گوش نکرد . بدتر آنکه به زبان ترکی استانبولی ، آلمانی و انگلیسی هم منتشر شد .

حتی در چند جلسه که خودم نیز حضور داشتم باز این نامه را خواندند و وقتی گفتم این نامه جعلی است و زاییده تخیل من ، ریشخندم کردند که چه میگویی ؟ ما نسخه انگلیسی اش را هم دیده ایم !!!! ”

بهرحال فرج الله صبا چوب خلاقیتش را می خورد. چرا که این نامه آنقدر صمیمی و واقعی نوشته شده که حتی یک لحظه هم به فکر کسی نرسیده که ممکن است دروغین باشد.
دروغین؟ اسم این کار را نمی شود جعل نامه گذاشت. مخصوصا آنکه نویسنده خودش هم تابحال صدهزار بار این موضوع را گوشزد کرده است. اما وای از آن روزی که این مردم بخواهند چیزی را باور کنند. این را ، فرج اله صبا می گوید

جرالدین دخترم ، اکنون تو کجا هستی ؟ در پاریس روی صحنه تئاتر ؟ این را میدانم . فقط باید به تو بگویم که در نقش ستاره باش و بدرخش . اما اگر فریاد تحسین آمیز تماشاگران و عطر گل هایی که برایت فرستاده اند به تو فرصت داد ، بنشین و نامه ام را بخوان . من پدر تو هستم . امروز نوبت توست که صدای کف زدن های تماشاگران گاهی تو را به آسمانها ببرد . به آسمان برو اما گاهی هم به روی زمین بیا و زندگی مردم را تماشا کن . زندگی آنان که با شکم گرسنه و در حالی که پاهایشان از بینوایی میلرزد ، هنرنمایی میکنند . من خود یکی از آنها بوده ام . جرالدین دخترم ، تو مرا درست نمی شناسی . در آن شبهای بس دور ، با تو قصه ها گفتم . آن داستان هم شنیدنی است . داستان آن دلقک گرسنه که در پست ترین صحنه های لندن آواز می خواند و صدقه میگیرد ، داستان من است . من طعم گرسنگی را چشیده ام ، من درد نابسامانی را کشیده ام و از اینها بالاتر ، من رنج حقارت آن دلقک دوره گرد را که اقیانوسی از غرور در دلش موج میزند و سکه صدقه آن رهگذر غرورش را خرد نمیکند ، چشیده ام. با این همه زنده ام و از زندگان هستم . جرالدین دخترم ، دنیایی که تو در آن زندگی میکنی ، دنیای هنرپیشگی و موسیقی است . نیمه شب آن هنگام که از تالار پرشکوه تئاتر شانزلیزه بیرون می آیی ، آن ستایشگران ثروتمند را فراموش کن . حال آن راننده تاکسی که تو را به منزل میرساند ، بپرس . حال زنش را بپرس . به نماینده ام در پاریس دستور داده ام فقط وجه این نوع خرج های تو را بدون چون و چرا بپردازد اما برای خرج های دیگرت باید صورتحساب آن را بفرستی .

دخترم جرالدین ، گاه و بی گاه با مترو و اتوبوس شهر را بگرد و به مردم نگاه کن و با فقرا همدردی کن . هنر قبل از آنکه دو بال به انسان بدهد ، دو پای او را میشکند . وقتی به این مرحله رسیدی که خود را برتر از تماشاگران خویش بدانی ، همان لحظه تئاتر را ترک کن . حرف بسیار برای تو دارم ولی به وقت دیگر می گذارم و با این آخرین پیام ، نامه را پایان میبخشم . انسان باش ، پاکدل و یکدل . زیرا گرسنه بودن ، صدقه گرفتن و در فقر مردن بارها قابل تحمل تر از پست بودن و بی عاطفه بودن است .

لیلا پاسخ در تاريخ شهریور ۲۰ام, ۱۳۹۱ ۲۳:۴۴:

اما من اینوتو یه مجله معتبر خوندم به عنوان همین نامه چارلی چاپلین به دخترش فکر نکنم دروغ باشه
خیلی قشنگه منم خیلی دوسش دارم

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ شهریور ۲۰ام, ۱۳۹۱ ۲۳:۵۴:

اا چه جالب نمیدونستم
خوب دیگه وقتی یه چیزی بره تو ذهن ادما سخته خلافشو ثابت کنی
مرسی مسعود که گفتی

آرتیمس پاسخ در تاريخ شهریور ۲۰ام, ۱۳۹۱ ۲۳:۵۸:

عجب!!!!

امان از دست این خلاقیت ها.

اما در کل چیزی از قشنگیش کم نشد

ترانه پاسخ در تاريخ شهریور ۲۱ام, ۱۳۹۱ ۱۰:۰۱:

به هر حال قشنگ بود .

[پاسخ]

علی پاسخ در تاريخ اسفند ۲۴ام, ۱۳۹۱ ۱۳:۳۴:

مسعود جان دمت گرم …ولی اینو باید خیلی وقت پیش میگفتی داداش….یعنی شرمنده من باید این پستو خیلی وقت پیش نظراتشو نگاه میکردم

[پاسخ]

MoBin_Ghaviگفته :

مسعود جان مطلبت رو اصلن نفهمیدم!شاید ب خاطر این باشه ک سرم میدرده…ولی نامه چارلی چاپلین زیبا بود!تحت تاثیر قرارگرفتم……

[پاسخ]

mگفته :

خیلی زیبا بود. من تازه امروز مطالب سایتتو دیدم ، از طریق یکی از دوستام با سایتت آشنا شدم و از این بابت واقعا خوشحالم چون مطالب و عکس هایی که اینجا میذاری خود به خود آدم و به طرفشون میکشونه. هزار تا تشکر برای زحماتت مسعود جون. یه تشکر دیگه هم برای آرتیمس عزیز، نامه ی چارلی چاپلین به دخترش فوق العاده بود.

[پاسخ]

faridگفته :

واقعا عالی بود

[پاسخ]

جوجوگفته :

مسعود درست میگه این مطلب واین نامه از طرف چارلی چاپلین نیست نمیدونسم از طرف کیه ولی میدونسم که ماله اون نیست ولی خدایش خیلی قشنگه وباعث میشه ادم تحت تاثیر قرار بگیره مرسی به خاطر اطلاعاتی که دادی مرسی

[پاسخ]

سامیارگفته :

عالی بود
من دلم بد جور واسه عشقم بی تابه آرزو میکنم هیچ وقت بی تاب عاشق نشین بی تابم چون نمیدونه دوسش دارم بی تابم چون …..من واسه چی اینا رو دارم اینجا میگم نمیدونم چرا……

[پاسخ]

farniya پاسخ در تاريخ فروردین ۳ام, ۱۳۹۲ ۰۰:۳۲:

سامیارجون طبیعیه چون هر کی که اینجا میاد خود به خود عاشق میشه

[پاسخ]